روزهای تنهایی حمیدرضا

نویسنده: حمیدرضا - ۱۳٩۱/۱/٢٦

هوا بارونی شده من هم دارم خفه میشم میفمیدید دارم خفه میشم از این بار زندگی بیخود و کثیفی که درش  هستم. از این زندگی کلافه شدم و مثل احمق ها رفتار کردم و باید الان   احساس کنم دارم خفه میشم .  حس می کنم باید زودتر بمیریم قبل از اینکه مرگ من رو بکشه من مرگ رو بمیرانم  تا دوباره زنده بشم  تا این مردار بودن بیرون در بیام تا بشم حمیدرضا که  اعتقاد داشت و عقیده و  یه ذره ایمانی  و امید به آینده . باید بمیرم  تا دوباره  زنده بشم  (شاید هم دوباره زنده نشم زیاد مهم نیستش) . باید به ایمان واقعی برگردم به اون حس خاص . باید برگردم  تا دیگه درست بشم ... باید بمیرم قبل از اینکه بمیرم...

از تمام افرادی که توی اینجا باعث ناراحتی شون شدم عذرخواهی می کنم ... به امید دیدار...

....................................................................................




نویسنده: حمیدرضا - ۱۳٩۱/۱/٢٥

صبح ساعت 4 بیدار شدم با زنگ موبایل. یه 10 دقیقه ای اما باز توی رختخواب موندم و  صدای پدرم که می گفت حمید پاشو برو   دیرت میشه!  باعث شد از رختخواب بلند بشم و برم لباس بپوشم و  یه چند لقمه  نون و پنیر بخورم و ساعت 4 و نیم از خونه دربیام . هوا حسابی  خوب و بهاری بود با یه باد ملایم و  ستاره های که توی آسمون می درخشیدن و  یه ماه نیمه وسط آسمون و  چراغهای روشن پارک نزدیک خونه  که فضای جالبی رو ایجاد کرده بود  . برای خودم  یه شعر رو زمزمه می کردم و یواش یواش تا سر ایستگاه  سرویسمون پیاده می رفتم با اینکه دیشب ساعت 11 و نیم شب از سر کار به خونه رسیده بودم و  بعد تا ساعت یک و نیم حدودا  نخوابیدم  اما  باز صبح خوب بودش...

بعد از ظهر وقت برگشتن از کار درست مثل موش آب کشیده شده بودم.  بارون حسابی می امد و خیس  شدم....

....

مادرم میگه امسال باید بریم برای تو خواستگاری ! خواهرم هام میگند آره  دیر شده ! پدرم میخنده  و  بهنام خواهر زاده  10ساله ام  میگه  چه خوب عروسی ! و من  چیزی نمیگم و توی دلم میگم  با کدوم شرایط و  اصلا اینجور ازدواج کردن  رو قبول ندارم....




نویسنده: حمیدرضا - ۱۳٩۱/۱/۱٧

حس استقلال داشتن خیلی خوبه...

...

این هوای عالی بهاری جون میده بزنی بری کوه و دشت و از هوای آزاد لذت ببری  و توی طبیعت دوباره جان گرفته بدوی و  بازی کنی و از نگاه کردن به  گل های  تازه شکفته بهاری ، به اوج لذت و زیبایی برسی . هوا واقعا عالی هستش  اما حیف وقتی  تنها هستی هیچ چیزی لذت نداره نه طبیعت و نه درختها و گلهای سرخ و سفید بهاری توی  زمین ها و نه شکوفه های یک دست سفید درختها... اما بیخیال باز میشه حداقل یه کمی لذت برد  و از این هوا به اوج رسید فهمید که درک زیبایی چقدر زیباست...

...

مدام این چند وقته دارم  هی سرفه می کنم و  یه چند روزی قطع میشه و دوباره شروع میشه . روز 28 اسفند مجبور شدم برم دکتر  و سرم و یه سری قرص و شربت  بهم داد و یه چند روزی حالم خوب شد  اما این سرفه بعضی وقتها دوباره برمی گرده و باعث میشه زیبایی این روزها خراب بشه...

...

راستی به نظرتون چه نوع عطری بخرم خوبه ؟ چه نوع مارکی بهتر هستش؟ برای خودم می خوام برای اولین بار توی عطر ولخرجی بکنم!

...

وقتی واقعیت رو  خودت  بخواهی درک نکنی و هیچ چیزی باعث نمیشه که تو  به واقعیت پی ببری...

...

بیا بریم دشت / کدوم دشت / همون دشتی که خرگوش خواب داره / ای بله / بچه صیاد به پایش دام داره ... الان حال و هوای دلم  اینجوری هستش  بیا بریم دشت.... نمیاید؟




13
نویسنده: حمیدرضا - ۱۳٩۱/۱/۱٥

13  بدر امسال با خانواده و فامیل دسته جمعی بعد از سالها بیرون رفتیم. رفتیم پشت بند  روستای اک که یه دریاچه کوچیک  حدودا  درست  شده. جاتون خالی هم آب بود و هم آفتاب بدون هیچ  درختی و به جز یه سگ و یه گله گوسفند و یه عقاب و یه خرگوش  که دمش  جالب بود و  داشت احتمالا از دست عقابه فرار میکرد  و البته چند تا خانواده که با فاصله زیاد از ما نشسته بودند هیچ چیز دیگه اونجا نبود. یه رودخانه فصلی هم بود که از بس  شن و ماسه ازش برداشت کرده بودن  شبیه یه دره عمیق شده بود که این وقت سال  یه کم آب درش جاری بود. وقتی بچه بودم  این رودخانه اینقدر کفش عمیق نبود و حدود یک پنجم  این مقدار عمقش بود... خلاصه جاتون خالی والیبال بازی کردیم و  ناهار هم جوجه  کباب خوردیم و  بعد از  سنگ انداختن به آب هم  ،  شلاق بازی کردیم و بعد هم تا نزدیکهای غروب اونجا بودیم. بعد از مدتها هم محمد هم دیدم. یادش بخیر بچگی ها با محمد و عباس پسرعموم  همبازی بودیم و کلی همه جا رو شلوغ می کردیم... وقت غروب هم باز یه دور باغهای اطراف شهرمون رفتیم و گشتیم و بعد من بستنی  سنتی  بقیه رو مهمون کردم. و وقتی خورشید داشت غروب می کرد  به آسمانی که سرخ شده بود  نگاه میکردیم و بستنی می خوردیم و هرکسی سعی می کرد یه شعر بگه . به  محمدتقی احتمالا  توی این بستنی یه موادی چیزی بوده که اینطوری یهو همه شاعر شده بودیم نیشخند درست مثل محفل شاعرهای خنده بازار...

...

 




نویسنده: حمیدرضا - ۱۳٩۱/۱/۸

هفت سال گذشت. 

هفت سال گذشت و هنوز اینجا هستش  هنوز روزهای تنهایی تموم نشده هنوز  اینجا مثل سابق باقی مونده به جز اینکه هفت سال  از اولین روزی که این وبلاگ رو درست کردم گذشته. هفت سال از عمرم و ساعتهای زیادی  از زندگیم  در این هفت سال در اینجا سپری شد با این نوشته ها که هرچند ضعیف و کم مایه هستند اما از دل و جان من  نشات گرفته اند، گذشت... هفت سال گذشت  با تمام خوبی و سختی ها و تلخی هاش که روز به روز بیشتر  میشد... هفت سال گذشت  با شما . با شما دوستهای که اکثرا  احساس نزدیکی و دوستی بیشتری  از دوستها و آشنا های واقعی و بیرون از اینجا ،میکردم.  دوستانی که آمدند و ماندن  در این هفت سال .  دوستانی که چند وقتی در اینجا بودن و زود رفتند . با تمام دوستانی که مثل جان دوستشون میداشتم و دارم... هفت سال گذشت  چه سریع گذشت مثل برق و باد . درست مثل عمر ... این وبلاگ و  دوستان وبلاگی من  جزئ جدایی  ناپذیر و ماندگار در تمام زندگی من هستند برای همیشه....

#تولدت مبارک روزهای تنهایی حمیدرضا#