روزهای تنهایی حمیدرضا

نویسنده: حمیدرضا - ۱۳٩۱/۳/۳۱

أَلَیْسَ اللَّهُ بِکَافٍ عَبْدَهُ ... ﴿زمر /36﴾ آیا خدا برای بنده اش کافی نیست ...

 

آری کافیست... خدا برای بنده اش کافی ست . خدایی که هیچ وقت آدم رو تنها نمیذاره ...در تنها ترین و سخت ترین لحظات زندگی بنده اش با اون  و  یاور اون  هستش خدایی که تمام محبتش رو  نثار بنده ش  می کنه . آری کافی ست  .  هیچ چیز نمی تونه  جای  خدا رو برای بنده ش بگیره... آری کافی ست....

....

 
لبیک اللهم لبیک لبیک لا شریک لک لبیک....
 
....
 
 

یه حس خاصی بهم داد ... چقدر دور شدم... اللهم لبیک...




1
نویسنده: حمیدرضا - ۱۳٩۱/۳/٢٧

وقتی  حس تنهایی تو وجود رخنه کنه  از خود تنهایی هم بدتر هستش...

...

خوب از الان بگم که نگید نگفتم این بار حتما آلمان قهرمان جام ملتها میشه . هوراتشویق

....

دلم یه استخر   و یه  آفتاب گیر می خواد که کنار اون استخر لم بدم و توی این هوای گرم آب طالبی بخورم !!!!...

...

 




نویسنده: حمیدرضا - ۱۳٩۱/۳/٢۳

عزیزان قدر یکدیگر بدانید/ اجل سنگ است وآدم مثل شیشه...

...

هوا خوبه . من خوبم .  شب تاریکه اما با ستاره هاش و ماه ش  خوبه. این چهارراه سابق  خیابون ما هم دیگه خوبه. راننده ها هم خوبند .  کلا همه چیز خوبه . جز تو...

...

وقتی دوستی به شما حرفی بزنه که انتظارش رو نداشته باشی و از حرفش بیشتر از ناراحت شدن  چندش ت بشه و حالت بهم بخوره  از شنیدنش از دهان دوستی که فکر می کردی بچه مثبته و  اما انگار اونطوری نبوده و  با یه چند بگو و بخند و شوخی، کل قضییه رو اشتباهی  درک کرده و  با یه جمله اش حالت رو بهم زده و خودت رو کنترل کردی که بهش چیزی نگی . چیکار می کردید؟  وقتی مثل من  دیگه  فقط یه سلام و علیک  ساده و معمولی  مثل دوتا همکار  می کردید و ازش دوری می کردید  و اون می گفت بی معرفتی ! و اشتباه قضاوت کردی ، چیکار می کردید؟. من که نمی تونم اون حرف و جمله  چندش آورش رو  از یاد ببرم و فکر می کنم اگه دوباره مثل سابقش  باهش رفتار کنم  اون بدتر میشه.  همون دور بودن ازش بهتره .

...

توی این روزها همش  فکر می کنم چطوری شد که اینطوری بین ما شد ....(منظورم اون دوست   که بالا گفتم   نیستش )




نویسنده: حمیدرضا - ۱۳٩۱/۳/٢٠

سنگ صبورم اینجا طاقت غم نداره/ طاقت اینکه پیشش گریه کنم نداره....

...

این چند وقته سراسر زندگیم پر شده از غم های ماندگار  و شادی های کوچیکی که خیلی زودگذر  هستند ... نمیدونم چرا اینجوری شدم . چرا اینقدر دلم پر از غم هستش . شاید از تنهایی هستش اما نه ، سالهاست که تنها هستم و به این وضعیت خو گرفتم هرچند که سخت بوده.  شاید هم از سر اینکه  بیشتر به مرگ فکر می کنم و اینکه زندگیم پوچ بوده ... یا شاید دیگه طاقتی برام نمونده  که این راه مرارت بار زندگی رو ادامه بدم... دلم میخواد گریه کنم و داد بزنم اما جز یه جمله ، ای خدا  و آهی که از اعماق وجودم در میاد هیچ چیزی  ندارم نه گریه و داد و فریادی و نه حرفی برای شکایت و کسی که بخوام بهش  بگم ... دیگه حتی فراموش کردم برای چی زنده هستم ....

...

مثل یه ظهر تابستونی  توی اون آفتابی که  نور خورشید چشم ها رو می زنه و پوست رو می سوزنه  تشنه یه جرعه آب هستم...

...

معذرت می خوام اگه این چند وقت به خاطر دسترسی نداشتن به  اینترنت به خاطر  سر کار رفتن و کمتر وقت داشتن ، به دوستان  وبلاگی  کمتر سر زدم. اگه خدا بخواد ماه دیگه اینترنت خونه رو دوباره وصل می کنم و  بیشتر به شما  سر می زنم.

 




 
نویسنده: حمیدرضا - ۱۳٩۱/۳/۱۳

این هم از زندگی ما که توی  غم و تنهایی  غرق شده و امیدی به خروجش  از این وضعیت نیست ... اما خدا رو شکر که هنوز میشه با دیدن  سرخ شدن البالو های توی  حیاط و  یاکریمی که توی  پارکینگ   لونه درست کرده و  گل های رز داخل باغچه که هر فصل یه رنگی هستش و یاد  شنیدن  یه جمله دایی گفتن یه خواهرزاده کوچیکم، شاد  شد و  دوباره انرژی گرفت! . خدا رو شکر که وضع مالیم خوب شده و   یه کار دارم. مهم نیست که درونم خسته و تنها و پر از غمه...

....

راستی وقتی   گاز یا برق قطع میشه تازه آدم متوجه  میشه که چه  قدر زندگیمون  به همین چیزهای ساده  وابسته شده . درست مثل الان که به خاطر تعمیر یه لوله سر کوچه گاز خونه مون قطع شده و ناهار  باید  بیرون بخورم!




 
نویسنده: حمیدرضا - ۱۳٩۱/۳/۸

به قول  شاعر که میگه. یادی نکردی از من رسم رفاقت این بود/ اشکی برام نریختی  عشق و  صداقت این بود... این هم شده حال و روز رفیق های ما که انگار نه روزگاری داشتیم و نه خاطره و دورانی و نه ساندویچ و سسی با هم خوردیم!  میرند انگار که از دنیا رفتند  انگار  دیگه وجود ندارند  باید براشون  فاتحه خوند . دیگه نه سلامی و نه علیکی و نه کلامی...

دنیا  خیلی زود تموم میشه و  زودتر از  یه دوستی واقعی، البته اگه دوست واقعی داشته باشی. ارزش دوستی به اندازه دوستی هستش...

میخوام برم  اما جایی برای رفتن ندارم....




 
نویسنده: حمیدرضا - ۱۳٩۱/۳/٥

وقتی  روز جمعه میرسه  دلت میگیره  بیشتر از روزهای دیگه هفته . انگار تمام غم ها  توی این  روز  جمع میشند و تمام وجودت رو فرا می گیرند.  باز  جای شکرش  باقی هستش که امسال حداقل بیشتر جمعه  ها سر کار رفتم.  و وقتی آزاد زیادی نداشتم... دلم گرفته  خیلی خیلی هم گرفته...

به قول بابا طاهر  ، فقط غم یار و همدم هستش و حداقل معرفت داره و من رو لحظه در این زندگی تنها نمیذاره.

غمم غم بی و غمخوار دلم غم  /غمم هم مونس و هم یار و همدم. /غمم نهله که مو تنها نشینم/ مریزا، بارک الله، مرحبا غم 

بابا طاهر

....

تا که بودیم نبودیم کسی

 کشت ما را غم بی هم نفسی

 تا که مردیم همه یار شدند.

 خفته ایم و همه بیدار شدند




 
نویسنده: حمیدرضا - ۱۳٩۱/۳/۳

وقتی چیزی برای از دست دادن نداری راحت هستی اما وقتی چیزی  داری مدام نگران هستی ...

وقتی راحتی ، می تونی زندگی  در آرامش  رو تجربه کنی. وقتی قانع هستی دیگه حرف زور به خاطر  زندگی کردن  نمیشنوی و می تونی بری یه جای دور با کمترین چیز قانع و شاد  زندگی کنی. اون وقت دیگه مادیات  مانعی نیست و  بعد از چند سال احساس نمی کنی عمرت هدر رفته بدون  هیچ  فایده و ثمری...

....




 
نویسنده: حمیدرضا - ۱۳٩۱/۳/٢

انگار  همه چیز کوچیک شدن   . یا من خیلی بزرگ شدم. دیگه  خیلی چیزها کوچیک شده . از نون سنگک بگیر  تا اون  چرخ و فلک  پارک و  اون ساختمانهای بزرگ  و اون میدان بزرگ که همیشه اول  تهران  وقتی از اتوبوس پیدا میشدم برام بزرگ بود . اما توی اتوبوسهای تندرو خط یک ، انگار خیلی کوچیک شده...

...

دلم میخواد داد بزنم . بزنم زیر آواز با این صدای  بدم، درست مثل  فیلم های هندی که یهو  بازیگرها  شروع به خوندن می کنند! . از اصفهان  پل خاجو و  سی و سه پلش رو دوست دارم به خاطر اون خواننده های  که توی یه گوشه زیر پل  نشسته اند و  دارند آواز می خونن و  تو می تونی توی اون آرامش فارغ از هر چیزی بشینی و ساعتی اونجا به  آواز ها گوش بدی  زیر پلی  که قدمت چند صد ساله داشته و  صدها نفر زیر همون پل ، آواز خونندن ...

...

دلم گرفته . درست مثل این هوای ابری . درست مثل همه چیزهای خوب و بد  ، این زندگی تکراری ...

...

کجایی...