روزهای تنهایی حمیدرضا

 
نویسنده: حمیدرضا - ۱۳٩۱/٢/٢٩

بی خیال... درست مثل این ظهر جمعه که هوا گرمه و یه باد نسبتا خنک میوزه و از اون ور هم آفتاب صورت آدم رو می سوزونه و  آدم یاد بچگی ها و منتظر شنیدن قصه ظهر  جمعه رادیو می افته و به خودش میگه بیخیال  . الان باید برم  سوار سرویس کارم بشم که این ظهر جمعه ای اضافه کار بایستم!... بی خیال...




 
نویسنده: حمیدرضا - ۱۳٩۱/٢/٢۸

نمیشه . واقعا نمیشه .  اصلا و ابدا  نمیشه و من حاضر نیستم باور کنم.  این حقیقت نداره . اصلا اون حرفی که زد قبلا فقط برای از سر باز کردن بود نه  اینکه حقیقت داشته باشه.  داره مغزم  منفجر میشه . مطمئنم که وجود نداره ... کاش مطمئن بودم که وجود نداره... خدا... چرا؟ ... واقعا آدم بدی بودم  و این مجازات من هستش این  ندونستن و   در نا آگاهی سوختن؟ واقعا  باید این فکر  مثل خوره تمام ذهنم رو  یواش یواش بخوره که واقعیت داشته هر چیزی که گفته نه برای از سر  باز کردن....دارم منفجر میشم...




 
نویسنده: حمیدرضا - ۱۳٩۱/٢/٢٢

روز زن به تمام خانم های خواننده این وبلاگ تبریک میگم و امیدوارم که همیشه امید داشته باشند. که امید سر چشمه زندگی و زنده موندن هستش و نا امیدی   ، حتی اگه همه چیز داشته باشی،  سر چشمه پوچی و بدبختی هستش !

 




نویسنده: حمیدرضا - ۱۳٩۱/٢/۱٢

هر کجا میری و هر کی رو می بینی  وقتی می فهمه 29 سال داری و مجرد هستی با جدیت تمام شروع به نصحیت کردن  می کنه که زودتر ازدواج کن و  شرایط خودش جور میشه و همین حرفهای کلیشه ای همیشگی!  . حالا فرق نداره اون یه نفر فامیل آدم باشه یا همکار یا دوست یا حتی یه مصاحبه کننده کاری!، همشون همون حرفها رو تکرار می کنند انگار همه  براشون این حرفها رو به دیگران زدن عادت ده . حالا فرق نداره  طرف ازدواج کرده باشه یا مجرد باشه ، همین صحبتها رو  تکرار می کنه . واقعا نمیدونم  اگه  این رو نگند  چیزی میشه یا اصلا حرف دیگه دارند  در برخورد با آدم بزنند یا نه؟ !

...

هوا صبح ها سرد شده حسابی . مجبور شدم کاپشن بپوشم و  وقت برگشت هم  کاپشن به دست به خونه برگردم... محل کارم توی یه کارخانه که 50کیلومتر حدودا با خونه مون فاصله داره  هستش .(این هم جهت اطلاع آقا رضا که  نگران کارم و محلش شده بود  و چرا اینقدر زود میرم سر کار!)




نویسنده: حمیدرضا - ۱۳٩۱/٢/٩

هوا حسابی خوبه هم آفتابی هستش و هم یه باد خنک  میوزه.  دل آدم توی این وقتها  میخواد نو  و تازه بشه . تمام  رنج ها و دردها  رو به باد فراموشی بسپاره و توی سایه یه درخت  روی چمن ها بشینه و  مثل طبعیت بشه . درست مثل اون ابری  کوچکی که به شکل یه اسب در آسمان شده. سوار این اسب ابری  بشه و به تاخت به سمت  زیبایی و  خوبی بره  بره به قلب  آسمون  درست اونجا که خورشید  هستش   بره به سمت روشنایی  کامل ...

....

جمعه می خوام نمایشگاه کتاب برم و یه چندتا کتاب بعد از چند وقتی بخرم. توی اون جمعیتی که انگار فقط قرار دارند هر سال اونجا  برند و در آخر بیشترشون با ساک دستی های تبلیغاتی برگردند  و البته سیب زمینی و آب معدنی گرم هم  بخورند! ...

...

صبح ساعت 4 و نیم صبح  کوچه و خیابون ها  یه حس خاصی داره  یه خلوتی خاص که وقتی با یه نسیم خنک هم همراه  میشه  ، میشه به آرامش توی اون فضا رسید.  این روزها وقتی  ساعت  چهار و نیم صبح از خونه برای سرکار  رفتن ، بیرون میام  این تجربه جالب رو  هر صبح  تجربه می کنم.   وقتی به جز  مغازه  نون فانتزی  هیچ مغازه ای باز نیستش و به جز یکی دو تا رفتگر  که دارند خیابون ها رو جارو می کشند  و بعضی  وقتها رهگذری که سحر خیز شده ، هیچ کس دیگه  توی خبابون نیستش و هر چند وقت یه بار  اون هم به ندرت صدای ماشینی که داره توی  خیابون  راه میره میاد .  یه سکوت جالبه . آرامش بخش . با اینکه  ساعت 4 صبح بیدار شدن و آماده سر کار رفتن شدن سخته  اما  به این تجربه 10-15 دقیقه ای قبل از رسیدن  سرویس  محل کار ، میارزه...