روزهای تنهایی حمیدرضا

نویسنده: حمیدرضا - ۱۳۸٩/٢/۳٠

یه روزی میاد که  از تو نشونی  پیدا میشه...

...

هیچ وقت  نگفتم چرا ؟ هیچ وقت  نخواستم که بدونم . هیچ وقت دنبال بحث رو نگرفتم

... هیچ وقت شاد نبودم ... هیچ وقت ........

.....

گل سفید. عاشق رنگ سفید هستم  لباس  سفید و کت و شلوار سفید و شلوار

جین سفید... دوست دارم یکبار همه لباسهام سفید باشه و توی یه روز بهاری

کنار  شن های سفید ساحل  قدم بزنم  و بعد  همونجوری داخل دریا برم   و با

تمام وجود  خیس بشم ... لباس ها و بدن و روحم  خیس بشه و خیس خیس...

.....




نویسنده: حمیدرضا - ۱۳۸٩/٢/٢۸

شاید این آب روان می رود پای سپیداری تا فرو شوید اندوه دلی...

...

امروز یه منظره خیلی زیبا رو دیدم یه تیکه زمین پر از گلهای به رنگ بنفش و زرد... زیبا

بود... دیروز توی باغچه مون دیدم که گل رز ی که کاشته بودم گل داده و داره یواش یواش

غنچه گلش باز میشه... سرخ و زیبا و لطیف بود... سرخ همچون دلی که به   دیدن  روی

معشوق  ،  زیبا و سرخ میشه...

...

 




نویسنده: حمیدرضا - ۱۳۸٩/٢/٢۸
به نام خداوند جان و خرد   کزین برتر اندیشه برنگذرد
خداوند نام و خداوند جای   خداوند روزی ده رهنمای
خداوند کیوان و گردان سپهر   فروزنده ماه و ناهید و مهر
ز نام و نشان و گمان برترست   نگارنده‌ی بر شده پیکرست
به بینندگان آفریننده را   نبینی مرنجان دو بیننده را
نیابد بدو نیز اندیشه راه   که او برتر از نام و از جایگاه
سخن هر چه زین گوهران بگذرد   نیابد بدو راه جان و خرد
خرد گر سخن برگزیند همی   همان را گزیند که بیند همی
ستودن نداند کس او را چو هست   میان بندگی را ببایدت بست
خرد را و جان را همی سنجد اوی   در اندیشه‌ی سخته کی گنجد اوی
بدین آلت رای و جان و زبان   ستود آفریننده را کی توان
به هستیش باید که خستو شوی   ز گفتار بی‌کار یکسو شوی
پرستنده باشی و جوینده راه   به ژرفی به فرمانش کردن نگاه
توانا بود هر که دانا بود   ز دانش دل پیر برنا بود
از این پرده برتر سخن‌گاه نیست   ز هستی مر اندیشه را راه نیست

...

سال روز بزرگداشت  شاعر ی  که با شعر های خودش  باعث  ایجاد احساس دوباره

غرور  ملی و پاس داشت  بزرگی و  شکوه  ملت ایران  شد ،  شاد باش به شما

ایرانیان میگم. روانش  شاد




نویسنده: حمیدرضا - ۱۳۸٩/٢/٢٧

شهادت حضرت فاطمه زهرا علیها السلام رو به تمام دوست دارن حق و عدالت

تسلیت میگم.

.....

وقتی وارد یه جریان یا قضییه شدی یا یک طرف یک مناقشه و دعوا شدی هیچ وقت

قضاوت قطعی و کامل نکن چون   چشم هات  اون وقت نیمه باز یا بسته هست...

...

دیروز  یه مورد خاصی  که ادامه اش  درست نبود  و شاید آسیب جدی به دیگران 

میزد ، رو کنار  گذاشتم و  دیگه سعی می کنم طرفش نرم ...  اینجوری برام بهتر

هست فعلا ... شاید هم نه  ... دردآور هست و ناراحت کننده  اما باید تموم میکردم

...

...

هنوز منتظر دیدن  یه  خط  عابر پیاده  که توی چهارراه نزدیک خونه مون یه ماشین روش

وقت چراغ قرمز نایستاده باشه ، هستم... راستی شما به  افرادی که  داخل اتوبوس

یا کنار خیابون جلوی آدم رو میگیرند برای اینکه پول کرایه ماشین ندارند کمک میکنید؟

 




نویسنده: حمیدرضا - ۱۳۸٩/٢/٢٥

صفر

همیشه میشه آینده رو تغییر  داد کافیه حال رو تغییر بدی...

پی نوشت:  صفر

 




نویسنده: حمیدرضا - ۱۳۸٩/٢/٢٢

وقتی عشق و نفرت  از بین میره  بی تفاوتی  جا اونها میاد ... بی تفاوتی دردناکتر

و بدتر از هر حسی هست...

...

دیروز  نمایشگاه کتاب  رفتم. برای بار اول خواستم بن کتاب دانشجویی بگیریم  اونقدر

شلوغ بود  که بعد از ۴۵ دقیقه هنوز  ٢-٣ هزار نفری جلوی من بودند . بیخیال بن کتاب

شدم . شما حساب کنید که یه صف چند کیلومتری  مار پیچ  آدم ایستاده بود

اون هم تازه پسرها ! . دخترها هم یه صف طولانی جدا داشتند. بانک صادرات هم که

فقط  یه شعبه زده بود برای اینکار رو هر ٧-٨ دقیقه یه بار یه ۵ -۶ نفر  داخل میرفتند

 و کلا خیلی کند و آهسته کار میکردند و هیچ اهمیتی  هم به  دانشجو ها نمیدادند

... خلاصه خسته شدم و گفتم بی خیال رو رفتم طرف غرفه کتابهای  دانشگاهی

که   بیشتر پر از کتابهای  رشته حقوق و پزشکی   بود و  یه چند تا غرفه هم برای

رشته مهندسی مکانیک  بود . تونستم فقط یه کتاب درسیم رو پیدا کنم و بعدش

 هم رفتم قسمت  کودک و نوجوان  ، تا برای خواهر زاده  هام کتاب بخرم. کتاب مخصوص

سن ٧-١٠ سال  خیلی کم بود و بیشترا کتابهای حسنی و اینجور چیزها بود و

یه چیز جالب هم دیدم واقعا تعجب کردم یه سری کتاب به عنوان ترس و لرز که برای

بچه ها بود با تصاویر روی جلد وحشتناک!!! با یه سری اسامی  برای کتابهای ترسناک

 . واقعا نمیدونم  یه بچه  باید از  دیدن این تصویرها  و نوشته ها  چی  یاد بگیره یا

چطور با ترسیدن  لذت کتاب خوندن رو ببره!!!... برای خواهر زاده هام یه  کتاب از

برادران گریم و یه کتاب  داستان از این  ها که تصویر شون جدا شده و با باز کردن

صفحه ها  بالا میاد و یه کتاب هم که خلاصه  هفت خوان رستم رو به صورت نثر 

نوشته بود رو گرفتم . بعد از اون رفتم سراغ  غرفه عمومی که واقعا خیلی فضای تنگ و

خفه کننده ای داشت و اونقدر انتشاراتی کنار هم  و در یک فضا کوچیک بودند

و یه عالمه مردم که همینجوری چرخ میزدند و بعضی هاشون هم فقط دنبال ساک

دستی فقط   بودند. فقط تونستم دوتا کتاب بخرم و از بس که خسته شده بودم

دیگه  بیرون امدم...




نویسنده: حمیدرضا - ۱۳۸٩/٢/۱۸

روزها و شب و ماه ها و سال ها در انتظارم... چه وقت می آیی  ای موعود ...

بس که در این انتظار ثانیه و دقیقه ها گذشت و  نشانی از تو  و صدای زیبایت

که  نوید بخش  آمدن روزهای خوب  هست ، ندیدم و نشنیدم ، صبرم در حال تمام

شدن است... اما نه خدا با صابرین است ... ان الله مع الصابرین... صبر می کنم   تا

روزی که  ندای انا المهدی (عج) بشنوم ... یا  مهدی (عج)...

ایام فاطمیه رو به تمام دوست داران حق و عدالت  تسلیت میگم...

...

حضرت امام زمان (عج):   «فاذا أذنت فى ظهورى فأیّدنى بجنودک واجعل من یتبعنى

لنصرة دینک مؤیّدین و فى سبلک مجاهدین».

«خدایا  زمانى که اجازه ظهور به من مى دهى، مرا به لشکریان خود یارى فرما، همه

کسانى را که براى یارى دین تو، به پیروى از من بر مى خیزند تأیید کن و آنان را جهادگر

در راه خودت قرار بده.»( مهج الدعوات، ص 302)




نویسنده: حمیدرضا - ۱۳۸٩/٢/۱٧

 از هر چه می رود سخن دوست خوشترست
پیغام آشنا، نفس روح پرورست

هرگز وجود حاضرِ غایب شنیدهای؟
من در میان جمع و دلم جای دیگرست

شاهد که در میان جمع نبود شمع گو بمیر
چون هست اگر چراغ نباشد منورست

ابنای روزگار به صحرا روند وباغ
صحرا و باغ زنده دلان کوی دلبرست

جان می روم که در قدم اندازمش زشوق
درمانده ام هنوز که نًزلی محقرست

کاش آن به خشم رفته ما آشتی کنان
باز آمدی که دیده مشتاق بر درست

جانا دلم چو عود بر آتش بسوختی
وین دم که می زنم ز غمت دود مجمرست

شبهای بی توام شب گورست درخیال
ور بی تو بامداد کنم رو محشرست

گیسوت عنبرینه گردن تمام بود
معشوق خوبروی چه مشتاق زیورست؟

سعدی خیال بیهده بستی امید وصل
هجرت بکشت و وصل هنوز مصورست

زنهار ازین امید درازت که دردلست
هیهات ازین خیال محالت که در سرست

سعدی

 




نویسنده: حمیدرضا - ۱۳۸٩/٢/۱٥

همه چیز از اینجا شروع شد که من رفتم  دانشگاه و بعد  رفتم سر کلاس و بعد نشستم

روی یه صندلی و بعد استاد امد و بعد من به احترام استاد بلند شدم و بعد هم افتادم

روی زمین و بعد هم بلند شدم و رفتم یه چهار پایه دیگه رو برداشتم و کلی هم سر

سقوط آزادم  ترسیدم و کلی هم سرش خندیدم و  بعد از اون رفتم خونه و بعد باز

امدم دانشگاه و بعد باز  استاد امد و بعد سر کلاس  خوابم امد و توی خواب و بیداری

هم جزوء رو می نوشتم  که یه جاهای از اون مفهموم بعدا نبود و بعد هم بلند شدم

بیرون کلاس رفتم و بعد آب به صورتم زدم و بعد سر کلاس برگشتم و بعد از اون هم

رفتم سلف و و بعد ناهار خورم و همراهش ماست هم بود و بعد باز رفتم سر کلاس

و بعد  خونه رفتم و بعد هم   باز رفتم  سر همون پارک نزدیک خونه مون و بعد برگشتم

و بعد دیدم که روی سرم یه دونه بسم  افتاده و بعد دیدم که جهان داره می چرخه و

من قصد چرخیدن نداشتم  با اینکه می دونستم احتمالا بر اساس درس دینامیک 

مرکز ثقل جسمم از تعادل خارج میشه و بعد من مجبور میشم بشینم اینها رو بنویسم

و بعد دیگه هیچی...

....

حسابی سرما خورده بودم اما الان بهترم...




نویسنده: حمیدرضا - ۱۳۸٩/٢/۱٤

وقتی نفهمی  پایانی هم وجود داره برای همه چیز  توی این دنیا  ، همه چیز

از بین میبره و  تو هنوز در همون حالت باقی می مونی و  این دردناک هست

باید حس که که بفمهی چی میگم...

 حتی دوستی هم پایانی داره ...

...

دیروز   داشتم داخل پارک بعداز ظهر قدم میزدم  باد میوزید و بسم ها رو روی زمین

میریخت همه جا سفید پوش شده بود و انگار برف  آمده ... سفید بود و غمگین...

یادش بخیر یه سری  از بچه ها اعتقاد داشتند که اگه این بسم ها زیر زبان شون

وقت امتحان بذارند  قبول میشند... یاد حرف پسرعموم الان افتادم که مدیر یه مدرسه

هست و میگفت  وقت امتحانها  صندوق صدقات  مدرسه مون پر میشه ... انگار  امتحان

هم  برای ما یه جور بلا شده...

...

دیروز یک ساعت بعد از اینکه من خونه برگشتم تگرگ بارید و زمین پر از  تگرگ شده بوده

یاد چند سال پیش افتادم که تگرگ  باعث شد گندم های که کاشته بودم  از بین

برند و   چون   شریکم گندم ها رو بیمه نکرده بود  تمام سرمایه گذاریم توی اون کار

از بین رفت(پول زیادی نبود و کم بود اما باعث شد دیگه نتونم اینکار رو ادامه بدم

و این بدتر از بیمه نبودن گندمها بود...)

...

خنده ...




نویسنده: حمیدرضا - ۱۳۸٩/٢/۱۳

بیست

هر آغازی را پایانی ست  و هر پایانی را آغازی...




نویسنده: حمیدرضا - ۱۳۸٩/٢/۱۱

هوا بارونی شده  و سرم داره گیج میره...

...

معنای رفاقت چیه؟ ...

...

یه سری گل های وحشی قرمز رنگ بود که بهار وقتی با پدرم  می رفتیم بیرون 

می کندم و  با خودم خونه می اوردم  برای اینکه تازه  بمونند وقتی می خواستم

داخل یخچال بذارم تا  تازه مثل اولش بمونه مادرم همیشه میگفت اینها کاسه بشکن

هستند  و باعث میشند  ظرفها بشکنه   اونها نباید بذارید توی  یخچال ... اون وقتها

به این گلهای زیبای قرمز رنگ  سر همین میگفتیم کاسه بکشن...

...

رفاقت یعنی اینکه تا اون جایی که جا داره و در توانت هست  رفیقیت رو قال نذاری ...

یا شاید یه چیزی دیگه ...

...

اون گلها  شقایق بود و من شقایق رو می کندم و عاشق رنگ اون گلها بودم...

 




نویسنده: حمیدرضا - ۱۳۸٩/٢/۱۱

نوزده

دل به نوشتن آرام می گیرید. امام صادق علیه السلام




 
نویسنده: حمیدرضا - ۱۳۸٩/٢/۱۱

 

هوا  بارونی  و آفتابی بود. خورشید می تابید و قطرات بارون روی زمین می بارید  درست

 

مثل اون وقت که میگند عروسی شغال ها ست ،بود... زیر بارون داشتم قدم می زدم

 

و قطرات بارون رو حس میکردم و نور خورشید چشم رو میزد ... چقدر  می تونست

 

اون لحظه زیبا باشه اما  من داشتم بدترین لحظات رو میگذروندم ... داشتم به تو زنگ

 

می زدم و با تو حرف میزدم و دار حال منفجر شدن بودم... سمت مشرق  رنگین کمان

 

در امده  بود و رنگها هاش زیبایی خاصی به آسمون بخشیده بود... زیبا بود  و

 

غمگین درست مثل عشق... تو میگفتی و من گوش میدادم  و  صدای تو در تمام

 

وجودم انعکاس یافته بود و مدام تکرار میشد... من می گفتم اما تو گوش نمیدی...

 

چه بارون زیبایی بود... چقدر زود بارون  تموم شد و چقدر سریع  همه زمین

 

خشک شد  ... خشک و  خالی حتا از یک قطره آب  هم نبود...

 

 

 




نویسنده: حمیدرضا - ۱۳۸٩/٢/٩

هیجده

وقتی حرفها تموم میشه اون وقت سکوت  هست که حرف اصلی رو میزنه  کافی هست

دقت کنی...




نویسنده: حمیدرضا - ۱۳۸٩/٢/٧

وقتی به اوج میرسی همون لحظه نقطه سقوط خودت  هم رسیدی...

...

نمیدونم فیلم  آبی رو دیدید یا که نه؟ یا فیلم  A Short Film About Love (فیلم کوتاه

درباره عشق)  که کریستوف کیشلوفسکی  کارگردانیش کرده؟ فیلم  خوبی هستش

و تاثیر گذار .  تا به حال چند بار این فیلم رو دیدیم  . با اینکه فضای سرد و یخی درست

مثل فیلم های  اروپای شرقی داره اما  با این وجود  یه حس خاصی داره که آدم

رو به خودش جذب می کنه و تا به آخر  فیلم میکشه... نمیشه درست توصیفش کرد

با نوشتن...

 وقتی بچه  نوجوان بودم  همیشه  میرفتم کتابخونه و کتابهای مختلف (بیشترا رمان)

از نویسنده های مختلف می گرفتم و  تا وقتی تموم نمیشد  نمی تونستم  کتاب رو

زمین بذارم و  بعضی وقتها تا ساعت ۴ صبح هم بیدار می موندم (مخصوصا تابستونها)

 بیشتر کتابهای نویسنده های معروف  و بزرگ رو می خوندم   و بعضی وقتها هم خودم

کتاب می خریدم و میخوندم ... نمیدونم شما کتابهای مارکز رو خوندید یا که نه؟

یه حس خاصی  داره مخصوصا  کتاب صد سال تنهایی که واقعا  یه شرایط خاصی

داره  و انگار آدم وقتی مردم  همه گذشته رو از یاد میبرند و حتا یادشون نمیاید که

سرهنگ آئورلیانو بوئندیا وجود داشته ، خود آدم هم  دچار یه فراموشی میشه ...

....

شاد باشید...




نویسنده: حمیدرضا - ۱۳۸٩/٢/٤

همه چیز عوض میشه فقط کافی من و تو بخواهیم...

دیروز حسابی خیس شدم و ناهار هم دلمه برگ  درخت انگور خوردم ( خیلی از برگهای

انگورش بیشتر خوشم میاد تا مواد داخلش) و بعداز ظهر هم رفتم مطابق جمعه ها

دوستم رو دیدیم و با هم رفتیم بستنی خوردیم  و حرف زدیم و دوستم گفت این

هفته که گذشت  رکود شکسته برای اولین بار دوبار رفته خواستگاری( البته برای بار

اول ها.) اولی که طرف  اون رو نخواسته و دومی خودش  نخواسته !!! خلاصه می گفت

احتمالا تا چند وقت دیگه  خواستگار خبری نیست و راحت هستش... نزدیکهای ساعت ٩

شب بود که خونه برگشتم و حسابی زیر بارون که اون وقت شدید می بارید، خیس شدم

فقط شانس اوردم کاپشنم رو بردم و مثل صبح لباسم خیس نشد... راستی

هیچ توجه کردید  وقتی زیر بارون خیس میشی  دیگه حتا بارون رو حس نمی کنی

و انگار تو هم مثل زمین شدی  و خیس و تازه... فقط قطرات بارون رو می بینی

که روی زمین  می افته   و حس خاصی بهت دست میده...(شاید هم این فقط  حسه

من هستش)...

....

یاد روزهای دبیرستان افتادم  که بعضی وقتها شاد بود و بعضی وقتها نه...یه چیز جالب

چند وقت پیش از یکی از همکلاسی های دبیرستانم شنیدم که معلم ادبیاتمون

داره توی دانشگاهمون ادامه تحصیل میده و دانشجو هستش! حیف ندیدیمش

چقدر سر کلاس  راحت بودیم و شاد و چقدر شوخی می کردیم  مخصوصا سر اینکه

ویرگول  گذاشتن درست  که معنای جمله رو  عوض  می کرد  (همون بخشش لازم

نیست رو میگم ها)  همیشه پای تخته  با اسم فامیلش  اینکار رو می کردیم  (سرکار)

... یادش بخیر...

....

اگه میشد مثل اون پرنده لای درخت که زیر بارون میخوند  رها بودم اون وقت ....




نویسنده: حمیدرضا - ۱۳۸٩/٢/۱

همیشه به یاد من افتادی بخند  تا من هم بخندم...

...

تا به حال شده حس کنید دوست دارید با صدای بلند توی یه خیابون بخونید  و داد

بزنید؟؟؟!!!!!  و یا اینکه  با صدای بلند با دوستتون جوک تعریف کنید و بخندید ؟

تا به حال شده دلتون بخواهد که یه بادکنک رو از دستفروش کنار خیابون  بخرید

و بگیرید توی دستتون و تا خونه ببریدش؟ تا به حال شده  یه همکلاسی تون رو

به یه لیوان چای داغ دعوت بکنید بدون اینکه  قبل از اون جلسه کلاس تا به حال

اون رو ندیده باشید؟. تا به حال شده یه شعر و بخونید و بخواهید  که جای فعل های

جمله رو عوض کنید اگه معناشون مثبت هست و به وضع حالتون نمی خوره برعکس

و منفی ش کنید و زیر لب زمزمه کنید؟... تا حالا شده دوست داشته باشید

راه برید و راه برید و راه برید  بدون هیچ مقصدی ...

...

شاد باشید این آرزوی من برای شماست...