روزهای تنهایی حمیدرضا

نویسنده: حمیدرضا - ۱۳٩٠/٩/٢٩

شب یلدا زیباست چون میشه با خانواده جمع شد و با هم شاد بود  اما وقتی حس تنهایی در وجودت باشه  این جمع شدن ها هم دردی رو دوا نمی کنه...

....

شب یلدا شب خوبی هستش  میشه هندوانه خورد به شرطی که سفید یا تو خالی و زرد نباشه. میشه پسته و بادام و گردو  و انار خورد و بعد هم  یه فال حافظ گرفت و  بعد هم یه بوقلمون خورد و کلی چرت و پرت گفت و منتظر اس ام اس های مسخره شب یلدا بود و برای دیگران هم ارسال کرد. میشه منتظر بود تا شب یلدا ببینی کی خونه مون میاد و  یا چی  برامون میارند. میشه فال حافظ رو وقتی موافق نظر نبود  یه تفسیر دیگه کرد  یا  یه فال دیگه گرفت . میشه  از سرمای هوا گفت و مدام به برنامه های مسخره تی وی خندید و میشه رفت زود خوابید تا فردا صبح ....

...

شب یلدا بهتون خوش بگذره  و کلی هم بخورید ...




نویسنده: حمیدرضا - ۱۳٩٠/٩/٢٧

وقتی ساعت 2 نصف  شب نمیتونی بخوابی باید چیکار کنی؟  داد بزنی ؟ هوار بکشی  که چرا من خوابم نمیاد ! یا هی تو جات غلت بخوری اینور و اون ور رختخواب بری به امید خوابیدن یا موبایلت رو برداری  و شروع  به نوشتن یه متن  توی قسمت پیامک ها بکنی  درست مثل من که ساعت 2 نصف شب خوابم نمیبره  و توی تاریکی اتاقی که فقط نور صفحه موبایل و بخاری گازسوز تنها روشنایش  هستش بنویسی و به نور آبی رنگ گاز در حال سوختن ، نگاه کنی با اینکه زوایه دیدت هم خوب نیست و همچنان  در آرزو  خوابی آرام ، بدون خواب دیدن  باشی . چشمهات کم کم درد داره میگیره از نور صفحه موبایل . اما  از خواب خبری نیستش  نمیتونی به آینده نامعلوم فکر کنی بدون هیچ ترسی. و انگار در این لحظه گذشته  و حالی هم وجود نداره باید بخوابی ... یا خبر امروز حوادث می افتی که دوتا  توله شیر رو اطراف یه بزرگراه توی شهر تهران پیدا کردند ! پیش خودت میگی باید طفلکی  شیرها  و چه آدمهایی پیدا میشند  و میگی باید جلوی خرید و فروش اون شیرهای بیگناه و کوچولو رو بگیرند و چشم هات رو می بندی....

2:15 نصف شب دیشب 




نویسنده: حمیدرضا - ۱۳٩٠/٩/٢٦

یه چیزهای توی دل آدم برای همیشه باقی می مونه . یه رازهایی  همیشه در ذهن آدم باقی می مونه  یه چیزهایی رو آدم درون خودش نگه میداره و هرگز بروز میده یا حداقل فقط برای یکی دو نفر برای لحظه ای بروز میده و خود واقعیش رو نشون میده . فکر هایی که در سرش  هست بعضی وقتها جای گفتنش نیستش نمیشه بلند گفت چون مردم شاید درباره تو تغییر عقیده بدن یا اینکه خودت خجالت بکشی بگی  یا مخفی کردنش راحتتر هستش تا اعتراف بهش. فرق نداره کجا باشی یا کی باشی این فکرها همیشه در ذهنت هستش ...

.........

نمیدونم چرا بعضی مرد ها ازدواج می کنند ؟ واقعا دلیلش برام  مبهم هستش و بدتر از این که واقعا نمی فهمم چرا بعضی ها دوباره ازدواج می کنند  یه همسر دارند و باز میرند زن دوم می گیرند. حتی توی یه خو نه کنار هر دوتا همسرشون زندگی می کنند ؟ زن دومش هم نه زیبا هستش نه هوش یا ثروت یا حتی جذابیتی داره! و نه مطمئنا بخاطر کمک کردن به اون زن دوم از لحاظ مالی و چیزهای دیگه هستش حتی بعضی وقتها درست شکل همسر اولشون هستش و زیاد هم تفاوت سنی با  همسر اولشون نداره! واقعا دلیلش رو نمی فهم  وقتی یکی از همسایه های روبروی  می بینم که با دوتا همسرش  توی خونه هستش  یا یاد اون چندتا خونه وسط خیابون که الان سالهاست خراب شده  و جزی از خیابون شده ، هر کدومشون چندتا همسر داشتند و  توی یه خونه  زندگی می کردند  واقعا نمی تونم درک بکنم. نه رضایتی در قیافه هاشون هستش  نه خنده ای  روی صورتها و نه حتی یه نشونه که از زندگیشون راضی هستند جز قیافه های گرفته و غمگین هیچ چیزی در چهره هاشون مشخص نیست...  برام مثل یه معمای هزار لایه هستش واقعا چرا ازدواج کردن؟....




نویسنده: حمیدرضا - ۱۳٩٠/٩/٢٤

این پست در وبلاگ اخبار  پرشین بلاگ و این خط آخرش (یاد همه آنان را که بعضی هستند و بعضی نیستند گرامی می داریم) ، باعث شد به یاد این سالیانی که اینجا نوشتم و دوستان وبلاگی که اینجا پیدا کردم بی افتم یاد این سالها که از اول 84 تا الان ادامه داشته. یاد اولین نظری که توی وبلاگم دیدم یکی نوشته . یاد اولین دوست وبلاگی که هر روز به وبلاگش حتما باید سر می زدم و الان دیگه خبری ازش نیست و  وبلاگش رو هم حذف  کرده. یاد دوستهای که سالها ست به اینجا سر می زنند و هر نظرشون برام یه دنیا ارزش داره ... یاد وفا  عزیز که سالهاست اینجا می اد و واقعا خوشحالم که هنوز این نوشته های من رو می خونه و هر وقت میاد واقعا خوشحال میشم ... یاد رضا دوست خوبم که هنوز  از زمستان در نیموده و  خوشحالم که سالهاست از طریق اینجا باهش دوست هستم... یاد شبگرد عاشقی و فرشته که الان دیگه نمی نویسند یاد رویا و  محمد رضا و...

خوشحال میشم هنوز هم می تونم در اینجا با آدمهای آشنا بشم که  خوب  هستند و خیلی عزیز سر بلند و طراوت تک درخت که نوشته هاش واقعا مثل یک درخت سرسبز  زیباست و نیلوفرانه و  ...

یاد همه آنان را که بعضی هستند و بعضی نیستند گرامی می دارم




نویسنده: حمیدرضا - ۱۳٩٠/٩/٢۱

کامپوترم خراب شده . حال خودم هم خوب  نیست. هوا هم انگار  مثل حال من خوب نیست. کلا همه چیز خوب نیست. به قول شاعر  ، اگر جویای احوال ما هستید  اصلا حالی خوشی نداریم  برگ ها ریحته درست مثل  برگهای درخت زندگی ما و  میوه ها  بالای درخت  را  کلاغ ها نوک زده اند و  تلخ  شدند از بس کسی نچید ...




نویسنده: حمیدرضا - ۱۳٩٠/٩/۱٩

زمستون سال پیش بود  بوته گل سرخ داخل باغچه حیاط  دوتا غنچه گل سرخ در اورده بود وسط سرمای زمستون اون وقت که برف روی زمین نشسته بود . انگار بوته گل سرخ  وسط برفها  فکر کرده بود بهار شده  و دوتا غنچه خیلی سرخ و قشنگ در اورده بود. هر روز از پشت شیشه آشپزخونه  اونها رو میدیدم. قشنگ بودند زیر اون برف سفیدی که روش نشسته بود. سرخ بود درست مثل دوتا قلب ... هر روز یه چند دقیقه قبل از رفتن به بیرون به اونها نگاه می کردم. حس خوبی بود . انگار هنوز زیبایی  وجود داره و هیچ سرمای نمی تونه باعث امید و زیبایی از بین بره...

وسط های زمستون بود یه روز برفی که کیکاوس ماهی فاتیرم  مرد و یه گوشه از خاطراتم رو با خودش بردش... هوا برفی بود و تمام زمین رو برف گرفته بود. یاد بچگی ها افتادم که ماهی قرمز عید رو بعد از مردن بعد از چند ماه داخل باغچه خونه قبلی مون داخل گلبرگهای گل سرخ  ، خاک می کردم... یکی از غنچه ها رو چیدم و داخل خاک باغچه رو کندم  کیکاوس رو با گلبرگ های گل سرخ خاک کردم ... قبلا نمیدونستم چه حسی داره وقتی یه حیوان  خونگی داشته باشی اما با کیکاوس و وابستگی به اون حس کردم...

غنچه دوم رو نزدیکهای عید چیدم و داخل یه ظرف نگه داشتم. داشت دیگه سیاه میشد و  کم مونده بود خراب بشه.....




نویسنده: حمیدرضا - ۱۳٩٠/٩/۱٧

سرم درد میاد و میخواد منفجر بشه. هوا سرد هستش و پا هام داره از سرما یخ می زنه... هیچ حس و حوصله ای ندارم  انگار دنیا تکراری تر از همیشه شده و چاره ای هم نیستش جز اینکه فقط منتظر بمونم که  تموم بشه  این لحظات بیخود....

1_ گفت نمی هلد انکه تو را نمی هلد... یارب کمک کن....

2_ قالَ الاْ مامُ عَلی بنُ الْحسَین، زَیْنُ الْعابدین عَلَیْهِ السَّلامُ: ثَلاثٌ مَنْ کُنَّ فیهِ مِنَ الْمُؤمِنینَ کانَ فی کَنَفِ اللّهِ، وَ أظَلَّهُ اللّهُ یَوْمَ الْقِیامَةِ فی ظِلِّ عَرْشِهِ، وَ آمَنَهُ مِنْ فَزَعِ ‏الْیَوْمِ الاْکْبَرِ: مَنْ أعْطی النّاسَ مِنْ نَفْسِهِ ما هُوَ سائِلهُم لِنَفْسِهِ، و رَجُلٌ لَمْ یَقْدِمْ یَداً وَ رِجْلاً حَتّی یَعْلَمَ أنَّهُ فی طاعَةِ اللّهِ ‏قَدِمَها أوْ فی مَعْصِیَتِهِ، وَ رَجُلٌ لَمْ یَعِبْ أخاهُ بِعَیْبٍ حَتّی یَتْرُکَ ذلکَ الْعِیْبَ مِنْ نَفْسِهِ.

سه حالت و خصلت در هر یک از مؤمنین باشد در پناه خداوند خواهد بود و روز قیامت در

سایه رحمت عرش ‏الهی می‌باشد و از سختی‌ها و شداید محشر در امان است.

اوّل آن که به  مردم  چیزی را دهد که از آنان برای خویش می‌خواهد

 (آنچه برای خود می‌پسندد را به آنان عطا کند).

دوّم آن قدم از قدم برندارد تا آنکه بداند آن حرکتش در راه اطاعت خداست یا معصیت و

نافرمانی او

سوّم از برادر مومن خود (به عیبی که در خود نیز دارد ) عیب جویی نکند تا آنکه آن عیب

را از خودش دور سازد

تحف العقول: ص 204، بحارالا نوار: ج 75، ص 141، ح 3




نویسنده: حمیدرضا - ۱۳٩٠/٩/۱۳

روزها و شب ها هر چقدر بگذرند باز  این داغ  سنگین و دردناک،  کم نمیشود.  داغ اینکه نبودیم و نتوانستیم  در لحظه موعود ، در جای که حق کامل و باطل در حال نبرد بودند  یاری کنیم کسی که یاری خواست و ما لبیک نگفتیم. کسی دعوت به حق کرد و ما چون کر ان گوشها را بستیم و نرفتیم. این  ننگ پاک نخواهد شد این سستی  در لبیک گفتن . این داغ تمامی ندارد تا روزی که لبیک به دعوت  آخرین دعوت کننده آخرین موعود را بدهیم .... تا آن روز  هر قدر هم  اشک بریزیم باز این داغ تازه است...

...........

یا اَباعَبْدِاللَّهِ اِنّى سِلْمٌ لِمَنْ سالَمَکُمْ وَ حَرْبٌ لِمَنْ حارَبَکُمْ اِلى یَوْمِ الْقِیامَةِ

اى اباعبداللّه من تسلیمم و در صلحم با کسى که با شما در صلح است و در جنگم با هر کس که با شما در جنگ است تا روز قیامت ...

... اَنْ یَرْزُقَنى طَلَبَ ثارى مَعَ اِمامٍ هُدىً ظاهِرٍ ناطِقٍ [بِالْحَقِّ] مِنْکُمْ

روزیم کند خونخواهى شما را با امام راهنماى آشکار گویاى [به حق] که از شما (خاندان ) است

 

....

زیارت عاشورا

 


 




نویسنده: حمیدرضا - ۱۳٩٠/٩/۱٠

هوا این شبها روشن هستش با یه مه  که هوا رو روشن کرده و درست شده مثل شبهای که توی کتاب شبهای روشن هستش  فقط کسی نیست که توی این شب گردی ها توی این خیابونها و پارکهای آروم  و نسبتا ساکت و یخ زده، تا سر قرار  معشوقش همراهی بکنم!... از فیلم شبهای روشن خیلی خوشم میاد. یه حس سرما و یخ زدگی و سردی در تمام فیلم موج میزنه اما درون این سرما  حرارت  خیلی کم  عشق هم وجود داره... شبها یخ زده هستش با اینکه حسابی احساس سرما می کنم و از سوز  سرمای بادی که می وزه ، صورتم  یخ می زنه اما باز  این شب ها رو دوست دارم... این شبهای روشن رو....

 




نویسنده: حمیدرضا - ۱۳٩٠/٩/٩

چرا اینجوری هستی مگه چیه؟ درست مثل شیر کاکائو شدی!!!

1_ هوا هم سرد هستش و هم آفتابی! ... یه روز توی آخرین ماه پاییز  که هیچ کار خاصی نمیشه کرد  . نه تفریحی و نه سرگرمی و نه هیچ چیز دیگه!... یه روز معمولی معمولی بدون هیچ اتفاق خاصی که سریع هم  فراموش میشه درست مثل روزهای معمولی دیگه! زیاد مهم نیست چی میشه یا نمیشه  یا چیکار می کنم یا چیکار نمی کنم فقط یه روز  عادی دیگه در پی روزهای عادی دیگه هستش...

2_ خیابونهای شهر انگار هنوز حال و هوای محرم رو نگرفتند و هنوز  اون حس خاص مخصوص محرم رو نمیدن !  انگار همه چیز یخ بسته درست مثل شبهای سرد  این روزها ها که یه لایه مه  کم رمق  تمام فضای شب ها رو تا حدودی سفید کرده .  انگار هنوز حس و حال سالهای قبل در خیابونها موج نمیزنه ... انگار کل شهر فقط در حال ساخت و ساز  ساختمان های جدید و  تقاطع های غیر همسطح هستش  و انگار همه جا  رو ماسه و شن و گل  پر کرده...

3_  دیشب رفتیم آینه میز توالت  جهیزیه خواهرم رو آوردیم. قبلا سرویس چوبش  رو فرستاده  بودند و یه هفته میشد که قرار بود این آینه رو هم بفرستند اما  خبری نشده بود . دیشب رفتیم اوردیم.  همون آینه که قرار بود  بده رو نداشت و یه طرح دیگه دادش باز مثل تمام فروشنده ها  گفت که این آینه بهتره و گرونتر از اون آینه قبلی هستش و اگه میخوای برات همون رو بزنم . من هم بنابر تجربه قبلی توی اینجور موارد گفتم همین آماده رو می ببریم. نمی خواستم  تا روز جهیزیه بردن  مدام برای یه آینه زنگ بزنیم!  تنها خوبی این آینه این بود که از لحاظ طولی بزرگتر هستش و لازم نیست به میزش بسته بشه......

 




نویسنده: حمیدرضا - ۱۳٩٠/٩/٩

زیر بارون پاییزی  که تند می باره داشتم راه میرفتم و  با یه کاپشن که یه کلاه خز داره و حسابی من رو پوشنده بود . روی کاپشن خیس شده و من نگاه م به سمت  آبهایی که در سطح پیاده رو راه افتاده بود  حبابهایی که با بارش قطرات بارون  روی آب ایجاد میشد و بعد از چند ثانیه از بین میرفت حبابهای کوچیکی که مقداری هوا رو داخل خودش حبس کرده بود و سریع  محو میشد درست مثل روزهای زندگی ما که خیلی سریع  محو میشند انگار که نبودن... زیربارون راه میرفتم  به صدای ماشین ها که با سرعت   حرکت می کردند و آب بارون رو با یه صدای یکنواخت و تند  به اطرافشون می پاشن...

 

روزهای موقت... 




نویسنده: حمیدرضا - ۱۳٩٠/٩/٥

1_ هوا برفی شده از این برفهای ریز میباره اما هنوز بیشتر جاها سفید پوش نشده! دل من برف میخواد  از اون برفها که توش بری و آدم برفی درست بکنی و سرسره بازی کنی و لیز بخوری. دلم میخواد زیر برف مثل همین چند دقیقه پیش قبل از نوشتن این یادداشت ، راه برم و روی سرم و لباسهام برف بشینه و بشم یه آدم برفی متحرک !... از رنگ سفید خیلی خوشم میاد...

2_ محرم رسیده و امروز یاد  20 سال قبل افتادم. وقتی توی خونه قبلیمون  بودیم. روبروی خونه  یه زمین خالی با اسکلت آهنی  یه طبقه ساختمان بود  . ماه محرم اون سال با بچه های کوچه جمع شدیم و یه هییت عزاداری کوچیک اونجا درست کردیم. یه چادر روی  اون تیر آهنها انداختیم و شد یه هییت کوچیک!... شبهای یکی از همسایه ها  می امد برامون نوحه خوانی می کرد به زبان ترکی و ما سینه زنی می کردیم. روزهای خوبی  همه با همدیگه از روزهای قبل خوبتر شده بودیم... سال بعدش هم هییت درست کردیم اما مثل سال قبل نشد دیگه انگار اون حس همکاری از بین رفته ... سالهای بعدش دیگه اونجا کاری نکردیم و چند سال بعد  هم جای اون تیر آهنها  یه آپارتمان 16 واحدی ساخته شد ...

3_  توی این هوای سرد یا بستنی می چسبه یا  چای داغ ! تجربه هر کدومش  برای خودش عالمی داره  کافیه فقط امتحان کنید  یا چای یا بستنی!!!!

4_

ای قوم درین عزا بگریید /   بر کشته‌ی کربلا بگریید

با این دل مرده خنده تا چند / امروز درین عزا بگریید

فرزند رسول را بکشتند /  از بهر خدای را بگریید

از خون جگر سرشک سازید / بهر دل مصطفی بگریید

وز معدن دل به اشک چون در  /بر گوهر مرتضی بگریید

با نعمت عافیت به صد چشم  /  بر اهل چنین بلا بگریید

دلخسته‌ی ماتم حسینید /  ای خسته دلان، هلا! بگریید

در ماتم او خمش مباشید  /  یا نعره زنید یا بگریید

تا روح که متصل به جسم است /از تن نشود جدا بگریید

در گریه سخن نکو نیاید   / من میگویم شما بگریید

بر دنیی کم بقا بخندید  /  بر عالم پر عنا بگریید

بسیار درو نمی‌توان بود  /بر اندکی بقا بگریید

بر جور و جفای آن جماعت / یک دم ز سر صفا بگریید

اشک از پی چیست تا بریزید / چشم از پی چیست تا بگریید

در گریه به صد زبان بنالید    /  در پرده به صد نوا بگریید

تا شسته شود کدورت از دل  /  یک دم ز سر صفا بگریید

نسیان گنه صواب نبود  /  کردید بسی خطا بگریید

وز بهر نزول غیث رحمت  /   چون ابر گه دعا بگریید

شاعر : سیف فرغانی