روزهای تنهایی حمیدرضا

نویسنده: حمیدرضا - ۱۳٩٠/٧/۳٠

چند روز دیگه  تولد میثم خواهر زاده ام هستش  نمیدونم چی باید بخرم؟ سال پیش براش  یه دارت  بزرگ   خریدم  و امسال هنوز تصمیم نگرفتم  چی بخرم . از ماه پیش درباره روز تولدش بهم گفته و باید حتما براش یه چیزی بخرم شاید  هم البته نخرم و ببرمش سینمای چهاربعدی و سرزمین عجایب  تا بازی بکنه البته اگه  بشه و وقت داشته باشه و امتحانی نداشته باشه.  چند روز پیش توی ویترین یخچالی  یه  شیرینی  فروشی کیک های تولد رو میدیدم  از این اماده های  معمولی که نزدیک 1 کیلو هستش رو 9هزار  تومان  قیمت ززده بود واقعا خیلی گرون شده  یه کیک اسفنجی معمولی با یه کم  خامه روش  اینقدر گرون شده...

...

الان توی جاده کمربندی  وقتی سوار یه پژو مسافر کش بود وسط جاده یه گربه  بیچاره رو دیدم که له شده بود به جاده چسبیده بود. طفلکی  احتمالا یه ماشین کشته بودش. وقتی سگ و گربه  ها رو وسط جاده اینطوری می بینم  ناراحت میشم یاد یکی افتادم که  با ماشین به یه سگ برخورد کرده بود و  سگه رو روی صندلی عقب ماشینش گذاشته بود و برده بود دامپزشک و کلی هزینه  کرده بود تا کاملا خوب بشه  با اینکه اعتقاد داشت  سگ نجس هستش اما دلش نیومده بود سگه رو همینطور مثل بیشتر افراد رها بکنه و بره... چند روز پیش هم که توی روزنامه همشهری  یه خبری درباره یه خرس  بود که  داخل یه حوضچه برای آبیاری افتاده بود و کشاورز ها برای نجاتش چوب و سنگ های بزرگ   توی آب انداخته بود تا بتونه از آب بیرون بیاد و اینطوری نجات پیدا کرده بود  و خرسه به محل زندگیش برگشته  بود . واقعا اینجور آدم ها لایق  تشویق هستند که برای همه موجودات زنده ارزش قائل هستش...

...

24 روز دیگه تولد من هستش  29 سال از زندگیم میگذره و تموم  این سالها انگار  در چند ثانیه  خلاصه میشه  یکی دوتا ثانیه خوب و یکی دوتا ثانیه  بد ...




 
نویسنده: حمیدرضا - ۱۳٩٠/٧/٢۸

آدم بعضی وقتها شک میکنه به تمام چیزهایی که باور داره و با اونها بزرگ شده و تمام چهارچوب فکری و اعتقادیش رو بر اساس اونها ساخته. آدم شک می کنه و این شک باعث میشه بعضی چیزهای جدید رو یاد بگیره یا بعضی چیزها براش ضعیف بشه یا فقط یه اعتقاد ساده یه چیزی از گذشته مونده که گرد و غبار روش رو پوشنده و فقط یه کمی از اون زیر این غبار معلوم هست... این خوب نیست و در عین حال خوب هستش ... زندگی بر اساس اعتقادات و احساسات و خاطرات و امید تشکیل شده و هر کدوم از اینها اگه نباشه زندگی بی معنا میشه نمیشه خاطرات رو دور ریخت نمیشه بدون امید زندگی کرد نمیشه بدون احساسات واقعا زنده بود. یک لحظه تصور اینکه هیچ اعتقاد و عقیده ایس نداشته باشی زندگی رو خالی از هر چیزی می کنه... زندگی خالی یعنی جهنم کامل... زندگی باید خالی نباشه...

...

 

دیگه دنبال آهو دویدن


فایده نداره نداره
وقتی ای دل به گیسوی پریشون می رسی
خودتو نگه دار
وقتی ای دل به چشمون غزل خون می رسی
خودتو نگه دار خودتو نگه دار
دیگه عاشق شدن ناز کشیدن
فایده نداره نداره
دیگه دنبال آهو دویدن
فایده نداره نداره

ای دل دیگه بال و پر نداری
داری پیر میشی و خبر نداری
ای دل دیگه بال و پر نداری
داری پیر میشی و خبر نداری
وقتی ای دل به گیسوی پریشون می رسی
خودتو نگه دار
وقتی ای دل به چشمون غزل خون می رسی
خودتو نگه دار خودتو نگه دار
دیگه عاشق شدن ناز کشیدن
فایده نداره نداره
دیگه دنبال آهو دویدن
فایده نداره نداره




نویسنده: حمیدرضا - ۱۳٩٠/٧/٢٤

زندگی مثل همیشه میگذره و میگذره ومیگذره... به قول شاعر که میگه : زندگی را دوست دارم مرگ را دشمن ؛ اما با کی باید از این دوست خواهم التجا بردن به دشمن!.. من هم وضعم همینطور هستش...

بی خیال باید بود وهستم. بیخیال شدم دیگه کتابی نمیخونم. کتابی دیگه نمی خرم دورغ چرا؟ یه کتاب داستان برای خواهرزاده ام خریدم. جک ولوبیا سحرآمیز که خواهر زاده م میگه جک و رستم ! به خاطر عکس روی جلدش! حالا خوبه این یکی رستم رو میشناسه و فکر نمیکنه مثل باقی خواهرزاده هام جومونگ قوی تر از رستم هستش !... بگذریم. دیگه کتاب فلسفی نمی خونم حتی از صفحه های ادبیات و فلسفه روزنامه ها گریزان هستم و اصلا نگاهی بهشون نمی کنم. کلا کتاب خوب فقط باعث از بین رفتن آرامش آدم میشه و نتیجه دیگه نداره. ما که انگار قرار شده یه زندگی معمولی داشته باشیم خوندن کلا خوب نیست...

...

چند شب پیش پسرعموم داخل پارک دیدم. یادش بخیر همیشه تابستونها و بهار ها تا ساعت 12 شب توی همین پارک با چندتا از دوستهای دیگه می نسشتیم و حرف می زدیم و خیابونها رو می گشتیم. یادش بخیر روزهای بدی نبود . خیلی وقته از اون روزها گذشته ... دیگه حتی عباس پسرعموم رو نمی بینم مثل سابق...




 
نویسنده: حمیدرضا - ۱۳٩٠/٧/٢٠

ماهی فایترم دیشب  مرد ... دلم گرفته...

...




...
نویسنده: حمیدرضا - ۱۳٩٠/٧/۱۳

از زندگی چیز زیادی نفهمیدم اما اینقدر فهمیدم که زندگی بیشتر مواقع پوچ هستش بیشتر مواقع تنها هستی هرچقدر هم آدم کنارت باشه باز تنها هستی و این رونمیشه کاریش کرد حتی عشق هم نمیتونه این تنهایی رو پر بکنه. البته اگه به وجود عشق باور داشته باشی یا فکر کنی عشقی هم وجود داره !... زندگی مثل یه مرداب هستش که هرچقدر توش فرو بری بیشتر به مرگ و خفه شدن نزدیکمیشی تنها راه چاره اینکه بتونی خودت پیدا کنی و یه هدف داشته باشی که سخته اما ممکن هستش ( حداقل غیر ممکن نیستش). تنها راه چاره اینکه بتونی خودت روبالا بکشی و خودت رو با شرایط هماهنگ بکنی چون یک رنگ شدن یعنی پایان فرو رفتن کامل داخل مرداب !... باید خودت رو بالا بکشی و اماده بشی که همه چیز رو از نوع شروع کنی با یه هدف مشخص.... رسیدن به نور مقصد نیست هدف هستش...

...

سرم درد می کنه آماده پریدن توی آب هستم یه آب که عمقش انتهایی نداره ...

 

... روزی نیم ساعت پیاده روی ، باعث سلامت قلب میشود. مرکز بهداشت استان...( این رو با پیامک برام فرستادن . اینجا نوشتم که حداقل این وبلاگ زیادهم بی فایده برای دیگران نباشه)




 
نویسنده: حمیدرضا - ۱۳٩٠/٧/۱۱

زندگی همیشه اونطوری که باید نیست . و البته این دیگه مهم هم نیست  بیخیال!...

...

خانم  سهرابی معلم  کلاس  اول و سوم  دبستان من بود.  یادش بخیر  معلم خوبی بود   کلاس اول که  آخرهای مهرماه  سر کلاس ما امدش  معلم قبلی که اسمش رو یادم نیست رفتش و خانم سهرابی امدش معلم خوش اخلاقی بود . نمیدونم  چرا همین  الان یادش افتادم.  شاید به خاطر  شروع مهر و مدرسه رفتن ها ...  کلاس اول  تا  دو هفته اصلا معلم نبود که  باید کدوم کلاس بریم و  من هر ساعت بعد از زنگ تفریح  یه کلاس جدید می رفتم .  تا بعد از دوهفته تازه  کلاسها رو تقسیم بندی کردند و  یه روبان قرمز بهم دادند که کلاسمون  و صفی که باید می ایستادیم رو معلم می کرد و بعد به ترتیب قد  صف ایستادیم و  مطابق معمول من هم شدم  نفر آخر صف!... یادش بخیر اون وقتها توی دبستان  ما بعضی بچه های کلاس چهارم و پنجم بودند که  خیلی بزرگ بودند و  هر کلاس  رو دو سه دفعه  افتاده بودند و  وقتی من اونجا رفتم بعضی ها حتی ریش و سیبل  داشتن و حسابی بزرگ بودند !...

....

گاهی وقت باید بذاری  یه نفسی تازه  کنی و بعد به راه ادامه بدی ....




نویسنده: حمیدرضا - ۱۳٩٠/٧/٧

وقتی یاد خاطرات تلخ گذشته می افتی  یه حس غریبی به آدم دست میده  درست مثل  یه  بغض  فرو خورده  یه جای زخم قدیمی که هنوز  یاد آور اون زخم و درد  روز اول هستش وقتی دوباره بهش نگاه  می کنی انگار داری دوباره اون رو حس می کنی...

وقتی یکی  میره و دیگه نیست   انگار بخشی از  زندگی تبدیل به خاطره میشه  یه رویای گذشته...  یه وقتهایی  میشه که میخوای دوباره به اون دوران برگرددی اما  میدونی که شدنی نیست دیگه اون عزیز  پیش  تو نیستش و امکان تکرار اون  خاطره ها وجود نداره...

حس غریبی هستش  درست مثل یه بغض همیشگی که  هیچ وقت  باز نشده هیچ وقت تبدیل به گریه و فریاد   نشده  فقط بوده و هست و خواهد بود...

...

18 سال پیش  روز هفتم  مهر ماه  ، یکی از عزیز ترین افراد  زندگیم  برای همیشه از  این دنیای  فنای  رفت . مادربزرگم که برام  توی بچگی از همه مهمتر بود  و دوستش  داشتم.... یاد اون روزهای بچگی بخیر...روحش شاد ..........................




نویسنده: حمیدرضا - ۱۳٩٠/٧/۳

خوب مدرسه ها که باز شده و هوا هم که حسابی خنک و پاییزی شده و دل آدم  از خوردن اخته ذغال  سیر شده و   فقط مونده گردو ها   جمع کنیم و   تا  توی  چله زمستون  گردو و  کشمش و نخود  بخوریم  تا شبهای تاریک به صبح های سرد و یخ زده تبدیل بشه  تا دوباره بهار بشه و ما شاد و سر حال و خوشحال بشیم. 

البته پاییز  ، فصل من هستش   فصل تولد من و شروع دوباره یه سال دیگه  به عمرم اضافه میشه.  پاییز  یادآور چیزهای خوب و اتفاق های بد  در زندگی  من هستش . پاییز رو دوست دارم درست مثل چای  گرمی که دست های آدم رو توی هوای سرد  زمستونی گرم می کنه و  باعث میشه احساس گرما و زندگی بکنی...

.....

انگار تمام دور برگردونهای  تهران رو که برداشتند انتقال  دادند به  اینجا و هر گوشه  از خیابون  وسطش یه دور برگردون  تازه درست کردند.  البته وقتی ماشین داشته  باشی  بد نیست اما وقتی پیاده  باشی  اصلا چیز خوبی نیست و باعث دردسر و ناراحتی آدم هستش...کاری نمیشه  کرد فعلا باید مواظب ماشین ها بود که یهو  بهمون برخورد نکنند. .. راستی امروز وحشتناک  ترافیک و شلوغی  توی تمام خیابون ها بود  یاد مدرسه رفتن بخیر...

...

خیزید و خز آرید که هنگام خزان است
باد خنک از جانب خوارزم وزان است

آن برگ رزان بین که بر آن شاخ رزان است
گویی به مثل پیرهن رنگ رزان است

دهقان به تعجب سر انگشت گزان است
کاندر چمن و باغ نه گل ماند و نه گلنار

شاعر منوچهری دامغانی