روزهای تنهایی حمیدرضا

نویسنده: حمیدرضا - ۱۳٩٠/۱/٢٩

ما را همه شب نمی‌برد خواب

ای خفته روزگار دریاب

در بادیه تشنگان بمردند...

سعدی


ادامه مطلب ...



نویسنده: حمیدرضا - ۱۳٩٠/۱/٢٧

دیروز با میثم و بهنام خواهرزاده هام، سینمای 4 بعدی رفتیم. جاتون خالی،خیلی جالب بود. مخصوصا اون قسمتها که یهو صندلی پایین می افتاد و اون قسمتها که آب به سر آدم پاچیده میشد و یهو اون مارها دوسر و اون کدو حلوایی  به سمت آدم می امد و واقعا انگار  واقعی بود و  بدجوری  جالب بود. انگار داخل اون  کلبه بودی و یهو یه داس به سمتت از طرف اون مرد داخل کلبه بهت پرتاب میشد و اون راهرو ها و اون حبابها  اطراف و کلی چیز دیگه که توی کمتر از  20 دقیقه حسابی هم می ترسونند و هم حسابی  حال میداد و لذت می بردی . خواهرزاده هام که حسابی از این سینما 4 بعدی راضی بود و خوششون امده بود . بعدش هم داخل همون بازیگاه کودک   1 ساعتی بازی کردیم . ماشینهای کوبنده و اون چراغهای که روشن میشند و  باید با پا  روش میزدی و اون توپ پرتاب کردن و ... کلا خوش گذشت اون 2 ساعتی اونجا  حدودا بودیم. بعضی وقتها اینکارها و برگشتن به دوران کودکی و لذت بردن از اینجور چیزها همراه با بچه ها خیلی خوبه. مخصوصا  وقتی شادی بچه های همراه خودت رو ببینی و اینکه چقدر با شوق و ذوق دارند بازی می کنند...

....

امروز بالاخره  یه قدم کوچیک برای تغییر برداشتم . از فردا  باز به این راه ادامه میدم تا این وضعیتم رو تغییر بدم. دیگه حوصله اینجور زندگی کردن رو ندارم.  باید بیشتر تلاش بکنم و حال رو  زندگی کنم . برای الان تلاش بکنم....

...

دیروز بازی پرسپولیس  آخرش جالب بود .  نمیدونم چرا  فردوسی پور گفت که هوادارهای پرسپولیسی این گل رو نمی پسندند؟! . وقتی دروازبان حریف اونجوری وقت کشی الکی می کنه (حداقل مثل دروازبان داماش توی چند فصل پیش هم نبود که وقتی خودش رو زمین می انداخت ، آدم واقعا فکر میکرد این طفلکی یه چیزیش شده واقعا! با اینکه میدونست مثل بازی های قبلی  فقط ادای مصدوم بودن  رو در میاره! باز یه لحظه آدم پیش خودش میگفت چیزیش نشده باشه!) این گل زدن  اتفاقا ثانیه های آخر حسابی  چسبید . کل بازی رو جذابتر کرد با این برد ثانیه های آخر بازی!....

 




نویسنده: حمیدرضا - ۱۳٩٠/۱/٢٥

هجده

وقتی در جایی به هدفی که می خواهی نمیرسی تصمیم به ترک اونجا یه تصمیم شجاعانه هست اگه انجام بدی...




نویسنده: حمیدرضا - ۱۳٩٠/۱/٢٠

کلاغ پرید و رفت

سگ سیاه  ، با سرعت تمام دور شد 

گربه سیاه رنگ به آهستگی  از دید ناپدید شد

من  به خوشبختی در سکوت  رسیدم...

....

یکی گفت که انقدر منطقی باش که بپوسی !! 

من هم  میخوام زودتر متلاشی و پوسیده بشم  ...

...

از ٣۶ بازدید کننده ای امروز از  اینجا بازدید کرده متشکرم. با اینکه نمیدونم کی هستش 

کجاست....

 




نویسنده: حمیدرضا - ۱۳٩٠/۱/۱٩

آه... آه تنها کلمه  ای هست...


ادامه مطلب ...



نویسنده: حمیدرضا - ۱۳٩٠/۱/۱٧

تمام چیزی که میخوام  آرامش هستش یه آرامش طولانی و خوب. سرم مدام درد میاد ...   خسته شدم  ...


ادامه مطلب ...



نویسنده: حمیدرضا - ۱۳٩٠/۱/۱٦

هفده

 همیشه یه راه رو انتخاب  کن هیچ وقت وسط چیزی گیر نکن !




نویسنده: حمیدرضا - ۱۳٩٠/۱/۱٥

با صدای بلند فریاد زد وایستا سر جات!... باز داد زد میگم وایستا سرجات!...


ادامه مطلب ...



7
نویسنده: حمیدرضا - ۱۳٩٠/۱/۱٤

سلام وبلاگ عزیزم . ممنون از این همراهی ۶ ساله که با من داشتی و داری. ممنون که یه دنیای جدید رو به من نشون دادی. ممنون که باعث شدی بتونم بعضی وقتها با یکی حرف بزنم . ممنون که گذاشتی حرفهام رو با تو بزنم و حرفی نزدی و ناراحتم نکردی .ممنون وبلاگ روز های تنهایی من .... ممنون که بخاطر همه چیز ...                از شما دوستان و خوانندگان این وبلاگ هم تشکر می کنم. از تک تک افرادی که    نوشته های اینجا رو خونند و نظر دادند  تشکر می کنم.قلب

......

دیروز  بعد از چند سالی که بیرون نمی رفتیم . خودم تنهایی صبح بیرون رفتن و  کنار یه رودخانه کوچیک رفتم و جاتون خالی  ٧ تا سنگ رو داخل آب انداختم و  آرزوم رو کردم و کلی هم پیاده روی کردم. نزدیکهای ظهر  به سمت خونه رفتم و  توی خونه مون دیدم محمدرضا خواهرزاده ام  ، امده و تصمیم گرفتم با اون ناهار رو ببریم بیرون بخوریم .  بعد هم توی وسایل ناهار  رو برداشتم و با محمدرضا  رفتیم داخل یه پارک  ناهار رو خوردیم و یه مقداری درباره باشگاه کشتی که میره حرف زد و بعد اون رو بردم بازیگاه کودک و با چندتا از این دستگاه های بازی  (ماشین و تیراندازی و...) بازی کرد و بعد هم یه مقدار داخل پارک نزدیک اونجا نشستیم و بعدش رفتیم بستنی  قیفی میوه ای خریدم و خوردیم و  کلی هم از مزه بستنی کاکائو تلخش  بدمون امد (حسابی تلخ  بود واقعا. قبلا فقط یه ٢-٣ تیکه کوچیک کاکائو تلخ می انداخت داخلش اما اینبار کلا تلخ بود). بعدش هم پیاده به سمت خونه برگشتیم. خوش گذشت...

...

یادت باشه که به یادم بیاری که بیادت بیارم که یادت بمونه که یادم مونده که یادت هستش که من همیشه بیادت هستم...




نویسنده: حمیدرضا - ۱۳٩٠/۱/۱٢

همیشه از مقایسه شدن با دیگران بدم می امد . هیچ وقت دوست نداشتم با کسی مقایسه بشم ...


ادامه مطلب ...



نویسنده: حمیدرضا - ۱۳٩٠/۱/۱۱

زندگی پر از اتفاقها جالب و تلخ هستش . زندگی کلا زیباست میشه این رو از یه بچه  کوچولو شاد یا یه آدم عاشق یا یه پیرمرد آروم با وقار پرسید... زندگی جالب هستش... میشه زندگی رو قسمت کرد به چیزها و اتفاقهای خوب و بد و متوسط و  خیلی چیزهای دیگه... زندگی مثل همون لحظه هستش که دفتردار  دبستان من سر کلاس  به بچه ها گفت :اگه از این طرف خانه تون هست جز این خیابان  هستید و اگه اینور هستش جز این خیابون و با دستش هم نشون داد و بعد از بچه ها پرسید  که خانه تون جز کدوم خیابان هست و من هم که خونه مون درست یه خونه تا وسط  جای که دفتردار مدرسه مون ایستاده بودم فاصله داشت. خیابان سمت راست رو گفتم. شاید اگه دوتا کلاس اونور تر کلاسمون بود میگفتم خیابون سمت چپی !. دوتا خیابون متفاوت و دوتا دنیای متفاوت! کوچه ما  یه کوچه خیلی بزرگ بود از این سرش تا اون سرش پیاده 15 دقیقه طول میکشید که بری . دوتا خیابون  که یکی  خیلی با کلاس و سطح بالا بود و  اون یکی اما  فقط متوسط بود با دوتا فرهنگ متفاوت در پوشش لباس و رفتار و عادتها.  من خودم سمت راستی رو انتخاب کردم... یه کوچه بزرگ که همزمان میشد شادی و غم رو در یک زمان دید  . عروسی و عزا. سنتی بودن و مدرن بودن در 2 سر کوچه و من هم بین  اونها بودم. روبروی کوچه مون خیابون سمت چپی  یه کوچه کوچیک بود که محال بود  هفته ای یه مراسم عروسی آخر هفته  اونجا نباشه  انگار تمام فامیل هاشون اونجا و توی همون کوچه عروشسی می گرفتند با رقص کردی و ساز و دهل  که می زند. وقتی اون خیابون تبدیل به بلوار شد  اون کوچه کوچیک هم افتاد درست وسط بلوار و از بین رفت . کوچه جالبی بود از  اون دستفروش ها و اون همسایه های همیشه کنجکاو  و اون همسایه های که سال به سال دیده نمیشند . زندگی جالب بود  میشد چیزهای جدیدی رو دید اینکه چطور زندگی آدمها تغییر می کنه و چطور میشه  ماشین ژیان داماد همسایه رو با هل دادن  وقتی درش رو قفل کرده  و رفته خونه، روشن کرد. یا اینکه کیک سیاهی رنگی که برای تولد  یکی بچه های که  نزدیکهای خیابون سمت  راستی

که توی تصادف  فوت  کرده  بود، سر مزارش  می برند... زندگی جریان داشت  و مدام خونه تبدیل به آپارتمان میشند و  آپارتمان ها پر از مردمی  و بچه های که داخل کوچه نمیامدند  و ناشناخته بودند.  زندگی  مدام تغییر می کرد  یه وقتهای  فوتبال بازی  کردن تفریح ما بود و یه وقتهای  هم جمع کردن و بازی عکس فوتبالیست ها و  تیله بازی  و پیدا کردن تیله شرابی رنگ که کمتر پیدا میشد و باید چندتا خیابون اون طرف تر برای خریدش میرفتی. زندگی تغییر می کرد اما اون بزاری که  با چرخ دستی  پارچه می اورد داخل کوچه تغییری نمی کرد باز داد زدن می گفت بزاریه و اون چرخ دستی رو هل می داد. اما ما بزرگتر میشدیم و کوچه هم تغییر می کرد ...

زندگی جریان داشت با تمام چیزهای مختلف و  کم کم  دیگه فرقی  بین خیابون سمت راستی و چپی  نبود هر دوتاش یه جور شده بود  دیگه اونجا هم کم کم داشت کلاس پیدا می کرد و قیمتهای خونه  ها هم دیگه فرقی نداشت ...




نویسنده: حمیدرضا - ۱۳٩٠/۱/۱٠

من بی می ناب زیستن نـتـوانم

بی باده  کشید  بار تن  نـتـوانم

من بنده آن دمم که ســاقی گـوید

یک جام دگر بگیر و من نتوانم

خیام...


ادامه مطلب ...



نویسنده: حمیدرضا - ۱۳٩٠/۱/٩

من آدم بدی هستم!. میخواید بدونید  چرا؟ چون هنوز یه مقدار وجدان در وجودم هستش و  این وجدان باعث شده که من بد باشم. توی این دنیا نباید برای چیزی ناراحت شد یا  اصلا به روی خودت بیاری که دیگران هستند  . طبیعت وجود داره حیوانات و پرندگان وجود داره. نباید از دیدن   ظلم ناراحت بشی یا کاری بکنی . نباید نگران  هوای سرد و مردم  گرفتار در این هوا باشی . نباید به دنبال زیبایی باشی و به ابرها نباید نگاه کنی نباید از دیدن یک غنچه جدید گل  خوشحال بشی نباید از  اینکه بچه ای گریه  میکنه ناراحت بشی و نباید از این چهار راه های بیخود شهر و این رانندگان  که هیچ چیز براشون مهم نیست و فقط میخواند زودتر برسند تا  یک ساعت  علاف سر جاشون به انتظار  مسافر  بشیند  و براشون مهم نباشه که حتی یه آدم پیاده رو هم بکشند، عصبانی و ناراحت باشی. واقعیتش  اینکه کلا نباید هیچ احساسی داشته باشی و کلا بیخیال همه چیز  باشی...

....

چرا یه بارون نمیزنه که زیرش  خیس بشم  شاید تمام این چیزها از بین رفت . این ابرهای سیاه هم فقط همینطور هستند بدون هیچ بارشی ... بزن باران....




...
نویسنده: حمیدرضا - ۱۳٩٠/۱/٥

روز سوم  فروردین بارون می بارید. من بیرون آمده بودم  و حالم هم اصلا خوب نبود . بدجوری احساس تنهایی  می کردم و دلم گرفته بود. زیر بارون  قدم می زدم  قطرات بارون که بارش تند شده بود روی صورتم می ریخت و تمام صورتم رو خیس کرده بود . چشم هام رو بستم  و زیر درخت ها راه رفتم . فقط تاریکی بود و قطرات بارون

که روی صورتم می ریخت. همه جا سیاه بود  بدون هیچ تصوری و بدون هیچ  صدای فقط و فقط بارون بود . بیشتر از چند دقیقه  طول نکشید  چشم هام رو باز کردم و قطره های بارون رو که روی صورتم  بود  روی زمین می ریخت  انگار من هم جز اون طبیعت  تازه متولد شده پارک شده بودم ... همه چیز آروم بود  ...

........

وقتی به عشقت میرسی  تو خوشبخت هستی مهم  نیست بعدش چی میشه مهم نیست که روزی تمام این شادی ها به غم تبدیل بشه  مهم نیست لبخند اون لحظه ها تبدیل  به گریه های هر شب بشه . تو خوشبختی چون تو به عشقت رسیدی و فقط اون لحظه ها مهم هستش لحظه هایی که هیچکسی نمی تونه از تو بگیره ... تو مفهموم خوشبختی رو  درک کردی هرچند مدتش کوتاه باشه. مهم اینکه تو عاشق شدی و به عشقت رسیدی ...

باید زندگی رو ادامه داد  و زندگی کرد و اون لحظه ها شاد رو بیاد آورد و با اون شادی و انرژی مثبت اون لحظه ها، زندگی رو خوب و شاد ادامه داد هرچند از عشقت دور شده باشی  اما تو خوشبختی رو درک کردی و حس کردی باید الان هم سعی کنی خوشبخت باشی  در هر وضعیتی که هستی باید تلاش کنی ....

............

امیدوارم شاد باشید و زندگی برای شما  مثل  نم نم بارون بهاری زیبا و لطیف باشه . باز سال نو رو تبریک میگم به تمام دوستانی که اینجا رو می خونند...