روزهای تنهایی حمیدرضا

نویسنده: حمیدرضا - ۱۳۸٩/۳/۱٦

یه چند وقتی نیستم.  یه خواب آخر بهاری و  اول تابستانی  می خواهم برم...

...

هنوز هدفی برای خودم پیدا نکردم ...

...

انگار یک رویا بود  یه  لحظه که میان این لحظات تکراری  مثل یک رویا و  یک خیال هست

 ... گفتم که با تو حاضرم  هر کجا که بخواهی بیام  ...  گفتم بریم یه جای دور  که

هیچکسی به جزء من و تو    نباشه یه جا که فقط من و تو  باشیم ...  تو اون لحظه

چیزی نگفتی و  سکوت کردی  ... گفتی خیلی خوشت آمده  و  خیلی ذوق  داری

می کنی ... من اون لحظه  توی  آسمون  بودم   سبک و راحت... اما تو جوابی ندادی

... باز پرسیدم   و تو  سکوت کردی ... منتظر  شدم تا بگی باشه...  اما جوابی

ندادی ... نمیدونم  اگه جواب داده بودی  و گفتی بودی  بریم  آخرش  چی میشد؟

و چه اتفاقی می افتاد... این روزها لحظه ها همش تکراری شده  ... اگه گفته بودی

باشه اینجوری نبود... هیچ وقت اینجوری نبود...




نویسنده: حمیدرضا - ۱۳۸٩/۳/۱۳

سالروز تولد حضرت زهرا علیها السلام  رو به تمام دوست داران حق و عدالت تبریک

میگم. و روز زن هم  به تمام خانم های که این وبلاگ رو می خونند تبریک میگم.

....

الان از مجلس ختم  سوم  پدر  دوستم  امدم. توی این جور وقتها نمیدونم  چی باید

به  دوستان یا همکلاسی هام  بگم... نمی خوام که  کلیشه ای و تکراری  صبحت

کنم و   مخصوصا اگه مثل این دوستم که خیلی برام عزیز هستش  و باهش صمیمی

هم هستم... اولین بار  پیش دانشگاهی بودم که پدر یکی از   دوست هام  که

توی یه کوچه هم می نشستیم مرده  بود و من  روز دوم مرگ پدرش   توی کوچه

باهش حرف زدم و از مرگ و  کلی چیز دیگه و اینکه حتما باید درسش رو ادامه بده

و  دانشگاه بره و کلی چیز های دیگه  با هم یک ساعتی حرف زدیم... یه جور

احساس ناراحتی و یه جور وظیفه دوستی که  باید حتما در لحظات سخت  در کنار

دوستهات باشی و به حرفشون گوش کنی و  به اونها  دل گرمی  و تسلیت بگی و...

واقعا این لحظات سخت هستش  و  ناراحت کننده  اما  نمیشه خودت رو به اون راه بزنی

و ندیده بگیری ...

...

...

این گل  به مناسبت روز  زن به تمام  خانم های که این وبلاگ رو می خونند تقدیم

می کنم.




نویسنده: حمیدرضا - ۱۳۸٩/۳/٩

هیچ هدفی در زندگی ندارم ... از دیروز که  نوشته  یه دوست وبلاگی رو که بعد از یک

سال دوباره نوشته بود و درباره  اینکه برای  فرار از روز مرگی و یکنواختی  زندگیش

یه هدف برای خودش تعیین کرده بود و بعد از چند سال دوباره   درس خونده بود برای 

کنکور ارشد و  وب رو هم  سر همین ترک کرده  بود   و...، رو خوندم  دیدم که هیچ

هدفی من ندارم و دچار یه  عادت و روزمرگی  خیلی بد شدم... می خواهم یه هدف

برای خودم معین کنم   اما  نمیدونم  فعلا چی می تونه باشه  و چه هدفی می تونم

برای این زندگیم  انتخاب کنم...  اما این هدف  نباید زیاد بزرگ  باشه یا زیاد کوچیک

 و  نباید هم به  اینکه کسی  همراه من  توی این هدف باشه  اهمیت بدم  چون

تا به حال که تنها بودم  بعد از این هم فکر نکنم  فرقی بکنه ... باید فکر کنم  و یه هدف

 که حداکثر ۶-٧ سال    رسیدن بهش زمان ببره رو انتخاب کنم و  بر اساس  اون

برنامه زندگیم رو تغییر بدم و  از این یکنواختی بیرون بیام...

........

 

............

این هم دوتا  پیامک که  یه دوست برام فرستاده.

قبر واقعی ما در خاک نیست، بلکه در قلب کسانی ست که ما را فراموش نمی کنند

- انسان عاشق زیبایی نمی شود آنچه  عاشقش میشود در نظرش زیباست.

....

 هیچ چیزی مادی  ارزش  اینکه  تو به خاطرش   خودت رو   از بین ببری ، نداره!!!!!




نویسنده: حمیدرضا - ۱۳۸٩/۳/۸

حسابی خیس شدم . زیر  رگبار بارون  دویدم تا به سر پناهی برسم   اما یه سری

درخت اقاقیا  کوچیک  باعث شدند  دیگه ندوم و کنار اونها قدم بزنم و بی خیال رگبار

بارون... باز هم خیس شدم ... اما در آرامش...

....

این روزها فکر می کنم  چقدر راحت با یک حرکت میشه همه چیز رو تموم کرد...

...

وقتی  نتونی  اون چیزی رو که قبول داری انجام بدی و عمل و کار ت  یه چیز دیگه

بشه  و اون وقت دچار سر در گمی میشی  ...




نویسنده: حمیدرضا - ۱۳۸٩/۳/٥

یک

توی همهمه  و غوغای  غم و درد ، غمگین بودنت هیچ دردی رو درمان نمیکنه ...




نویسنده: حمیدرضا - ۱۳۸٩/۳/٤

وقتی توی کوچه ها  خالی  و ساکت  قدم می زدم و  زیر چراغ های  که لامپ شون

شکسته  شده بود رد میشدم  توی اون تاریکی شب  و نسیم  خنکی که صورتم رو

نوازش  میکرد ، فقط یه فکر  در ذهنم بود... تو الان چیکار میکنی و کجایی ؟ خوبی؟!!!

...

...

راستی  تاریکی رو دوست ندارم  سکوت رو هم دوست ندارم  و شب بدون ستاره  برام

خیلی غمگین  هستش  ماه  کامل  رو دوست دارم با ستاره هایی که میشه هر جوری

تصور شون کرد  و هر شکلی رو  با اونها در نظر گرفت.  از  اولین ستاره که توی

آسمان پیدا میشه خوشم میاد   از نسیم  خنک  شب های  بهار و تابستان و بادی

که توی زمستان و پاییز شب ها میوزه ، خوشم میاد  و  از خنکی و صداش لای درختها

و حیاط خونه  مون ،خوشم میاد.  از اینکه  به صدای پرنده ها و  تکون خوردن   برگهای

درخت و یا حتی میو میو کردن  آرام یک گربه  رو در حالت سکوت گوش بدم ، احساس

آرامش می کنم  ...

...

یکشنبه  فیلم طلا  و مس رو رفتم ، دیدم . همین جور اتفاقی این فیلم رو دیدم  بدون

انتخاب قبلی. از فیلم های کمدی  که سینماهای قبلی  دیدم دارند نمایش میدند

اصلا خوشم نمیاد و  برای وقت پر کردن  رفتم این فیلم رو دیدم. 

 فیلم آرام و  آهسته و ملایم بود .  یه داستان  آرام و خوب  . یه برش  از زندگی و

تصمیم  گرفتن و  توجه به چیزهای کوچیک  اما بزرگ زندگی و رسیدن به ابراز  عشق

... یه جورایی  خوب بود. فقط تنها چیزی که  ناراحت کننده بود قطع شدن فیلم

توی هر  سکانس  با سیاه شدن تصویر بود   بهتر بود این برش ها  توی زمان  و لحظات

مختلف فیلم اینجوری نبود  ... در هر حال از فیلمش راضی  هستم. خوب بود...

...

اونی که پشت این  رایانه نشسته شاید خوب نباشه  شاید خیلی خیلی بد باشه

(حتما هستش) اما  تنها چیزی که براتون آرزو میکنه  اینکه  هیچ وقت بدون آرزو و امید

در زندگی تون نباشید... این آرزو از از اون قسمت  خیلی خیلی کوچیکی که هنوز تو

وجودش  مونده ،هست...




نویسنده: حمیدرضا - ۱۳۸٩/۳/۱

داشتم راه خودم رو می رفتم آرام و ساکت و پر از کسالت... داشتم  راه خودم  رو

می رفتم.  امد و سلام گفت... داشتم راه خودم رو می رفتم  اما  نه  دیگه نمیرفتم

ایستاده بودم ... منتظر  و مضطرب... داشتم  راه می رفتم   اما  این بار   راهی بود

از راه خودم   فرق داشت غمگین و پر هیجان ... داشتم راه  می رفتم با شور  و شوق

 و همراه درد  اما بدون کسالت... ایستادم و نگاه کردم و  به اوج رسیدم و معلق 

میان آسمان و زمین موندم  نه پای روی زمین نه  جایی  در اوج آسمان...  داشتم

راه خودم رو می رفتم ...

....

...

 یه مقدار توت فرنگی و یه مقدار  کم شکر و چند تا قالب کوچیک یخ و  یه بستنی 

لیوانی و  یه بسته دراژه (اسمارتیز) رو داخل مخلوط کن ریختم  و مخلوط کردم یه 

چیز  خوشمزه شده بود درست مثل  آیس پک  . یه بستنی خمیری که با نی بزرگ

میشد   راحت خورد و  خوشمزه بود... راستی تا به حال  فکر کردید  میشه

همزمان با  دیدن یک گل   خوشحال شد و بعد برای یه پسر بچه کوچولوی    بستنی

توت فرنگی  اینجوری  درست کرد و  وقتی  دوباره ظرف بستنی خوری  رو جلوت

میاره  و با یه  حس جالب و قشنگ  بهت میگه باز هم می خوام  خوبه!! ، خیلی

شادتر از دیدن اون گل زیبا شد!!!...

...

هیچ وقت  نا امید نباش   و همیشه سعی کن  به آینده بهتر امیدوار باشی...