روزهای تنهایی حمیدرضا

نویسنده: حمیدرضا - ۱۳۸٩/٥/٢٧

در هر  بامداد به یاد تو  هستم...

....

دارم می شمرم  . یک دو سه چهار... هنوز تموم نشده انگار این اس ام اس های

بانک ها تمامی  نداره و هر روز اسم یه جای جدید رو می خونم  که میخواد  حتما اونجا

حساب باز کنم  یا معرفی کنم  برای این  طرح پرداخت یارانه  ها... هنوز این  بانک های

و جاهای  دیگه ما یاد نگرفتند  هر چقدر  این جوری تبلیغ بکنند  فایده ای نداره

حداقل باید یه کم خلاقیت  توی تبلیغ  ایجاد  بکنند.  به من چه  که امروز شعبه فلان

بانک خصوصی باز  شده  و باید بهم  تازه به خاطر این تبریک هم بگند؟ ...

....

وقتی کلاس پنجم  بودیم  برای اینکه  نشون بدیم روزه هستیم یا نه  زبان مون

رو نشون هم می دادیم و  اگه  سفید بود  روزه بودیم و اگه سرخ بود  هم   که

روز نبودیم...  مدرسه مون  دوتا حیاط  داشت یکی  برای  کلاس اول ها  و دومی ها

 اون یکی هم  برای سوم  و چهارم و پنجمی ها. ماه رمضان  توی  حیاط  سومی و...

چیزی نمی فروختند و اجازه   خوردن   هم  بچه ها نداشتند و  اگه می خواستند

بچه ها  چیزی بخوردند  باید می رفتند اون حیاط . حتی آب خوری  هم اون حیاط

فقط باز  بود. ... اون وقتها ماه  رمضان  یه حال  دیگه داشت... یه حس  دیگه...

......

توی فکر  یه  بوته گل  رز  هستم.  باید  امسال حتما توی حیاط   باز بکارم.  با یه

نهال   انجیر...

دلم هوای تو رو کرده... نمیدونی چقدر دوست دارم یکبار دیگه  ببینمت .... کجایی...




نویسنده: حمیدرضا - ۱۳۸٩/٥/۱٩

قرار بود برای اولین بار برای یه پوشه (فایل ) کامپیوتر  اسم انتخاب بکنیم.  استاد

برگشت گفت:  که بچه ها هر اسمی و عددی  الان  انتخاب کنید تا آخر  به یادتون

می مونه و ناخود آگاه  باز هم  ازش  استفاده  میکنید... راست می گفت.  هنوز

یادم مونده... اولین انتخاب  . اولین کار  ... اولین عشق... اولین  کلمه... اولین......

 




نویسنده: حمیدرضا - ۱۳۸٩/٥/۱٩

چهار

 تا به حال سعی کردی یه روز  نقاب ها  از روی شخصیت  خودت بر داری و ببینی 

 واقعا کی هستی؟!!!




نویسنده: حمیدرضا - ۱۳۸٩/٥/۱٩

سه

قبل از دو راهی انتخاب می کنی  یا  سر دو راهی؟




نویسنده: حمیدرضا - ۱۳۸٩/٥/۱٥

توی دبیرستان یه بار نشستم  یه نیمکت رو تمامش  قلب های کوچیک با خودکار قرمز

 کشیدم.  از اون نیمکتهای قدیمی بود   یه حس خاصی داشت درست مثل کشیدن

صلیب شکسته  روی تمام نیمکتهای روش مینشستم بود .   درست مثل بیشتر بچه

ها که این صلیب شکسته ها رو  روی نیمکتها می کشیدند... اون روز  که قلب ها رو

کشیدم  تمام 5 ساعت به جزء زنگ تفریح   اینکار رو  انجام دادم یه نوع بی خیالی

محض و مزخرف...  روز بعدش اون  نیمکت رو   جابه جا کردم و یه نیمکت دیگه از  کلاس

کناری اوردم یه نیمکت نو  ، بدون هیچ خطی و سیاهی ...  اون روز ها برای اولین بار

دیگه ناظم ها تعیین  نمی کردند که کجای کلاس باید بشینیم  (  دبستان و راهنمایی

همیشه ناظم ها می گفتند کجا باید بشینیم   و من همیشه  آخر کلاس به خاطر قد

بلند م  باید می نشستم ) کلاس ما کلا 21 نفر بود   16 تا نیمکت  که  میشد روی 

هر کدوم نشست و بیخیال حرفهای  دبیرها  بود   (بگذریم که سر یه کلاسهایی 

اصلا  صدای دبیر  ها نمی رسید  چون  اونقدر بچه ها سر و صدا می کردند   صدای

دبیر ها هم  خیلی آرام بود  و شنیده نمیشد)...  دانشگاه  یه حس دیگه داشت  اما

دیگه  نیمکت ها    تبدیل به صندلی  شده بود  ...

.....

رفتم و رسیدم و  دیدم و  حس کردم و  زنده شدم و مردم و  باز  زنده شدم... باز زنده

شدم... هورا  باز من  زنده هستم... میخواهم  باز برم...




نویسنده: حمیدرضا - ۱۳۸٩/٥/۱٤

 نزدیکهای عید یه حس خاصی داشت  اانگار همه  چیز  تازه می شد ...

...

رفتم  و گفتم و فریاد زدم و  اما  انگار همه جا سکوت فقط بود و صدای من هم 

انگار فقط  در ذهنم بود  و این سکوت رو نمی شد شکست  چون  تو نخواستی...

...

تا به حال  عاشق شدی ؟ تا به حال  وقتی به چشم های  یکی نگاه کردی  غرق

طرز نگاه و چشم ها شدی؟ تا به حال  سرت رو پایین  انداختی که  تا طرف  متوجه

شیفتگی تو نشه؟ تا به حال  یکی اونقدر به  نظرت اونقدر زیبا  امده که محو  تماشای

اون بشی و نخواهی حتی یک لحظه هم پلک بزنی که مبادا اون لحظه از دیدن روی

زیبای  اون غافل بشی  و اون طرفت   که برات زیبا ست   در نگاه دیگران  فقط یه

آدم با قیافه معمولی باشه  اما در نگاه تو  زیباترین آدم روی زمین باشه؟...

تا به حال عاشق شدی...

....

شاهد آن نیست که مویی و میانی دارد             بنده طلعت آن باش که آنی دارد

همیشه این بیت  شعر حافظ رو تکرار می کنم   و  برای من هم فقط اون آن  مهم

 هستش ... توضیحش با کلمات  ساده نیست  باید خودت درک کنی و ببینی ...

...

شب با ستاره هاش  زیباست و آدم با خوبی هاش...




نویسنده: حمیدرضا - ۱۳۸٩/٥/۱۳

فردا تولد  یه دوست خیلی خوب  برای من توی این دنیا  هست   . تولدت  مبارک .

امیدوارم که  همیشه و در همه حال شاد  باشی و  آرزو می کنم که به تمام آرزو هات

برسی و  همیشه پیروز باشی. ممنون از اینکه دوست خوبی  در این چند ساله  در اینجا

برام بودی... تولد مبارک

......................................................................

هوای این روزها حسابی  پر از گرما  و باد های  مه  هستش(یه نوع باد محلی  که

اینجا بهش میگند مه که خنک  هستند  در برابر باد راز که گرما و  سوزان هستش و

سرددرد آور)... روی مبل داخل  حیاط می شینم و  به  درخت انگور باغچه مون  نگاه

میکنم. بالاخره امسال مشخص میشه این چه نوع  درخت انگوری هستش (سال

پیش غوره هاش رو وقت جشن عروسی  همسایه مون چشیده بودند  ) احتمالا از اون

انگورهای یاقوتی  یا سیاه بشه ...  سال پیش توی حیاطمون  یه جفت یاکریم با جوجه

شون بودش .  یکی دوتا جوجه بزرگ شدند و رفتند اما این آخرین جوجه که تازهاز تخم

در امده بود یه روز که باران  و رعد و برق بود از شدت  صدای رعد و برق ترسیده بود

و مرده بود. بعد از  دو هفته  که یاکریم ها به حیاطمون دیگه نمی امدند  لانه شون رو

دیدیم  و اون جوجه ای که خشک شده  بود... دیگه بعد از اون یاکریم ها به حیاط مون

برای لانه ساختن داخل  اون جعبه های میوه کوچیک که براشون داخل پیلوت  نصب

کردیم  نیمودند...

....

وقتی به ماه  نگاه کردم   فقط  به یاد  آسمون دلم افتادم که که بدون وجود تو 

ستاره ها ش هیچ روشنایی نداره  و توی یه تاریکی مطلق فرو رفته...

...

تا به حال فکر کردی اگه درد و غمی نبود  هیچ چیز    توی این دنیا مفهومی  نداشت

نه شادی و نه خوشبختی  و نه محبت و  نه حتی امید...

...

سه غم آمد به جانم هر سه یک بار


                                            غریبی و اسیری و غم یار



غریبی و اسیری چاره داره


                                      غم یار و غم یار و غم یار ...




نویسنده: حمیدرضا - ۱۳۸٩/٥/۱٢

آرزو می کنم به تمام آرزو هات برسی...

...

تو این چند روزه به این فکر می کنم که چقدر  خودم رو  دارم از بین می برم و

چقدر این زندگی  بیخود و شور و بی مزه شده...

وقتی پیش دانشگاهی می رفتم از طرف  مدرسه ما رو  آخرین جمعه ماه  شعبان ،

قم و جمکران  بردند . خیلی اردوی خوبی بود.  ساده و با صفا و پر از خنده و  پر از

معنویت و یه تجربه جالب و زیبا در زندگیم... خیلی وقته قم نرفتم.

دلم برای اونجا تنگ شده برای مسجد جمکران و  غروب هاش   و  اون فضایی که

آدم رو یاد غربت و تنهایی  و عظمت  اینکه با خداوند داری حرف می زنی  و یه حس

خاص بهت دست میده،دلم حسابی تنگ شده...

چه زود  گذشت روزهای بچگی و  شادی های کودکانه...




نویسنده: حمیدرضا - ۱۳۸٩/٥/۱٠

صدا می زنم. فریاد می زنم  اما جوابی نمیده... میدوم  دنبالش . باز اسمش رو با صدای

بلند تکرار می کنم  اما فقط  اون میره... همه جا تاریک داره میشه باز دنبالش میررم  .

باز صدا می زنم. نفسم به شماره افتاده  .. باز اون داره میره..

صدا میزنمش  وایستا یه لحظه!...

....

 استاد داره  توضیح میده درباره  اینکه نیرو  و شتاب  چیکار می کنه و چی هستش

من تازه رسیدم.  خوابم می اد . سعی می کنم گوش کنم .  صدای استاد  یکنواخت و

آرام هستش. توی کلاس ٧٠-٨٠ نفر  دانشجو هستند . من آخر کلاس نشستم.  

استاد  باز داره درباره  قوانین نیوتن  حرف می زنه  و من دارم سعی می کنم . سرم رو 

بلند کنم  اما  چشم هام سنگین شده ... استاد داره میگه من دارم با بغل دستیم حرف

 می زنم. صدای استاد رو نمی شنوم.  استاد هنوز آرام  داره حرف می زنه  یا شاید من

فکر می کنم حرف می زنه . می خواهم  سرم روی میز بذارم   اما جلوی خودم رو

می گیرم.  همش ۴۵ دقیقه مونده!!! استاد  حرف می زنه .  بچه ها مدائم  میگند

خسته نباشید  و برای اولین بار حس من  نسبت به این کلاس همینه... استاد حضور و

غایب می کنه و من دارم تمام توانم رو جمع می کنم که اسمم رو بشنوم و بگم حاضر...

چشم هام سنگین شده ... کلاس  گرمه   و من  دارم می خوابم.  حاضر! استاد!...

کلاس تموم میشه و  خواب از سرم میپره...

....

درباره  عشق چند سال پیش برای یه نوشته وبلاگم از چند نفر از اطرافیان و  دوستانم

بپرسیدم که نظرشون چیه هستش از پاسخ ها   خیلی نا امید شدم... هیچ کدوم 

به  عشق اعتقادی در زندگیشون نداشتند...

....

توپ شوت میشه و  میره داخل دروازه  و  یه صدای بلند  گل که تمام ساختمان

رو می لرزونه... شادی جالبی هستش ... حتی ساعت ٢ نصف شب ...

....

بر او ببخشایید
بر او که گاه گاه
پیوند دردناک وجودش را
با آب های راکد
و حفره های خالی از یاد می برد
و ابلهانه می پندارد
که حق زیستن دارد
بر او ببخشایید
بر خشم بی تفاوت یک تصویر
که آرزوی دوردست تحرک
در دیدگان کاغذیش آب میشود
بر او ببخشایید
بر او که در سراسر تابوتش
جریان سرخ ماه گذر دارد
و عطر های منقلب شب
خواب هزار ساله اندامش را
آشفته میکند
بر او ببخشایید
بر او که از درون متلاشیست
اما هنوز پوست چشمانش از تصور ذرات نور می سوزد
و گیسوان بیهده اش
نومیدوار از نفوذ نفسهای عشق می لرزد
ای ساکنان سرزمین ساده خوشبختی
ای همدمان پنجره های گشوده در باران
بر او ببخشایید
بر او ببخشایید
زیرا که مسحور است
زیرا که ریشه های هستی بارآور شماست
در خاکهای غربت او نقب می زنند
و قلب زود باور او را
با ضربه های موذی حسرت
در کنج سینه اش متورم می سازند

فروغ




نویسنده: حمیدرضا - ۱۳۸٩/٥/۸

دیشب حنابندان پسر همسایه  روبروی ما بود. توی خونه ما مراسم رو گرفته بودند.

برام جالب بود از این ور  یه عاشیق اورده بودند داخل کوچه هم  یه خواننده  کرد که

کردی می خوند و  کردی می رقصیدند.   همسایه  ما  کرد  لر  ترک  هستند هم

کردی حرف می زند و هم ترکی... رسم  و آیین مراسم  عروسی شون  با ما  فرق داره

 اولین فرقش هم اینکه اونها  مراسم عروسی رو ظهر می گیرند و ما   شب  برگزار

می کنیم یه شام  اضافه تر از اونهاخوشمزهزبان  ...دیشب ساعت 12 و نیم شب رفتند

برای  عروس  حنا ببرند و ساعت 2  شب هم  برگشتند و تازه دوباره  اینبار عروس

برای داماد  حنا اورد و  کلی  باز زدن و رقصیدن و کلی سر و صدا  کردند. صبح امروز

هم از ساعت 8 و نیم  باز شروع کردند به آهنگ زدن و  رقص  کردی ؛  که به نظرم

به خاطر اون نیم دایره ای  که ایجاد می کند  جالب هستش  یه نوع هماهنگی...

یادش بخیر وقتی کوچیکتر بودم   سه بار ساقدوش سه تا از پسر عمو هام شده  بودم.

 جالبترین قسمتش وقتی بود که از بالای پشت  بام   وقتی جهازیه  عروس رو اورده

بودیم  پول   روی سر  دیگران پرت می کردیم و بعضی وقتها هم نقل  و شکولات...

اون  جنب و جوش و پریدن بالا برای گرفتن 100 و 200 تومانی ها  جالب بود .   و

بعد هم که صبح  وقتی از حمام داماد   رو در می اوردند باید کلی  دود اسپند

می خوردیم   وقتی  زنهای فامیل و خانواده عروس برای داماد  اسپند دود می کردند

تا از از داماد پول بگیرند.  یادش بخیر  ... از چوب بازی و رقص چوب   بعدش هم

خوشم می امد .  صدای  برخورد چوب ها و رقص پا  ها...  

 




 
نویسنده: حمیدرضا - ۱۳۸٩/٥/٧

 هزاران  هزار نفر هم  نفی بکنند   اما در واقعیت هیچ تغییری ایجاد نمیشه  . وعدی که

خداوند داده حق هست  و  مطمئنا امام زمان (عج) روزی  خواهد اما   و اون روز هم

معلوم نیست چه وقتی هستش و شاید همین لحظه ای دیگه شاید  صدها سال دیگه .

هیچ کسی غیر از خداوند از اون روز موعود  خبری نداره و  ما هم تنها آرزو داریم که توی

اون روز باشیم. اگر هم نباشیم  و به عمر ما این ظهور  و قیام مبارک و الهی   اتفاق

نیفته هم باز از اینکه مطمئن هستیم که  اون روز خواهد رسید  و وعده الهی اتفاق

خواهد افتاد   راضی و خوشنود هستیم  و اون روز  از شادی مومنان  و مظلومان  عالم، 

در دنیای دیگه شاد خواهیم شد و شکر گذار  خداوندی  خواهیم شد که این نعمت الهی

 و  عدل و داد  رو به ما داده...

 امام سجاد(علیه السلام) زمانى که این آیه شریفه را قرائت نمود: «وَعَد اللّه الّذین آمنوا

منکم و عملوا الصالحات لیستخلفنَّهم فى الأرض کما استخلف الذین من قبلهم و لیمکّننّ

لهم دینهم الّذى ارتضى لهم و لیبدِّلنّهم من بعد خوفهم أمناً یعبدوننى و لایشرکون بى

شیئاً» سوره نور، آیه 55 ،

خدا به مؤمنان و شایستگان شما وعده داده که آنان را در زمین همچون پیشینیان

خلافت بخشد و دین مورد رضایت خود را براى آنان تمکین و اقتدار دهد و ترس آنان را به

امنیّت تبدیل کند تا مرا بپرستند و شرک نورزند

 فرمود:

«به خدا سوگند! آنان شیعیان ما اهلبیت هستند، خداوند ـ آن خلافت در زمین و اقتدار

بخشیدن به دین را ـ به وسیله آنان و به دست مردى از ما، که مهدى این امت است،

تحقق خواهد داد و هم اوست که پیامبر(صلى الله علیه وآله وسلم)در باره اش فرمود: اگر

از عمر دنیا جز یک روز باقى نمانده باشد، خداوند همان روز را آنچنان طولانى خواهد کرد

که مردى از خاندان من که همنام من است فرا برسد و زمین را آنچنان که از ظلم و جور

پر شده باشد، از عدل و داد آکنده سازد.»




نویسنده: حمیدرضا - ۱۳۸٩/٥/٥

بیرون صدای مداحی که گذاشتند می اد  درباره امام زمان (عج)  می خونه... من گریه م

گرفته . می خواهم گریه کنم... هنوز خوب نشدم... هنوز درست  نشدم... ای گل نرگس

می خوامت می خوامت...

....

راننده با سرعت از بریدگی  کنار خیابون  عرض  چهار راه  رو از بین بریدگی ها

 رد می کنه  تا هر چه سریعتر و زودتر ٩٠ ثانیه رو  رد کنه...٩٠ ثانیه... ٩٠ ثانیه...

فقط به خاطر این ٩٠ ثانیه چراغ قرمز  امکان تصادف و خسارت  و مرگ خود و سر نشین

های ماشین خودش  و دیگران و عابر پیاده رو ،به جان می خره...٩٠ ثانیه...

....

من چند سال پیش درباره زندگی شخصیم  یه هدفی انتخاب کردم امسال  باید توی یه

مرحله دوم این هدف بودم  اما شکست خورد...

....

صد سال تنهایی... ساعت نحس... توی ساعت نحس  اولین صفحه  کتاب و   توصیفی

که از فضا  و کارهای  کشیش قصه مارکز  می کنه  ، مضحک هست و غم انگیز ...

یه کسالت  دائمی و بی پایان ... توی لاک خود فرو رفتن و  تکرار و تکرار   توی یه  هوای

کثیف و  بد...

....

این روزها دارم فکر می کنم آخرین باری که واقعا از خودم  و قیافه ام  احساس رضایت

کردم اون روزی بود که رفتم  دانشگاه و  به خاطر بی جواب موندن و سر دواندن

 احساس حماقت کردم ... اون روز  قیافه ام خوب شده بود  اما الان  نه ... حتی

با حماقتهای دیگه اون حس رو ندارم...

....

بچه گربه ها صف  وایستاده بودند  منتظر بودند به ردیف  روی نرده بالکن...  از لاغر ترین

تا چاق ترین به ترتیب... منتظر بودند که صبحانه شون رو بدیم... بدون هیچ میو میو

کردنی... زیبا بودند ... یه روز خوب تابستان... چقدر زود  گم شدند  چقدر زود  تموم

شد...

....

همه چیز رو میشه  از اول شروع کرد حتی زندگی، حتی  عشق ،حتی مرگ!!

میشه  زندگی رو از نو شروع کرد،  میشه احساس  عشق رو  دوباره  نو کرد،

میشه  نوع مرگ  رو  از همین الان تغییر  داد و...

.....

میلاد  موعودی که  با خود عدل و  داد  را خواهد آورد و  کوچه ها پر از بوی یاس و  عطر

بهشت  خواهد کرد  و وعده حق الهی  را اجرا خواهد و  عدل و داد  را با قیام ش 

جاودانه خواهد کرد رو به تمام  دوست  داران حق و عدالت تبریک  میگم...

تولد حضرت مهدی (عج) رو به شما تبریک میگم




نویسنده: حمیدرضا - ۱۳۸٩/٥/۳

دو

انتظار گاهی وقتها تلخه   و گاهی وقتها شیرین. در انتظار چی هستی؟




 
نویسنده: حمیدرضا - ۱۳۸٩/٥/٢

کیکاوس(ماهی فایترم)  انگار تنها  موجودی هستش که  به من اهمیت میده اون هم

فقط به خاطر اینکه بهش غذا  میدم .  وقتی نزدیک  آکواریوم  کوچیکش  با ظرف غذا

میشم   شروع به جنب و جوش می کنه و بالا و پایین  توی آب میره... اون هم

تنها هستش . تنها توی قلمرو ٣٠*٢٠  خودش...

...

جالبه  دیروز فهمیدم  با یه اشتباه ساده توی محاسبه  و جمع کردن  چند تا عدد

خودم رو  ۶ ماه عقب انداختم... جالبه... دارم  دیوونه میشم   ... فقط ٢ تا اضافه

حساب می کردم اون به مدت یک سال... تازه فهمیدم... مسخره و خجالت آور

هستش...

...

به خوب امید و از بد گله ندارم گر چه از دیگران فاصله ندارم... دیگه واقعا  خوب و بد

برام  مهم نیست اونقدر... از پوچ  بودن گذشتم و از نسبی بودن هم  گذشتم   کلا

به جزء یکی  دوتا چیز  دیگه هیچ چیز برام مهم نیست... تمام این سالها با اون کتابها

 و مقاله  ها و  ... خودم رو سعی کردم  قانع کنم....  از ١٠ سالگی شروع کردم

به خوندن کتابهای که بزرگتر از سنم  بود و فهم و درکش   یه کمی سخت بود به مرور

 به یه درک و فهمی برای خودم رسیدم. از کتابهای که خوندم یه چیزهایی رو با فکر

قبول کردم و یه چیز هایی رو هم بعدا  فهمیدم که مزخرف  هستند و بیهوده... اما

الان فهمیدم که همه چیز  داره بیهوده  میشه  درست مثل اون چوبی که توی روزهای

تابستان برای گرما   بسوزانی   در حالی که هوا گرمه...

...