روزهای تنهایی حمیدرضا

نویسنده: حمیدرضا - ۱۳٩٠/۱٢/٢٥

ای گربه، ترا چه شد که ناگاه

 

رفتی و نیامدی دگر بار

بس روز گذشت و هفته و ماه

 

معلوم نشد که چون شد این کار

جای تو شبانگه و سحرگاه

 

در دامن من تهیست بسیار

در راه تو کند آسمان چاه

 

کار تو زمانه کرد دشوار

پیدا نه بخانه‌ای نه بر بام

 

ای گمشده‌ی عزیز، دانی

 

کز یاد نمیشوی فراموش

برد آنکه ترا بمیهمانی

 

دستیت کشید بر سر و گوش

بنواخت تو را بمهربانی

 

بنشاند تو را دمی در آغوش

میگویمت این سخن نهانی

 

در خانه‌ی ما ز آفت موش

نه پخته بجای ماند و نه خام

آن پنجه‌ی تیز در شب تار

 

کردست گهی شکار ماهی

گشته است بحیله‌ای گرفتار

 

در چنگ تو مرغ صبحگاهی

افتد گذرت بسوی انبار

 

بانو دهدت هر آنچه خواهی

در دیگ طمع، سرت دگر بار

 

آلود بروغن و سیاهی

چونی به زمان خواب و آرام

آنروز تو داشتی سه فرزند

 

از خنده‌ی صبحگاه خوشتر

خفتند نژند روزکی چند

 

در دامن گربه‌های دیگر

فرزند ز مادرست خرسند

 

بیگانه کجا و مهر مادر

چون عهد شد و شکست پیوند

 

گشتند بسان دوک لاغر

مردند و برون شدند زین دام

از بازی خویش یاد داری

 

بر بام، شبی که بود مهتاب

گشتی چو ز دست من فراری

 

افتاد و شکست کوزه‌ی آب

 

ژولید، چو آب گشت جاری

 

آن موی به از سمور و سنجاب

زان آشتی و ستیزه کاری

 

ماندی تو ز شبروی، من از خواب

با آن همه توسنی شدی رام

آنجا که طبیب شد بداندیش

 

افزوده شود به دردمندی

این مار همیشه میزند نیش

 

زنهار به زخم کس نخندی

هشدار، بسیست در پس و پیش

 

بیغوله و پستی و بلندی

با حمله قضا نرانی از خویش

 

با حیله ره فلک نبندی

یغما گر زندگی است ایام

 

شاعر: پروین اعتصامی

منبع

....

سال روز تولد پروین اعتصامی رو به تمام دوستداران شعرهاش تبریک میگم.




نویسنده: حمیدرضا - ۱۳٩٠/۱٢/٢٢

خوب چهارشنبه سوری بهتون خوش بگذره. تعطیلات عید هم بهتون خوش بگذره . نوروز تون سراسر از شادی و خوشی و خوش بختی و شانس باشه.  و سیزده به در هم  جای  خوب توی طبعیت  برید و حسابی خوش بگذرونید و 7تا سنگ هم داخل رودخانه بی اندازید تا  آرزوهاتون برآورده بشه و سبزه هم اگه پیدا شد گره بزنید. سال 1391 هم براتون سالی پر از پیروزی و پدرامی  باشه .

...............

برخیز که می‌رود زمستان
بگشای در سرای بستان
نارنج و بنفشه بر طبق نه
منقل بگذار در شبستان
وین پرده بگوی تا به یک بار
زحمت ببرد ز پیش ایوان
برخیز که باد صبح نوروز
در باغچه می‌کند گل افشان
خاموشی بلبلان مشتاق
در موسم گل ندارد امکان
آواز دهل نهان نماند
در زیر گلیم و عشق پنهان
بوی گل بامداد نوروز
و آواز خوش هزاردستان
بس جامه فروختست و دستار
بس خانه که سوختست و دکان
ما را سر دوست بر کنارست
آنک سر دشمنان و سندان
چشمی که به دوست برکند دوست
بر هم ننهد ز تیرباران
سعدی چو به میوه می‌رسد دست
سهلست جفای بوستانبان

شاعر : سعدی




نویسنده: حمیدرضا - ۱۳٩٠/۱٢/٢۱

...اما زری از همه چیز دلش به هم خورده بود، حتی از مرگ، مرگی که نه طواف، نه نماز میت و نه تشییع جنازه داشت. اندیشید روی سنگ مزارش هم چیزی نخواهم نوشت.

به خانه که آمدند چند نامة تسلاآمیز رسیده بود. از میان آنها تسلیت مک‌ماهون به دلش نشست و آن را برای خسرو و عمه ترجمه کرد.

«گریه نکن خواهرم. در خانه‌ت درختی خواهد رویید و درختهایی در شهرت و بسیار درختان در سرزمینت و باد پیغام هر درختی را به درخت دیگر خواهد رسانید و درختها از باد خواهند پرسید: در راه که می‌آمدی سحر را ندیدی».

از کتاب سووشون نوشته سیمین دانشور

....

روحش شاد و قرین رحمت الهی... وقتی کلاس چهارم و پنجم ابتدایی بودم کتاب رو خوندم. خیلی جالب بود. یادش بخیر می رفتم توی اتاق آخری کتاب رو بر می داشتم و  می خوندم. از اون قسمت کتاب که  درباره سووشون از زبان اون پیرزن که برای زری تعریف می کرد  خیلی خوشم می امد . حتی گریه هم کردم... روحش شاد.




نویسنده: حمیدرضا - ۱۳٩٠/۱٢/۱٧

نمیدونم چه افسونی در چشمها هست که میشه در یک دیدار  که شاید اولین و آخرین دیدار بوده ، محو  چشم ها  شد و هیچ چیز تا آخرین لحظه رو ندید . میشه محو شد  در اون افسون جادویی که توی چشمها موج میزنه و  فقط تنها چیزی که به یاد بیاری اون چشم ها بوده دوتا چشم که محو نگاهش شدی  و انگار فقط توی اون لحظات اونجا یه جفت چشم بوده . چشم های که تو مجذوب اونها شدی محو نگاه کردن اون دوتا چشم شدی... انگار یه جادویی و افسونی چشم ها داره....کاش میشد دوباره دید...




 
نویسنده: حمیدرضا - ۱۳٩٠/۱٢/۱٥

الان داره برف میباره و از اون طرف هم بادی خیلی سردی در حال وزیدن هستش . خدا کنه الان کسی  توی این هوا بیرون و بدون سرپناه و سرگردان نباشه. واقعا تحمل این هوای خیلی سرد  ، بدون سرپناه و تنهایی، خیلی سخته...

الان فقط یه فنجان چای داغ توی این هوا می چسبه. شما نمیخواید؟  من که میخوام برم همین الان بخورم....




 
نویسنده: حمیدرضا - ۱۳٩٠/۱٢/۱٤

 داشتن یه دوست خوب واقعا خیلی خوبه. دوستی باهش احساس نزدیکی بکنی . بتونی بهش حرفات رو بزنی و مطمئن باشی که حتما بهت کمک می کنه و تو رو تنها  توی موقعیت های بد  نمیذاره. یه دوست خوب که تو هم براش یه دوست خوب باشی....

....

مدعی خواست که آید به تماشاگـه راز
دسـت غیب آمد و بر سینه نامـحرم زد
دیگران قرعه قسمت همـه بر عیش زدند
دل غـمدیده ما بود که هـم بر غـم زد

حافظ




نویسنده: حمیدرضا - ۱۳٩٠/۱٢/۱۳

همیشه مقصر اصلی آدم هستش. تا وقتی که آدم نخواد نمیشه  توی یه موقعیت دردسر  ساز درگیر بشه. یا موقعیت ها و فرصتهای زندگیش رو از دست بده. خانواده و دوستان و اطافیان و جامعه هم توی دچار شدن آدم توی یه موقعیت بیخود و دردسر ساز نقش دارند حالا کم یا زیاد. اما  مقصر اصلی خود آدم هستش.  درست مثل من که امروز به یقین رسیدم که مقصر اصلی  خودم هستم که تمام فرصتهای این زندگی 29 ساله ام رو هدر دادم و  هیچ قدر چیزی رو ندونستم.  اگه به جای  خوندن کتابهای  فلسفی و دینی و  تاریخی و رمانها  و دیدن فیلم یا روزنامه و مجله خوندن و  کارهای بیهوده دیگهمثل اینها  یه کار مفید کرده بودم  الان وضعیتم اینطوری نبود ... اگه به جای اینکه فکر کنم و فکرم رو  با این مزخرفات کتابهای مختلف پر بکنم  یه کار دیگه کرده بودم  الان وضعیتم بهتر بود دیگه فکرم آزاد و رها بود . هیچ دغدغه و اعتقاد و عقیده و فکری نداشتم که به خاطرش  ذهنم درگیر باشه.  وقتی زندگی اینقدر پوچ هستش  و من  هم از اول پوچ بودم و ذهنم رو پر نکرده بودم  الان راحتتر بودم.آسوده و راحت . بدون هیچ دردی که مثل خوره به جان و روانم حمله بکنه و هر لحظه  در حال خوردن جسم و روحم باشه باعث  این  وضعیتم بشه... کاش میشد دوباره برگشت به عقب و از گذشته درس گرفت . کاش میشد که دوبار زندگی کرد... کاش... باید از این به بعد مسیرم رو عوض کنم . تمام مسیر اشتباه گذشته...




نویسنده: حمیدرضا - ۱۳٩٠/۱٢/۱٠

باید خوشحال باشید...

باید خیلی خیلی خوشحال باشید...

میگید برای چی باید خوشحال باشید؟ خوب معلومه به خاطر اینکه  دارید وبلاگی رو می خونید که نویسنده ش هم هیچ نوع سو’ پیشینه کیفری و قضایی نداره و نه معتاد هستش و تازه هم ریه سالمی داره و هم گوش هام سالم هستند و هم  چشم هم دیدش 10 از 10 هستش و هم از لحاظ جسمی سالم هستم. .. همین 10 روزه هم گواهی سلامت رو گرفتم و همین امروز هم گوهینامه عدم سو’پیشینه رو گرفتم و روز قبلش هم گواهی عدم اعتیاد رو. پس خوشحال باشید که وبلاگ یه پسر خوب و سالم و درست رو می خونیدفرشته




نویسنده: حمیدرضا - ۱۳٩٠/۱٢/٩

میگم: دیگه دنبال آهو دویدن فایده نداره نداره  نداره...

میگه:خنثی

میگم: حالم خوب نیست تو حالت خوبه؟ دیگه حالی از ما نمی پرسی؟

میگه:خنثی

میگم:  درسته  که درست نمیشه  اما با ما به  از این باش که با خلق جهانی!

میگه: خنثی

میگم: همش یاد سه سال پیش می افتم که  کلی خاطره ازش دارم. یادت هستش که چقدر خوب تر بودی؟

میگه:خنثی

میگم: این روزها غروبهاش  برام مثل غروبهای جمعه هستش   خیلی دلگیر و ناراحت کننده . نمی تونی کاری کنی عوض بشه این غروبها ...

میگه:خنثی

میگم: هوا  بهاری داره میشه  کاش من و تو هم بهاری میشدیم . از نو بهار رو تجربه می کردیم.

میگه:خنثی

دیگه  حرصم در میاد  و میگم:مرسی خوبم . شما خوبی ؟ چه عجب  یادی از ما کردی ؟ ( اون وقت فقط بغض می کنم.  از اینکه به یادش هستم به یادم نیستش  بغض می کنم)

میگه:خنثی

....

جای تموم اون شکلک ها رو شما فقط یه سکوت محض  ببینید یه خنثی بودن و  بی تفاوتی...

...

راستی چطوری میشه خواست از یکی پدرش رو ول کنه و  با خانواده اش بره یا خانواده ش رو  ول کنه و پیش پدرش بمونه. واقعا سخته  توی این موقعیت قرار گرفتن . درست مثل نادر   فیلم جدایی...

....




نویسنده: حمیدرضا - ۱۳٩٠/۱٢/۸

بعضی وقتها دل فقط با گفتن آروم تر میشه این فوران آتشی که در درون هستش با خارج شدن کلمات از دهان   فروکش می کنه... گاهی وقتها باید گفت با اینکه میدونی و میدوند که گفتن بی فایده هستش اما برای آروم شدن باید گفت.....درست مثل پیر مرد داخل خط واحد...

دیروز حسابی دلم گرفته بود انگار  غروب روز جمعه بود دیروز عصر   خوبی نبود یه حس بدی داشتم...

...

دیگران قرعه قسمت همـه بر عیش زدند
دل غـمدیده ما بود که هـم بر غـم زد
حافظ




نویسنده: حمیدرضا - ۱۳٩٠/۱٢/٤

گربه از لای ستون و لا به لای سیم ها با سرعت حرکت می کنه. پیش خودم فکر می کنم چقدر گربه رها و آزاد هستش . گربه با چالاکی تمام درست مثل اینکه داره توی یه جاده مارپیچ هستش از بین موانع حرکت می کنه. ... یه ساعت بعد باز همون گربه  هستش اما این بار با یه چیز سفید بزرگ که لای  دندانهاش گرفته رد میشه... یه دقیقه بعد گربه دومی رو می بینم از اینکه این دوتا گربه رو کشف کردم  یواش  می خندم...