روزهای تنهایی حمیدرضا

نویسنده: حمیدرضا - ۱۳۸٩/۱٠/٢۸

برف امد و تمام زمین رو سپید پوش کرد... برف واقعا زیباست  ... عاشق رنگ سپید

هستم ...

 با  خواهر زاده  هام یه آدم برفی  درست کردیم .  جالب  بود ... یادش بخیر برف بازی

و سرسره  بازی و  درست کردن سرسره ... گلوله  های برفی که درست می کردیم

و به طرف هم پرت می کردیم. چقدر  باحال بود...

....

خیلی دوست  داشتم  باز میشد   شاد بود  بدون هیچ دغدغه و ناراحتی   برای  خودت

و دیگران ... این روزها و سالها  هزاران  چیز برای ناراحت بودن   وجود  داره و   برای

شادی  کمتر  دلیلی پیدا میشه...

 




نویسنده: حمیدرضا - ۱۳۸٩/۱٠/٢٥

دیروز غذای کیکاووس رو دادم و  ساعت ١١ بود رفتم بیرون وقتی برگشتم  دیدم که مرده

و زیر آب دمر افتاده و تکون نمی خوره... مرده...

..............

................

...............

تو خود از کدام شهری که ز دوستان نپرسی/ مگر اندر آن ولایت که تویی ،  وفا نباشئ؟

..........

اینجا مهم نیست کجاست بی تو همه جا دور دست  است...

...........

یا وفا یا خبر وصل تو  یا مرگ رقیب/ بازی چرخ یکی زین همه باری  بکند...

...........

دلم   می خواد مننفجر بشه  بیچاره کیکاووس هم رفت... 




نویسنده: حمیدرضا - ۱۳۸٩/۱٠/٢٠

بالاخره برف  هم امد و تمام  زمین رو سپید پوش  کرد... عاشق رنگ  سپید  هستم...

...

باید یه راه جدید رو شروع  کرد. یه هدف جدید ...

کاش میشد   همه جا  سیگار  کشیدن رو ممنوع می کردند و  نمیذاشتند  افرادی که

به سلامتی  دیگران هیچ اهمیتی نمیدند سیگار بکشند  .من خودم  به شخصه 

معتقد به جریمه های خیلی زیاد  در این مورد هستم.  جریمه هایی که افراد سیگاری رو

مجبور کنه  حداقل  یه کم بفهمند که چقدر برای جامعه  و افراد غیر سیگاری  مزاحم

و عامل بیماری  هستند  باید جریمه های میلیونی  وضع بشه و به شدت  این جریمه ها

اعمال بشه  تا  افراد  سیگاری   به این کارشون در امکان عمومی و خیابون  ها  و

ماشین های عمومی  خاتمه بدند...

...

فعلا وبلاگم به روز نمیشه تا بعد از اربعین...

 




نویسنده: حمیدرضا - ۱۳۸٩/۱٠/۱٦

بارون هم بارید.  حالم داشت  بهم می خورد از بس که سرفه  کردم  و آخرش بالا

آوردم. بارون  داشت می بارید  اما این بار صدای نداشت  صدای برخوردش  به  پشت بام

شنیده نمیشد   انگار  بارون هم غمگین   بود.  منتظر  برف بودم  اما  بارون بارید

بارون هم فهمیده بود  که منتظر  سپیدی   برف هستم صدای  از خودش  ایجاد  نکرد...

هوا  سرد  شده  اما برفی نیست  فقط بارون ... باز سرفه های  بلند و خشک و کش دار

...  اسم رو  باز   تکرار کردم   باز  هم اسم تو  بدون  دیدن برف...  منتظر  یه آدم برفی

هستم... آدم برفی  دو سال پیش رو بارون  ذره ذره  آب کرد... زمستان   هم باز  رسید

اما باز برفی  نیست  درست مثل تو  که  نیستی   تا  این شبها رو  سپید  کنی

عاشق  شبهای  روشن  برفی  هستم... هوا سرد شده مواظب  باش  سرما  نخوری

... قدیم ها زیر بارش برف   فوتبال بازی می کردیم  جالب بود   حتی لیز خوردن و

زمین افتادن ها... خیلی وقته  زیر برف  فوتبال  بازی نکردم... هوا سرد  شده و بارونی

 هنوز خبری از برف  نیست... خبری از تو هم  نیست... برف...




نویسنده: حمیدرضا - ۱۳۸٩/۱٠/۱٤

جمعه دو هفته پیش حالم بد شد . رفتم دکتر و. دکتر چندتا آمپول داد  و چندتا قرص و

گفت سرماخوردگی ویروسی هست و چند روزی باید استراحت بکنم.   روز بعدش از

خوردن شربتی که داده بود دچار سکسکه شدم و مجبور شدم داروها رو قطع  بکنم.

روز دوشنبه هم  از سر درد شدید و  سرفه های  وحشتناک باز رفتم دکتر . این بار

اوژانس یه بیمارستان.   جالب بود.  اتاق معاینه جدیدش  در  نداشت و توی یه  اتاق

بزرگ بود که همونجا داخلش  نشستم.  موقع   زدن  آمپول ، پرستاره به همکارش

میگفت یه پسر جوان رو  آوردند که چون دختره  بهش جواب رد داده قرص برنج خورده

 و خیلی راحت می گفت که تا دو ساعت دیگه میمیره . واقعا  نمیدونم  چرا بعضی به

خاطر یه جواب رد اینکار رو می کنند یا یه مخالفت  خانواده با ازدواج ! و یا چرا خانواده ها

 حاضر نیستند  بذارند افراد باهم  ازدواج کنند آخرش  اینکه  از هم جدا میشند!

خونه  قبلی مون یکی از همسایه ها  با  ازدواج   دخترش مخالفت کرد و  دختره هم

خودکشی کرد و  بعد از چندبار  خودکشی ناموفق  خواستگارش   اون هم بعد از چهلم

دختره بالاخره خودش  رو کشت.  با توجه  به سطح سواد و  مالی  بالای

خانواده هاشون جدا هنوز نمیدونم چرا مخالفت  کردند و  بعدش هم حتی مجبور شدند

از شهر برند که تا یاد و خاطره این اتفاق تلخ رو فراموش بکنند...

واقعا برام همیشه سوال بوده... دو روز بعدش  باز از شدت درد و بیخوابی  باز  دکتر

رفتم. ایندفعه   سرم زدم و یه چندتا آمپول تقویتی چون هیچ نوع غذایی  نمی تونستم

بخورم و  هنوز هم  ضعیف  هستم و  اما حالم بهتر شده.  برای اولین بار بود که اینقدر

بیماری من  طول کشیده  و  حسابی  بیمار شدم....

..........

برای امیدوار  بودن و خوب شدن  هرگز دیر نیست تا وقتی زنده  هستی...




نویسنده: حمیدرضا - ۱۳۸٩/۱٠/۱

این شعر رو برای یه دوستی  اینجا میذارم...


 به تماشا سوگند
و به آغاز کلام


و به پرواز کبوتر از ذهن
واژه ای در قفس است‌.

حرف هایم ، مثل یک تکه چمن روشن بود.
من به آنان گفتم‌:
آفتابی لب درگاه شماست
که اگر در بگشایید به رفتار شما می تابد.

و به آنان گفتم : سنگ آرایش کوهستان نیست
همچنانی که فلز ، زیوری نیست به اندام کلنگ .
در کف دست زمین گوهر ناپیدایی است
که رسولان همه از تابش آن خیره شدند.
پی گوهر باشید.
لحظه ها را به چراگاه رسالت ببرید.

و من آنان را ، به صدای قدم پیک بشارت دادم


و به نزدیکی روز ، و به افزایش رنگ .
به طنین گل سرخ ، پشت پرچین سخن های درشت‌.

و به آنان گفتم :
هر که در حافظه چوب ببیند باغی
صورتش در وزش بیشه شور ابدی خواهد ماند.
هرکه با مرغ هوا دوست شود
خوابش آرام ترین خواب جهان خواهد بود.
آنکه نور از سر انگشت زمان برچیند
می گشاید گره پنجره ها را با آه‌.

زیر بیدی بودیم‌.
برگی از شاخه بالای سرم چیدم ، گفتم :
چشم را باز کنید ، آیتی بهتر از این می خواهید؟
می شنیدیم که بهم می گفتند:
سحر میداند،سحر!

سر هر کوه رسولی دیدند


ابر انکار به دوش آوردند.
باد را نازل کردیم
تا کلاه از سرشان بردارد.
خانه هاشان پر داوودی بود،
چشمشان را بستیم .
دستشان را نرساندیم به سر شاخه هوش‌.
جیبشان را پر عادت کردیم‌.
خوابشان را به صدای سفر آینه ها آشفتیم‌.

 شاعر : سهراب سپهری