روزهای تنهایی حمیدرضا

 
نویسنده: حمیدرضا - ۱۳٩۱/۱۱/۱۱

بعضی وقتها آدم دلش میخواد بیخیال همه چیز و همه مناسبات اجتماعی بشه و به سیم آخر بزنه و هر چی فکر می کنه رو بگه .  بعضی وقتها آدم دلش میخواد صدای بعضی ها رو ببره و  توی دهن بعضی افراد پر رو و احمقی که فکر می کنن  آدم هستند در حالی که از یه کرم خاکی هم وجودشون حقیر تر هستش و حرفهاشون و نگاه شون هیچ ارزشی نداره...

..........

دلم از این همه چیزهای بد اطرافم گرفته . خوبه که تو هستی عزیزم  وگرنه تحملش  این وضعیت بعضی وقتها خیلی سخت میشه....




نویسنده: حمیدرضا - ۱۳٩۱/۱۱/۱٠

بعد از مدتها هوا بارونی شده و داره بارون میباره . دلم گرفت از این زمستان بی برف ... این روزها هم که هوا حسابی گرم شده . انگار زمستان هم خبردار شده فروشگاه ها دارن کاپشن و پالتو ها رو با تخفیف می فروشند زده به سیم آخر و گرم شده . درست مثل روزهای بهاری شده با یه سرمای خیلی خفیف  که تلافی این تخفیف های بعضا الکی و دروغ  مغازه دار ها رو بده!!!!

....

دلم میخواد دست ت رو بگیریم و با هم زیر یه چتر توی این هوای بارونی قدم بزنیم. تو به من تکیه بدی و من دستم دور کمرت حلقه بزنم و به چشم های زیبای تو نگاه بکنم... دلم م میخواد توی این هوا  بارونی و زیر چتر بهت  بگم که چقدر دوستت دارم و چقدر تو زیبا میشی  وقتی  در آغوش من هستی ...

...

کاش اینجا بودی .  کنار پنجره  روی یه مبل می نشستیم و  در حالی که چای می خوردیم و حرف می زدیم  به قطرات بارون روی زمین می افتاد نگاه می کردیم و صدای خنده هامون با صدای برخورد قطرات بارون با کف حیاط مون ،در هم آمیخته میشد...

.......

دوستت دارم  تا ابد...

....