روزهای تنهایی حمیدرضا

نویسنده: حمیدرضا - ۱۳٩٠/۱۱/۳٠

درست مثل درختهای باغ های کنار جاده که توی این هوای سرد و ابری ، خالی از هر برگی و نشانه زندگی هستند دوباره برگ زنده خواهم شد دوباره نشانه های زندگی بیدار خواهد شد . درست مثل درختهای که انگار خشک هستند و منتظر رسیدن بهار هستند تا دوباره  درختهای پر برگ و زیبا بشند ، خواهم شد... درختی خشک اما از درون زنده ...




 
نویسنده: حمیدرضا - ۱۳٩٠/۱۱/٢٧

استرس شدید دارم . بدجوری گرفتار شدم. واقعا بدجوری گرفتار شدم... قلبم از استرس زیاد  داره منفجر میشه...




نویسنده: حمیدرضا - ۱۳٩٠/۱۱/٢٤

گاهی وقتها باید بدونی که اینقدر زندگی بد میشه که حد نداره ...

دارم فکر می کنم درس خوندم بیخود و بیجهت بوده . هیچ کاری نکردم و فقط و فقط  عمرم تلف شده. کلی تصمیمهای گرفته و ناگرفته  داشتم که از همشون پشیمانم. از کارهایی که کردم و نکردم  . از چیزهایی که باید انجام میدادم و ندادم . اینکه فقط و فقط یه موجود مزخرف بودم . یه چیز زائد . پشیمون هستم . از زندگیم از خودم  و از همه چیزها ... بعضی وقتها فکر می کنم مصداق خسر دنیا و آخرت  من هستم. نه دنیایی داشتم و نه آخرتی ... نه کاری اینجا کردم که درست باشه و نه کاری  برای اون دنیا ... باور کنید اگه همین  امروز بمیرم  انگار فقط هیچی از هیچی کم شده... به قول شاعر . نه سایه دارم و نه بر، بیفکنندم و سزاست / اگرنه بر درخت تر کسی تبر نمی زند... هیچ فایده ای نداشتم . هیچ ثمری نداشتم . فقط امدم اینجا یه سری یادداشت بی سر و ته و خیلی بد نوشتم که اون فقط برای این بود که فکر می کردم اینجوری تنها نیستم...

....

بعضی وقتها خیلی لازمه که  یکی باشه که بتونی باهش حرف بزنی و بتونی بهش  حرفهات رو بگی و اون فقط بهت دلگرمی  بده با یه جمله  کل نا امیدی ها رو از وجودت ببره  حتی شده برای چند لحظه... گاهی وقتها دلم می خواد با یکی حرف بزنم بگم که توی سرم چی میگذره بگم که از چی دارم می ترسم بگم که چرا حالم خوب نیست ... اما کسی نیستش خیلی سال هستش که کسی نیستش . نه دوستی و نه آشنایی و نه هیچ کسی... دیگه کسی نیست برای فرار از این فکر ها  باهش حرف بزنم . بریم بیرون باهش یه دوری بزنیم. حتی دیگه عباس پسرعموم هم که از بچگی با هم بزرگ شدیم نیست دیگه اون قدم زدنهای دوران نوجوانی  خبری ازش نیستش  اون خنده های مسخره  و الکی سر هر چیز کوچیک خبری نیستش. دیگه از پارک الغدیر و جمع های دوستانه که تا ساعت 12 شب طول می کشید خبری نیستش دیگه نمیشه با محسن پیاده نصف شهر رو گشت و از همه چیز حرف زد یا با کریم و محمد درباره هر چیزی بحث کرد و مخالف بود توی هر بحثی و کلی کتاب خوند تا این بار توی بحثها با دلیل برنده شد. دیگه حتی  اون  زنگ زدنهای دو ساعته کنار خیابون  از تلفن کارتی هم خبری نیستش  اون حرفها... دیگه  فقط من موندم و من . با یه گوشی موبایل که سالی یه بار یکی اشتباهی بهش زنگ می زنه ... من موندم و تنهایی  هم در جمع و هم در معنای کلمه تنها...




نویسنده: حمیدرضا - ۱۳٩٠/۱۱/۱٩

داره برف میاد و هوا  هم مطابق چند روز اخیر سرد سرد هستش میشه بخاری که از دهان خارج میشه رو  دید و  رفت پشت شیشه های  که لایه ی نازکی از بخار گرفته رو دید و  با قطرات ریز آبی که از وسط این لایه بخارگرفته  خطوطی رو ایجاد کرد درست مثل ابرهای آسمان و شکل های که توی روزهای نیمه ابری   ایجاد می کنند... یه کتابی خیلی وقت پیش  می خوندم  توی یه قسمت کتاب هر کسی  وقتی اون نم بالای سقف اتاق رو رو میدید یه چیزی خاصی رو تصور می کرد و با تصور  دیگران فرق داشت با توجه به روحیه و  افکارش در اون لحظه و اون موقعیت... تصورات ما هم همیشه اینطوری هستش بر اساس  چیزهایی که می بینیم  یا می خواهیم ببینیم...

...

منتظر هستم بالاخره یه تغییری در زندگیم ایجاد بشه . خدا کنه که این بار درست بشه ...




نویسنده: حمیدرضا - ۱۳٩٠/۱۱/۱۸

دو

وَقَالَ رَبُّکُمُ ادْعُونِی أَسْتَجِبْ لَکُمْ ((غافر/60)

و پروردگارتان فرمود : مرا بخوانید تا شما را اجابت کنم




 
نویسنده: حمیدرضا - ۱۳٩٠/۱۱/۱٧

برام دعا کنید ... خدا کنه کارم درست بشه....




نویسنده: حمیدرضا - ۱۳٩٠/۱۱/۱۳

دیشب زیر بارون داشتم قدم میزدم  به سمت یه کافی نت رفتم تا وبلاگ رو چک کنم و یه چیزی بنویسم. زیر بارون خیس شده بودم و حسابی سر حال بودم بدون هیچ غمی و تنهایی... نظر همساده  رو داشتم می خوندم که  نوشته بود :چه  سخته که بین برف وبارون بخوای یکیشو انتخاب کنی... رفتم وبلاگش رو خوندم و براش نوشتم که  انتخاب نکن  از زیبایی هر دوتا نعمت خدا لذت ببر ... بعد از چند دقیقه خواستم برم  تازه بیرون کافی نت رو نگاه کردم  زمین پر از برف شده بود . یک دست سفید پوش . برفی که به شدت داشت می بارید و تمام  زمین رو سفید پوش کرده  بود . وقتی از اونجا در امدم  فقط داشتم می خندیدم  و لذت می بردم . فوق العاده شاد بودم  از این نعمت خداوند  ... از اینکه تمام بدنم  برف نشسته بود و یه آدم برفی متحرک  شده بودم. واقعا  زیبا بود ... خیلی وقت بود که  اینقدر شاد نبودم  فارق از هر چیزی و هر فکری...

............

گفتند جمعه میایی  گفتند  با ندایی آسمانی میایی . گفتند  تو نیز منتظری . منتظر آمدن. گفتند  دعا کنیم برای آمدنت . گفتند تمام زیبایی  با تو خواهد آمد . گفتند  تو همون اقامه کننده  عدلی در سرزمین بیدادی . گفتند تو رهایی هستی  آخرین رهایی بخش... گفتم مهم نیست چه وقت بیایی   مهم این است که حتما خواهی آمد به این ایمان دارم که خواهی آمد در لحظه موعود  و اجرا خواهی کرد وعده  الهی را برای تمام مظلومان عالم... اللهم عجل لولیک الفرج ...

..............

دیگه این چهار راه سر کوچه رو برداشتن و  جاش دوتا دور برگردون بالا و پایینش گذاشتند.   دیگه نباید ناراحت  اینکه چرا هیچوقت  راننده ها چراغ قرمز رو رد می کنند و  اونقدر جلو  پشت چراغ سبز می ایستند  که باید آدم وقت رد شدن از خط عابر پیاده  از وسط  چهار راه  رد بشه ، باشم. باید الان به فکر کسی که این نظر رو داده که یه چهار راه رو بردارند  جاش دوتا  دور برگردون  بذارند آفرین بگم. کلا تمام  مشکلات رو حل کرده . فقط  تنها مشکلی که هستش اینکه دیگه کلا ما  توی رد شدن از خیابون امنیت جانی نداریم و  باید متوسل  به سرعت دویدن و واکنش سریع  نسبت به راننده هایی که یهو دلشون می خواد  تخت گاز برند  باشیم.  ممنون از این فکر بینظیری  که دادی ...




نویسنده: حمیدرضا - ۱۳٩٠/۱۱/۱٢

الان زیر بارون خیس شدم. میشه زیر بارون درست مثل زمین تازه شده . میشه زیر بارون درست مثل خاک  بوی تازگی داد . میشه زیر بارون عاشقانه  قدم زد . میشه زیر بارون  به آرامش رسید . میشه زیر بارون  قدرت خدا رو فهمید. میشه زیر بارون  دعا کرد برای خوب شدن  درست مثل زمین که  زیر بارون دوباره خوب و تازه میشه. میشه زیر بارون  تشکر کرد از خدا به خاطر بارونش و  به خاطر این قطرات ریز آب که زندگی رو نو می کنه  تمام زشتی ها رو بالا میاره و بعد پاک می کنه  انگار که اصلا هیچ زشتی و کثیفی روی زمین  نبوده از اول... میشه زیر بارون خیس شد و مثل  بارون شد . نرم و لطیف و آروم کننده...

خدایا شکر....

....

امروز حالم خوب نبود از اول صبح دچار یاس و نا امیدی شده بودم . اما الان که چند دقیقه زیر بارون قدم زدم  انگار به آرامش رسیدم و انگار هیچ چیزی دیگه نیست بتونه ناراحتم بکنه... بارون....




نویسنده: حمیدرضا - ۱۳٩٠/۱۱/۱۱

داره برف میاد و حسابی هوا سرد و برفی شده! کسی نمیاد بریم برف بازی بکنیم ؟!

....

 




نویسنده: حمیدرضا - ۱۳٩٠/۱۱/۱٠

زندگی در جریانه حتی اگه برای ما توی یه نقطه ایستا شده باشه...

...

نمیدونم داستانهای کوراوغلو   و دلی دمرل رو شنیدید یا نه ؟  وقتی بچه بودم  همیشه یه کتاب شعری که به زبان ترکی بود و درباره دلی دمرل و  یه سری شعرها درباره زمان پیری  کوراوغلو بود  رو می خوندم. از داستان دلی دمرل خوشم می امد اون وقتی که هیچ کس حاضر نبود جونش رو برای اون بده و فقط همسرش  حاضر شد  جونش رو فدای اون بکنه. یا زمانی که عزرائیل جلوش ظاهر میشد... یادش بخیر وقتی بچه بودم  قصه  امیر ارسلان و  ملک جمشید  رو برام وقت خواب تعریف می کردن و هیچ وقت برام تکراری نمیشد ...

....

دلم میخواد جلوی در یه گل رز بکارم اما بچه ها کوچه  اجازه رشد بهش نمیدن درست مثل نهالهای  درخت کاج و چنار از  خاک می کنن و شاخه هاشون رو میشکنند. کاش میشد یه سری گل رز دو طرف در خونه بکارم..............

 




نویسنده: حمیدرضا - ۱۳٩٠/۱۱/٩

تا باد  چنین بادا....

....

خوب نه از برف خبری شد و نه از بارون و باز این هواشناسی فقط اشتباه پیش بینی کردش . امروز که اتفاقا هوا آفتابی هم هستش و بدون یه تیکه ابر  سیاه که دلمون رو خک کنیم که شاید بباره!.  نمیدونم چرا اینطوری همش غلط پیشبینی می کنند اون هم هوای روز بعد رو نه سال دیگه همین روز  رو!( توی آلمان برای جام جهانی 2006 چند سال قبل پیش بینی هوا رو کرده بودن که روز مسابقات چطوری هستش ...)

...

بعضی وقتها دلم میخواد  کلا همه چیز رو ول کنم و برم یه جای دیگه . یه جای دور  که هیچ کسی رو نشناسم و کلا  قید همه چیز رو بزنم  اما باز نمیشه  میگم پدر و مادرم  ناراحت میشند نمی تونم باعث ناراحتی بیشتر اونها بشم.... دلم اما می خواد برم...

....

دیشب اتاقم رو عوض کردم و کامپیوترم رو که بالاخره تعمییر کردم رو  هم  اون اتاق بردم  حتی رفتن به یه اتاق جدید هم با اینکه داخل یه خونه  هستش باعث میشه احساس کنی محیط زندگیت جدید شده ....

....

 




نویسنده: حمیدرضا - ۱۳٩٠/۱۱/۸

روزهای زندگی بعضی وقتها درست مثل ته سیگارهای هستش که یه مرده چند روز پشت سر هم بعد از کشیدن پیا پی سیگار روی زمین انداخته بود... مثل یه سیگار که  دود شده  که جز سیاهی و دود  هیچ چیزی نداره ... مثل یه ته سیگار ....

....

مهم نیستش که کی باشی یا چی باشی یا کجا بشینی مهم اینکه زیر برف بتونی تو هم سفید بشی  درست مثل برف....

....

بی اعتمادم کن به همه دنیا این که با من باش

کنار من تنهــا،کنار من تنهــا،کنار من تنهــا

 

از اولیـن جمله ات،فهمیــده بــودم زود

عشقهــای قبل از تو،سوء تفاهــم بــود

 

اونــقدر میخوامــت،همــه باهات بد شــن

با حســرت هر روز از،کنار ما رد شن

 

حالـم عوض میشـه،حرف تو که باشـه

اسم تــو بارونــه،عطـر تو همراشــه

 اون گوشه از قلبم که مال هیچکس نیست

کی با تو آروم شد؟اصلا مشخص نـیست

شاد مهر




نویسنده: حمیدرضا - ۱۳٩٠/۱۱/٧

خوب عروسی هم تموم شد  حال پست های در  خانواده  ما تغییر پیدا کرده . پدر و مادر  توی پست سابق ابقا شدن و  خواهرها یه درجه ارتقا مقام و درجه پیدا کردن و من هم باز  شدم بچه یکی مونده به آخر و  تک پسر خانواده  و تغییری در وضعیتم ایجاد نشدنیشخند از خود راضی لبخند




نویسنده: حمیدرضا - ۱۳٩٠/۱۱/٦

دیشب شب حنابندان خواهرم بود. بعد از ظهرش جهیریه رو آمدن بردن . امشب هم شب عروشی شون هستش. رفتم  بالاخره یه کت و شلوار نوک مدادی و  یه پیراهن سفید خریدم. سرم درد میاد دیشب با اینکه  ساعت 12 مراسم تموم شد اما نتونتم شب بخوابم و تا صبح بیدار بودم. صبح زود هم رفتم هلیم خریدم تا بر اساس رسمی که داماد جدید مون دارند  به داماد و ساقدوش هاش  صبحانه بدیم. از ساعت 7 بیدار باش بودیم تا ساعت 9 که داماد امدش . ما از اینجور رسم ها نداریم. برای ما صبح داماد رو از حمام در میارند و تا نزدیک خونه داماد چوب بازی می کنند و با ساز و دهل  داماد رو تا خونه همراهی می کنند و با یه عالمه دود اسپند که هوا رو پر کرده و  صدای برخورد چوب ها و کری خوانی ها سر چوب بازی و صدای دهل که داره تا عمق وجود آدم نفوذ میکنه و  نقل ها و شکولاتهایی که در هوا پخش میشه و روی سر داماد و ساقدوش هاش میریزه و در آخر گوسفندی که جلوی خونه داماد قربانی میشه و بعد هم صدای ارگ و ساز و دهل که با هم قاطی میشه و رقص داماد و شاباش هایی که بهش میدن  و صدای خواننده ای که فقط به مدد ارگش  صداش قابل شنیدن هستش و هیاهوی و جیغ و داد بچه ها از شادی گرفتن شاباشها... من دو دفعه برای پسرعموهام  ساقدوش شدم. کلی دود اسپند  خوردم... در آخر این مراسم هم توی خونه داماد همه صبحانه می خورند . نه مثل مهرگان  اینا ( داماد جدیدمون )... سرم درد میاد باید برم یه دوش بگیرم و بعد برم چندتا چیز دیگه بخرم... جای همتون خالی!




نویسنده: حمیدرضا - ۱۳٩٠/۱۱/۳

بعضی وقتها که حسابی حالم میگیره فقط دنبال این هستم که یه جوری از این حالت خارج بشم . اما نمیشه. انگار قلبم داره از درد فشرده میشه و سرم پر از افکار مختلف و یاس آور میشه میخواد از درد منفجر بشه . اون وقتها نمیدونم  چیکار کنم. میرم چیزی میخورم یا قدم بزنم  تا شاید یه تغییری ایجاد بشه اما نمیشه باز اون حالت غم در تموم وجودم  هستش یه درد ناشناخته....

 


ادامه مطلب ...



 
نویسنده: حمیدرضا - ۱۳٩٠/۱۱/۱

توی اتوبوس پسر بچه داشت برای دوستش تعریف می کرد که زده  بینی یکی از همکلاسی هاش رو شکسته و بینی طرف کج شده. یاد خودم افتادم . وقتی کوچیکتر بودم همسن های اونها یه بار سر یکی رو شکستم و یه بار هم  زیر چشم یکی رو کبود کردم و یه بار دیگه هم بینی یکی دیگه رو شکسته و هر بار به بدترین وضع موجود  تنبیه بدنی شدم. ( درست ترش اینکه  یه بار کلا  له و لورده  شدم و جای از بدنم نموند که کبود نشده بود از دست اون ناظم  مدرسه مون)... بچگی ها یادش بخیر چقدر جنب و جوش داشتیم و با همه شوخی می کردیم و کلی  می خندیدم.  یه بار یادمه رفته بودیم شکار مارمولک و توی نایلون انداخته بودم و با محمد و عباس پسرعموهام  دختر عمو هام رو می ترسوندیم! بعضی وقتها سه تایی داخل باغچه یه چاله می کندیم و داخلش گل می ریختیم روش رو با خاک خشک می پوشوندیم و بعد یکی که که نمیدونست رو می اوریم و اونجا وقت بازی و دویدن  پاش داخل اون  گل ها می رفت. یادش بخیر  بیشتر وقتها نقشه مون لو می رفت !... اون دفعه با خواهرم داشتم حرف می زدم . میگفت که من از دوران بچگیم راضی هستم  خیلی شاد بودیم . اما بعد از دبیرستان زیاد راضی نیستم ... یادش بخیر چه روزگار خوبی بودش... الان دیگه حتی برای مراسم عروسی هم شادی در کار نیست و همش فکر و ذهن آدم مشغول اینکه چی بخریم و چی کمه و فلانی چرا این حرف رو زد یا چرا اینکار رو کرد یا نکرد  و هزارتا چیز دیگه... دیگه هیچ ذوق و شوقی وجود نداره...