روزهای تنهایی حمیدرضا

نویسنده: حمیدرضا - ۱۳۸٩/۸/۳٠

 لحظه دیدار نزدیک ست.

باز من دیوانه ام مستم.

باز میلرزد دلم دستم. 

باز گوئی در جهان دیگری هستم.

های! نخراشی بغفلت گونه ام را تیغ! 

های نپریشی صفای زلفکم را دست!

و آبرویم را نریزی دل! 

_ ای نخورده مست_

لحظه دیدار نزدیکست. 

اخوان ثالث

......

عید غدیر خم رو پیشاپیش تبریک میگم.

 




نویسنده: حمیدرضا - ۱۳۸٩/۸/٢٩

اگه موبایلتون گم بشه چیکار می کنید؟ چه تغییری توی روابط زندگیتون  ایجاد میشه؟...

امروز یکی بهم گفت  اگه موبایلت گم بشه یا ازت بدزدند همه عکس ها و فیلم های

که گرفتی  از بین میره!( آخه من یه عادت خاص به گرفتن عکس  و فیلم    از درختها 

و خواهرزاده هام و  چیزیهایی که درست می کنم  و ... دارم. )...

حداقل توی این مورد زیاد نگرانی ندارم  وگفتم کسی موبایل من رو نمیدزده و تازه

همه عکس و فیلم ها داخل رایانه م هستش!... اما پیش خودم گفتم   اگه موبایلم گم

بشه  دیگه شماره یه سری  از دوستان گذشته رو ندارم  که حداقل توی عید ها

یه اس ام اسی بهشون بزنم. افرادی که احتمال دیدنشون از نزدیک برام دیگه ممکن

نیست و شماره اونها رو حفظ نیستم!!!... واقعا چی میشه ! شاید هیچی!! اما انگار

یه بخشی  از زندگیم با از بین رفتن این شماره ها تموم میشه... یه بخش دور...

....

هوا سرد شده  حسابی  هم داره  سردتر میشه  الان نگران   اون درخت البالو  حیاط

مون با شکوفه هاش هستم. طفلکی! ...راستی تا به حال فصل های زندگیتون

رو با هم قاطی کردید؟ یا اشتباهی و یه زمان نا مناسب  فکر نکردید که یه فصل جدید

و نو داره شروع میشه  با یکی دیگه. با یه بهار ....




نویسنده: حمیدرضا - ۱۳۸٩/۸/٢٩

سیزده

هیچ وقت توی وجود یکی دیگه سرما رو ایجاد نکن. با سرمای  بیرون میشه  مقابله کرد

اما...




نویسنده: حمیدرضا - ۱۳۸٩/۸/٢۸
سـلطان قلـبم تـو هـسـتی تـو هـسـتـی
دروازه های دلم را شکستی
پیمان یاری به قلبم تو بستی
با من پیوستی

اکنون اگر از تو دورم به هر جا
بـر یـار دیـگر نـبـنـدم دلـم را
سـرشــارم از آرزو و تـمـنـا ای یار زیبا...

تا به حال توی  یه کوچه یا خیابون   چیزی رو  با صدای بلند زمزمه کردید ( آواز  خوندن

فرق داره با یه کم صدای زمزمه  هات رو بلندتر کنی..)...   وقتی دبیرستانی بودیم 

یکی از کارهایی که بعد از کلاس های آزامیشگاه فیزیک و شیمی می کردیم  همین بود

یه سری شعر  شاد  و مسخره رو  بلند چند نفری  توی خیابون  یا پارک می خوندیم

و کلی سرش می خندیدیم و جوک جدید رو برای همدیگه تعریف می کردیم... کلا بیخیال

بودیم و راحت ...

...

میدونی  همیشه آینده سرشار از  نور و روشنایی هستش. حرف اونهایی که  میگند

مثلا ۵٠ سال پیش یا ۶٠ سال  پیش همه چیز بهتر بود رو باور نکن ! زندگی

الان روشن تر و بهتر از ۶٠ سال پیش هستش . بهداشتی تر و  راحت تر و پیشرفته تر

!!!... آینده  همیشه   سرشار از  نور و روشنایی هستش . البته بستگی  داره

که حال رو از دست ندی...

...

دیروز بعد از دانشگاه  با یکی از دوستهام  توی یکی از خیابونهای شهر  داشتیم 

می رفتیم که  دوستم شروع کرد به زمزمه کردن  سلطان قلبها...

پیش عشق زیبا زیبا
خیلی کوچیکه دنیا دنیا
با یاد توام هر جا هر جا
ترکـت نـکـنـم





نویسنده: حمیدرضا - ۱۳۸٩/۸/٢٧

٢۴ آبان.

ساعت ۵ از دانشگاه بیرون رفتم و داخل اتوبوس دوستم اس ام اس زد  و گفت همدیگه

رو ببینیم. اون دفعه نتونستم ببینمش داشتم  خونه رو نقاشی می کردم. این دفعه

خودم گفته بودم اگه امد حتما خبر بده!. ساعت ۶ و نیم  همدیگه رو دیدیم و دوباره

بحث  صنعت و مکانیک و کشتی و سیالات و طراحی  ملخ کشتی و دفاع  پایان نامه

و یه چیزهای دیگه  رو شروع کردیم و  بعد رفتیم  یه درمانگاه تا دوستم   فرم پزشکی

رو برای اعزام به خدمت  دکتر پر بکنه . یه ۵ ماهی از خدمتش قبول از قبولی

کارشناسی ارشد مونده بود. یه نیم ساعتی معطل شدیم و درباره بیمارهای داخل فرم

یه کم شوخی کردیم و خندیدم... بعدش  هم رفتیم  یه جوجه بروستدی و مرغ سوخاری

سفارش دادم به عنوان شام تولدم... خلاصه بد نبود. از هر دری حرف زدیم و خوش

گذشت. وقت برگشتن به خونه  هم شیرینی  خریدم بردم...

دیروز هم یه کیک کاکائویی  که داخلش گردو  ریخته بودم و روش هم خامه و کاکائو

آب شده و مخلوط شده و کنجد و بادام ، پختم و خوردیم. حسابی پف کرده بود و

خوشمزه شده بود...

....

راستی تا به حال به گوسفندی که منتظر قربانی شدن هستش نگاه کردید؟ حس ترس

و نگرانی در چشم هاش موج می زنه... البته من مخالف قربانی کردن گوسفند

نیستم خودم بیشتر وقتها کمک می کنم و  گوشتها رو نصف می کنم و خیلی از

قلوه گوسفند خوشم هم می اد!!!!!

.....

قبلا  یعنی  ٧-٨ سال پیش فکر می کردم  توی این دنیای جدید  قعطی و گرسنه موندن

سر یه حادثه  طبیعتی مثل سیل  یا زلزله یا خشک سالی امکانش توی این جهان امروز

کم هستش و ممکن نیست بالاخره از یه جای کمک  به اون افراد میرسه . اما

چند ساله که این باور  ساده رو از دست دادم. با توجه به سیل  همین پاکستان یا زلزله

توی هایتی و... دیگه باور ندارم این جهان حداقل از این لحاظ بهتر شده باشه ...

همیشه یه جهان بهتر  برای اینکه احساس  انسانیت بکنی لازمه! . تا نباشه 

زیبایی اونقدر معنایی نداره....

....

راستی زیبایی  به نظر شما یعنی چی؟...




نویسنده: حمیدرضا - ۱۳۸٩/۸/٢٤

ساعت ٨ صبح  همراه اول باز نشون میده که تنها نیستم  و تبریک میگه. بلند میشم

نون سنگگ رو روی بخاری میذارم که داغ  بشه و  بعد  هم  خامه و مربای به که با

شیره  انگور پخته شده رو از یخچال در می اریم(  این مربای به  به نظرم  خیلی سالمتر

و خوشمزه تر هستش چون  همراه با شیر پخته میشه و هیچ نوع شکری  درش  ریخته

نمیشه و یه جورایی بهتر از مربای  که با شکر پخته میشه هستش . البته  اگه جوانتر

بودم   مربای گل  با  شیره  می خوردم  که حسابی با حال هستش.  گل خشک شده

گل محمدی  و شیره و  به اضافه  گردوی  خورد  شده که  اونقدر  قوی هستش که

اگه تابستان  بخوری  حتما خفه میشی و از بس که گرم  هستش و فشارت رو بالا

می بره و اما راست کار زمستان هستش  اما به مقدار خیلی کم...حیف که دیگه پیر

شدم...) و  کنار پدر و مادرم  صبحانه می خورم. بعدش  حاضر شدم  برای رفتن به

دانشگاه... داخل حیاط خونه مون  دیدم که درخت  البالو  مون  یه شکوفه زده!

انگار این روز ها  خیلی گرم بوده  بهار و پاییز رو  این درخته کوچیک و نوجوان  ما 

اشتباه  گرفته!!! منظره قشنگی بود  شکوفه  سفید  باعث شد امروز احساسم بهتر

بشه.... خوب مثل اینکه بانک سینا هم می خواهد امروز  من رو تنها  نذاره و  اون

هم  وسط راه امدن  به دانشگاه  تبریک میگه.... راستی این  چند وقته خواستم

مرده بودم و دوباره  زنده شدم...الان پشت  رایانه داخل دانشگاه نشستم و دارم

می نویسیم....

.......

دلم هوای تو رو کرده  کجایی . توی این روزها که  حسابی  دلم گرفته و  مثل الان  که

یهو دلم گرفت و یه چیزی روی دلم  سنگینی  کرد ... کجایی ... فکر کردم فراموشت کردم

اما  اشتباه فکر  میکردم  تو هنوز توی ذهن و دل من  هستی  اسمت هنوز ناخودآگاه

بر  زبانم  جاری میشه و تکرار می کنم... کجایی.............

......

وقتی از خواب پا میشی و می بینی همه چیز فقط یه خواب و رویا بوده  درست مثل

زندگیت که سراسر از  دروغ و فریب بوده، تنها کاری که میشه کرد فقط سکوت کردن

هستش  باید بلند بشی و یه لیوان آب بخوری  و تمام روزهای گذشته رو  با آب

پاک  کنی و تمام  وجودت رو آرام  بکنی . تو  اون  وقت فقط  ٢تا انتخاب داری  یا

به آرامی و در روشنایی دوباره  شروع کنی  یا  در تاریکی و غم بمونی و بمونی و بمونی

...  انتخاب دوم   یا اول....

....

مرده بودم  و دوباره زنده شدم. روحم رو داخل آب کانال نزدیک خونه مون  کشتم   همون

روزی که  برای آخرین بار این وبلاگ رو آپ کردم...درست مثل اون کبوتری شدم که روز

قبلش  جلوی من به دیواره کوتاه  کنار پارک دانشگاه مون خورد و  جلوی چشم های من

بال بال زد و سریع مرد... جسمم خوبه ...

..........

٢۴ آبان....................................................................