روزهای تنهایی حمیدرضا

 
نویسنده: حمیدرضا - ۱۳٩۱/٦/۳۱

چی میشد یه روز از خواب پا می شدم شروع می کردم به تغییر دادن همه چیز!
دلم می خواد همه چیز رو ول کنم و برم به ناکجا آباد...

...................

حرفت حرف من

اسمت اسم من

قلبت قلب من

اگه بمونی

حرفت حرف من

اسمت اسم من

قلبت قلب من

اگه بمونی

دیدن تو لحظه ی خوبه

مثل آسمون داغ جنوبه

.....

هیچ وقت حرف کسی حرف من نشده و اسم کسی اسم من نشده . توی این 29 سال زندگیم  فقط تنهایی بود و آدمهایی که خیلی زودتر از اونچه انتظار داشتم  رفتن... دلم میخواد برم به یه کلبه وسط یه دشت  بی انتها  یا کنار یه ساحل متروکه تا اونجا زندگی کنم بدون هیچ غوغایی و در کمال سکوت و سکون ....




 
نویسنده: حمیدرضا - ۱۳٩۱/٦/٢٦

روز شنبه 4 شهریور   ایستگاه راه آهن رفتم شاید بلیت کنسلی برای مشهد پیدا کنم . اما نبود . توی ایستگاه عموم اینا رو دیدم که داشتن مشهد می رفتند قبلا گفته بودند هفته دیگه میریم  اما یادم نبود اون روز  هستش . وقتی  توی ایستگاه منتر بودم که عموم اینا یه ربع دیگه  با قطار عازم مشهد بشند  به یکی از پسرعمو هام که گفته بود می تونه برام بلیت اتوبوس  از قزوین سریع جور کنه  پیامک دادم و اون هم در جوابش گفت باشه و  یه ساعت بعدش گفت آماده بشو ساعت  3 بعداز ظهر  باید حرکت بکنی ! من هم سریع  آماده شدم.  وقتی به ترمینال قزوین رفتیم  اونجا گفت باید صندلی کنار راننده بشینی که قبول نکردم .  و گفتم ببینم شاید برای یه نفر فردا  یا پس فردا جای خالی باشه  که از شانسم یه اتوبوس ویژه  علاوه بر اون سه تای همیشگی برای روز  بعد گذاشته بودن و  من بلیت  روز بعد رو سریع گرفتم و با پسرعموم به سمت خونه برگشتم. بین راه دوتا خربزه هم خریدم که توی خونه گفتم این سوغات مشهد یک ساعته رفتن منه!!!




 
نویسنده: حمیدرضا - ۱۳٩۱/٦/٢۱

...تو به من می گفتی :
” صبح پاییز تو ، نامیمون بود ! “
من سفر می کردم
و در آن تنگ غروب
یاد می کردم از آن تلخی گفتارش در صادق صبح
دل من پر خون بود
در من اینک کوهی
سر برافراشته از ایمان است
من به هنگام شکوفایی گلها در دشت
باز برمی گردم
و صدا می زنم :
” ای
باز کن پنجره را
باز کن پنجره را
در بگشا
که بهاران آمد
که شکفته گل سرخ
به گلستان آمد
باز کن پنجره را
که پرستو می شوید در چشمه ی نور
که قناری می خواند
می خواند آواز سرور
 که : بهاران آمد
که شکفته گل سرخ به گلستان آمد “
سبز برگان درختان همه دنیا را
نشمردیم هنوز
من صدا می زنم :
” باز کن پنجره ، باز آمده ام
من پس از رفتنها ، رفتنها ؛
با چه شور و چه شتاب
در دلم شوق تو ، اکنون به نیاز آمده ام “...

شاعر حمید مصدق




 
نویسنده: حمیدرضا - ۱۳٩۱/٦/٥

هر کجا هستم ، باشم‌،
آسمان مال من است‌.
پنجره‌، فکر ، هوا ، عشق ، زمین مال من است‌. ... سهراب سپهری

...

امروز ساعت 15 به سمت مشهد حرکت می کنم. نمیدونم چند روز اونجا می مونم . باید ببینم که چی پیش میاد و چی میشه...

...

می خواستم از تمام دوستانی که اینجا دارم تشکر بکنم به خاطر بودنشون...

...

دلم الان گرفته. دیشب بارون داشت می امد و دل من هم بارونی بود...

....

به یادتون هستم . شما هم به یادم باشید...




نویسنده: حمیدرضا - ۱۳٩۱/٦/٤

فردا اگه خدا بخواد مشهد میرم . تنهایی . برای زیارت کردن و کم کردن این دلتنگی... شاید از این دلتنگی در کنار حرم امام رضا (ع) کاسته بشه...




نویسنده: حمیدرضا - ۱۳٩۱/٦/٢

دلم گرفته  از این همه چیزها که می بینم و می شنوم ... دلم گرفته و چاره ای براش نیست  ... دلم می خواد داد  بزنم با صدای بلند داد بزنم و بعد بزنم زیر گریه  تا شاید آروم تر بشم . اما نمیتونم  داد بزنم و  فقط سکوت می کنم و بغض ...

....

کاش میشد برگشت به عقب و یه جور دیگه  زندگی کرد  شاید  زندگی آدم در اینصورت فرق می کرد و شاید هم  نه...کاش میشد اما...

...

سخته که یکی  رو بینی و بخوای و نتونی  بهش بگی ... سخته که خودت  دل خودت رو گول بزنی  تا حرفش رو فراموش بکنه... سخته هنوز اونقدر آماده نشده باشی  که بگی ...

...

وقتی قصد خوبی  داری و نمیشه  حتما حکمتی درش هستش  باید صبر کنی و منتظر باشی فقط ... باید تحمل صبر کردن رو  داشته باشی...




 
نویسنده: حمیدرضا - ۱۳٩۱/٦/۱

این دو هفته تعطیلات تابستانی شرکت باعث شد که بتونم  کار نقاشی و رنگ زدن خونه رو شروع کنم. دو روز پیش با پسرعموم رفتیم رنگ خریدیم و از دیروز شروع به رنگ کردن خونه  کردیم. رنگ لیمویی داریم می زنیم. حسابی خودم هم رنگی شدم!