روزهای تنهایی حمیدرضا

نویسنده: حمیدرضا - ۱۳۸٩/٦/۳٠

چراغ سبز شده دارم از  روی خط عابر پیاده رد میشم.   لاین آخر   ماشینی   نیست

 یهو یه ماشین با سرعت  امد و  اونجا ایستاد .  دستش رو  تکون میده و میگه

 می تونی رد بشی.  ناراحت  شدم.   چراغ  سبز بود و حق من بود  که رد بشم

اما   راننده با پررویی تمام   دتون تکون میده که رد شو.  انگار من  دارم خلاف می کنم.

انگار داره به من  لطف  می کنه که اجازه رد شدن از خط  عابر پیاده  رو میده.  فقط

میگم. چراغ  سبزه !    نمی خواستی   رد بشم...

...

 ببخشید   شما وظیفه تونه که با دانش آموزها خوب باشید. شما وظیفه تونه

 که وقتی تعداد غیبت ها زیاد  نشده بچه ها رو حذف نکنید. رفتار خوب  شما    با

دانش آموزها وظیفه و  حق ما  هستش!...  کلاس  ساکت شد و  روز بعد  هر لحظه

 دبیر  بهداشت  محیط و  و زیست شناسی مون    مدام  این کلمه  وظیفه تون  هستش

رو تکرار کرد و من سرم رو بلند نکردم... اما  باز میدونستنم که دروغ یا حرف ناحقی نزدم

 وظیفه یه معلم  اینکه با دانش آموزها خوب و مودب برخورد بکنه  و  درست  درس بده

  و هیچ منتی  هم سرش   وجود نداره.  مگه جز این هست که همه باید با  انسانیت

 و وظیفه   و شغلی که داریم  رفتار درست  و خوب انجام بدیم...

...

 




نویسنده: حمیدرضا - ۱۳۸٩/٦/٢٩

دوازده

 وقتی چراغ قرمز زندگی ت  رو  رد  شدی  باید  منتظر هر چیزی باشی.




نویسنده: حمیدرضا - ۱۳۸٩/٦/٢٩

یازده

گفته بودم چو بیایی غم دل با تو بگویم/ چه بگویم که غم از دل برود چون تو بیایی

...

کاش  می امدی عمری منتظرم...




نویسنده: حمیدرضا - ۱۳۸٩/٦/٢۸

هوا ابریه... از بارون  خبری نیست... عشق هم مرده...

...

با هیچ بارانی رد پایت از کوچه های قلبم پاک نمی شود. ( این  اف هستش)...

....

 وقتی چترم رو خریدم . زیر بارون رفتم و چتر رو  باز کردم و  زیر اون  قدم می زدم.

دیگه قطرات  بارون بهم  برخورد نمی کرد  و خیس بود و  معذب ... ناراحت   و معذب از

اینکه  دیگه معنای بارون رو درک نمی کنم  و زیر یه حصار  از خیس شدن  دور هستم

از اینکه روح و  فکرم خیس بشه  از اینکه گرمای بدنم  با سردی بارون  یکی بشه

و معتدل  و آرام  بشه... راه  می رفتم و راه  می رفتم در غرق در گرمای   بدنم  و

آتش درونی روحم... می خواستم وارد مغازه  بشم  دکمه بستن  چتر رو زدم 

 حواسم نبود بدون اینکه چتر رو خم  کنم  ؛ چتر رو بستم و تمام آبی بارانی که 

روش جمع شده بود ،روی من   ریخته شد.  اون لحظه مسخره بودفقط خندیدم...

با اینکه از پاشیده  شدن آب روی خودم   خوشم نمی اید اما فقط خندیم...

....

...

انتظار سخت ترین  چیز هستش؟...

هیچ وقت  ، وقتی که چیزی یا کسی یا کاری رو  نمی خواهی و دوست نداری

در نه  گفتن به دیگران  معطل  نکن...




نویسنده: حمیدرضا - ۱۳۸٩/٦/٢٦

بستنی رو باید گاز زد  و  خورد  در سرمای زمستان ...

زیباترین  گل دنیا  تقدیم  تو باد...

وقتی  پیتزا   سفارش میدی  با پنیر اضافه  شفارش بده.  بذار بیشتر کش  بیاد

مثل  این روزمرگی ها...

  روح و جسمت  رو به دست باد  بسپار  تا  هر کجا می تونه   تو رو ببره...

با صدای  باران  همراه شو  و  قدم هات  رو  آهسته کن  تا صداش رو بهتر  بشنوی...

هیچ وقت  برای  مرگ دیر نیست  برای  خوردن  یک وعده  کامل زندگی  اما  همیشه

دیر  هست  عجله کن...

 وقتی  تونستی تا ١٠٠ بشمری  باز از اول  شروع که به شمردن  اما  اینبار   به

هر عددی که میشمری   فکر کن...

هیچ چیز رو جدی نگیر  حتی  مرگ رو....




نویسنده: حمیدرضا - ۱۳۸٩/٦/٢٥

تا به حال گریه  کردی؟ تا به حال  بغضی  در گلوت  ایجاد نشده  که مجبور شده باشی

 جلوش رو بگیری؟!... تا به حال  معنای گریه  رو فهمیدی ... تا به حال بخاطر  یکی

گریه کردی؟ تا به حال  فقط و فقط برای دل  خودت گریه کردی؟... تا به حال   صورتت

سرخ شده   و سوخته  از  گرمای  اشک هایی که ریختی  ... تا حالا  سرت رو

پنهان کردی  که  کسی  گریه هات رو نبینه... تا به حال   از عمق وجودت  فریاد  زدی

و  مزه   اشک های خودت رو که سرایز  شده چشیدی؟... تا به حال فکر کردی

که چقدر موضوع  برای گریه کردن  وجود داره و  چقدر  درد و رنج  در این جهان  وجود داره

درون  خودت... تا به حال  گریه کردی  به حال خودت  که خوب  نیستی ...

....

......

.....

..............................................................................................................

 


ادامه مطلب ...



نویسنده: حمیدرضا - ۱۳۸٩/٦/٢٤

گربه  از زیر  فرگاز  بیرون در امد  و  رفت روی  کابینت  و بعد هم  از اون قسمتی که

بین دیوار و کابینت  ۵ سانتی متر فاصله  به خاطر   تیر آهن اسکلت  خونه  هستش؛

 رفت  بالای  کابینتهای بالایی و بعد  هم  از  روی  لوله بخاری  آبگرم کن رد شد و

پرید روی ماشین لباس شویی و  از اونجا هم   بیرون  در رفت . گربه سیاه   جالبی بود

با چشم های ترسیده و  بدن  خیلی لاغر و کشیده  که یه کم از موهای بدنش هم

ریخته بود.  یه کم از فرارش فیلم گرفتم.  معلوم نبود چه وقت امده  داخل خونه و رفته 

آشپزخانه  و زیر کابینت  ها نشسته.  خلاصه  آخرش  تصمیم بر این گرفته شد  که

 مواظب باشیم  در  خونه بسته باشه  تا دیگه  گربه داخل  خونه نیاد!!!...

یادش بخیر خونه  قبلی ما چون  دو طرفش حیاط داشت و  روزهای گرم تابستان  در های

هر دو طرف باز بود معمولا بعد از ظهر  یهو گربه هایی رو میدیدی  که   با

 سرعت برق و باد  از این طرف به اون طرف  دارند رد میشند !! خونه  قبلی مون

چون باغچه بزرگ  داشتیم پر از گل رز و درخت و  یه دونه  خره زره بزرگ که جون می داد

برای گربه ها  لا به لای اونها  دراز بکشند و   استراحت بکنند  معمولا یکی دوتا گربه

داشتیم که بنوعی هم نگهبانی میدادند  که گربه دیگه ای  اونجا نیاد  و  این  رد شدن

گاه به گاه گربه ها هم یه جورایی  باعث ترس و هیجان خواهر زاده هام  که خونه مون

بیشتر بعد از ظهر های تابستان می امدند  میشد... راستی  من  خیلی از گربه ها

خوشم می اد  اگه تنها زندگی میکردم  حتما یکی رو   نگه می داشتم!...




نویسنده: حمیدرضا - ۱۳۸٩/٦/٢۳

هوا  باز ابری هست چند دقیقه پیش بارون  بارید  و سریع هم  قطع شد.  اما 

دل من هنوز بارونی هست  یه ابر  سیاه  که مدام داره  میباره  و  میباره و میباره...

....

هیچ وقت  نمیشه نور رو با  تاریکی  از بین برد . همیشه  نور  بر تاریکی  پیروز میشه.

نمیشه خورشید  رو  با تاریکی پوشند. هر کاری در امریکا  یا هرجای دنیا بکنند  باز

هم  قرآن   از بین رفتنی نیست  و تنها  اونها  ضرر می کنند اساس  و اصل  نور

رو نمیشه  از بین برد....

...

وقتی دوست داشتن  هم از سر  اجبار  باشه  اون وقت همه چیز  معنی خودش

رو از دست میده...

...

ماه هشتم  برام یه جور خاص هست  هم زیبا و هم غمگین و هم پر از امید و هم پر از

نا امیدی  ...

...




 
نویسنده: حمیدرضا - ۱۳۸٩/٦/٢۱

حالم خوبه.  خیلی خیلی خوبم.  می تونم  از اینجا تا  اون ور شهرم  رو پیاده برم توی

کوچه  و زیر درختها   کنار خیابون  قدم بزنم . سر  چهارراه ها  برای  چراغ  قرمز بایستم

و  به صدای  گنجشک ها گوش بدم و  به قیافه  گربه های   زل بزنم و  به آواز  قناری های

داخل  قفس  جلوی مغازه ها  گو ش بدم و  راه برم  و راه برم و راه برم.... 

زندگی  زیباست  نمیدونم  اسم  یه فیلم بود یا یه کتاب  یا یه جمله  تنها  ...

چند روز پیش فکر می کردم زندگی این نیست که  ما می بینیم... واقعا زندگی چی

هستش؟!... نمیدونم  ... خیلی مهم  هست  که  بدونم  اما باز  هم مهم نیست که

نمیدونم  . از حالا  تا آخرین  نفس فرصت  دارم که بدونم ... اگه هم نشد  بدونم 

مهم نیست...

...

 




نویسنده: حمیدرضا - ۱۳۸٩/٦/٢۱

ده

و  سکوت   همیشه نشانه  همراهی نیست   سکوت  گاهی از  سر .....

 

 




نویسنده: حمیدرضا - ۱۳۸٩/٦/٢٠

گفت: تموم شد. گفتم : نه. گفت: چرا؟ گفتم: تو هنوز نیستی که این روزها تموم بشه!

گفت: هستم. گفتم همین که میگی هستی  یعنی نیستی. گفت: هستم...

....

تا به حال  به سرتون زده    وسط یک گردباد  کوچیک  برید  توی اون خلا و سبکی

که  درش هستش؟  همه چیز های کوچیک  رو از جاشون بلند  می کنه و وسط

آسمان می بره . یهو  شروع میشه و یهو  تموم میشه و همه چیز رو  توی یه جای دیگه

یا بین راه  میریزه  و  همه چیز رو   برهم می زنه و یه سری چیزها رو  هم به  که انگار

نبودند  رو به ما نشون  میده.  مثل بارون  پاک  نمیکنه  فقط جا به جا می کنه  و

بعضی وقتها هم از چشم دور می کنه... تا به حال  وسط یه گردباد  بودی...

تا به حال  تو زندگیت گردباد  درست کردی؟...

...

تا به حال شده ساعت ٣ نصف شب   بیدار باشی و  سعی کنی که فکرت رو متمرکز

بکنی و سعی کنی کتابی  رو تمام  کنی کتابی که مطمئنا  خوندن یا نخوندنش 

تاثیری  در زندگیت نداره  و فقط و فقط  یه کم  از فکر و احساست رو  باز میکنه.

تا به حال شده. ساعت ٣ نصف شب چراغ  رو خاموش کنی و به دیوار و سقف   نگاه

کنی درتاریکی.  تا به حال  ساعت ٣ نصف شب   بیدار بودی؟!... من ٩٠ درصد   شب ها

  تا اون وقت بیدارم...

...

نبودی...

 




نویسنده: حمیدرضا - ۱۳۸٩/٦/۱٩

نه

یه روز که زود  یا دیر آخرش سر میرسه، همه می میرن به نوبت فرقی نداره

  که اون روز کی باشه بالاخره  سر میرسه...اما تا وقتی که نیموده چرا ناراحت

اون روز هستی ؟؟؟...  شاد باش...




نویسنده: حمیدرضا - ۱۳۸٩/٦/۱٩

هشت

تا  اون روز چیزی  نمونده، من صبر می کنم تو هم صبر می کنی ؟...

 




نویسنده: حمیدرضا - ۱۳۸٩/٦/۱٩

گفت:  می خواهم  ازدواج کنم. گفتم: باشه. اما  عشق چی. گفت: می خواهم

 ادواج کنم یک ازدواج آبرو مندانه و  خوب. گفتم:  باشه  اما  عشق چی؟گفت:

می خواهم بعد از ازدواج   پدر و مادرم  مثل پدر  و مادر خودت  بدونی. گفتم: حتما.

اما عشق چی؟ گفت : یه زندگی عادی و معمولی  و پر از مهمونی رفتن و مهمونی

دادن. گفتم: خیلی خوبه. دوست دارم.  اما عشق چی؟ گفت: می خواهم ازدواج کنم...

من توی دلم  این بار گفتم :  پس  عشق چی؟....

.....

وقتی به اوج  برسی  سخته   خودت  رو اون بالا  نگه  داری  اما  شدنی هست.

کافیه   محکم  رو  پا ی خودت  بایستی...

......

عید  دوباره متولد شدن   مبارک. عید  فطر رو  تبریک میگم.

....

 توی بیست  سالگی  خیلی چیز ها برام روشن  شد .  از  اعتقاد به  پوچی و  از پوچی

به اعتقاد  رسیدم ....  شک  سر آغاز  شروع هستش و  آخر   دانایی.....

تنها دو چیز هیچ وقت در وجودم   ، فکر و روحم   کم  رنگ و محو  نشده،  یکی  مذهبم

و دومی هم  وطنم...

 

 




نویسنده: حمیدرضا - ۱۳۸٩/٦/۱٧

هفت

تلاش برای خوبی. همراهی  با یکی تا آخر عمر. عشق واقعی. خودشناسی  و

فهمیدن اینکه  کی  هستی... کامل شدن...




نویسنده: حمیدرضا - ۱۳۸٩/٦/۱٧

شش

وقتی تونستی  خوشبختی و شادی رو  با دیگران قسمت  کنی اون وقت  می تونی

معنای واقعی عشق  رو بفهمی.




نویسنده: حمیدرضا - ۱۳۸٩/٦/٩

هوس سفر نداری...

...

ساعت ٣ صبح  از خواب بلند میشی . دلت  درد می اد و همچنین  سرت... بلند 

میشی  میری  توالت و  بعد یه لیوان آب می خوری  اما  بیشتر از قبل  دلت درد می اد

شروع به لرزیدن  می کنی  انگار بدنت  سرد سرد شده.   از جات بلند میشی میری

یهو  از شدت تب و  لرز  روی زمین می افتی  بدترین جی  ممکن... نمی تونی داد  بزنی

فقط  بدنت  می لرزه  اون هم به شدت . قدرت نداری  تکون بخوری  از  صورتت 

روی زمین  هستش و  می خواهی گریه کنی اما  نمیشه انگار    هیچ توانی  نداری

 نمی تونی حتی  با صدای آهسته  کمک بخواهی.   می ترسی  . از مرگ  اینجوری

می ترسی و  بعد از ١٠ دقیقه می تونی  خودت رو تکون بدی و  به سختی بلند بشی

و کمک بخواهی...  اون  شب  واقعا معنای   اینکه چقدر  انسانها  ناتوان هستند

و چقدر ضعیف هستند  رو می فهمی... یه  مسمومیت  ساده که  با  یه سرم و 

دو تا آمپول    دو ساعت بعد تموم شد...

.....

نمی دونم چرا یاد  این خاطره ۵ سال پیش  افتادم...

..............................................................................................

حکمت 69 :

 إِذَا لَمْ یَکُنْ مَا تُرِیدُ فَلَا تُبَلْ مَا کُنْتَ .

و درود خدا بر او، فرمود : اگر به آن چه که مى خواستى نرسیدى ، از آنچه هستى نگران

مباش.

...

حکمت 87

وَ قَالَ [علیه السلام] عَجِبْتُ لِمَنْ یَقْنَطُ وَ مَعَهُ الِاسْتِغْفَارُ .

و درود خدا بر او ، فرمود : در شگفتم از کسى که مى تواند استغفار کند و نا امید است.

...

حکمت 145

وَ قَالَ [علیه السلام] کَمْ مِنْ صَائِمٍ لَیْسَ لَهُ مِنْ صِیَامِهِ إِلَّا الْجُوعُ وَ الظَّمَأُ وَ کَمْ

مِنْ قَائِمٍ لَیْسَ لَهُ مِنْ قِیَامِهِ إِلَّا السَّهَرُ وَ الْعَنَاءُ حَبَّذَا نَوْمُ الْأَکْیَاسِ وَ إِفْطَارُهُمْ .

درود خدا بر او ، فرمود : بسا روزه دارى که بهره اى جز گرسنگى و تشنگى از روزه دارى

خود ندارد ، و بسا شب زنده دارى که از شب زنده دارى چیزى جز رنج و بى خوابى به

دست نیاورد ! خوشا خواب زیرکان، و افطارشان

نهج البلاغه




نویسنده: حمیدرضا - ۱۳۸٩/٦/٦

فُزْتُ وَ رَبِّ الکَعْبَة  به خدای کعبه رستگار شدم... 

درباره  امام علی علیه السلام میشه تا ابد  حرف زد در باره تمام مراحل  زندگیش

از تولدش  در  داخل کعبه  که اولین و آخرین فردی بود که  در  داخل کعبه  به خواست

خداوند به دنیا امد. از  دوران بچگی و نوجوانی که  هنگامی که  با  حضرت محمد (ص)

زندگی می کرد   مثل اعراب جاهلی  بزرگ    نشد و .... درباره غدیر و  بعد از رحلت

پیامبر و  و درباره ٢۵  سال  خانه نشینی و  سکوت ... میشه درباره   حکومت 

حضرت  علی (ع)   حرف زد  درباره  عدالتش  در برابر  همه حتی  افراد فامیل و

 خانواده  اش  ... میشه درباره جنگ های تحمیلی   به حضرت  حرف زد   و  صبر 

 و  تحمل و نصیحت   حضرت علی در برابر  خوارج  حتی وقتی   در  مسجد به 

حضرت علی   (ع) دشنام  می دادند  ... میشه  درباره  عبادت  و  کمک  به  یتیمان

 و افراد فقیر حرف      حرف زد  و گفت  ... اما  به نظر من  بزرگترین چیزی  که  میشه

 گفت  تنهایی  حضرت علی (ع)  هست  اینکه در زمان خودش  مردم  حضرت

علی (ع)  را نشناختند   و تنها  بود . تنهایی  در جمع... شهادت  رستگاری  هست

  اما به این اولین  جمله  حضرت علی(ع) بعد از ضربت خوردن  بیشتر دقت کنید: 

فُزْتُ وَ رَبِّ الکَعْبَة  به خدای کعبه رستگار شدم... 




نویسنده: حمیدرضا - ۱۳۸٩/٦/٦

پنج

اول نگاه کن و بعد اصرار  کن...




نویسنده: حمیدرضا - ۱۳۸٩/٦/٤

تا به حال خواستید  طرز  رابطه تون رو با خانواده تون  عوض بکنید؟ سعی کنید

یه  نوع جدید  برخورد کنید  دیگه زیاد  ناراحت نشدید و جر و بحث نکنید و  پیش خودتون

فکر کنید که  زمان زیادی ندارید  که سر این چیز ها بگذره  و اصلا این  بحث و دعواها

و حرفها  ارزش ناراحت کردن  خودتون رو نداره  و باید سعی کنید بهتر بشید . جلوی

 فکر ها و   حرفها و رفتارتون رو بگیرید و  سعی کنید اونها رو شاد بکنید تا شما  هم

شاد باشید؟    برای روز مادر حتما برای مادرتون یه دسته گل بخرید  و یه کادو  و

روز تولد اعضای خانواده تون حتما  یه چیزی به عنوان کادو بخرید  تا  اون  فکر کنند که

به فکرشون هستید   و  همین کارهای کوچیک و بی اهمیت  باعث یه مقدار آرامش

در وجودتون بشه. نمی دونم تا به حال این تصمیم رو گرفتید یا نه . اما  من خودم

این تصمیم رو چند سال پیش گرفتم و دارم انجام  میدم .  یه جورایی  هستش

خوب نیست  اما بد هم نیست  یه جور  عادت  هم حتی توی این چند ساله نشده

اون آرامش  خیلی کمی که فکر می کردم برام بیاره رو هم زیاد نیاورده... اما ...

...

وقت برگشتن  از مدرسه بود   با یکی از همکلاسی هام   داشتیم می رفتیم سر

چهارراه نزدیک  مدرسه برای سوار   تاکسی شدن.  دوتا  کیک  کوچیک خریدم و  به

همکلاسیم  گفتم که این یکی کیک برای  تو. اما  اون  قبول نکرد   و من  مدام  

می گفتم  بگیر   اما  نمی گرفت . آخرش گفتم  اگه نگیری  می اندازم دورشون. اما

باز قبول نکرد و من  هم انداختم  داخل دریچه  فاضلابی که کنار خیابون بود... نمیدونم

چرا... الان  که فکر می کنم  توی اون  هوای   غروب  زمستانی  که هوا کم کم داشت

  تاریک میشد اینکار  رو انجام دادم؛ درست بود یا نه... نمیدونم  الان هم حاضرم  بخاطر

یکی  از چیزی بگذرم  و  ... شاید....




نویسنده: حمیدرضا - ۱۳۸٩/٦/٤

دل میرود ز دستم صاحب دلان خدا را            دردا که راز پنهان خواهد شد آشکارا

کشتی شکستگانیم ای باد شرطه برخیز              باشد که بازبینیم دیدار آشنا را

.....

 چشم ها.... وقتی معشوقت رو می بینی   فقط  به اون نگاه می کنی  انگار هیچ

چیز دیگه وجود نداره . محو چشم  های اون  میشی . تو  حتی لحظه ای هم  از

از نگاه کردن به چشم های اون غافل  نمی شی ... لحظه ها  انگار می ایستند 

 و انگار به سرعت   ریزش  بارون بهاری که  همه جا رو خیس  می کنه ؛ می گذرند

 اما  تو  فقط   به چشم های اون نگاه می کنی . حتی لحظه ای  که   سرت رو بر

 می گردونی و  چشم هات  یه بچه رو   می بینه که داره لبخند می زنه    مثل عادت

همیشگی    پیش خودت نمیگی   الهی چشم نخوره و  همیشه بخنده   . تو

 بر می گرددی  باز به چشم های اون   نگاه می کنی.  تو  زیبایی رو در اون چشم ها

پیدا کردی چشم هایی که  زیباترین چشم های دنیا برای  تو هستند.... چشم ها...

...........

تا به حال فکر کردی چرا اینقدر  این روزها   فقط شده عادت  و یه تکرار  برات....

....

انگار دارم  سنگ دل میشم یه جورایی  خیلی بد شدم ... خیلی خیلی بد...

....

دیروز باز یه جور پیراشکی  درست کردم  جالب شده بود. برای افطاری ...

درست کردن چیزی   (چه غذا یا یه   کشیدن یه نقشه  یا  رنگ  زدن یا هر وسیله ای

درست کردن و...)  یه جور  احساس  خوب بهم میده  با اینکه   خیلی  تنبلی می کنم

تا کاری رو بکنم اما  باز هم   وقتی  حاضر به انجامش میشم  یه جورایی   خوب

میشم...