روزهای تنهایی حمیدرضا

نویسنده: حمیدرضا - ۱۳۸٩/۱/۳٠

call lists empty...

...

هوا این چند روزه گاهگاهی بارونی میشه درست مثل  هوای دل من...

همیشه از نم نم بارون  و قدم زدن زیر  نم نم بارون لذت بردم و از صدای  بارون تندی

که می باره  و گوش دادن بهش احساس آرامش کردم ...

...

نمیدونم چی بنویسم ...

...




نویسنده: حمیدرضا - ۱۳۸٩/۱/٢۸

ابرهای سفید قشنگ هستند اما ابرهای سیاه   معنای زندگی هستند...

....

اصولا من از آشپزی خوشم میاد و انواع مختلف  غذا هم درست می کنم که  اکثرا

خوشمزه هستند.  من از طعم ها و مزه های جدید و متنوع خوشم میاد و  همیشه

غذاهای جدید رو امتحان می کنم تا مزه های جدید رو بچشم ... زندگی هم پر از

مزه ها و طعم های مختلف هست طعم عشق ، طعم محبت کردن ، طعم  کار خوب

انجام دادن و طعم های زیبای دیگه . البته بعضی وقتها توی زندگی مثل  غذاها هم بعضی

چیزها شور  هست یا بد طعم و حال بهم زن  که باعث میشه تنها احساس یه تجربه

بد و و بد مزه در جان و روحت باقی بمونه ...

همیشه میشه رفت سراغ چیزی که طعم دیگه بده و تونعی در غذای جسم و روح

آدم بده اما باید دونست  بهای بعضی از طعم ها برای آدم گرون تمام میشه و

شاید دیگه هیچ وقت نشه با هزاران طعم خوب، مزه   اون رو از بین ببرد...

....

راستی شما از چه غذا و طعمی خوشتون میاد؟...




نویسنده: حمیدرضا - ۱۳۸٩/۱/٢۳

هیفده

همیشه میشه با دروغ فرار کرد  اما وقتی دروغ به قلب خودت بگی ...




نویسنده: حمیدرضا - ۱۳۸٩/۱/٢٢

کوه ها بیهوده کوه نشدند...

دیروز زیر  یه درخت بید مجنون روی یه نیمکت  نزدیکهای ساعت ۴ نشسته بودم و

داشتم به منظره کوهی که   از اونطرف دانشگاه مون در فاصله  دوری  قرار داره

نگاه می کردم  چندتا ابر سفید -مشکی بالای کوه بود و داشتم پیش خودم  شکل

این ابرها رو تصور می کردم که به چه چیزی نزدیکتر هست  ... هر لحظه این ابرها

جا عوض می کرد  باد  خنکی که می وزید  ابرها رو یواش یواش تکون میداد درست

مثل شاخه های  درخت بید مجنون محوطه دانشگاه  مون... وقتی بلند شدم سر

 کلاسم برم نزدیک ورودی دانشکده مون  ، آب  پاش رو باز کرده بودند تا چمن ها رو

آبیاری کنند  و باد هم  باعث شده بود  آب  به  اطراف متمایل بشه و پاشیده بشه

 و  منظره جالبی  درست کنه  مثل  اون فواره های پارکها که وقتی از کنارشون

میگذری احساس  لطافت   و خنکی  می کنی...

....

زندگی  اون چیزی نیست که تصور می کنیم زندگی با  شادی های کوچیک   هست

که زندگی میشه....




نویسنده: حمیدرضا - ۱۳۸٩/۱/٢۱

سیگار کشیدن سر آغاز اعتیاد... امروز توی یه بیلبورد بزرگ دیدیم که اینها رو نوشته

 یاد چند سال پیش افتادم که توی یه جمعی نشسته بودم و تلویزیون یه آگهی درباره

سرطانزا بودن  سیگار  میداد و  بیشتر افراد  حاضر در اون جمع هم شروع کردن به

حرف زدن که آره  سیگار کشیدن خوب نیست و فلان و فلان و فلان ... بعد از ١٠ دقیقه

که فیلم تلویزیون شروع شد همون ها که حرف میزدند  شروع به کشیدن سیگار کردن!!

... من تا به حال سیگار نکشیدم و به دود سیگار هم حساسیت دارم و هر جا که

ببینم کسی داره سیگار میکشه  بهش اگه دودش طرف من باشه حتما تذکر جدی

میدم  . (بیشترا  داخل ماشین   این تذکر رو میدم  چون هنوز که هنوز ه  افراد 

در جامعه ما جاها بیشتر از ٣-۴ متر باشه رو فضای باز میدونند !!! مثلا توی بوفه

دانشگاهمون که همزمان چندین نفر سیگار میکشند با اینکه از این نوشته ها

سیگار نکشید  هست  اما باز هم...)... واقعیتش نمیدونم چرا این آگهی ها و تبلیغات

تاثیرش اینقدر کم هست و متاسفانه جریمه شخصی هم برای این کار  وجود نداره

که حداقل یه کم از حجم افراد سیگاری  به خاطر جریمه نقدی کاسته بشه و احترام

گذاشتن به دیگرانی که سیگاری نیستند، بیشتر رعایت بشه....

....

  وبلاگم هم ۵ ساله شد و هیچ بهش تبریک نگفتم...۵ سال گذشتش...

....

اشکم ولی بپای عزیزان چکیده ام
خارم ولی بسایه گل آرمیده ام
با یاد رنگ و بوی تو ای نو بهار عشق
همچون بنفشه سر بگریبان کشیده ام
چون خاک در هوای تو از پا افتاده ام
چون اشک در قفای تو با سر دویده ام
 من جلوه شباب ندیدم به عمر خویش
 از دیگران حدیث جوانی شنیده ام
از جام عافیت می نابی نخورده ام
وز شاخ آرزو گل عیشی نچیده ام
موی سپید را فلکم رایگان نداد
 این رشته را به نقد جوانی خریده ام
ای سرو پای بسته به آزادگی مناز
آزاده من که از همه عالم بریده ام
گر می گریزم از نظر مردمان رهی
عیبم مکن که آهوی مردم ندیده ام
 رهی معیری




نویسنده: حمیدرضا - ۱۳۸٩/۱/۱٧

هیچ هم برای خودش یه دنیاست باور کن...

...

هوا خوب شده و حسابی  بهاری شده . بعضی وقتها هم یه نم نم بارون این هوا رو

بهتر میکنه درست مثل دیروز که زیر نم نم بارون داشتم راه می رفتم بی قید و ناراحت

و در عین حال خوش... یه حس متضاد  که با  قطره های  بارون  یه کم  جسم و روحم

رو لطیف  و زیبا کرده بود... انگار فقط اون قطره های ریز بارون واقعی بود و اون درختها

و پرنده های لای شاخه اون درختها... یه زمانی این پارک  خیلی  خشک  و بی روح

بود اما دو سالی هستش که چمن کاشتند و به فضای سبزش رسیدگی کامل میشه

و قشنگ شده... حس خوبی هستش  بعد از یک رگبار بارون بیرون بری و

قطرات بارون  از روی درختها بریزه روی صورتت  و تو زیبایی رو حس کنی...

....

وقتی بچه بودم چقدر بهار زیبا بود  . وقتی رگبار بارون شروع میشد  سریع  دنبال یه

سرپناه با بچه های کوچه بودیم و بعد از قطع بارون  هم باز  ،بازی می کردیم و 

نمیگم ناراحتی اون روزها نبود  ، بود اما  اینقدر  نبود. غم هاش غمهای  الان نبود

و شادی هاش  واقعا شادی بود...

.......

کاش  یه روز میشد  وقت عبور از چهار راه  نزدیک خونه مون بدون بودن مامور راهنمایی

 ماشین ها پشت خط  عابر پیاده می ایستادند...

مثل اینکه آرزو داشتن یک میلیادر  دلار   امکان اتفاقش بیشتر از این  هستش...

.....

درخت غم بجانم کرده ریشه

بدرگاه خدا نالم همیشه

عزیزون قدر یکدیگر بدونید

اجل سنگست  و آدم مثل شیشه

بابا طاهر




نویسنده: حمیدرضا - ۱۳۸٩/۱/۱٤

برگ های ریز و  تازه سبز شده  درخت آلبالو  حیاط خونه مون  برام نشانی از زندگی

و زیبایی هست..

....

آخر تابستونها  منتظر این بودم که با پدر و مادرم  ،  بریم باغ  پدربزرگم  تا  بادام

از درختها بچینیم . همیشه با یه چوب می رفتیم و پدرم چوب رو به سمت درخت

می انداخت و بادام ها روی زمین می افتادم و من با خوشحالی  اونها رو جمع میکردم.

یادش بخیر وقتی بادام های درختی   تلخ بودش چقدر ناراحت میشدم  . همیشه

بعد از نیم ساعت  توی باغ بودن ، سر جالیز  پدر بزرگم می رفتیم و چند تا هندوانه

می چیدیم و  دو سه تا شمامه (گرمک) تازه  با اون بوی خیلی خوبشون رو می کندم

همون جا می خوردم  . چقدر بوی اون شمامه ها  خوب بود...

....

....

کاش تو بودی و  توی این هوای گرم  بهاری  با من  توی این راه پر درخت    قدم می زدی

...کاش الان  زندگی یه طور دیگه بود...

...

وقتی خواستی به یه جای بلند برسی  عجله نکن  و سعی کن از منظره اطرافت

هم استفاده کنی  مهم فقط اون جای بلند  و هدفت نیست. شادی  ها و زیبایی های

کوچک هم  ارزش  چند لحظه توقف  رو داره...




نویسنده: حمیدرضا - ۱۳۸٩/۱/٩

رفته بودم گل رز سفید باغچه را بو کنم اما خارها نگذاشتند...

...

هوا خوب شده  و من هم حسابی حوصله ام سر رفته و تی وی و باقی هم که بیشتر

ساعت تعطیل هستند و هیچکسی هم نیست که بشه باهش حرف زد و کلا تنهای تنها

شدم... بگذریم که قبلا  هم مگه تنها نبودم که حالا  دارم  از تنهایی  می نالم.

دیروز رفتم دوتا کتاب شعر گرفتم یکی از باباطاهر و یکی  هم از قیصر امین پور.

و قاف
حرف آخر عشق است
آنجا که نام کوچک من
آغاز می شود !
   قیصر امین پور

از کتاب آینه های ناگهان

می خواهم این دوتا کتاب رو به خواهرزاده برزگم بدم  و از دیروز دارم این دوتا کتاب

شعر رو می خونم. قشنگ هستند و شعر های بابا طاهر هم آدم رو بعضی وقتها به فکر

می اندازه و حسابی یه حال و هوای دیگه داره...

...

هوا ابری بود و تو نبودی و من هم انگار  نبودم  ، بودم اما بودنم  چیزی از نبودن  کم

نداشت... هوا  گرفته بود  و آماده بارش باران،  درست مثل من  . درست مثل 

دل غمگین من... اما  منی وجود نداشت  و همه چیز انگار  تبدیل  به یه رویا

  و خواب  پریشان شده بود ... کاش وقتی باران شروع به باریدن کرد، تو بودی...

...

غمم غم بی و غمخوار دلم غم

 غمم هم مونس و هم یار و همدم

  غمم مهله که مو  تنها  نشینم

     مریزا  بارک الله  مرحبا  غم

   باباطاهر




نویسنده: حمیدرضا - ۱۳۸٩/۱/٧

خنده های  یه بچه زیباست...

...

به یادتم .به یادمی؟؟؟؟

...

هوا هم سرد هست و هم گرم. برف و باران هم که هوای امسال رو مثل ۴ فصل سال

کرده و انگار همه این فصل ها  دارند توی یه مدت کوتاه خودی نشون میدن و ما رو

یه کمی غافلگیر می کنند.  البته بد هم نیست(البته اگه مسافرت نرفته باشی) ...

وقتی بچه بودم  همیشه دو بار از پدربزرگم(مادری)  عیدی می گرفتم یکبار روز اول عید

که تنهایی به خونه اونها می رفتم و  بار دیگه هم وقتی همراه خانواده  میرفتم و چقدر

 این عیدی دوم  خوب بود و می چسبید. روحش شاد و قرین رحمت الهی...

یادش بخیر اون وقتها  با پسرعموم که همسن من بود و یکی دیگه از پسرعموهام

با همدیگه عید  دیدنی می رفتیم و همه جا رو میگشتیم .  و همیشه مقدار عیدی های

که  می گرفتیم رو به رخ هم میکشیدیم و  همیشه مقدار عیدی های من بیشتر از اونها

بود! با اینکه چون پدر و مادرم  با هم نسبت فامیلی داشتند(پسرعمه  و دختر دایی)

و در نتیجه تعداد فامیلهای که میرفتم خونه شون کمتر  از پسرعموهام بود اما چون

همیشه دو برابر اونها  به من عیدی سر این قضییه  فامیل بودن میدادند (مثلا اون وقتها

اگه به اونها٢٠٠ تومان عیدی می دادند به من۵٠٠ تومان عیدی میدادندنیشخند) به همین

خاطر  مقدار عیدی های من بیشتر میشد. یادش بخیر  اون وقتها بیشتر از گرفتن

پول واقعی از اینکه عکسهای  اسکناس ١٠ تومانی و ٢٠ تومانی که از کتاب ریاضی

 دوم یا سوم ابتدایی رو کنده بودند، به من میدادند خیلی خوشحالتر میشدم( اون

موقع وقتی ۵-۶ سالم بود یه سال این جور عکس پولها  زیاد شده بود و کلی خوشحال

میشدم از گرفتن این  عکسها...)  چقدر زود همه چیز تموم شد...

....

اگه میتونید برای یه دوست وبلاگی دعا کنید که امسال به خواسته اش برسه...




نویسنده: حمیدرضا - ۱۳۸٩/۱/٧

شانزده

کبک وقتی میترسه سرش رو داخل برف می کنه تا همه جا تاریک بشه...




نویسنده: حمیدرضا - ۱۳۸٩/۱/٥

سلامی چو بوی بهاری

سلامی به سردی هوای گرم شده و  گرمای دل شما

سلامی به زیبایی اون پرنده که توی روز اول بهار  زیر برف داشت آواز قشنگش  رو

می خونند.

عید شما مبارک باشه.

...

امسال  سفره هفت سین مون روی سفره قلمکار کوچکی که از سفر اصفهان آورده

بودم ، پهن کردیم  و دور اون سفره کوچیک جمع شدیم و سال نو رو با دعای پدرم

و آمین گفتن  ما ، شروع کردیم. یه لحظه تحویل سال بهتر از سالهای پیش.

روز اول عید هم که برف امد و بالاخره زمین واقعا سفیدپوش شد  و من هم زیر همون

برف  بیرون رفتم و برای تولد خواهرم که اولین روز بهار هست بستنی خریدم  ( توی

سرما خیلی کیف میده یه ظرف بستنی بگیری دستت و از پنجره به منظره ریزش برف

نگاه کنی)  کلی سرم شد و البته توی پارک نزدیک خونه مون صدای اون پرنده هم

شنیدم .جالب و قشنگ بود... بعد از ظهر هم آسمان آفتابی شد و تمام برفها آب شد

. بگذریم که روز بعدش هوا حسابی سرد سرد شد... اتفاق جالب عید هم این بود که

یکی از درختهای کاجی که جلوی خونه مون کاشته بودم رو از جاش کندن و با خودشون

برده بودند !!! هرچی رو فکرش رو میکردم جزء این کار رو!!! البته اگه  اون درخت رو برای

کاشتن جلوی خونه اش برده عیبی نداره اما به خاطر اینکه ١۵-٢٠ هزار تومان ارزش

داشته برده  واقعا  دیگه آخرش بوده!!! بگذریم. جاش یه درخت دیگه کاشتم  و

دیروز هم دوتا درخت آلبالو داخل حیاط خونه مون کاشتم   دیگه باغچه مون جا نداره

البته شاید بشه  یه بوته رز دیگه هم کاشت البته  من دنبال رز سفید هستم  تا

رنگش با رز سرخ  یه ترکیب  جالب رو بده... خلاصه این چند روز به جزء دید و بازدید

عید خبری نبوده ...

عیدتون مبارک . با  آروزی بهترین آروزها و بیشترین شادی ها و سلامتی کامل برای شما