روزهای تنهایی حمیدرضا

نویسنده: حمیدرضا - ۱۳٩٠/٢/٢۸

شادی به سمت خودت فرا بخوان و شاد باش. باید شاد باشی در در دنیایی که عمر آدم همش دو روز بیشتر نیست و یک روزش هم دیروز بوده گذشته و روز دوم هم در حال پایان یافتن هستش و ما هم در وقت اضافه هستیم این دقیقه ها و ثانیه های آخر که در حال اتمام هستش . باید شاد بود و باید دیگران رو شاد کرد و از همه چیز لذت برد . باید احساس زیبایی رو احساس کرد . باید غمگین نبود . از عشق باید شادی رو گرفت و یه عاشق شاد بود . اگه عشق درد و رنج به همراه برای من آورده تنها معناش اینکه ما مفهموم شادی عشق رو نفهمیدم . باید لحظات زیبای عشق رو به یاد آورد و شاد بود باید بخاطر داشت که عشق برای اینکه لحظه های آخر این دو روز رو با شادی گذروند و اگر وصلی نیست باید با شور عشق شاد بود. لحظات میگذره و فرصت غمگین بود نیست. باید شاد بود از همه چیز از ایمان داشتن و خوبی کردن و شاد کردن دیگران. باید غم نخورد و از این حالت افسوس خارج شد. باید از همه چیز های این دنیا که خداوند به ما داده شاد بود. زندگی فرصتی برای غمگین بودن نداره و مهم نیست واقعا که تو چقدر میتونی در این دنیا غمگین باشی و رنج ببری مهم اینکه تو چقدر شاد بودی و چقدر تلاش کردی و چقدر دیگران رو شاد کردی. باید قدر فرصتهای جدید برای شاد بودن و دوست داشتن و دوست داشته شدن رو دونست . زندگی فرصت کوتاهی هستش که اگه استفاده نکنی بعد افسوس خوردن فایده ای نداره. هیچ وقت نمیشه لحظه ها رو برگردوند تا جبران کرد اما میشه این لحظه رو داشت و استفاده کرد. نمیشه محبت و کمک نکردن رو به دیگران و مهم از دیگران به خودت (محبت و کمکی که خودت بیشتر احتیاج داری!) در این لحظه رو زمان دیگه به طور کامل (تازه اگه شدنی باشه ) جبران کرد. باید شاد بود و شاد بود و شاد بود...

...

چون عمر بسر رسد چه بغداد و چه بلخ

پیمانه چو پر شود چه شیرین و چه تلخ

خوش باش که بعد از من و تو ماه بسی

از سـلخ بـغره آیــد از غـره بـسلخ

 

چون روزی و عمر بیش و کم نتوان کرد

خود را به کم و بیش دژم نتوان کرد

کار من و تو چنان که رای من و توست

از موم بدست خویش هم نتوان کرد

 

یک قطره آب بود و با دریا شد

یک ذره خاک و با زمین یکتا شد

آمد شدن تو اندرین عالم چیست؟

آمد مگسی پدید و ناپیدا شد

حکیم عمر خیام




نویسنده: حمیدرضا - ۱۳٩٠/٢/٢٦

حمید:پسندیده، ستوده، مبارک

رضا:خشنود، راضی، خوشدلی

توی خونه اسم من رو کامل صدا نمی زند .  بیشتر میگند حمید ، درست مثل تمام فامیل.  پدرم بعضی وقتها  من رو  رضا صدا می زنه .  دوستها هم معمولا میگند حمید و  دوستهای دانشگاهی هم که زیاد دوستیمون نزدیک نیست  مهندس صدا می زنند درست مثل من که بیشتر اونها مهندس میگم. (خوب مهندس هستند دیگه!) خودم دوست دارم اسمم رو کامل  بگند و حمیدرضا صدام  بزنم.  از اسمم راضی هستم . از اینکه نصفه  صدا میگند و فقط حمید میگند ناراضی هستم.  خودم  برای پیشنهاد اسم برای بچه ها تازه به دنیا امده همیشه اسم سیاووش رو پیشنهاد میدم . به نظرم اسم واقعا خوبی هستش . اما اگه خودم در آینده بچه  داشته باشم اسمش رو حتما علیرضا  می ذارم. تا بنوعی سنت خانوادگی رو حفظ کنم  البته نصف و نیمه.  چون همیشه هر نوه بزرگی  اسم  پدربزرگ یا مادر بزرگش  رو در فامیل ما ارث برده و به تناوب اسمها  تکرار شده. مثل خود من سه نسل قبلتر از من اسم پدر پدر بزرگم حمید بود .. خلاصه من هم دوست دارم که این سنت رو ادامه بدم ... اسم یه چیز شخصی و در عین حال عمومی و اجتماعی هم هست که زیاد مهم نیست چی باشه مهم اینکه  چی میشی (که البته حرف بیخودی هستش و احساس رضایت داشتن  از اسم در یک آدم واقعا مهم  هستش )




نویسنده: حمیدرضا - ۱۳٩٠/٢/٢٥

بارها گـفـتـه‌ام و بار دگر می‌گویم
که من دلشده این ره نه به خود می‌پویم
در پـس آینه طوطی صفتم داشتـه‌اند
آن چـه استاد ازل گفت بـگو می‌گویم
من اگر خارم و گر گل چمن آرایی هست
که از آن دست که او می‌کشدم می‌رویم
دوسـتان عیب من بی‌دل حیران مکـنید
گوهری دارم و صاحـب نـظری می‌جویم

گر چه با دلق ملمع می گلگون عیب است
مـکـنـم عیب کز او رنگ ریا می‌شویم
خـنده و گریه عشاق ز جایی دگر است
می‌سرایم به شب و وقت سحر می‌مویم
حافظـم گفت که خاک در میخانه مبوی
گو مکن عیب که من مشک ختن می‌بویم

همین الان این فال رو به نیت این وبلاگ گرفتم!!!!




نویسنده: حمیدرضا - ۱۳٩٠/٢/٢٥

هیچ وقت نتونستم و نخواستم و ندیدم ...

....

هوا ابری شده و باز ابرهای تیره و سیاه آسمان رو تاریک کردند . از بارون خبری نیست و همین طور از خیس شدن زیر بارون. حتی نم نم بارونی هم نمیباره که بشه زیرش قدم زد و بیخیال همه چیز شد و بعد مدت کوتاهی حتی دیگه صدای برخورد بارون رو حس نکرد و جزء طبیعت و محیط شد و به آرامش رسید. یه سکون و سکوتی که حتی آواز پرنده که لای درختها قایم شدن تا خیس نشن، هم از بین نبره ... الان یاد وفا افتادم . هوای بارونی رو دوست داشت و چند وقتی هستش که دیگه وبلاگش رو آپ نکرده... زندگی یعنی همین بارونی که میباره و همین رودخانه که از این بارون ها جاری میشه . زندگی صدای برخورد قطرات بارون به لوله دود کش فلزی هست و پخش صدای اون از شومینه داخل اتاق... زندگی شادی یه بچه هستش وقتی بارون می اد و زیر بارون بازی می کنه... زندگی یعنی همون بازی بسکتبال توی حیاط مدرسه که زیر بارون انجام میدادیم و برامون مهم هم نبود که داریم خیس میشیم... زندگی همون توپ قرمز رنگ و رو رفته و گرد بسکتبال مدرسه بود...

...

تا به حال زیر بارون گریه کردید؟ تا به حال قطرات درشت بارون از صورت خیس شما به زمین ریخته و شما در اون لحظه احساس آرامش عجیبی بکنید . حس رها شدن... الان که دارم حرف می زنم بارون شروع به باریدن کرده یه بارون تند و سریع... باز همون صدای همیشگی... خدایا ممنون از این بارونی که داره میباره...و من وارث تمام زیبایی باران خواهم شد رنگین کمان و قطرات ریز باران روی برگ درختان و لطافت هوای باران زده...

......

یا وفا یا خبر وصل تو یا مرگ رقیب/ بازی چرخ یکی زین همه باری بکند...

این شعر رو همینطور نوشتم . وگرنه وفای هست و نه وصلی و نه مرگی و نه انتظار این ها. فقط یک بیت شعر جالب بود...




نویسنده: حمیدرضا - ۱۳٩٠/٢/٢٤

ساعت ١٠:٣٨ هستش و سر درد  دارم.  حالم داره بهم میخوره از این وضعیت مسخره که خودم رو دچارش کردم  نباید  اینقدر درگیر  میشدم . نباید  اینقدر  بی فکر  میشدم و  نباید ...

....

زندگی شیرین هستش . هفته دیگه جمعه قرار دارم.  یه قرار شاد  برای بیرون رفتن!  قرار  هستش که با خواهر زاده هام جمعه بازیگاه  کودک  بریم و  کلا خوش بگذرونیم.  تازه یه کارت تخفیف ۴٠ درصدی هم داریم عینک  کلی میشه باهش بازی کرد و پشمک چوبی خورد  و بستنی  و   اسنک  هم  خورد خوشمزه خلاصه جای شما  خالی نیشخند

....

زندگی رو میشه  شروع کرد و ادامه داد و پایان  داد . واقعا اونقدر مهم نیست  مگه اینکه بخواهی زندگیت رو  مهم بکنی یا مهم جلوه بدی که واقعا  فرقی نداره... دارم پیر میشم و سالها همینطور میگذره و  مهم هم نیست  که چرا  اینجوری  زود و سریع می گذره . باور کن که مهم نیست.  چون خودم رو مهم  دیگه نمیدونم.  دیگه اهمیتی نداره.  وقتی برای دیگران بخواهی زندگی کنی و نه برای خودت ، باور کن که مهم  نیست چطوری زندگیت بگذره و  حتی مهم نیست که مرگت چه وقتی باشه . زود پاک و محو میشی از این دنیا و تموم.... زندگی گذشت و تو نبودی و من نبودم و من حرف زدم و تو عمل خواستی بکنی و من نذاشتم و من پیر  شدم و الان دارم خاطرات  رو یکی یکی  از بین می برم  یا شاید هم دارند یکی یکی محو میشند درست مثل اسمی که روی سنگی  حک شده  باشه در حال کمرنگ شدن  و محو شدن... زندگی  درش شیرین  نبود  زندگی فرهاد  هم درش نبودی...

....

ای وای بر اسیری کز یاد رفته باشد
در دام مانده باشد صیاد رفته باشد

آه از دمی که تنها، با داغ او چو لاله
در خون نشسته باشم چون باد رفته باشد

امشب صدای تیشه از بیستون نیامد
شاید به خواب شیرین، فرهاد رفته باشد

خونش به تیغ حسرت یا رب حلال بادا
صیدی که از کمندت آزاد رفته باشد

از آه دردناکی سازم خبر دلت را
وقتی که کوه صبرم بر باد رفته باشد

رحم است بر اسیری کز گرد دام زلفت؟
با صد امیدواری ناشاد رفته باشد

شادم که از رقیبان دامن کشان گذشتی
گو مشت خاک ما هم، بر باد رفته باشد

پرشور از "حزین" است امروزکوه و صحرا
مجنون گذشته باشد فرهاد رفته باشد

شاعر : حزین لاهیجی




نویسنده: حمیدرضا - ۱۳٩٠/٢/٢٢

همیشه یه عاملی برای ناراحتی هستش حالا میخواد جامعه باشه یا اعضای خانواده و دوستان یا مسائل کاری و درسی و غیره. هزاران دلیل برای ناراحت شدن هست و بعضی از دلیل ها رو نمیشه کاری ش هم کرد و بالاخره باعث ناراحتس آدم میشند بدون اینکه بخواهی! اما همیشه دلیل برای شاد بودن وجود نداره و اونقدر زندگی سرشار از شادی و نشاط نیست که بخواهی همین تعداد انگشت شمار دلیل برای شادی رو از بین ببری یا ندیده بگیری! تولد یه دلیل برای شادی هستش حالا میخواد تولد هرکسی باشه میشه که با یه کادو دادن به یک عضو خانواده و یا یه دوست مثل اون شاد شد. میشه روز تولد خودمون رو جشن بگیریم با اینکه برای هیچکسی مهم نباشه اما نباید به هر علتی این شادی یک روزه و چند ساعته در سال رو از خودمون بگیریم... میشه درهای قلب رو باز کرد و تا شادی عشق رو در زندگی جاری کرد میشه که عاشق بود و خندید و پر از شور و نشاط شد. میشه حتی از شنیدن آواز یه پرنده که روی درختی که ما از زیرش داریم عبور می کنیم ، شاد شد و لحظه های تلخ قبل رو برای لحظاتی کوتاه از یاد برد. میشه ...

....

سر ساعت 10 همیشه انلاین میشدم و منتظر . منتظر یک سلام و دیدن کلمه خوبی؟!... روزها انگار اون روزها فقط همون ساعت 10 شروع میشد و نرسیده به 12 تموم میشد. زندگی فقط توی همون لحظه ها جاری بود و بعد فقط انتظار بود و انتظار...

....

همیشه دبستان و راهنمایی نیمکت آخر می نشستم. ابتدایی بد نبود . اما راهنمایی خوب نبود. بخاطر حرف ناظم مدرسه و قد که یه کم بزرگتر از بچه های دیگه کلاس بود مجبور بودم آخر کلاس بشینم. توی راهنمایی ، انگار مجرم بودم و یه جورایی تنبل و شلوغ و چند سال مردودی در تصور معلم ها به خاطر اینکه نیمکت آخر نشسته بودم . اصلا دوست نداشتم. روی نیمکت اول و دوم کلاس همیشه راحت میشد تقلب کرد و شلوغ کرد و حرف زد اما نیمکت آخر نه ! چون تمام حواس معلم ها و نگاه شون اونجا بود انگار منتظر بودند یه چیزی ببیند و اخطار بدند و داد بزن . انگار یه سری مجرم اونجا بودند و معلم ها هم نگهبان اونها!. وقتی جمع می بستند یا چیزی به کنایه می گفتند خوشم نمیامد . با اینکه بچه ساکتی بودم و هیچ وقت نه شلوغ کردم و نه تقلبی کردم اما وقتی از نیمکت آخر و حرفهای معلم ها که میگفتند اونجا خوب نیست و ما شلوغ هستیم و حتی یکی میگفتند اینها ساده راه راه هستند و هی برامون یه شعر درباره اینکه آخرش به بدبختی و گریه می افتیم بدم می امد... بگذریم . دبیرستان خیلی خوب دیگه به خاطر قد آدم مجبور نبودی آخر کلاس بشینی. ...

...

یه پیامک :

زیبایی زندگی اینه که ، ندونی و دعایت کنند ، نبینی و نگاهت کنند، نشنوی و صدایت کنند ، نفهمی و دوستت داشته باشند..




نویسنده: حمیدرضا - ۱۳٩٠/٢/۱٩

همیشه تقصیر خودت هستش نه سرنوشت یا روزگار یا جامعه... همیشه به سمتی میری که نباید بری یا کاری می کنی که نباید بکنی و حرفی میزنی  که نمی تونی  عمل بکنی و یا  کاری انجام  نمیدی و  به هیچ سمتی نمیری  و ساکن می کنی ... همیشه گذشته رو فراموش نمی کنی  بخاطر کارهایی که باید برای زندگی و احساست  انجام میدادی  و  انجام ندادی . همیشه فکر می کنی همه حرفهات  رو نزدی یا حرفهایی رو که زدی  درست بوده؟ همیشه ...

...

دیروز نمایشگاه کتاب رفتم. هوا بهتر از سال پیش بود و تمام فضای نمایشگاه از ورودی اونجا  ، پر از قاصدکهای کوچیک  بود که در هوا پخش شده بودند. صبحش نسبتا خلوت بود و میشد راحتتر  غرفه و سالنها رو گشت و دید. فقط مشکل این بود که نتونستم  کتابی رو که بیشتر بخاطر اون رفته و  می خواستم پیدا کنم  اما بد نبود . تونستم حداقل تمام شبستان و  چادرهای  کتاب دانشگاهی رو بگردم و یه هفت و هشت تا کتابی  بخرم. وقت برگشت هم سوار مترو شدم اشتباه  آدرس دادند  یه ایستگاه اشتباهی پیاده شدم و مجبور  شدم از میدان انقلاب  سوار اتوبوس بی ار تی بشم.  راستی نمیدونم چرا  اون نزدیک ها یه ایستگاه بی ار تی نبود و  مجبور شدم یه مقدار پیاده راه برم.  بد نبود . قسمت کتابهای کودکان  امسال بهتر شده بود و کتابهای بهتری میشد برای بچه ها پیدا کرد. یه کتاب مذهبی و یه کتاب شعر ترکی  خریدم و یه نمایشنامه و چند تا کتاب مربوط به رشته خودم و یه چند تا کتاب دیگه...

...

زندگی قشنگه مگه نه؟




نویسنده: حمیدرضا - ۱۳٩٠/٢/۱٤

زندگی درست مثل هوای ابری هستش که بعد از یک بارش سخت تگرگ و بارون ، یه رنگین کمان زیبا بوجود میاد که تمام سیاهی و شدت باد و بارون قبل از اون رو از ذهن پاک می کنه و جاش فقط زیبایی رنگ های رنگین کمان باقی می مونه.. اما این دلیل نمیشه که باز هم همون طوفان و بارون چند ساعت بعد دوباره شروع نشه... زندگی سخت هست اما آسون هم هستش...

...

خوب باید اول ببینم چه کتابهایی میخوام بخرم و از کجا کدوم غرفه ها باید خرید کنم. باید ببینم چه روزی میخوام برم نمایشگاه و چطوری باید برم . باید یه لیست از کتابها تهیه کنم و البته با توجه به تجربه سال قبل یه فکری برای ناهار در اونجا بکنم و البته آب سرد هم همراه خودم ببرم تا مثل سال قبل هی آب معدنی بی مزه و نیمه گرم رو نخرم ! باید با یه برنامه کلی اول خریدهای اصلی رو بکنم و بعد دنبال کتابهای متفرقه برای یه تجربه جدید برم. سال قبل که دو تا کتاب که جالب نبود خریدم و اصلا نتونستم تا آخر بخونم با اینکه کمتر از 200 صفحه بودند اما اصلا جالب نبودند....

...

وقتی قبل از لحظه سال تحویل 1384 این وبلاگ رو درست در آخرین دقیقه های سال 83 درست کردم و بعد از چندین باری که اسم های مختلف رو امتحان کردم و هر بار پیام خطا داد بالاخره این 2392hnثبت شد و من هم وبلاگ دار شدم. اولین یادداشتم درباره درباره تقسیم کردن تنهایی در اینجا با دیگران بود و از بین بردنش. ما مثل اینکه بیشتر فقط تنهایی رو جذب کردم و از بین نبردم.... هنوز یادم نرفته اولین نظر وبلاگم رو وقتی دیدم چقدر ذوق زده شدم که بالاخره بعد از چندتا نوشته یکی نظر داده! یکی حداقل اینجا رو خونده ! چند روزبعدش هم که برای اولین بار دیدم که 7 تا نظر برای یه نوشته من داده شده یادم نرفته با اینکه بعد از خوندنشون متوجه شدم 7تا نظر رو یک نفر نوشته یه کم ذوق زدگیم کمتر شد اما باعث شد یک دوست خوب پیدا کنم یه دوستی که حالا 2 سالی میشه هیچ خبری ازش ندارم آخرین وبلاگش دیگه به روز نشده... این سالها خیلی دوستهای خوبی اینجا پیدا کردم دوستهایی که مجازی بودند اما دوست بودند...

...

باید به تنهایی عادت کرد . باید از تنهایی ناراحت نبود. باید معنای تنهایی و خوشی رو فهمید . باید زندگی کرد و از تنهایی غمگین نبود. باید به اوج تنهایی رسید...

...

روز وصل دوستداران یاد باد / یاد باد آن روزگاران یاد باد/

 کامم از تلخی چون زهر گشت /بانگ نوش شادخواران یاد باد . حافظ




نویسنده: حمیدرضا - ۱۳٩٠/٢/۱۱

اول هر ماه قمری  ، پیغمبریه با مادرم میرفتیم.  اول هر ماه قمری  به جز اول رمضان و روز عید فطر. همیشه یه بسته خرما و یه مقدار آجیل نذری با خودمون می بردیم و  من خرما رو پخش می کردم. اون وقتها خیلی کوچیک بودم  هنوز هم اونجا رو با نرده نصف نکرده بودند  مردانه و زنانه رو جدا نکرده بودند. یه جای کوچیک بود و یه اتاق کوچیک هم پشتش بود که اونجا نماز و دعا می خونند . اون روزها هنوز مثل الان شلوغ نبود و بیشتر وقتها به جز اول ماه و شهادتها  در اونجا بسته بود نه مثل حالا که همیشه باز  هستش. یه جای کوچیک و یه حس خوب ...  هنوز درخت شاتوتی که داخل حیاطش بود و من نمی تونستم از شاتوتهاش بخورم یادم هستش . زنهایی چادر رو روی صورتشون کشیده  بود و  آروم نشسته بودند و  داشتند دعا می کردند بدون هیچ عجله و شلوغی...

...

خوب شد که استقلال قهرمان نشد .واقعا فاجعه هستش که از قهرمان نشدن  استقلال خوشحال بشم در حالی که تیم خودم  در حال دست و پا زدن برای سوم شدن هستش و تازه امید زیادی هم به رسیدن  این سومی  نداشته  باشه! وقتی تیم هیچ بازیکن درستی نداره و سرمربی تیم هم هیچ خلاقیت نداری و نمی تونه تیم رو درست کنه  و از اون ور هر بازیکن محبوب رو از تیم انداختن بیرون و امثال شیث هم مدام در حال رفت و برگشت هستند (معمولا نیست چرا یه بار برای همیشه بیرون نمیاندازنش). این تیم ،تیم بشو نیست...

...

استاد: به چی نگاه می کنی ؟ من : هیچی ! استاد : لعنتی  مگه لباس من چیزیش خرابه ؟ من  ، با خنده و تعجب : نه استاد! استاد : این از اول ساعت همش داره میخنده  همین من چیزی دارم میگم به جای خنده ساکت شده ! من  فقط می خندم با کل کلاس...




نویسنده: حمیدرضا - ۱۳٩٠/٢/٩

تا شقایق هست زندگی باید کرد... دو روز پیش جلوی در خونه مون یه گل شقایق رو دیدم که در امده.  برای بار اولی بود که اینجا گل شقایق میدیدم... زیبا و قشنگ ...


ادامه مطلب ...



نویسنده: حمیدرضا - ۱۳٩٠/٢/٦

یادم تو را فراموش... فراموشی و غبار گرفتن  خاطرات بهترین درمان هستش. باور کن  یادم تو را فراموش خیلی خوبه...

...

چرا به وزرشگاه برای دیدن بازی فوتبال نمیرم؟  چون  اولا راهش دوره  . دوما  پول رفت و امد و بلیت و خوراکی بالا هستش.  سوما اینکه نمیشه بازی رو دید! برای اینکه یه سری لیدر گردن کلفت و ایضا چاق جلوی آدم می ایستند و باید هر چند دقیقه به زور اونها رو مجبور کرد که کنار برند تا زمین بازی رو ببینی . چون اونها لیدر و رهبر من تماشاگر نیستند  چون اونها فقط بلد هستند حنجره جر بدن و وقتی تیم داره  گل می خوره هم به شعارهای مسخره خودشون  ادامه بدند و مدام هم از بی غیرت بودن و یواش تشویق کردن  تماشاگر ها گلایه کنند انگار نه انگار که توی هیچ جای دنیا  این جور افراد در وزرشگاه ها وجود ندارند که با پول گرفتن و نه حتی تعصب داشتن به تیم  شروع به شعار دادن و مجبور کردن  تماشاگر ها به پیروی خودشون بکنند. واقعا کجای دنیا اینجوری هستش؟ اگه قرار به کنترل تماشاگر ها هستش میشه با صرف  ۴٠-۵٠میلیون نه ٢٠٠میلیون کل یه وزرشگاه رو دوربین مداربسته  گذاشت و از نیروی پلیس  استفاده کرد. اما نمیشه یه سری افراد که فقط مزد بگیر هستند رو اورد و  به عنوان طرفدار جا زد و اسم لیدر هم روشون گذاشت و  بعد  توقع داشت جو ورزشگاه خوب باشه. واقعا تا وقتی که اینجور افراد هستند و تازه وقتی تیم قهرمان میشه من به عنوان یه تماشاگر انتظار دارم  بازیکن ها و مربی برند روی سکوی قهرمانی شادی بکنند  این افراد یهو وارد زمین میشند وبالای  سکو میرند انگار اونها تیم رو قهرمان کردند شادی می کنند و تازه ش هم به عنوان نماینده تماشاگرها معرفی میشند،ورزشگاه رفتن اصلا جالب نیست. میشه به خاطر تیم محبوب خودم  دلیل اول و دوم رو یه جوری بیخیال شم و رفع بکنم. اما دلیل سوم رو چی؟...




نویسنده: حمیدرضا - ۱۳٩٠/٢/٥

دچار استرس شدید شدم. همیشه از موقعیتهای جدید  دچار استرس  میشم. .. همیشه توی خواب  در حال گم شدن در جای نزدیک خونه مون هستم و  یه گیجی و ترس و استرس شدید... از روبرو شدن با چیزهای همون قدر که خوشم  میاد  استرس  ناخودآگاه هم دارم... زندگیم باید تغییر کنه این رو میدونم و ...

حس خوبی ندارم...

 وَقَالَ رَبُّکُمُ ادْعُونِی أَسْتَجِبْ لَکُمْ  غافر ۶٠

پروردگارتان گفت: بخوانید  مرا تا شما را پاسخ گویم.




نویسنده: حمیدرضا - ۱۳٩٠/٢/۳

پنج شنبه حسابی هوا  طوفانی شده بود . بعداز ظهر در عرض چند دقیقه با بارش ناگهانی تگرگ کل زمین ها سپیدپوش شد. من دانشگاه بودم و وقت برگشت هم  ماشینی نبود و نزدیک ۴۵ دقیقه داخل یه کیوسک توی محوطه دانشگاه  منتظر تموم شدن طوفان و آمدن ماشین بودم. خلاصه حسابی  هوا بد بود.

این وقتها اگه توی یه جای امن و گرم باشی نگاه کردن به بیرون و این هوا جالب هستش مخصوصا  اگه یه لیوان چای داغ هم توی دستت باشه که  واقعا عالی تر هم میشه. اما خدا نکنه  که یه وقت بیرون باشی  و زیر این باد و باران و تگرگ که  واقعا وحشتناک میشه.یه چندباری  اینجوری بیرون گیر کردم و کاملا خیس شدم ...

دانشگاه هم شده برای من دردسر و  تموم شدنی انگار نیست.  الان خیلی ها هستند که منتظر تموم شدن  دانشگاه من هستند هر کدوم به دلیل خاصی که دارند  و بعضی از این دلیل ها هم خنده دار هستش که بگذریم.  کلا این درس خوندن  الان دیگه بیخود شده و ثروت بهتر از علم شده. ( راستی چرا هیچ وقت این علم بهتر است یا ثروت ؟ رو در مدرسه  به من به عنوان موضوع انشاء ندادند. احتمالا ثروت توام با علم رو بهتر میدونستم!) خلاصه از این درس  و استاد ملولم و انسانم آرزو ست( از بس این استادهای انسان نما   که کلی به علم نداشته و اخلاق  بی اخلاقی شون، مینازنند و از خود راضی هستند و نه از علم بهره بردن و نه از اخلاق ، برخورد کردم  خسته شدم.  اگه یه چندتا معدود استاد  درست هم در این بین ندیده بودم کلا از هر چی استاد هست بیزار شده بودم)...

دچار یه نوع تنبلی مفرط شدم و البته یه استرسی که جلوی هر کاری رو میگیره. شبها دیر می خوابم و خوابیدن هم شده مثل یه عذاب، از بس که بیشتر وقتها خوابم نمیبره. دلم یه سفر میخواد   یه سفر طولانی و دور  . و  شدن از همه چیز و همه کس  و همه اتفاقهای اطراف.  توی زندگی هرچی آزادتر باشی و هرچی اطلاعاتت کمتر باشه  زندگی بهتری داری. کلا دانستن یعنی رنج کشیدن . و این خوب نیست . به قول استاد   عمر متوسط قطعات FªL=cte

درست مثل عمر  متوسط ما هستش و هرچی  بار و استرس رو  زیادتر بکنیم عمر متوسط کمتر میشه .

....

زندگی رسم خوشایندی  اصلا نیست... 

....

 

 




نویسنده: حمیدرضا - ۱۳٩٠/٢/٢

باز باران با ترانه... عاشق هوای بارونی و قدم زدن زیر بارون هستم درست مثل الان که داره بارون میباره... وقتی بارون میباره همه جا رو پاک میکنه و کثیفها و زشتها رو با خودش  میبره و تازگی و زیبایی  رو در همه جا ، جاری میکنه... کاش بارانی در  درون ما هم میبارید و تمام زشتها و بدیها رو از بین میبرد. کاش میشد با یه بارش باران  دوباره وجود ما تازه  میشد زندگی  ما زیبا میشد بدون هیچ آلودگی  که زیر نقاب هزاران چیز  اکثر افراد پنهان کردند ، دوباره  نو می شدیم...

باید زیر بارون برم....




نویسنده: حمیدرضا - ۱۳٩٠/٢/۱

گفتم :میدونی؟ گفت :میدونم. :واقعا میدونی ؟ گفت :آره!  میخواهی صد دفعه بگم آره میدونم که باورت شه؟ گفتم :نمیدونی...

...

  از این به بعد قرار هستش که عابر پیاده هم مقصر در تصادفات باشه وقتی از روی خط عابر پیاده عبور نکنه. اما وقتی توی خیابون های ما و سر چهارراه ها  یک سری بریدگی  برای دور زدن  یا رفتن ماشینها هنگام چراغ قرمز گذاشتن و  وقتی طرف دیگه چراغ برای عابر پیاده سبز شده  ، با سرعت دور میزند و انگار طلبکار هم از آدم هستند ! وقتی سر چهارراه ها با این چراغهای راهنمایی سه زمانه  هیچ توجهی به عابر پیاده نشده و مدام ماشین از همه طرف عبور میکنه . وقتی تعداد  خط های عابر پیاده و پل هوایی کم هستش مخصوصا در جاهایی که جمعیت زیاد هستش ... نمیشه بدون فرهنگ سازی از بچگی هیچ چیز رو عوض کرد مخصوصا اگه کنترل زیادی هم بیشتر جاها نشه. درست مثل اون راننده که کنار پلیس راه آروم  رانندگی میکنه و کمربند ایمنی رو  به جای بستن زیر پاش یه لحظه نگه میداره تا از اونجا فقط رد بشه و جریمه نشه.(بارها این مسئله رو دیدم) هیچ وقت این قوانین رو رعایت نمیکنه. در جایی که باید ۶٠تا سرعت بره ١۴٠ تا میره چون هیچ ترسی از جریمه شدن نداره...

....

با گچ های رنگارنگ بر روی تخته سیاه بدبختی ، نقش خوشبختی را بکشید...