روزهای تنهایی حمیدرضا

 
نویسنده: حمیدرضا - ۱۳٩۱/۸/۳٠

زندگی بعضی وقتها روی روشنش رو به آدم نشون میده . اما نباید خودمون کاری بکنیم که این روشنی به تاریکی ختم بشه...

..............

ماه محرم  هر سال یه غم  نهان رو آشکار میکنه . غم دوری  و انتظار امامی که غایب از نظرها هستش . غم اینکه قیام نهایی و موعود چه وقت آغاز میشه...

..................




نویسنده: حمیدرضا - ۱۳٩۱/۸/٢٧

وقتی توی زندگیت یه نور امید خیلی کوچیکی هم پیدا میشه حتی  روزهای ابری بدون بارون، هم برات زیبا و قشنگ میشه درست مثل حس خیس شدن زیر نم نم بارون  رو حس می کنی ... وقتی امیدی توی زندگیت باشه راهی هستش برای اینکه زندگی  رو ادامه بدی اما نه مثل سابق بی هدف و با رنج و غم...




نویسنده: حمیدرضا - ۱۳٩۱/۸/٢٦

ای قوم در این عزا بگریید / بر کشته کربلا بگریید   
با این دل مرده خنده تا چند/ امروز در این عزا بگریید   
فرزند رسول را بکشتند/ از بهر خدای را بگریید   
از خون جگر سرشک سازید/ بهر دل مصطفی بگریید   
وز معدن دل به اشک چون در/ بر گوهر مرتضی بگریید   
با نعمت عافیت به صد چشم/ بر اهل چنین بلا بگریید   
دل خسته ماتم حسینید/ ای خسته دلان هلا بگریید   
در ماتم او خمش نباشید/ یا نعره زنید یا بگریید   
تا روح که متصل به جسم است/ از تن نشود جدا بگریید   
در گریه سخن نکو نیاید/ من می گویم شما بگریید   
بر دنیی کم بها بخندید/ بر عالم پر عنا بگریید   
بسیار درو نمی توان بود/ بر اندکی بقا بگریید   
بر جور و جفای آن جماعت/ یک دم ز سر صفا بگریید   
اشک از پی چیست تا بریزید/ چشم از پی چیست تا بگریید   
در گریه به صد زبان ننالید/ در پرده به صد نوا بگریید   
تا شسته شود کدورت از دل/ یک دم ز سر صفا بگریید   
نسیان گنه صواب نبود/ کردید بسی خطا بگریید   
وز بهر نزول غیث رحمت/ چون ابر گه دعا بگریید

سیف فرغانی




نویسنده: حمیدرضا - ۱۳٩۱/۸/٢٤

امروز خواهرهام و خواهر زاده هام به یه فست فودی دعوت کردم و پیتزا و  مرغ سوخاری خوردیم جاتون خالی  ... کلی محمد مهدی خواهر زاده کوچیکم شیطونی کرد ... کاش اون فضا توی خونه بعدش هم جاری بود........................

توی سی سالگی باید تغییر کنم که اگه 40ساله شدم  حسرت این  سالها رو نخورم. ... دلم می خواد با یکی آشنا بشم و  این آشنایی به ازدواج ختم بشه یه زندگی مشترک شاد و معمولی  که شادی هاش از غم ها و سختی هاش بیشتر باشه ... باید وضعیت مالیم رو سر و سامان بدم و یه سری هدف قابل دسترس  توی زندگیم تعیین بکنم. باید کارهای نا تمام  30سال گذشته رو تموم کنم پرونده اونها  رو ببندم و  به کارهای فعلی و هدفهای آینده رسیدگی کنم و سعی  در به دست آوردن اونها بکنم. ...

.........

واقعا 30 سال گذشت ها....




نویسنده: حمیدرضا - ۱۳٩۱/۸/٢۳

سال 1390

سال 1389

سال 1388

سال 1387

سال 1386

سال 1385

سال 1384




نویسنده: حمیدرضا - ۱۳٩۱/۸/٢٢

گـل در بر و می در کف و معشوق به کام است
سلـطان جهانـم بـه چـنین روز غلام است
گو شـمـع میارید در این جمع که امـشـب
در مـجـلـس ما ماه رخ دوست تمام اسـت
در مذهـب ما باده حـلال اسـت ولیکـن
بی روی تو ای سرو گـل اندام حرام اسـت
گوشـم هـمـه بر قول نی و نغمه چنگ است
چشمـم همـه بر لعل لب و گردش جام است
در مـجـلـس ما عـطر میامیز کـه ما را
هر لحظه ز گیسوی تو خوش بوی مشام اسـت
از چاشـنی قـند مـگو هیچ و ز شـکر
زان رو کـه مرا از لـب شیرین تو کام اسـت
تا گـنـج غـمـت در دل ویرانه مقیم اسـت
هـمواره مرا کوی خرابات مـقام اسـت
از نـنـگ چـه گویی که مرا نام ز ننگ اسـت
وز نام چـه پرسی که مرا ننـگ ز نام اسـت
میخواره و سرگـشـتـه و رندیم و نـظرباز
وان کس که چو ما نیست در این شهر کدام است
با محـتـسـبـم عیب مـگویید کـه او نیز
پیوسـتـه چو ما در طلب عیش مدام اسـت
حافـظ مـنـشین بی می و معشوق زمانی
کایام گـل و یاسـمـن و عید صیام اسـت




 
نویسنده: حمیدرضا - ۱۳٩۱/۸/٢٠

وقتی یه چیز  یواش یواش توی جون و ذهن و روانت  رخنه بکنه  تمام  وجودت رو بگیره اون وقته که یهو می بینی تمام زندگیت این چیز شده... تنهایی ...وقتی چیزی رو بدونی نتونی بگی  این  یعنی ناامیدی و  یه زخم  که برای درمانش روش هی نمک می پاشند و تو  زیاد نمی تونی  فریاد بزرنی و اون فریادی رو هم که میزنی خاموش  هستش و هیچ کس نمی شنوه و درک نمی کنه...

...

 




نویسنده: حمیدرضا - ۱۳٩۱/۸/۱۸

 زندگی همینه، چه زیبا ، چه  زشت !... این اسم وبلاگ  یکی از دوستان وبلاگیم بود که خیلی سال  پیش وبلاگش رو بست... واقعا زندگی همین هستش  و فرقی نداره  زشت  برامون  باشه یا  زیبا . زندگی همینی که هستش   و باید با این واقعیت کنار بیایم و ازش  دلخور نباشیم .  وگرنه زندگی سختتر از اینی که هست میشه...  وقتی تنهایی باید با غرور و رضایت این واقعیت رو   بپذیری و زندگیت  رو بر همین اساس  بسازی  و انتظار معجزه  یا  تغییر یک شبه نداشته باشی  .  هیچ وقت برای همه آدم ها عشق با یک نظر و  عاشق و معشوق شدن  یکباره  اتفاق نمی افته  فقط عده معدودی شاید این احساس رو تجربه کنند اگر تجربه  احساس عاشق شدن رو  تجربه نکنی زندگی  اونقدر وحشتناک نمیشه  و میشه ادامه داد مثل اکثر آدم ها اما اگه بتونی  این واقعیت رو بپذیری   دیگه  احساس تنهایی و عاشق نشدن  و معشوق نداشتن  اذیتت نمی کنه زیاد ...

.........

بر او ببخشایید

بر او که گاه گاه

پیوند دردناک وجودش را

با آب های راکد

و حفره های خالی از یاد می برد

و ابلهانه می پندارد

که حق زیستن دارد

بر او ببخشایید

بر خشم بی تفاوت یک تصویر

که آرزوی دوردست تحرک

در دیدگان کاغذیش آب می شود

بر او ببخشایید

بر او که در سراسر تابوتش

جریان سرخ ماه گذر دارد

و عطر های منقلب شب

خواب هزار ساله اندامش را

آشفته می کنند

بر او ببخشایید

بر او که از درون متلاشیست

اما هنوز پوست چشمانش از تصور ذرات نور می سوزد

و گیسوان بیهده اش

نومیدوار از نفوذ نفس های عشق می لرزد

ای ساکنان سرزمین ساده خوشبختی

ای همدمان پنجره های گشوده در باران

بر او ببخشایید

بر او ببخشایید

زیرا که مسحور است

زیرا که ریشه های هستی بار آور شما

در خاک های غربت او نقب می زنند

و قلب زود باور او را

با ضربه های موذی حسرت

در کنج سینه اش متورم می سازند

شاعر :  فروغ  فرخ زاد




 
نویسنده: حمیدرضا - ۱۳٩۱/۸/۱٧

امروز خواهرزاده ام به دنیا امد . یه پسر کوچولو ناز و قشنگ  . باز دوباره من دایی شدم!... امیدوارم این پسر کوچولو آینده شاد و روشن و سراسر از پیروزی  داشته باشه و زندگی خوب و طولانی در پیش داشته باشه...




 
نویسنده: حمیدرضا - ۱۳٩۱/۸/۱٤

خوبی  اینکه گذشته رو فراموش بکنی اینکه  دیگه  هیچ چیز برای تاسف خوردن نداری و می تونی در زمان حالا زندگی کنی . می خوام گذشته رو فراموش کنم  تا زندگیم بهتر بشه. می خوام تنهایی رو قبول کنم و از اینکه تنها هستم لذت ببرم. می خوام به این فکر نکنم که  گذشته چی بوده و هستش . و اینکه احساس تنهایی دردناک هستش . می خوام از این به بعد با شادی و لذت زندگی رو ادامه بدم. دیگه احساس بدی نسبت به زندگی نداشته باشم. مسائل گذشته رو یکی یکی می خوام سریع حل کنم یا اگه حل نشد کلا فراموش کنم ...

 ............

پیش  به سوی زمان حال....




نویسنده: حمیدرضا - ۱۳٩۱/۸/٩

من از اون دسته آدم های خوشبختم!!!!!!.....

......

یه مشکل کوچیک  مالی توی زندگیم ایجاد شده  که مهم نیستش . اما امیدوارم  ختم به خیر  بشه  اونی که باعثش شده . پولش مهم نیست . فقط اینکه مشکل بزرگ اون طرف حل بشه  خیلی برام مهم هستش...

...

بعضی وقتها بی خیالی توی محیط کار از هر چیزی و کاری واجب تر هستش...

....

برای یه دوست که هیچ وقت از یادم نرفته و نخواهد رفت.

بزرگ بود بزرگ بود
و از اهالی امروز بود


و با تمام افق های باز نسبت داشت
و لحن آب و زمین را چه خوب می فهمید.

صداش
به شکل حزن پریشان واقعیت بود.
و پلک هاش
مسیر نبض عناصر را
به ما نشان داد.
و دست هاش
هوای صاف سخاوت را
ورق زد
و مهربانی را
به سمت ما کوچاند.

به شکل خلوت خود بود
و عاشقانه ترین انحنای وقت خودش را
برای آینه تفسیر کرد.
و او به شیوه باران پر از طراوت تکرار بود.

شعر :دوست ... شاعر سهراب سپهری




 
نویسنده: حمیدرضا - ۱۳٩۱/۸/٧

Happy moments of life is very low.




نویسنده: حمیدرضا - ۱۳٩۱/۸/٦

 به یکی دوستی  توی پیامک نوشتم : چطوری میشه توی زندگی ، امید و انگیزه  به زندگی  پیدا کرد؟  اون دوست جواب داد: فهمیدی به منم بگو...این روزها هیچ انگیزه و  امیدی در زندگی من وجود نداره . انگار گرفتار یه دور تسلسل شدم که ول کن هم نیست . یه  باری رو انگار هر روز  تا آخر روز به دوش می کشم و روز بعد هم دوباره  همون بار رو به دوش می کشم. انگار چاله ای رو می کنم و  روز بعد دوباره ژر می کنم و روز بعد باز تکرار همین کار بی حاصل... نه امیدی و نه انگیزه ای ... هیچ چیز انگار وجود نداره جز اون چاله که هر روز باید کنده بشه و روز بعد پر بشه...

....

...به زیر لب پرسید یکی با حسرت
از ماها چی بعدها می خواد بمونه
جواب دادش یاور کی گفته دنیا
 به کام ما این جور تلخ باید بمونه
این شبای سرد چله بزرگه
با همه یلداییش باز بی دوومه...

ترانه : شبهای گلوبندک  از رسول نجفیان

 




نویسنده: حمیدرضا - ۱۳٩۱/۸/۳
نویسنده: حمیدرضا - ۱۳۸۴/۸/۱۸

 دیروز داشت بارون می بارید من هم دیروز  رفتم زیر بارون  و خیس شدم یه چند

 ساعتی زیر بارون  بی هدف گشتم  .  تا وقتم بگذره . می دونید وقتی ادم زیر بارون

میره  اولش  یه جوریه وقتی ادم خیس میشه  ناراحت میشه اما بعدش می دونید

 برای آدم عادی میشه و تازه آدم شروع می کنه به لذت بردن از اون و لذت بردن از

قدم زدن زیر بارون.

   راستی اون دوستم که می گفتم  مشکلی داره   مشکلش تا حدودی برطرف شده

  این شعر و این گل هم تقدیم به این دوست   خوب و مهربونم

من ندانم

که من کیم

من

فقط می دانم

که تویی شاه بیت غزل زندگیم

....

این یه یاد آوری از سال 84... الان یادم نمیاد مشکل اون دوستم  چی بود  یا حتی اون دوستی که نوشتم کی بودش  (فقط حدس  می زنم  که احتمالا می تونه باشه که اون هم چند سال هستش که ازش خبری ندارم . بی خبر گذاشت و رفت بدون هیچ نشونی...)... انگار اون سال حالم بهتر بوده حداقل بارون آرومم می کرده...




 
نویسنده: حمیدرضا - ۱۳٩۱/۸/۱

خوب همه چیز عالی شده . باز بوته گل سرخ که توی باغچه کاشتم ، گل داده پر از گل و غنچه شده . احساس خوبی به آدم دست میده. آبان هم که شروع شده  و حسابی  هوا رو عوض کرده . امروز  هوا ابری هستش اما من شادم  . شاد ، شاد   و این دلیل هم نمیخواد. یه درخت  داخل پارک نزدیک  خونه مون دیدم  رنگ قرمز برگها ش  جالب شده بود . یه چندتا ازش عکس گرفتم.  الان اماده هستم که هر کاری انجام بدم .  شادیم رو قسمت بکنم با اون پرنده بیخیال داخل حیاط . همه چیز برای تغییر اماده هستش . یه تغییر دوست داشتنی و بزرگ ....حداقل امروز اینطوری حس می کنم....

...

به نظرتون  برای یه خواهر زاده 13 ساله تولدش همین هفته هستش چی کادو بخرم بهتر هستش؟ این هفته تولد میثم هستش.