روزهای تنهایی حمیدرضا

نویسنده: حمیدرضا - ۱۳٩٠/۱٠/۳٠

 امام صادق علیه‏ السلام : لَمْ یَبْعَثِ اللّه‏ُ نَبیّا قَطُّ اِلاّ بِالْبِرِّ وَالْعَدْلِ؛

خداوند هیچ پیامبرى را جز به نیکى و عدالت بر نینگیخت. بحارالأنوار، ج 24، ص 292

1433 سال از هجرت رسول اکرم محمد مصطفی  (ص)  میگذره . پیامبری که نوید بخش رحمت و انسانیت بود  و یادگارش برای بشریت تلاش  و جهاد در راهبرقراری عدالت و میزان بود . کلامش شادی بخش جان و رهایی بخش روح و روان بود . رفتارش نمونه انسان کامل بود و  پندارش رهایی بخشی بشر از  خرافات و بی عدالتی ها و نا برابری ها بود.  پیامبری اسوه عشق به بشریت و مظلومان عالم  بود . هرگز کاری رو نهی نمی کرد  قبل از اینکه  خود انجام نداده بود حتی توصیه به نخوردن خرمای به کودکی قبل از اینکه خرما  در آن روز نخورده بود  نکرد. پیامبری که آخرین فرستاده  و کامل کنده  دین  مورد رضای خداوند بود.  آخرین فرستاده و برگزیده که کلام الهی بر او وحی شد و با امانت  کامل این کلام الهی را به نسل های بعدی  منتقل کرد. پیامبری که ما را از دروغ و ریا و گناه بر حذر داشت و در زندگی  خود دروغی  نگفت....

سال روز وفات  پیامبر نیکی و مهربانی  به تمام عدالت خواهان جهان تسلیت میگم.

 

   امام على علیه السلام :      وَهُوَ خاتَمُ النَّبیّینَ، أَجوَدُ النّاسِ کَفّا وَاَرحَبُ النّاسِ صَدرا وَأَصدَقُ النّاسِ لَهجَةً وَأَوفَى النّاسِ ذِمَّةً وَأَلیَنُهُم عَریکَةً وَأَکرَمُهُم عِشرَةً مَن رَآهُ بَدیهَةً هابَهُ وَمَن خالَطَهُ مَعرِفَةً أَحَبَّهُ یَقولُ ناعِتُهُ: لَم اَرَقَبلَهُ وَلا بَعدَهُ مِثلَهُ؛

او خاتم پیامبران است. بخشنده ترین مردم بود، سعه صدرش از همه بیشتر (پرحوصله ترین مردم) و راستگوترین و پایبندترین آنان به عهد و پیمان. از همه نرمخوتر بود و رفتارش بزرگوارانه تر. هر کس بدون سابقه قبلى او را مى دید، هیبتش او را مى گرفت و هر کس با او معاشرت مى نمود و او را مى شناخت دوستدارش مى شد و هر کس مى خواست او را وصف کند، مى گفت: نظیر او را در گذشته و حال ندیده ام.

بحارالأنوار، ج16، ص190، ح27




نویسنده: حمیدرضا - ۱۳٩٠/۱٠/٢٩

دارم آماده میشم که یه پرنده بشم. فقط دوتا بال و یه چند تا پر کم دارم . آماده میشم پراوز کنم . درسته مثل یه پنگوئن روی زمین گرفتار شدم اما می تونم پرواز کنم کافیه آرزو کنم و چشم هام رو باز کنم و پرواز کنم. دلم میخواد برم بالای  ابرها و ابرها رو به شکل یه قلب بزرگ در بیارم با ابرها بنویسم که یکی هست که دوستتون داره  یکی که همه رو دوست داره  چون به به آرزوی پرنده شدنش رسیده...

...

گل سرخ باغچه حیاطمون  امسال زمستون مثل پارسال گل نداده . اما هنوز گنجشک ها به خاطر نون خورده ها و  گندم های که توی باغچه می ریزیم میاند. هنوز میشه دسته گنجشک ها رو دید و  سه تا یاکریم که دیگه میدونند اینجا کسی باهشون کاری نداره و وقتی نزدیکشون میشی فرار نمی کنند، داخل حیاط مون میاند . گربه سیاهه همسایه هم روی دیوار  حیاط دراز میکشه . یاد گربه های چاق و چله حیاط خونه قبلی مون می افتم که  زمستون ها کنار دیوار شیشه سقفی گلخونه  لم می دادند آخه اونجا دودکش آبگرم کن خونه  قرار داشتش . اون حالت خمیازه کشیدن و تکون دادن بدنشون  جالب بود. همیشه دوست داشتم  از روی سر تا  دم گربه ها دست بکشم و اون صدای خروخرو  که از سر رضایت در می اورند رو بشنوم.  اما وقتی گربه مون با خوردن سمی که  برای موشها همسایه گذاشته بود مرد  دیگه اینکار رو نکردم . آخه  فقط اون گربه ما بودش ...

...

 هر غم و دردی  هم یه روز فقط آخرش  خاطره  میشه...




نویسنده: حمیدرضا - ۱۳٩٠/۱٠/٢٩

میگه: دوست داری سرنوشت کدوم شخصیت  کتاب عوض بشه؟ میگم : مردی که می خندد. میگه : کدوم شخصیت  کتاب رو دوست داری ؟ میگم:سیدنی کارتن. میگه : این که وکیل توی کتاب داستان دو شهر هستش ! میگم: میدونم. اما از شخصیتش خوشم میاد!. میگه : دوست داشتی جای اون باشی ؟ میگم: هم آره و هم نه !. میگه : بیخیال . امروز غذا چی می خواهی بخوری؟ میگم : آب گوشت. بعدش هم  دوباره کتاب قمار باز رو می خونم!. دیگه چیزی نمیگه...




 
نویسنده: حمیدرضا - ۱۳٩٠/۱٠/٢۸

...مرا در منزل جانان چه امـن عیش چون هر دم
جرس فریاد می‌دارد که بربندید مـحـمـل‌ها
بـه می سجاده رنگین کن گرت پیر مغان گوید
کـه سالک بی‌خبر نبود ز راه و رسم منزل‌ها
شـب تاریک و بیم موج و گردابی چنین هایل
کـجا دانـند حال ما سبکـباران ساحـل‌ها
همـه کارم ز خود کامی به بدنامی کشید آخر
نـهان کی ماند آن رازی کز او سازند محفل‌ها
حضوری گر همی‌خواهی از او غایب مشو حافظ
مـتی ما تلق من تهوی دع الدنیا و اهملـها

حافظ




نویسنده: حمیدرضا - ۱۳٩٠/۱٠/٢۸

تصور کن داخل یه جزیزه تنها هستی یه جزیره وسط اقیانوس  و تا چشم کار می کنه فقط و فقط رنگ آبی اقیانوس رو می بینی  . تنها  داخل یه جزیره پر از درخت و چشمه ای که داخل اونجا هستش . فقط سبزی درختها و سفیدی  ساحل جزیره و صخره ها و معدود حیوانات و پرندگانی  که داخل اون جزیره هستند  چیزهایی که می بینی. تصور کن فقط یه لحظه . چشم هات رو ببند و اون جزیره رو تصور کن ....

چقدر دلم میخواد که یه همچین جای بودم.  دور از همه و دور از این زندگی  که دارم . دور از تمام آشنایان و فامیل. وسط اقیانوس. تنهای تنها...

به پدرم میگم  بیا خونه رو بفروشیم. میشه یه جزیره توی اقیانوس آرام خرید با یه ساختمان 6 خوابه و استخر و یه باند پرواز برای هواپیماهای کوچیک! . با وضع اقتصادی الان دنیا حتما میشه ارزونتر خریدش . قبلا حدود  یک میلیون دلار  میشد خرید اما الان قیمتش خیلی پایینتر امده و بدون مشتری این جزیره ها  هستش! پدرم فقط میخنده! ... من اگه پول داشتم  حتما یکی رو می خریدم و اونجا ساکن میشدم. یه جای گرم و سرسبز   وسط اقیانوس...




نویسنده: حمیدرضا - ۱۳٩٠/۱٠/٢٧

امروز برای واریز پول به  شماره حساب یه نفر به بانک ثامن الائمه  رفتم . خیلی جالب بود فقط شماره حساب و  مقدار پول واریزی  رو گفتم  خودش سریع کار رو انجام داد و دردسر  فیش پر کردن الکی بیشتر بانک ها رو نداشت فقط آخرش روی رسیدش یه امضا کردم.  بیشتر وقتها باید چند دقیقه بیخود معطل بشی و یه فرم  پر کنی و بعد طرف  دوباره شماره رو به کامپیوتر بده و دوباره روی اون برگه چاپ کامپیوتری  بشه . یه دوباره کاری  و وقت تلف کردن خود آدم و دیگرانی که توی نوبت هستند.کاش باقی بانکها هم به این موارد کوچیک  یه کم بیشتر توجه میکردن ... 




نویسنده: حمیدرضا - ۱۳٩٠/۱٠/٢٦

هفته آینده عروسی خواهرم هستش توی خونه گیر دادن که باید برای عروسی یه کت و شلوار بخری . من هم تا به حال جز یه بار اون هم وقتی بچه بودم  و یهو توی عید مد شد که بچه ها کت و شلوار بپوشند  و پدرم هم برای من خرید  دیگه کت و شلوار نپوشیدم. اون بار اول  هم حسابی  توی اون کت  و شلوار احساس ناراحتی می کردم و اصلا از پوشیدنش خوشحال نبودم و همون هفته اول عید از دستش بعد از دید و بازدیدهای عید خلاص شدم و دیگه نپوشیدمش . سال بعدش هم که این جلیقه ها مد شد که باز پوشیدم و کلا از هرچی جلیقه متنفر شدم و اصلا خوشم نمیاد کسی جلیقه بپوشه و خودم هم عمرا حاضر بشم باز بپوشم.... خلاصه باید احتمالا این آخر هفته برم یه کت و شلوار بخرم اما نمیدونم چه رنگی مناسبتر و رسمی تر و شیک تر هستش . کت های سیاه یه جوری هستند بیش از حد رسمی و سنگین  هستند.... اگه پیشنهادی درباره رنگش  دارید حتما بگید ....




نویسنده: حمیدرضا - ۱۳٩٠/۱٠/٢٥

یک

چقدر وقتی میخواهی در جواب سوال همبرگر  مرغ باشه یا گوشت ؟ ، سریع می تونی جواب بدی ! اما درباره دو راهی های زندگیت  نمی تونی...




نویسنده: حمیدرضا - ۱۳٩٠/۱٠/٢٥

دیروز ما یه نذری کوچولو داشتیم. 120 پرس غذا توی خونه پختیم و پخش کردیم. سر نوع خورشتی که باید بپزیم اختلاف افتاده بود یکسری اعتقاد به قیمه داشتند و یه سری هم دوست دار پخت  قورمه سبزی بودن . برای همین دو نوع خورشت درست کردیم هم قورمه سبزی و هم قیمه ! .   دیروز یه پا آشپز شده بودم. سیب زمینها  رو من سرخ کردم  برای خورشت قیمه و اتفاقا کلی هم زیاد امد !!!...  اول خورشت قیمه رو ریختیم و نزدیک 60-70 تا پرس شد و وقتی قیمه تموم شد شروع به ریختن قورمه سبزی که حسابی هم جا افتاده بود ، روی برنج ها کردیم. خودم که قورمه سبزی خوردم. حسابی خوب شده بود.

امروز هم باز نذری داریم  آش رشته که 28 صفر مادرم می پخت رو امسال زودتر دارهمی پزه چون به خاطر اینکه دو روز بعد از ماه صفر  عروسی خواهرم هستش و باید روزهای آخر  به بسته بندی  جهیزیه خواهرم ، بپردازند و همه  وقت گرفته میشه .  راستی گفتم جهزیه  یاد روزنامه چند روز پیش افتادم که طفلکی  یکی گفته بود رفتند جهیزیه خریدن و سر این بالا رفتن دلار ، مغازه داره جنس هایی که پولش رو دادن و رسید دارن و براشون نمی فرسته و معطل  جهزیه دخترشون هستند و مغازه داره با کمال وقاحت میگه  الان نمیدم و اگه میخواید پولتون رو پس بدم! ... اون وقت میگند کاسب حبیب خدا ست؟!!!...

راستی بفرماید آش رشته . فکر کنم دیگه الان  آماده شده !




نویسنده: حمیدرضا - ۱۳٩٠/۱٠/٢۳

سراپا اگر زرد پژمرده ایم
ولی دل به پاییز نسپرده ایم
چو گلدان خالی ، لب پنجره
پر از خاطرات ترک خورده ایم
اگر داغ دل بود ، ما دیده ایم
اگر خون دل بود ، ما خورده ایم
اگر دل دلیل است ، آورده ایم
اگر داغ شرط است ، ما برده ایم
اگر دشنه ی دشمنان ، گردنیم !
اگر خنجر دوستان ، گرده ایم !
گواهی بخواهید ، اینک گواه :
همین زخمهایی که نشمرده ایم !
دلی سربلند و سری سر به زیر
از این دست عمری به سر برده ایم

شاعر قیصر امین پور (روحش شاد)

پی نوشت : این کامل کننده پست قبلی هستش ...




 
نویسنده: حمیدرضا - ۱۳٩٠/۱٠/٢۳

دیوونه شدم رسما . کارم به جنون کشیده  . انگار حسی ندارم  جز کثیف  بودن روحم.  توی یه لجنزار افتادم  و تا ته لجن مال شدم  . میخواستم  توی نیزار بیافتم  با نی ها بنالم از درد زمونه ، از رنج بقیه ، باعث آروم  شدن دیگران بشم. با نی بنویسم ... اما داخل یه لجنزار افتادم یعنی خودم رو انداختم  چون آدم  حق انتخاب  داره به جای نی ، لجن رو یواش یواش انتخاب کردم. پشیمان دم اما سودی نداره ... وقتی آب ناپاک شد قابل خوردن دیگه  نیست باید مواظب بودم...زندگیم هیچ ثمری نداشته جز سر شکستگی و پریشانی... کاش میشد این 29 سال زندگی رو دوباره زندگی میکردم. کاش توان اینکه طلب بخشش کنم رو داشتم... کاش...




نویسنده: حمیدرضا - ۱۳٩٠/۱٠/٢٢

فردا تولد  بهنام خواهرزاده ام هستش به عنوان کادوی تولد الان  با بهنام و میثم برادرش  به بازیگاه کودک رفته بودیم. بعدش هم  یه فست فود برای خوردن هات داگ پنیری  رفتیم. جاتون خالی ایر هاکی و موتور کلی حال داد و بعد ش هم که  فست فود رفتیم و میثم  نصف نوشابه اش رو روی  میز خالی کردش  هنوز مثل سابق  این کار رو وقت برداشتن سس می کنه و نوشابه اش رو می اندازه. خلاصه کل میز  خیس شد و البته تونستم سریع کلاه بهنام رو بردارم تا توی این هوای سرد یه وقتی سرما نخوره. ساندویچ هاش خوب بود اما یکی باید به اینها بگه وقتی هات داگ  پنیر سفارش میدی نباید پنیرش از این پنیرهای ورقه ای زرد رنگ ساندویچ سرد بذارند و بدتر از اون  داغ هم بشه این پنیرها  مخصوص اینکه  توی نون تست یه لایه ژامبون و یه لایه پنیر  ساندویچی زرد و سس قرمز و بعد چند پر  کاهو و خیارشور و گوجه بذاری  روش رو  بعد روش سس سفید بریزی و  روی اون هم  جوانه ماش بذاری و بعد نون دیگه تست رو  روش بذاری و آروم یه کم فشار بدی و بعد  بخوری ،نه داخل هات داگ  بذاری!!!!

 .....

 

کاش  شنبه بین الحرمین بودم...

السَّلامُ عَلَیْکَ یا حُجَّهَ اللّهِ وَابْنَ حُجَّتِهِ * السَّلامُ عَلَیْکَ یا قَتیلَ اللّهِ وَابْنَ قَتیلِهِ *

السَّلامُ عَلَیْکَ یا ثارَ اللّهِ وَابْنَ ثارِهِ * السَّلامُ عَلَیْکَ یا وِتْرَ اللّهِ المَوْتُورَ فِی السَّماواتِ

وَالأَرْضِ * اَشْهَدُ اَنَّ دَمَکَ سَکَنَ فی الْخُلْدِ وَاقْشَعَرَّتْ لَهُ اَظِلَّهُ العَرْشِ *

 زیارت امام حسین علیه السلام :http://www.sibtayn.com/fa/index.php?option=com_content&view=article&id=14366:2010-03-02-15-25-22&catid=1292:2010-02-25-06-02-03&Itemid=1893




نویسنده: حمیدرضا - ۱۳٩٠/۱٠/٢٢

یکی از همسایه های سر کوچه مون مرده بود . سر کوچه  با بچه های دیگه  نشسته بودیم بچه های بزرگتر داشتن درباره اینکه آقای جباری رو به کدوم سمت خوابندن  بحث می کردند هر کسی یه جهتی رو می گفت  اون وقتها  من حدودا 5 سالم بودش  و بچه های بزرگتر  داشتند  درباره مرگ و بعدش حرف می زدند و من  فقط میشنیدم و چیزی نمی گفتم...

10 ساله بودم که  مادربزرگم به رحمت خدا رفت.  ما توی خونه به مادربزرگم می گفتیم عمه  .(چون عمه مادرم بودش . بیشتر فامیل و ما برعکس باقی پسرعمو ها و دخترعموهام . همون  چیزی که مادرم صدا می کنه ، صدا می کنیم. دایی ها و پسر دایی ها پدرم رو ما مثل مادرمون  عمو و  پسر عمو صدا می کنیم. ) با ما  زندگی می کرد . خیلی دوستش داشتم و اون هم من رو دوست داشت.  روزی که خبر  مرگ عمه رو به من دادن   انگار باور نکرده بودم . رفتیم خونه  عمو  و از اونجا پیش پسر عمو ها و بچه هاشون  بودیم. می گفتیم و می خندیدیم درست مثل همیشه که با هم بازی می کردیم.  بعد از ظهر ما رو سر خاک بردن . وقتی  اونجا رسیدیم و مزار عمه رو دیدم  تازه معنای فقدان و مرگ  رو درک کردم . گریه کردم و گریه  کردم... برخورد با مفهوم مرگ  ...

....

صبح برف بارید و بعد هم بارون . جاتون خالی بربری خریده بودم. بربری داغ حسابی می چسبه . مخصوصا وقتی زیر برف  بری  بخری  و زیر برف قدم بزنی در حالی که گرمای بربری رو توی دستهات حس می کنی....




نویسنده: حمیدرضا - ۱۳٩٠/۱٠/٢۱

سلام. خوبی ؟ ممنون ؟ چه خبرها ؟ خبری نیست ؟ خوب دیگه مزاحمت نمیشم! بیشتر آشنا های قدیمی  بیشتر از این هیچ حرف دیگه ای رد و بدل نمی کنند حتی اگه سالهای گذشته کلی با هم خاطره داشته باشند و کلی کارهای مختلف  انجام داده باشند و  مثل دوست ها باشند... اما حالا فقط انگار برق گرفته باشن  از همه سریع فرار می کنند  تا مزاحم خودشون نباشند نه مزاحم تو... البته بیشترا ما هم همینطور رفتار می کنیم...

....

اصولا باید به هیچ چیزی باور نداشت مگه اینکه واقعا دلیلی داشته باشی . نباید زیاد  همه حرفها رو قبول کرد باید حداقل 1 درصد شانس اشتباه بودن رو داد ... همه چیز  بیشترا نسبی هستش  نه کامل...

...

تا به حالا سس سالسا درست کردید؟  حسابی  سس خوشمزه ای میشه اما  وقت درست کردنش بوی گندی میده اما با  فلفل  و باقی افزودنی هاش بوش کمتر میشه و تا حدودی مخفی میشه... یه زمانی عاشق سس های تند بودم. بعضی وقتها  حتی توی غذا فقط سس فلفل تند خالی می کردم از سوختن دهنم بذت می بردم . واقعا محشر میشد  اما حالا  زیاد سس تند دوست ندارم انگار آروم تر شدم...




نویسنده: حمیدرضا - ۱۳٩٠/۱٠/٢٠

به قول شاعر : من یه پرنده ام آرزو دارم تو یارم باشی ! و به قول شاعر دیگه:  بپر پرنده تو می تونی ؟ ( این رو خیلی دوست دارم  مخصوصا وقتی به بچه های کوچیک چند بار  میگی سریع  میرند روی مبل  و می پرند  و اون وقت بایسد هی داد بزنی مهدی  میثم  بهنام   دیگه نپر  یهو چیزیت میشه ها ؟) .... خوب  راویان اخبار و طوطیان شکر شکن شیرین گفتار چنین  نقل کرد ه اند : که  اصولا  باید بپری  تا بفهمی  آزادی یعنی چی ؟ بهتره بانجی جامپینگ از روی یه صخره بلند  بکنی تا توی هوا  معلق بشی و آزاد  باشی. کلا پرنده  رفتنیست برو پرواز بکن خودت!!!!

....

بعضی وقتها هوا سرد میشه و  از صبح مدام سرت درد میاد و هی  سرت  از درد تیر میکشه و از بیخوابی دیشب  به خاطر  کامل دیدن 90 حسابی خوابت میاد  تازه یادت می افته که  باید بپری پرنده ، تو اینجا زیادی هستی!!!!!!!!

....

دیشب درباره یه دوست دوران بچگی یه خبری شنیدم. مثل اینکه نامزد کرده بود و حالا  نامزدش  طلاق  می خواد و مهریه ش رو اجرا گذاشته. مثل اینکه  زیاد با هم خوب نبودن و این دوست سابقم  هم یه دختره رو می خواسته که  هم ثروتمند  بوده و هم تک دختر و بچه  و کلا  خیلی با کلاس تر از  این دوست سابقم و  مطابق همه اینجور  ازدواج ها  ، طرف میخواسته ازدواج بکنه  تا ازدواج کرده باشه. اما چون  الان  دیگه طلاق راحتتر شده و دیگه  کم کم داره یه امر عادی میشه دختره هم  طلاق خواسته  و الان نصف مهریه ش رو می تونه  بگیره و باقی قضایا.  البته خیلی بهتره یه زندگی در این مرحله تموم بشه تا مثل سابق یه عمر دو طرف بدون هیچ حسی  با چندتا بچه کنار هم  زندگی بکنند.... راستی جدیدا  چقدر زیاد آدم  میشنوه که آدم ها دور  و نزدیک  دارند طلاق  میگیرند...

...

تازگی ها  شروع کردم به فیلم دیدن . فیلم های جدید  دنیا.  سرگرمی بدی نیست  الان منتظر  فیلم هوگو و  قسمت دوم شرلوک هولمز  هستم تا فیلم با کیفیت ترش برسه ( یعنی روی پرده ای نباشه ) ...




نویسنده: حمیدرضا - ۱۳٩٠/۱٠/۱۸

همچین با سرعت حرکت می کنند که انگار اگه یه دقیقه دیرتر برسند ممکنه خدا نکرده یکی از عزیزاشون از دیر رسیدن اونها بمیره. انگار کل کارشون رو بدون وقفه  انجام میدن و یه چند لحظه حتی دیر رسیدن باعث به هم ریختن کل برنامه کاریشون میشه. انگار گاز میدن  انگار تمام مسافرها آخر خط منتظر  هستند اونها زود برسند تا سوار تاکسی شون  بشند ... اما واقعیتش  اینطور نیست  چون بیشتر این افراد به آمبولانس  راه نمیدن که سریعتر  به مقصد برسه و کسی هم نگران دیر رسیدن چند دقیقه ای  اونها به خونه  نیستش  و وقتی هم کارت ساعت کار رو می زنند  انگار تازه  زمان استراحت شون شروع شده و هیچ برنامه ی کاری شون به عقب به خاطر چند دقیقه دیر تر رسیدن ، نمی افته!  اون تاکسی ها هم که باید برند ته صف و منتظر باشند بعد  از 20 دقیقه تازه نوبتشون بشه اگه  تازه مسافری  باشه! ( وقتی آخه مسافر باشه و ساعت شلوغی غروب و یا سر ظهر از بیشتر تاکسی ها خبری نیستش چون حوصله شلوغی رو بیشترا ندارن  و آدم باید کلی برای سوار شدن به یه تاکسی معطل  بشه ) . این جنون سرعت و سریع رسیدن  باعث میشه کلی خلاف بکنند و کلی حرفهای ناسزا بگند و بشنوند و کلی حق دیگران و عابران پیاده رو ضایع بکنند و یه عالمه در سال تصادف  منجرب به مرگ  عابرهای پیاده داخل شهر اتفاق بی افته. فقط برای جنون زود رسیدن  اون هم فقط چند دقیقه!...

....

 دو هفته پیش می خواستم سوار تاکسی بشم  سر ایستگاه تاکسی های  یه خط دیگه  ایستاده بودم . من می خواستم مستقیم برم و اون تاکسی ها یه جای دیگه مسیرشون بود . منتظر یه تاکسی عبوری  بودم .  یه چند تا راننده تاکسی  کنار هم ایستاده بودن  و منتظر  مسافر بودن . یه دفعه یه راننده دیگه امد و گفتش  چرا ماشین دومیه مسافر سوار کرده  نوبت اون نیست . بقیه گفتند فلانی ماشینش رو  اول پارک کرده  بعد از این نوبتشه . گفتن همین حرف یهو باعث شد راننده جدید امده شروع به دعوا کنه و تمام خانواده طرف رو شست و توی آفتاب پهن کرد و اون یکی راننده هم کم نیاورد و اون هم هر ناسزای که میشد درباره خانواده طرف بگه رو به حالت عربده  کشی  با صدای بلند گفت و یه دفعه شروع به حمله بهم دیگه کردند اگه رانند ه های دیگه و مردم  اونها رو از هم جدا نکرده بودن و  حتما کار به چاقو  و قفل فرمون  می کشید به جای یه چند چک و لگدی که بهم زدن... یه چیز ساده که راحت میشد ازش گذشت  تبدیل شد به یه کینه و دعوا  مسخره. همش به خاطر ضعف اعصاب  و عصبانیت زیاد . همش به خاطر اینکه  همه دوست دارن به هر طریق زودتر برسند و به خاطر این جنون سرعت و زود رسیدن  اعصابهاشون حسابی ضعیف شده و به خاطر هیچ و پوچ  حاضرند هر حرفی رو بزنند و  دعوا و کتک کاری و حتی قتل بکنند  چون فقط براشون سرعت  مهم  هستش...




 
نویسنده: حمیدرضا - ۱۳٩٠/۱٠/۱۸

بستنی  و آب هویج  خیلی می چسبه مخصوصا وقتی شب  نیم ساعت پیاده راه بری تا بستنی بخری و توی خونه آب هویج بستنی بخوری!!!

...

 


ادامه مطلب ...



نویسنده: حمیدرضا - ۱۳٩٠/۱٠/۱٧

آخر خط توی این دنیا یعنی مردن! . اگه  تا وقتی به آخر خط نرسیدی می تونی  خط زندگیت رو به پاره خط تبدیل بکنی و دوباره از یه نقطه دیگه شروع کنی چون به نقطه پایان زندگیت نرسیدی...

از دوتا قسمت  روزنامه همشهری همیشه خوشم می امده یکی امروز با فال حاف و یکی دیگه هم گشتی در دنیای خبرها...

بشنو این نکته که خود  را ز غم آزاده کنی / خون خوری گر طلب روزی ننهاده کنی

آخر الامر  گل کوزه گران خواهی شد / حالیا فکر سبو کن که پر از باده کنی

حافظ.

بعضی وقتها با خوندن این دوتا بیت یه انرژی خاصی می گیرم . درست مثل یه پیامک از دوستی که هفته ها ازش بیخبری و یهو برات یه پیامک می فرسته...

....

نمیدونم تا به حال درباره سال 2012 و اینکه پایان دنیا توی همین سال هستش چیزی شنیدید یا نه؟ البته  این جور پیشگویی ها بیشتر برای احمق فرض کردن و گول زدن یا ترساندن بیشتر مردم  هستش و به درد یه سری آدم خرافاتی میخوره. اما بر فرض هم این جهان تموم بشه و  همه چیز این دنیا از جمله آدم ها از بین برن هم  هیچ چیزی عجیبی یا ترسناکی نیستش و  ما که عمری هستش از اول زندگی داریم منتظر روز آخر زمان  هستیم و منتظر تموم شدن این  دنیا هستیم چه فرقی داره امروز این دنیا فانی  از بین بره یا چند ماه دیگه یا چند سال دیگه ؟ وقتی  ایمان داری که  روز آخرالزمان بالاخره فرا میرسه و منتر و مشتاق اون روز هستی و هی دعا می کنی که توی زندگیت این اتفاق بیافته درست مثل نسلهای گذشته ، برات فرقی نداره که امروز  روز موعود باشه یا هر روز و سال دیگه.فقط به حماقت افرادی که برای این روز موعود ، روز و ماه و سال دقیق انتخاب می کنند می خندی و از اینکه افرادی بخاطر این مسئله در تمام جهان  از یه سری آدم ساده لوح سو’استفاده می کنند ناراحت میشی. واقعا چه فرقی داره توی این دنیای پر از غم و درد و نا زیبایی  بودن، باشی یا نباشی....

 




نویسنده: حمیدرضا - ۱۳٩٠/۱٠/۱٥

الان توی پارک دوتا بچه کوچیک رو دیدم که با لذت تمام داشتند با وسایل بازی  پارک  ، بازی می کردند و دنبال هم دیگه میدویند. یادش بخیر بچگی ها من هم با پسرعموم و خواهرم ، پارک نزدیک خونه عموم اینا می رفتیم و کلی بازی می کردیم. اون وقتها وسایل بازی پارک ها خیلی کمتر بود و البته از جنس فلزی بود  و کف زمین بازی هم از این سنگریزه ها. اما الان بیشتر پلاستیکی شده و با کف پوشهای از جنس فوم و پلاستیک های ارتجاعی شده که  دیگه  بچه ای زخمی نشه ...

....

الان از آموزشگاه فنی و حرفه ای می امدم  مسئولش گفت توی امتحانش قبول شدی اما هنوز نمره اش رو ندادن. کلاس Advanced هم  اسم نوشتن .

...

کلا روزهای دلگیری هستش....




نویسنده: حمیدرضا - ۱۳٩٠/۱٠/۱۳

مثل اینکه وقتی به سر آدم هوای سرد بخوره  از داغی سر کم میشه و فکر آدم راحت میشه و سبکبال میشی  من همین الان این رو تجربه عملی کردم. حسابی حالم خراب بود اما الان سبکتر شدم. یه کم دیگه دلی که توی سینه ام از بس مونده و داغون و پوسیده شده و در حال انفجار هست آروم تر شده . فقط تنها بدی سرما اینکه یهو آنفولانزا می گیری و برای مدت زیادی  نه جسمت یاری میده و نه روحت و باید با بیماری دست و پنجه  نرم بکنی...

حالم داره  باز خراب میشه باید  باز بیرون برم...




نویسنده: حمیدرضا - ۱۳٩٠/۱٠/۱٢

خوب باید بگم که امتحان رو فکر کنم خراب کردم. فکر کنم بی افتم.  هوا هم که مه گرفته هستش و برف هم که نمیباره حداقل دلم به سفیدی برف خوش باشه. این کامپیوتر خونه هم که خراب شده باز هی خاموش و روشن میشه از وقتی دیروز یه دی وی دی رایتر بهش وصل کردم. حسابی حالم رو گرفته. حس خوبی ندارم  اون وقت این رایانه هم خراب شده ... دلم میخواد یه سفر برم . اگه شرایطش رو داشتم همین امشب می رفتم ... به قول شاعر : من اینجا بس دلم تنگ ست ...

الان داشتم فکر می کردم که باید تا به حال ازدواج کرده بودم و الان یه بچه 3-4 ساله داشتم و به جای اینکه بی هدف اول شب توی خیابونهای خلوت  نزدیک خونه مون قدم بزنم  با اون بیرون می رفتم. احتمالا باید  اسمش رو علیرضا بود اول اسم پدرم و رضاش هم برای اسم خودم... اما الان  دیگه حداقل فکر نکنم قبل از 35 سالگی بخوام حتی فکر جدی برای ازدواج بکنم چه برسه به بچه داشتن...

دیروز پشت شیشه یه بانک دیدم که یه نوشته زده که مقداری پول پیدا شده  نیشخند جالب بود ...

راستی هفته پیش اون یکی ماهی فایترم هم  مردش ...  این هم وقتی که یه کم برف باریده بود مرد. دلم نمیاد یکی دیگه بخرم اما شاید خریدم. یه جور وابستگی ماهی ها توی وجود آدم ایجاد میکنند ...

 




 
نویسنده: حمیدرضا - ۱۳٩٠/۱٠/۱۱

سلام. دلم گرفته . نمیدونم چیکار کنم تا از این وضعیت در بیام یه جورایی دارم هی گیج می خورم  انگار دنیا برام مثل یه توپ گرد کوچیک شده که  هی داره از من دورتر میشه و من نمی تونم بهش برسم... دلم کلی کاکائو می خواد تا شاید فراموش کنم که مزه این دنیا چقدر تلخ هستش ...

امروز امتحان عملی فنی و حر فه ای  نرم افزار سالید ورک رو دارم  امتحان کتبی ش رو 86 از 100 شدم . نمره بالای کلاس 16 نفره مون شدم. داخل کامپیوترم  اما نتونستم نرم افزارش رو نصب بکنم چون اولا سی دی ش رو ندارم و از همه مهمتر رم و کارت گرافیکم 256 هستش و کافی نیستش. ورژن قدیمی ش رو هم جای نداره. یه نرم افزار نقشه کشی صنعتی هستش  یه کم تحلیلی هم هستش اما زیاد تحلیلش قوی  نیستش.  ساعت 4 بعد از ظهر باید برم و امتحان بدم...

هوا برفی شده و امروز  برف باریده . پدرم میگه الان کریسمس شده و برف باریده. توی شهر ما یه سری ارمنی هستند با  یکی دوتا کلیسا . توی مدرسه و دانشگاه یه چند تا ارمنی همکلاسی ما بودن... وقت پیاده روی با محسن دوستم بعضی وقتها از کنار  قبرستان ارمنی رد میشدیم  و برام سنگ قبرهاشون عجیب و جالب بود... راستی گفتم  سنگ قبر جد بزرگ ما روش یه اسب و یه مرد که کنارش  ایستاده هستش  و اسمش که روی سنگ قبر نوشته شده . یه سنگ زرد رنگ کوچیک که ابتدای قبرستان  هستش . احتمالا اون اسب و اون مرد نشون دهنده دهقان بودن ( زمین دار های کوچیک  رو دهقان می گفتند . ) جد ما هستش ..

 




نویسنده: حمیدرضا - ۱۳٩٠/۱٠/۱٠

شاعر : قیصر امین پور




نویسنده: حمیدرضا - ۱۳٩٠/۱٠/٧

اصولا مجرد بودن چیز مزخرفی هستش  مخصوصا وقتی کسی رو نداشته باشی که باهش حرف بزنی و باهش دوست باشی.

اصولا ازدواج کردن چیز مزخرفی هستش  وقتی فقط بخوای ازدواج بکنی  بدون اینکه هیچ احساسی داشته باشی  حتی توی مراسم خواستگاری سنتی  یه لحظه هم از طرف  خوشت نیاد و ته قلبت  یه حس گنگ هم  با دیدن طرف ایجاد نشه! ازدواج کنی برای اینکه فقط متاهل بشی!

اصولا زندگی چیز مزخرفی هستش وقتی به ته ش برسی و ته، ته زندگی فقط پوچی رو ببینی و حس کنی.

اصولا  زندگی  فقط وقتی زنده هستی و نفس میکشی  زندگی نیست  وقتی از زندگی به قول اخوان ثالث ، خورد و پوش و لذت آغوش ، تنها کاری باشه که  انجام بدی و انگار  زندگی برات شاید همین باشد.

اصولا وقتی میشه  که بشه چرا باید نشه که بشه... (این رو باید درک کنی  وگرنه جمله بی معنای هستش)

...

هی فلانی!  زندگی شاید همین باشد

یک فریبِ ساده و کوچک

آن هم از دست عزیزی که   تو دنیا را

جز برای او  و جز با او نمی خواهی

من گمانم زندگی باید همین باشد...

شاعر : اخوان ثالث




نویسنده: حمیدرضا - ۱۳٩٠/۱٠/۳

سلام. دیدی غافل گیرت کردم ،،،،، درست زمانی که به یادم نبودی  یادت کردم!!!!

سلامتی رفیقی که اسم ما گوشه ی وبلاگش داره خاک میخوره!!!

.......

هوا آفتابی هستش سرد هم هستش زمستون شروع شده و  منتظر برف هستم. قدیمها  همیشه وقت کریسمس برف می امد و همیشه کارتون سرود کریسمس  رو تلویزیون نشون میداد اسکروچ و اون روحها  و اون کیسه پر از لباس چرک که سهم کریسمس حسابدار  دفتر اسکروچ بود! همیشه وقتی از مدرسه بعدازظهرها  خونه می امدیم توی این روز بدون ردخور این کارتون رو نگاه می کردیم انگار یه جور سنت  شده بود...

...

هوا این روزها  ابری هستش توی دلم ابرهای سیاه پر شده ... تا بعد




نویسنده: حمیدرضا - ۱۳٩٠/۱٠/۱

امروز صبح  بالاخره باز مهر بر اهریمن تاریکی مثل هزاران سال پیش غلبه کرد و فصل زمستان شروع به امید رسیدن بهار  و دیدن برف و برف بازی این روزها رو طی می کنیم تا باز خواجه پیروز  (حاجی فیروز ) نوید رسیدن نوروز رو به ما بده...

از زمستان  برف بازی و درختهایی که به جای برگها روی شاخه هاشون برف دارند رو دوست دارم. از ها کردن و بخاری که از دهن آدم توی روزهای سردش به هوا برخاسته میشه  از  سرمای  که  صورتها رو سرخ می کنه و از  زمینهای یخ زده که باید مواظب باشی لیز نخوری خوشم میاد...

دیشب توی خیابون بی هدف می گشتم  توی پارک  خالی و سرد  و کوچه های بوی غذا  از خونه به بیرون زده بود. انگار یه دنیا غم  و تنهایی توی وجودم بود ... حس بدی بود...

غمم غم بی و غمخوار دلم غم  /  غمم هم مونس و هم یار و همدم

غمم نهله که مو تنها نشینم    /  مریزا ، بارک الله ، مرحبا غم

باباطاهر