روزهای تنهایی حمیدرضا

نویسنده: حمیدرضا - ۱۳۸٩/٧/۱٢

صبح . چای شیرین  و نون لواش تازه  و خیلی نازک و   پنیر و  حلوا ارده و به اضافه

یه لیوان شیر سرد کم چرب. با یه اس ام اس باحال  که طرف می خواد  براش دعا

کنی  که بمیره  و تو هم با خیال راحت  داری همه اینها رو می خوری  و براش 

می نویسی   امیدوارم که به آرامش برسی و  روحت به آرامش  برسه! ...(دیگه از بس

گفتی  تغییر کن و  امید داشته باش  حتی خودت هم خسته شدی و نا امید)...

....

به عدد ١٣ اعتقاد دارید؟  به نحس بودن  یا نبودنش؟ به اینکه  خوبه یا بد یا معمولی؟

....

مسئولش کجاست؟ .بی خیال خانم . امروز بیشتر کلاس ها تشکیل نمیشه هنوز

 حذف و اضافه هستش. ... مسئولش کجاست...

...

وقتی دلت گرفته و میخواهی فریاد بزنی و با صدای بلند گریه کنی چیکار می کنی؟

وقتی  همش داری فکر می کنی و  از دوری آدمی  ناراحت هستی اون وقت  چیکار

می کنی؟ وقتی جز اینکه  لبهات رو گاز بگیری  تا صدای گریه ات و فریادت  رو کسی

نشنو و جلوی دهنت  رو می گیری  که هیچ  صدای خارج نشه  در سکوت تنهایی  شب

، چیکار  می تونی بکنی... وقتی  هیچکس  بهت اهمیتی نده  چیکار می کنی...

..................................................

شهادت امام جعفر صادق  (ع) رو به تمام دوست داران  حق و عدالت  تسلیت میگم.




نویسنده: حمیدرضا - ۱۳۸٩/٧/۱٠

رفته بودم ماهیگیری . جاش  خرچنگ  گرفتم . خرچنگ کوچیک و قرمز...

...

 دانشگاه  میری و کلا  کلاس  برگزار نمیشه داخل سرویس  دانشگاه می شینی

و البته صبر می کنی که وقت باز شدن سلف  بشه  و بعد غذا رو میخوری  و بعد میری

داخل اتوبوس  تا ساعت ١٢ و نیم منتظر  می شینی . بی خیال  و راحت بدون

هیچ استرسی  و نگرانی . زمان چقدر زود میگذره  و فقط صدای  یه  قوطی خالی دلستر

که باد  مدام این ور و اون ور  می بره...

....

فرهاد  کوه رو  تراش  میداد   به امید  نگاهی  ... فرهاد   از یک خبر  مرد  و  شیرین  به

خسرو  جواب  مثبت داد... فرهاد  تبدیل به یک اسطوره شد  و شیرین  هم  شیرین

موند ...

...

سیب سرخ  خورشید... وقتی به دستت  رسید و گاز  زدی  حتما به من بگو که  چه 

مزه ای داشت؟...

....

 




نویسنده: حمیدرضا - ۱۳۸٩/٧/٧

امروز سالگرد درگذشت  مادربزرگ عزیزم  هست ... تنها کسی که از با تمام وجودم

دلم براش تنگ شده و  هیچ وقت نتونستم  نبودنش رو  قبول کنم.... هفتم مهر  هر سال

یادآور  این غم  برای من  هستش... روحش  شاد و قرین  رحمت الهی...

 

 




نویسنده: حمیدرضا - ۱۳۸٩/٧/٦

امروز ساعت ٨٩/٧/ ١:٢٣:۴۵۶    اعداد ١ تا ٩پشت هم ردیف  میشن این اتفاق  هر

١٠٠ سال  می افته قدر لحظه هامون رو بدونیم. ( یه پیامک که دوستی برام فرستاده بود

)...

 اگه بودی و می دیدی و  میفهمیدی   و برات مهم بود  دیگه اینطوری  زندگیم نبود....

...

استاد  هیچ وقت سر کلاس نبود. مدام  از خاطراتش می گفت  از سکوی نفتی و

کارخانه و  از  کتابهای فلسفی و  میشد  ۴ ساعت باهش درباره اینکه چه تاثیری

دینامیکی  وجود یه  مگس در حال پرواز  در یک ماشین در حال حرکت  می ذاره

و سرعتش چقدر میشه بحث کرد   یا درباره نور و   ریاضت و  نیروانا   حرف زد 

درباره  هر چیزی حرف  زد و  تازه درس هم در این بین گفته میشد  بدون  هیچ

رودربایستی می گفت که  بلد نیستم  یا باید  وقت استراحت فکر کنم  در مورد این

مسئله و جوابش رو بدم.  راحت و آسوده  بود.   فقط زمان حاضر رو می گفت  قبول

کنید ... البته زیاد هم آرمانی و باحال و  اینجور حرفها  نبود   اما  یه  فرق خاص با

بیشتر استاد ها داشت...

...

دلم گرفته درست مثل اون ماهی  تنهای  توی تنگ آب ...




نویسنده: حمیدرضا - ۱۳۸٩/٧/۳

بزرگ بودن به اینکه بتونی یه  بستنی  یک کیلوی در عرض  یه ربع تموم بکنه....

....

  هنداونه  برای نشستن  هستش  نه توپ!...

....

دیروز  دیدم لبو می فروشند . چقدر زود  دوباره پاییز و زمستان  سر رسید.

به قول شاعر:

 هوا سرد است و  یار از من چغندر پخته می خواهد...

...

وقتی  بوی کباب می اد و تو  قول دادی هیچ نوع غذایی  تا یک هفته بیرون  نخوری

و البته خانه هم  باید یه رژیم غذایی  خاصی رو رعایت کنی ،واقعا برات  یه عذابه...

(البته وقتی بدونی کباب های این کبابی بیشترا نیم پز و خورد شده   و بد هستش

یه کم از عذابت کمتر میشه)

 




نویسنده: حمیدرضا - ۱۳۸٩/٧/٢

سلام. خوبی؟  خوبم!

...

هوا گرم شده.  درست مثل روزهای اول مدرسه و  ذوق و شوق  کلاسها. درست

مثل اون ساندویچ های کلباس و  نوشابه های شیشه ای.  و اون  دکه داخل 

مدرسه،  نوشته بود  نسیه فردا. ساندویچ هایی که از فرط  لاغر بودند با خوردن حتی

٢ تا ش باز هم  گرسنه  بودی... راستی خیلی وقته نوشابه نخوردم.  آخرین  بار

که خواستم بخورم  بعد از مدتها  ؛ دیگه مزه سابق رو نمی داد .  مزه بدی  داشت...

وقتی رفتم  دانشگاه  باز مثل مدرسه  بود.  درست مثل اونجا . تنها فرقش این بود که

میشد داخل نماز خانه  دانشگاه. چیس و  ماست موسیر ٧-٨ نفری خورد   و

دیگه  هم از زنگ خوردن خبری نبود... هیچ فرقی نداشت.  یه رشته مردانه  و یه سری

استاد  که  زیاد هم  استاد  خوبی نبودند  درست  مثل دبیر های مدرسه...  جالبترین

قسمت  کلاس ها هم اون لوله پولیکا بود که توش کاغذهای پوستی  نقشه کشی

و  خط کش تی رو باید با خودم می اوردیم و  عجب کلاسی داشت  و چقدر توی

سرویس  دانشگاه  به سر این اون وقت رد شدن می خورد...

...

نمیدونم وقتی از من بپرسند  زندگیت  رو چیکار کردی  و چه طوری گذروندی چه

جوابی میدم. یه سری کارهای عبث و یه سری کارهای  بی خود و بد و یکی

دوتا  کار درست  که در برابر بقیه هیچه ... یا شاید هم  جواب بدم. هیچی... واقعا

واقعا هیچی...

...

داشتم  گوجه ها  فرنگی رو می چیدم  امده بودم  برای کمک کردن...

بهم می گفتند تو   خیلی کند  هستی .  هم اونها هم  فقط نشسته بودند

روی گوجه ها رو  با گوجه های درشت می پوشندند برای فروش...  هیچ پولی یا سهمی

در  کار  نبود.  جلوی دست و پای  کسی هم نگرفته بودم.  سطل رو پر از گوجه   که

می چیدم می کردم  و  باز دوباره  همین کار... آخرش من کند بودم   حتی ازم

به خاطر کمک  مجانیم  تشکری نمی کردند... اما  ناراحت نبودم...

...

یعنی میشه  به یکی با حرفهای که می زنی. اون رو  به اوج احساس و شادی و

 عشق   برسونی . بعد از مدتها  باز بتونی همون حرفها رو  از صمیم  قلبت  به

یکی دیگه بگی و خودت هم به درستیش  باور داشته باشی؟...