روزهای تنهایی حمیدرضا

نویسنده: حمیدرضا - ۱۳٩۱/٧/٢٩

از این تنهایی طولانی و کش دار خسته شدم . از این همه  طعم  تلخ غم که توی تمام وجودم  جاری شده حالم بهم میخوره . از این زندگی یکنواخت که گاهگاهی مزاحم هایی برای برهم زدن این یکنواختی  ، اون هم به قصد  اذیت کردن  بیشتر و غمگین تر کردن  این زندگی  واردش میشن ، خسته شدم.  از این آدمها . از این آدمهای خوشبختی که احساس می کنند که خوشبخت هستند و سعی دارن  آدم رو خوشبخت بکنن خسته شدم . از درمانها و راه چاره ها که اگه واقعا موثر بود  توی زندگی خودشون اثری داشت ، خسته شدم. از این همکارهای دو رو . از این دوستهای که سال به سال پیدا شون نیست... از این زندگی . این طعم هر روزه پنیر خامه ای و پنیر فتا با  چای کیسه ای احمد و گلستان   خسته شدم . از خودم بدم میاد . نتونستم که بتونم. نتونستم که مثل دیگران بیخیال باشم و  بچسبم به خورد و پوش و لذت آغوش  ، که توی زندگیم نبوده، و بیخیال همه چیز باشم. از خودم متنفر هستم از وجودی که دارم . از بدنم . از افکارم  که سخیف و مزخرف شده .  از اون چیزی که من رو میسازه. کاش ... از این کاش هم حالم بهم میخوره... 




نویسنده: حمیدرضا - ۱۳٩۱/٧/٢٧
نویسنده: حمیدرضا - ۱۳۸۵/٧/٢۵

امان از این گربه ها!!!!

به فریاد برسید به فریاد برسید!!!

ما محاصره شدیم توی خونه مون توسط یه عده گربهسیاه و سفید و رنگی

خونه ما دوتا حیاط داره  حیاط جلویه که یه ۴ -۵ تا گربه هستن  حیاط پشتی که بزرگتره و باغچه

بزرگتری هم داره به علت مخفی شدن  تعداد محاصره کننده ها معلوم نیست

همین دیروز یه گربه حتا نفوذ کرده به داخل خونه مون اون هم کجا ؟!!! داخل آشپزخونه

رفته بود سر وقت مرغهای که تازه خریده بودیم و هنوز داخل یخچال و بعدش داخل

شکممون نکرده بودیم اگه نرسیده بودیم سر وقت مرغها رو با کیشه فریزش برده بود

از هر فرصتی برای حمله  استفاده می کنن شبها میان داخل روزها یواشکی  سرک می کشن

تازه این گربه ها نمی دونم گربه هستن چی هستن اون دفعه با چشمهای خودم دیدم

هر کدوم از جعبه  گوجه فرنگی یک نفر برامون آورده بودهر کدوم یه دونه گوجه فرنگی

رو برداشتن می خورن  به حق چیزهای ندیده آخه گربه هم گوجه فرنگی می خوره

پی نوشت: ۱ـ این داستان واقعیه

۲ـ هر کسی می خواهد با من تبادل لینک کنه بگه  تا با هم تبادل لینک کنیم.

۳ـ می دونم خیلی چرت و مزخرف نوشتم اما برای اینکه دل من رو نشکنید توی قسمت نظرات

اولش یه دونه مثل این بذارید  یا این یا بهتره از اون این بعدش هر چی می خواهید

بگید.

۴ـ همش تقصییر شماست که می گید این وبلاگ شاد نیست هیچ وقت نوشته هاش.

خوب بیاد ببینید که چی نوشتم.

۵ـ اگه خوشتون نیومد بگید بگردیم به روال عادی و واقعی نوشته هام  که بر اساس احساس

واقعی منه...

۶ـ آخه دیگه چقدر من هم پی نوشت می نویسم ها؟!!! تموم

..............

این نوشته رو سال 1385 توی مهر ماه نوشتم. الان می خواستم ببینم  اون وقت درباره چی این روزها فکر می کردم. این نوشته رو دیدم. توی قسمت نظرات 12 تا نظر داده بودن.  به جز یکی که وبلاگ نداشت از اون یازده تا دیگه 9 تا وبلاگشون رو بسته بودن و یکی هم به یه وبلاگ دیگه  رفته بود و اون وبلاگ رو بعدش بسته بود  و  یکی هم سال پیش خداحافظی کرده بود و دیگه مطلبی نمی نویسه... واقعا چقدر این وبلاگم دوام اورده ...




نویسنده: حمیدرضا - ۱۳٩۱/٧/٢۳

درست یک ماه دیگه من 30 ساله میشم. سی سال از این زندگی رو توی این دنیای فانی طی می کنم . سه دهه  توی این دنیا.  درست مثل یه ثانیه بوده یه ثانیه زودگذر  از روزی که  بیاد میارم تا الان. با تمام خوبی و بدی ها و خنده ها و گریه ها و غم و شادی های زودگذر  و کوتاه... عاشق شدم و فارغ شدم از همه چیز . دلبسته شدم و دل کندم . بلند شدم و خمیده شدم.  زندگی کردم بعضی وقتها و  بعضی وقتها هم با مرده متحرکی فرقی نداشتم. دوست داشتم و مورد دوست داشتن قرار نگرفتم... این روزها گذشت با غرور و غم و  درد و شادی... روزهای خوب و بد کودکی . روزهای بد نوجوانی و  روزهای بد و خوب و متوسط و عادی جوانی... جوانی تمام شد و جوانی نکردم و کردم... چقدر زود گشت درست مثل سرخی  غروب خورشید  توی یه عصر  روز پاییزی... سی سال... 




 
نویسنده: حمیدرضا - ۱۳٩۱/٧/۱٩

ساعت 9:42 دقیقه هستش من پشت کامپیوتر داخل خونه نشستم  و دارم می نویسیم و منتظر هستم که ساعت 12:15 دقیقه بشه و من از خونه به سمت ایستگاه سرویس محل کارم برم. درست مثل هر روز این هفته که شیفت ظهر هستم. صبح از خواب بلند شدم و صبحانه خوردم و یه کم تی وی دیدیم و بعد کامپیوتر و اینترنت و  بازی کامپیوتری و بعد نزدیک ساعت 12 ناهار خوردن و  اماده شدن برای سر کار رفتن. گفتم سرکار . یا آقای رحیم سرکار دبیر ادبیات فارسی  دبیرستانم افتادم. آدم جالبی بود  هم رفتارش و هم طرز فکرش و همون اون شوخی های  سر کلاس می کرد.  توی سالهای بعد که توی یه سری برنامه  یا خیابان می دیدمش همیشه شاد به نظر میرسید . فقط یه بار وقتی نامزد انتخابات شورای  شهر شده بود . صورت خسته و غمگینش رو دیدم... بگذریم. 

...

وقتی چیزی میشکنه  نمیشه دوباره به صورت اول درستش کرد . مخصوصا اگه این چیز روح و دل آدم باشه . هرگز نمیشه به اون حالت قبل درش آورد  انگار که چیزی نشده...

...

بعضی وقتها برای یه سری آدم کارهایی می کنی و اما بعد می بینی اونها ارزشش رو نداشتن ...

...

کاش میشد قبول کنی و  دیگه بدون نام نظر ندی...




 
نویسنده: حمیدرضا - ۱۳٩۱/٧/۱٧

این چند وقته  بیشتر از قبل احساس تنهایی و غم سراسر وجودم رو فرا گرفته. نمیدونم چرا اینطوری شدم  چرا حالم خوب نیست و جز غم و دردی که مثل خوره به جونم افتاده، احساس دیگه ای ندارم... حالم خوب نیست و این رو خوب می دونم اما راه چاره ای براش ندارم . هر روز از محیط زندگی و آدم های اطراف چه در خانواده و  دوستان و همکارهام ، ناامید تر میشم . همه چیز برام شده یه دور باطل و تکراری... نمیخوام زندگیم رو تموم کنم چون از مرگ بدون حاصل و بی هدف متنفر هستم . اما واقعا خسته شدم از این روزها و شبهای تکراری . از اینجا هم خسته شدم از اونی که مدام نظرهای بی اسم اینجا میذاره خسته شدم . از خودم و رفتارم . هیکل و قیافه و تمام چیزهایی که معرف وجودم هستش  خسته شدم ... از خودم خجالت میکشم . از همه کارهام و رفتارهام ...

 غم عالم نصیب جان ما بی / بدور ما فراغت کیمیا بی / رسد آخر بدرمان درد هرکس/ دل ما بی که دردش بیدوا بی ...شاعر : باباطاهر

...

شب شنبه  وقت برگشتن از کار یه چند لحظه ای نم نم بارون  شروع شده بود . داشتم زیرش قدم می زدم . نزدیکهای ساعت 12 شب  بود. انگار زیر بارون تمام چیزهای شسته میشه و از اول پاک میشه... خیلی سریع  نم نم بارون قطع شد ...




 
نویسنده: حمیدرضا - ۱۳٩۱/٧/۱٥

ساعت 11و نیم چهارشنبه با پسرعموم به سمت قروه و سنندج حرکت کردیم . پسرعموم می خواست کارت پایان خدمتش رو  از محل خدمتش شهر قروه بگیره و من هم همراهش رفته بودم که به سنندج بعدش بریم. سنندج شهر جالبی بود پر از سر بالایی و شیب های نسبتا تند . یه شهر بالای کوه که برای من جالب بودش. .. تجربه خوبی بود مخصوصا وقتی از گردنه صلوات آباد می گذشتیم تا به شهر سنندج برسیم. منظوره فوق العاده ای داشت...




 
نویسنده: حمیدرضا - ۱۳٩۱/٧/۸

ما شبی دست بر آریم و دعایی بکنیم

غم هجران تو را چاره  ز جایی بکنیم

دل بیمار شد از دست رفیقان مددی

تا طبیش به سر آریم و دوایی بکنیم.

شاعر :حافظ

از تلفن همراهم نزدیک یک سال هستش که استفاده نمی کنم . از اینجا هم می خوام دیگه استفاده نکنم  . شاید اینطوری  تونستم راحت تر بشم...

زندگیم به مرز انفجار رسیده باید خودم رو نجات بدم  . حتما خودم رو نجات میدم .کاش میشد زندگی راحتتر بود ... کاش هیچ چیزی بدی توی زندگی نبود یا لااقل خیلی کمتر از الان بود....




 
نویسنده: حمیدرضا - ۱۳٩۱/٧/٦

وقتی راهی نیست  وقتی چاره ای نیست  وقتی پناهگاهی نیست وقتی جز درد  چیزی نیست وقتی جز غم همراهی نیست وقتی دری برای تو باز نیست وقتی در تمام دنیا برات یاوری نیست وقتی وقت برای عاشقی نیست وقتی  ، وقتی نیست  . باید فقط بخندی  چون دیگه جز خنده راهی نیست...