روزهای تنهایی حمیدرضا

نویسنده: حمیدرضا - ۱۳٩٠/۱/۱

یا مقلب القلوب و الابصار یا مدبر اللیل و النهار یا محول الحول و الاحوال حول
حالنا الا احسن الحال.

امیدوارم سال ١٣٩٠ برای تمام  ایرانیان و پارسی زبان ها، سالی سرشار از خوبی و شادی و پیروزی باشه . دعا می کنم که در این سال تمام دوستان که در این وبلاگ باهشون آشنا شدم سالی خوبی رو در پیش داشته باشند و یکی از آرزوهای بزرگشون برآورده بشه و در پایان سال ١٣٩٠ احساس  کنند که سال خوبی رو همراه با شادی و پیروزی گذرونند ...

سال نو مبارک

....

امام صادق (ع) فرمودند: در نوروز بود که خداوند از بنده‌هایش پیمان گرفت که او را بپرستند و برای او شریک قرار ندهند و به رسولان و حجج الهی و ائمه‌ (ع) ایمان بیاورند.
نوروز، اولین روزی است که خورشید تابیده و باد وزیده، گل در زمین شکفته است، روزی که کشتی نوح بر کوه جودی نشست و نوروز، روزی است که خدا در آن هزاران نفر را که از ترس مرگ، فرار کرده و مرده بودند، زنده کرد و روزی است که جبرئیل بر پیامبر (ص) فرود آمد و روزی است که پیامبر (ص)، علی‌ را بر دوش گرفت تا بت‌های قریش را از فراز کعبه انداخته و متلاشی کند.
آن حضرت در ادامه فرمودند: نوروز، روزی است که ابراهیم، بت‌های قومش را شکست، روزی که پیامبر‌(ص) به اصحابش دستور داد تا با امیرالمومنین‌(ع) بیعت کردند، روزی که دوباره، مردم با حضرت علی‌(ع) بیعت کردند و روزی است که حضرت بر خوارج نهروان پیروز شد.
....




نویسنده: حمیدرضا - ۱۳۸٩/۱٢/٢٩

بهار  و بهار و بهار... بهار زیباست  چون شروع  زندگی دوباره  درختها و گل ها و طبیعت  هستش . بهار زیباست چون مثل  شروع عشق

هستش مثل؛از دوباره زندگی با عشق ....لحظه شروع بهار ، زیبا و

 سر زنده و با نشاط و شاد هستش  درست مثل اولین احساس عشق در قلب آدم ... بهار یادآور شروع نو هستش درست مثل عشق که با آمدنش تمام زندگی  رو تغییر میده و سرآغاز یه زندگی جدید میشه...

آمدن  بهار مبارک ....

....

همیشه  با نزدیک شدن  ماه محرم یه احساس ناراحتی و ترس  بهم  دست میداد   از اینکه باز بعدازظهر عاشورا  خبر کشته شدن  شیعیان  پاکستان  رو در مراسم عزاداری  امام حسین (ع) رو از تلویزیون  ببینم . باز هم  عده ای آدم بیگناه  به دست این سلفی های بی دین   و بی خرد ، کشته بشند بدون اینکه  هیچ کاری جز عزا داری  برای  امام مظلوم و شهیدان  کربلا

کرده باشند.  توی سالهای اخیر هم علاوه بر پاکستان  ، نگران شعیان بیگناه  عراق که تنها  جرم شون این بود که پیرو اسلام واقعی  هستند نه مثل این سلفی های وهابی که از دین  اسلام بوی نبردند و  تنها سر بریدن و کشتن افراد بیگناه رو بلد هستند... نگران بودم  که اتفاقی  نیفته و باز افراد بیگناهی کشته نشند... امروز باز نگران بحرین  هستم باز از  سرکوب  و کشته شدن  شیعیان بیگناه اونجا که حرفی جز حق نزدند و فقط و فقط طلب  عدالت و حقشون  کردند. باز این وهابی  شروع کردند  به همون اعمال شرارت بار و وحشیانه خودشون  در برابر مردم بیدفاع بحرین درست مثل تمام دیکتاتور های جهان به جای  جواب دادن به خواسته های اکثریت مردم  ، از چوب و چماق و باتوم و  گلوله  استفاده کردند ... امیدوارم مردم بحرین سریعتر به خواسته هاشون برسند...

...........

.............

نوروز مبارک




نویسنده: حمیدرضا - ۱۳۸٩/۱٢/٢۳

تو رفتی و من موندم  و تنهایی ... تو رفتی من موندم  در انتظار ...

تو رفتی و و من هنوز موندم  در امید شنیدن یه سلام دوباره...

تو رفتی و اهمیت از  این روزگار  هم رفت و  زندگی شده یه پوچی بین

نا امیدی و گل سرخ...

من می خوام برم اما من هم برم فقط پوچی می مونه و پوچی و پوچی...

من ازت متنفر نیستم  نمیدونم تو شاید باشی... من خودم رو  توی این تنهایی

پیدا کردم  دیگه پوچ نیستم...

....

سال 80 سال بدی نبود . یه تجربه جدید بود درباره همه چیز برای من. درباره

وارد شدن به اجتماع و فهمیدن  خیلی چیزها و تجربه کردن. سالی که برای بار

سر کار رفتم. یه اردوی 3 روزه جالب  و کلی حرفهای  و بحث و خنده ها و

کارهای مختلف...

سال 81 بد نبود  اما خوب هم نبود . یه انتظار و  ادامه کار و غرق شدن

در کار و دور شدن از کارهای  و فعالیت های سال پیش...

سال  82 جالب بود .  قبولی  در دانشگاه در عین ناباوری  و  سختی دانشگاه

و برگشت به سال 80 و قطع کردن کلی  همه چیز   و فهمیدن پوچ بودن  اون

کارها و فعالیت ها...

سال 83  بد نبود . مثل سابق و  دوستهای جدید و  انتخابات هیت اجرایی  کانون

دانجشوی هلال احمر دانشگاه و  انتخاب شدن و بعد هم کلی کارهای دیگه و

سرویس  دانشگاه و شلوغ بازی ها و جوک های بلند بلند تعریف کردن داخل 

سرویس دانشگاه و کلی  خنده ...

سال 84  بد نبود  اما خوب هم نبود . یه مسمومیت سخت و وحشتناک و یه

اردوی از طرف هلال احمر به  اصفهان ... این سال ؛ سال آشنایی و

 وبلاگ نویسی و غم و شادی با هم بود...

سال 85  باز کار بود و  باز مثل سابق وبلاگ و باز هم تنهایی و تنهایی...

سال 86  سال تغییر جا بود و دوباره قبول شدن  در دانشگاه و  کلی

گشتن برای پیدا کردن یه خونه  جدید و آخرش هم ساختن یه خونه

جدید...

سال 87 هم مثل سال قبل بود اما دیگه خونه ساختن تموم شده بود و زندگیم یه

سکون و یکنواختی  خاصی گرفته...

سال88  ... سال خوبی   البته اولش ... پر از نور و امید و شادی  بود ... اما

بعدش فقط  زمستان بود و  زمستان بود...

سال 89 ... بد نبود و خوب هم نبود و  عادی تر از قبل بود ... یواش یواش

دارم عادت می کنم  که روزها مثل هم باشند و شبها طولانی و کش دار و

خسته کننده و  پر از خالی....

سال 90 هم معلوم نیست ...




نویسنده: حمیدرضا - ۱۳۸٩/۱٢/٢٢

دیروز باغچه خونه مون رو بیل زدم.  درخت سیب  داخل باغچه که بعد از سه سال

بزرگ نشده بود رو کندم.  خودم نمی خواستم و حس خوبی نداشتم یه درخت رو بکنم

 اما مادرم می گفت  باید از باغچه درش بیاری چون درختش  بزرگ نشده و بار  نمیده

. من هم کندم و به جاش یه درخت انجیر کاشتم.  چند روز قبلش هم  یه درخت  انگور

کاشته بودم.  یا اون انجیر خونه  قبلیم افتادم که چقدر خوب بود و چقدر اون جا کنارش

بازی می کردم و تابستونها  هم بالای درخت می رفتم  تا انجیرها رو بچینم . چقدر پر بار

و بزرگ بود... این نهال انجیر هم از همون نوع انجیر هستش . پدرم میگه امسال

بار میده و یه چندتایی انجیر در میاد....

....

هوا بارونی شده  ... دلم گرفته  ... باید برم زیر بارون تا دوباره  معنای زندگی  رو

بفهم... دلم گرفته و  منتظر  هستش منتظر  صدای  گنجشک ها  زیر این بارون

هستم . نمیدونم  چرا گنجشک ها نمیاند...

.........

عشق ،  شور و امید و  نور  و  رنج  هستش... عشق، عشق است...

.....

بوی بارون بهاری  حس نمی کنی؟ طبیعت  هم داره دوباره  تازه میشه و دوباره بیدار

میشه اما  تو خوابی.... یه خواب  هزار ساله....

 

 




نویسنده: حمیدرضا - ۱۳۸٩/۱٢/٢۱

 وقتی  خبر  زلزله در ژاپن  و شدت زلزله رو شنیدم  واقعا  ناراحت شدم و ترسیدم

ناراحت برای مردم  ژاپن  و این رنج و دردی و بی خانمانی عده ای از اونها  بر اثر این

زلزله و سونامی بعدش . و ترسیدم  اگه این زلزله  حتی با  یک ریشتر کمتر در  هر کجای

ایران اتفاق بیفته  . واقعا  چی میشه؟ اون وقت باید به جای تعداد  کشته ها ، تعداد

افراد  نجات یافته از این زلزله  رو بشمارند.   با این ساختمان های قدیمی و  بساز

بفروشی که تعدادش زیاد هستش  با این بیمارستان و مراکز  امدادی و انتظامی

که ساختمان هاشون  اکثرا قدیمی  و فرسوده هستند  و این عدم آمادگی مردم و

 خوش باوری که اینکه اینجا اتفاقی  نمی افته.   مرگ فقط برای همسایه  هستش نه

ما!... وقتی  ما خودمون  حاضر نیستیم  که وقت ساختن ساختمان یه کم بیشتر دقت

کنیم و  استاندارد ها  ساخت و ساز رو رعایت بکنیم   و همش در حال زیر آبی  رفتن

هستیم که تا ارزونتر تموم بشه دیگه چه انتظاری باید دستگاه های ناظر داشت؟

تا وقتی ما  فکر کنیم  که همه چیز برای یه جای دیگه  هستش  به ما  آسیبی نمیرسه

هیچ اتفاق  مثبتی در جهت ایمنی و آمادگی  در برابر زلزله  ، رخ نمیده ...

....................

 




نویسنده: حمیدرضا - ۱۳۸٩/۱٢/۱۸

زندگی مثل یه دایره هستش که  با یه دور کامل  زدن دوباره  بر می گردیم به همون نقطه

آغاز...


ادامه مطلب ...



نویسنده: حمیدرضا - ۱۳۸٩/۱٢/۱٦

انگار همه  اون صدا ها فقط  یکنفر بودن . صدای نفر اول  مثل  صدای نفر دوم  بود

و نفر دوم مثل نفر سوم  . همون تن صدا  و همون طرز  حرف زدن و همون  شادابی

و سر زندگی  و شور و نشاطی   توی صداشون که  گاهی وقتها  انگار  داشتند ناز

می کردند و همه اون صدا ها    یه کم غم و ناراحتی درش پنهان بود انگار همه یه جور

بودند همه یکنفر بودند  نه  سه نفر مختلف!.  مثل یه وهم  بود  مثل اینکه  این سه نفر

سن ها و قیافه ها و  رفتارها و حتی اسم هاشون هم  با همدیگه قاطی شده بوده

و شده بود یکنفر . با اینکه  فرق داشتند  و هرکدوم یه داستانی  زندگیشون  داشت

و یه دلیل   برای آشنایی  ، باز  مثل هم بودند و باز انگار  یکی بودند.  شنیدن  صدا شون

درست مثل خواب دیدن بود  انگار  واقعا  توی خوابی . شاید هم فقط خواب بود.

تنها صدا ست که می ماند ... فروغ  فرخ زاد  راست می گفت  فقط صدا شون  

یادگاری توی   ذهن مونده . یکی  یا شاید  هر سه...

....

می خوام  امسال کلا تیپ رو عوض کنم و دیگه کتانی و شلوار لی  و تی شرت و لباس

اسپرت  نخرم.  از کفش شروع کردم.  خیلی سخت بود برای من که حداقل ١۵ سالی

میشه که فقط کتانی خریدم  و نهایتش یه نیم پوت  برای  زمستان.  حسابی گیج شده

بودم  از این کفش هایی که نوکشون باریک  بود که حسابی  بدم امده بود و آخر

باز یه کفش اسپرت  و ساده قهوه ای رنگ خریدم و اون هم  با هزار تا تردید که خوبه  یا

نه .  سعی هم کردم ساده باشه ...کلا تغییر دادن سخته چه توی کفش خریدن چه

چیزهای دیگه  و احتیاج به وقت گذاشتن و کنار امدن  یواش یواش  و تغییر کم کم داره...




نویسنده: حمیدرضا - ۱۳۸٩/۱٢/۱٤

این دستها  خسته هست  این دستها  دیگر طاقت  تحمل نگه داشتن  دستهای تو

را ندارد . این دستها  دیگر باز نخواهد شد این  دستها  دیگر در آغوش نخواهد

گرفت  این دستها دیگر بلند نخواهد نشد....

این دستها  را نگاه کن   فقط مشت است...

...

وقتی می شنوم که یکی از دوستان  یا همکلاسهای سابق  خودم ، ازدواج کرده و

و خواستگاری رفته و نامزد کرده و  یا بچه دار شده . یه حس غریبی بهم دست

میده یه حس نتونستن  فهمیدن اینکه چطوری میشه فقط با یه جلسه و نهایت دو

جلسه  حرف زدن با یکی   ، یه همراه  برای آینده  انتخاب کرد و با اون بچه دار

شد و یه بچه کوچیک رو بزرگ و سالیان  سال زندگی با اون کرد.  تا به حال

خواستگاری نرفتم و تا به حال این تجربه رو نداشتم . نمیدونم چطوری میشه

فقط با نیم ساعت حرف زدن و فقط قیافه طرف رو دیدن  برای یه زندگی مشترک

تصمیم گرفت . میدونم که  توی ایران  بیشتر موارد ازدواج فقط سر همین نیم ساعت

حرف زدن هستش ( تازه اگه از قبل مشخص نشده باشه که این نیم ساعت هم دیگه

اصلا مهم نیست چون تصمیم قبلا گرفته شده ) اما باز برای من  تعجب بر انگیز

هستش و باعث میشه فکر کنم چطوری میشه  یه همراه رو برای  تمام طول

زندگیت  انتخاب کنی در حالی که فقط نیم ساعت  توی جلسه خواستگاری اون

رو دیدی ! نمیدونم چطوری میشه بچه دار شد  اون بچه رو بزرگ کرد بدون

اینکه بدونی طرف مقابلت  چطوری هستش  و چه طرز فکری  در زندگی  داره

و میخواد  چطوری  زندگی کنه و  نمیدونم چطوری میشه  توی نیم ساعت  همه

این چیزها رو  فهمید یا گفت  یا حداقل به یه درکی از  این چیزها در طرف مقابل

رسید. من نمیدونم  شاید من دارم پیچیده  می کنم  زندگی یعنی همین که  جریان

داره و ازدواج هم همین  هستش   شاید .  اما باز من از تعجب و  حیرتم  چیزی

کم نمیشه  وقتی می شنوم  همکلاسی سابقی  که از 3 سال پیش ندیدمش  الان

بچه دار شده با همون یک جلسه دیدن توی خواستگاری  ....

...

زندگی زیباست  و یه بچه کوچولو  زیباترین چیز در این زندگی و دنیا هستش...




نویسنده: حمیدرضا - ۱۳۸٩/۱٢/۱۱

هرگز نگو خداحافظ ... هرگز   نگو خداحافظ...

...

همیشه شروع   زیبا نیست اما خاطره انگیز و ماندگار هستش  همیشه

آغاز کردن سخت نیست    . همیشه میشه که  آغاز کرد و دوباره  شروع

کرد و   یه مسیر رو ادامه داد... هیچ وقت برای   یافتن خوبی و زیبای

دیر نیست . هر موقع و هر کجا میشه  قشنگی و لطافت و مهر  رو پیدا کرد

... سرآغاز....

...

دیگه تنهایی رو دوست دارم دیگه برام سخت نیست و برام خوب هم هستش

باید تنها ادامه داد این راه بی پایان و مسیر بی انتها رو... باید این دالان 

پیچ در پیچ و سراسر از وهم  و سراب روشنایی  رو ادامه داد به امید

نوری در این تاریکی  ... باید به دنبال  بهار بود ...

....

زندگی مثل یه سراب هستش و عشق مثل پتکی که  روی تمام باورها و عقاید

و عادتهای آدم فرود میاد و  باعث  میشه  همه چیز  بهم بریزه و  این بهم ریختن

خیلی زیباست ! .... کاش بدونی که عشق  تو رو نجات میده اما  نه فقط عشق

یکطرفه تو . باید طرف مقابل هم عاشق تو باشه به یک میزان تا  دوام بیاری

 

در برابر  ضربه این پتک...

...

تا  بعد 




نویسنده: حمیدرضا - ۱۳۸٩/۱٢/۱٠

ماهی ها دارند توی آب چرخ می زنند و گاه گاهی  هم روی آب یه حباب درست

می کنند .  بعضی وقتها آروم می گیرند و بعضی وقتها هم سرعتشون زیاد میشه .

وقتی باله هاشون رو باز  می کنند  زیباتر میشند  و  وقتی هم جمع انگار  که توی

آب خیس شدن! ...راستی تا به حال به دلخواه خودت زیر بارون خیس شدی؟   یا توی

ظهر تابستون از زیر فواره های که  انگار دارند آب رو روی هوا پخش می کنند تا شاید

آسمون هم با اونها آب بازی کنه و بارون بباره، رفتی؟! ... خیس شدن و   یکی شدن

با آب بارون و   پاک شدن...

...

هنوز بلد نشدم که چطوری بدون قهوه جوش روی گاز  یه قهوه عالی  درست کنم.

از این قهوه ها خسته شدم و   خوشم نمیاد انگار مثل این روزها شده  روز هایی که 

تلخ هستند و بوی سوختگی میدند ...  از دست  ترقه ها خسته شدم.  یادش بخیر

 وقتی بچه بودم خودم هم  از این ترقه ها می زدم... سر ظهر یا  شب  یا صبح زود فرقی

نداشت مهم فقط صدا ترکیدن بود و  شادی بعد از اون...

....

دارم ترک می کنم  همه چیز رو  . تمام  عادتهای خودم رو که سالیان سال  با من

همراه بودن سخته . اما باید سعی کنم... باید تلاش کنم...




نویسنده: حمیدرضا - ۱۳۸٩/۱٢/٧

همه چیز  داره نو میشه  داره دوباره بهار میاد اما تو هنوز پاییز هستی

انگار  ابرها  توی دلت  نمی خوان بارش بارون رو  قطع کنند... 

 


ادامه مطلب ...



نویسنده: حمیدرضا - ۱۳۸٩/۱٢/٥

کلاس دوم دبیرستان  یه  دبیر  معارف اسلامی مون  یه روحانی بود. آدم خیلی خوب

و مهربون  و آرامی بودی.  همه بچه های کلاس از  حاج آقا خسروی  خوششون می امد

. یه بار سر کلاس درباره  رقت قلب و  دل رحمی    داشت حرف می زد  می گفت که

این میان برنامه های  که  تلویزیون  نشون میده که بچه ها   روی زمین می افتند وقتی

آدم می بینه باید به اون بچه ها نخنده و  ناراحت  بشه و دلش برای  اونها بسوزه و

می گفت سریال  اوشین که اون سال دوباره داشت صبح ها تکرار می کرد، وقتی

 صحنه های دردناک و بدبختی ش رو می بینی  اگه گریه کنی  نشانه  رقت  قلب  و

خوبی تو هستش  . و نباید از درد و رنج  کسی شاد بشی  و باید تو هم احساس

بکنی...  این روزها که کانالهای  مختلف  داره  لیبی و بحرین و  یمن و...   رو نشون میده

مخصوصا لیبی  که قذافی  واقعا حمام خون راه انداخته  واقعا  شدت وحشی گری و

شقاوت  و  زشتی آدم ها  رو داره  نشون میده دل آدم  درد میاد  وقتی   می بینی

١٠-٢٠ نفر  رو دست بسته  روی زمین خوابند و  بهشون  تیر خلاص  زدند  می خواهی

 از ته دل فریاد  بزنی و  خدا  رو صدا  بزنی و  گریه کنی و  گریه کنی... کاش کمکی

می تونستم  انجام بدم....

.... برا ی همه مردم  خاور میانه  دعا کنید  مخصوصا  برای مردم لیبی  که از دست 

این  دیو   افسار گسیخته   قذافی نجات پیدا بکنند...  یا رب.......

 




نویسنده: حمیدرضا - ۱۳۸٩/۱٢/٤

وقتی موقعش برسه می فهمی که هیچی نبوده  و تو فقط و فقط داشتی

 

در خیال خودت  زندگی می کردی  هیچ چیز خوب وجود نداره.

 

موقعش برسه می فهمی و  این شاید  برات بهتر باشه


ادامه مطلب ...



نویسنده: حمیدرضا - ۱۳۸٩/۱٢/٢

ماه گفت : سلام!

سگ کوچولو گفت: سلام! ماه عزیز  من بالاخره بهت  رسیدیم!!

ماه گفت: بهت تبریک میگم  خوش امدی!

سگ کوچولو  گفت: اوه نه!  تبریک باید  بهم نگی چون  هدف من خورشید بود نه

یه چیز  نزدیک مثل تو!

ماه گفت:  چه حیف !   فکر کردم  تو  آرزوی من رو داشتی  ! ... و بعد  ماه  از سگ

کوچولو  دور شد و  اون رو میان راه  ماه و خورشید  رها کرد...۱۳۸٧/۱٢/۱٠

...

سگ کوچولو  همینطور    رفت و رفت  ...

خورشید   گفت: سلام بالاخره رسیدی!

سگ کوچولو  که حالا  بزرگ شده بود گفت: آره  رسیدم

خورشید گفت : پس الان خوشحالی؟

سگ کوچولو که حالا بزرگ شده بود گفت: نمیدونم  ....٢/١١/٨٩