روزهای تنهایی حمیدرضا

نویسنده: حمیدرضا - ۱۳٩٠/٦/۳٠

هوا پاییزی کامل شده امروز بعد از ظهر هم که یه باران شغالی  امده (همون بارونی که وقتی آفتاب هست میباره و میگند وقت باریدنش  عروسی شغال ها هستش!) حسابی دلم  پاییزی شد پاییز  برگ ریزان و بادهای که توی دل تاریکی شبها  ، برگهای خزان زده  رو جابه جا می کنه و صدای که بین این برگها می پیچه  حس خاصی از  تنهایی و راز آلوده بودن این  زندگی رو درون  آدم ایجاد می کنه... 

هوای پاییزه و دلم میخواد زیر بارون و بادهای  پاییزی بی هدف قدم بزنم و برم و برم و برم  بدون اینکه بدونم کجا آخرش میرسم....




نویسنده: حمیدرضا - ۱۳٩٠/٦/۱٧

هر روز منتظر باش  که همه چیز درست بشه اما  وقتی  درست بشو نیست  یه کم برگرد عقب و جلو رو نگاه کن و  خودت کم کم یه چیزهایی رو درست کن چون  نمیشه همه چیز رو یه دفعه درست کنی و این هدف  بزرگی هستش که رسیدن بهش  بیشتر وقتها غیر ممکن  هستش و باعث میشه فقط خسته بشی  و چیزی اصلا درست نشه...




نویسنده: حمیدرضا - ۱۳٩٠/٦/۱٤

هوا سرد شده  یا شاید هم من اینطور حس می کنم (احتمالا من اینجوری حس می کنم چون دیروز که کولر رو روشن کرده بودیم ). چند روز پیش که بارون می بارید  شب از صدای بارون شدید و رعد و برق بیدار شدم. این وقتها خیلی خوبه دیگه از سکوت شب خبری نیست و صدای آرامش بخش  بارون  هستش هرچقدر تند تر  هم باشه از  اینکه زیر یه سر پناه نشستی و صدای برخوردش رو به پنجره پاسیو  می شنوی احساس آرامش بیشتری می کنی . توی تاریکی اتاق  و  صدای بارون میشه به حالت  آرامش رسید... هوای برفی هم جالبه وقتی نور سفید بارشبرف اتاق رو روشن می کنه هم جالبه اما مثل بارون  نیست ...

....

این چند وقته حسابی توی باغ مشغول  تکاندن بادام ها بودم... حس بدی نبود کلی بادام که همینطوری باید از روی درخت می انداختی و  بعضی وقتها هم  به سرت برخورد می کرد... بعضی از بادام ها هنوز پوستش سبز بود  و به سختی  از درخت جدا میشد درست مثل ما که به سختی  حاضریم از زندگی جدا بشیم و مدام با ترس  سعی می کنیم  بمونیم  اما...

...

هوای مهر هنوز توی هر نپیچیده  انگار  هنوز خرید ها شروع نشده همون جمعیت زیاد  که توی خیابون  رفت و آمد می کنند . قبلا ها این وقت تابستون یه حال و هوای دیگه داشت...




نویسنده: حمیدرضا - ۱۳٩٠/٦/۱٢

...وای، باران؛

باران؛

شیشه پنجره را باران شست .

از اهل دل من اما،

- چه کسی نقش تو را خواهد شست ؟

 

آسمان سربی رنگ،

من درون قفس سرد اتاقم دلتنگ .

می پرد مرغ نگاهم تا دور،

وای، باران،

باران،

پر مرغان نگاهم را شست .

*****

من در آیینه رخ خود دیدم

وبه تو حق دادم.

آه می بینم، می بینم

تو به اندازه تنهایی من خوشبختی

من به اندازه زیبایی تو غمگینم

...

دشتها نام تو را می گویند .

کوهها شعر مرا می خوانند .

 

کوه باید شد و ماند،

رود باید شد و رفت،

دشت باید شد و خواند .

 

در من این جلوه اندوه ز چیست ؟

در تو این قصه پرهیز - که چه ؟

در من این شعله عصیان نیاز،

در تو دمسردی پاییز - که چه ؟

 

حرف را باید زد !

درد را باید گفت !

سخن از مهر من و جور تو نیست .

سخن از

متلاشی شدن دوستی است ،

....

شاعر :حمید مصدق




نویسنده: حمیدرضا - ۱۳٩٠/٦/٧

هوا بارونی شده به قول روزنامه ها هوا تا چند روز دیگه پاییزی هستش . من عاشق بارون هستم  اینکه زیر بارون قدم بزنم و خیس بشم و فقط  سکوت بعد از این خیس شدن و یکی شدن با قطرات بارون در فضا جاری باشه هیچ صدای نباشه حتی صدای  افتادن قطرات بارون داخل آبی که کناره های خیابون و کوچه جمع شده... عاشق این هستم که توی یه ارک خلوت قدم بزنم و به سبزه ها و درختها  نگاه کنم  در سکوتی که در فضا جاری میشه  تمام ذهنم رو از همه چیز پاک کنم و فقط قدم بزنم بیخیال گذشته و آینده ای که هنوز نیموده بشم ... بیخیال تمام  فکرها روزمره... فقط قدم بزنم ... زیر قطرات بارون...

...

عید فطر داره میرسه و به جای بهتر شدن  دارم روز به روز بدتر از قبل میشم... خدایا کمکم کن  ...