روزهای تنهایی حمیدرضا

 
نویسنده: حمیدرضا - ۱۳۸۸/٩/٢٩

...




نویسنده: حمیدرضا - ۱۳۸۸/٩/٢٩

یلدا یعنی یادمان باشد که زندگی آنقدر کوتاه است که 1 دقیقه بیشتر با هم بودن را

 باید  جشن گرفت...

شب یلدا یاد آور   روزهایی هستش که به عشق برف و آجیل  شب یلدا و هندوانه های

بزرگ روز شماری می کردم و می خواستم تا صبح بیدار بمونم اما حیف که هیچ وقت

نشد بیدار بمونم. یا خوابم برد یا چراغها رو خاموش کردند و گفتند بخواب...

هزاران سال هستش که ما این شب رو جشن می گیریم . شبی که سیاهی  و پلیدی

می خواهد  حتا شده برای دقیقه ای   بر این جهان  مسلط بشه اما مهر  و روشنایی بر

اون پیروز میشه. ما  پیروزی مهر رو  تا صبح انتظار می کشیم تا شاهد   روشنایی صبح

اول زمستان باشیم. تا بدونیم با اینکه زمستان  سرد هست  اما هنوز روشنایی و   مهر

وجود داره و   روز شماری ما برای فرا رسیدن بهار  شروع میشه. برای سرسبزی طبعیت

و زندگی دوباره درختها. هزاران سال پیش  پدران ما این  شب رو  یلدا  نام نهادند و ما رو

به بزرگداشت اون  ترغیب کردند برای اینکه بدونیم  حتا در بلندترین شب سال هم  

میشه به انتظار طلوع خورشید بود... درست مثل ما که بعد از هزار و خورده ای سال

بعد از غیبت امام زمان (عج)  مطمئن هستیم که بالاخره  خواهد آمد  با نور و روشنایی

و نیکی...




نویسنده: حمیدرضا - ۱۳۸۸/٩/٢۸

ده

هیچ وقت نگو ١٠٠% . همیشه یک درصد احتمال  درست نبودن و  نشدن وجود داره.

این جهان همه چیز نسبی هستش به جز وجود خداوند که مطلق هستش.




نویسنده: حمیدرضا - ۱۳۸۸/٩/٢۸

١_  دلم می خواهد با یکی  حرف بزنم. هرچی توی دلم هست رو بگم بدون اینکه

اون بخواهد درباره ام قضاوت بکنه  فقط بشنوه . اگه هم خواست راهنمایی کنه بدون

اینکه  سرزنشم کنه حرفهاش رو بگه بدون هیچ قضاوتی... میدونم خیلی خیلی کم

اینجور آدم پیدا میشه ...

٢_ داستان  پسری که مادرش آورد پیش پیامبر(ص) برای اینکه نصحیت کنه که  خرما

نخوره همه شنیدن .  میدونی داستان ما شده  مثل اون کسی که خرما خورده و  حالا

منتظر هستش حرفهاش  تاثیر داشته . وقتی مثلا میگیم  وقتی چراغ قرمز شد  باید

بایستی اما خودمون  رد میشیم   دیگه حرفمون اثری نداره.    تا وقتی که خودمون رو

درست نکردیم حتا  نمی تونیم جمع  اطرافمون رو درست کنیم...

٣- دلم تنگ شده...

۴_ هیچ مسیری بدون  بلندی و سراشیبی نیست حتی عشق...




 
نویسنده: حمیدرضا - ۱۳۸۸/٩/٢٥

...




نویسنده: حمیدرضا - ۱۳۸۸/٩/٢٥

نه

وقتی بدون ترمز تا ته  مسیر با سرعت بری  هیچ وقت زیبایی  اطراف رو نمی بینی و

متوجه  هیچی نمیشه  یه ترمز  و یه نگاه به اطراف  ، گاهی وقتها لازمه.




نویسنده: حمیدرضا - ۱۳۸۸/٩/٢٤

در اوج تنهایی میشه شاد بود . در اوج تنهایی میشه خوشبخت بود.

وقتی تنها هستی هیچ چیز تو رو وادار نمی کنه  شاد نباشی به جزء تنهایی. اما میشه

فکر نکرد بهش . درست مثل اون راننده که فکر نمی کنه و به خاطر چند ثانیه زودتر رفتن

باعث خسارت شدید به خودش و دیگران میشه. چند ثانیه که مطمئنا باعث نمیشه

از کار اخراج بشه یا زودتر برسه.  اما بر اساس تجربه و واقعیتی که همه ما

دیدیم باعث  درد و ناراحتی و خسارت برای خودش میشه. البته فرق فکر نکردن  

 در تنهایی با اون راننده اینکه  ، کار  اون راننده باعث خسارت و درد میشه  اما فکر نکردن

در اوج تنهایی باعث  شادی و خوشحالی  آدم میشه بدون اینکه خسارتی ببینه.

همیشه یه راه برای رهایی وجود داره....




نویسنده: حمیدرضا - ۱۳۸۸/٩/٢۳

مشاهده یادداشت خصوصی




نویسنده: حمیدرضا - ۱۳۸۸/٩/٢٢

وقتی حواست نباشه ضرر می کنی. وقتی هم حواست باشه ضرر می کنی . 

 حد وسطی هم  وجود نداره باور کنید که وجود نداره  .

همه چیز باید درست باشه اما وقتی نبود اصلا غمی نیستی چون  وقتی چیزی

 درست نباشه غم خوردن معنایی نداره  چون غم برای وقیتیه که تنها  یه چیز رو

از دست بدی یا درست نباشه نه همه چیز.

خنده من از گریه  بسی تلختر است ... کارم از گریه گذشتش بدان می خندم.

این رو دبیر فنی و حرفه ای سال دوم راهنمایی مون می گفت وقتی سر کلاس

می خندیدیم و  بهمون میگفت این رو بنویسید  بعدا به دردتون می خوره.

معلم خوبی بود . نزدیک ۳۷ سال سابقه تدریس داشت و هر سال دعوت

 به کار میشد .راست می گفت. خنده ما اون روز شاید به نظرمون شیرین بود

اما در حقیقت تلختر از هر چیزی بود. خنده به خودمون بود و کار خودمون....




نویسنده: حمیدرضا - ۱۳۸۸/٩/٢۱

وقتی  دبستانی بودم  همیشه  وقتی  شیفت صبح بودم ساعت 2-3 شب

بیدار میشدم و شروع به نوشتن مشق شبم می کردم( چه اسم با مسمایی

هم بود مشق شب!!! ) همیشه اون وقتها بیدار میشدم و  بیشترا هم باید

 چندین صفحه لغت مینوشتم. هر خط یه لغت تازه ویا یکی در میان لغاتهای

 مختلف. بیشتر وقتها اول هر سطر  چند صفحه ای که مشق داشتم رو می نوشتم

و بعد بر می گشتم  از اولین سطر  شروع به نوشتن و هی میشمردم که کی

 این سطر ها بالاخره به پایان میرسه و  همش با شمردن این سطرها 

به خودم  امیدواری میدادم و از اون ور هم یه چشم هم به ساعت بود که قبل از

 اینکه ساعت 6 و نیم بشه حتما مشق ها تموم شده باشه . اون وقتها

ساعت 6 و نیم رادیو رو  روشن می کردم و قبل از رفتن به برنامه کودک رادیو 

 برای مدرسه ها گوش می کردم و بعد از یه ربع  هم  راه می افتادم به

 مدرسه برسم.  نمیدونم اون مشق چقدر در سواد و معلومات من کمک

کرد(بگذریم چیزی که از اجبار باشه وقتی اون اجبار تموم بشه از یاد آدم میره

که چی بود  و آدم از خودش دورش می کنه درست مثل اون کتابهای درسی

 که بعد از امتحانات خرداد ماه بچه ها پاره می کردند و با خوشحالی  به هوا 

پرت می کردند.) اما یه چیزی رو بهم یاد که با تکرار طوطی وار هیچ چیز به

 یاد آدم نمی مونه وگرنه همه ما باید نمره املا هامون بیست بود( راستی

خواهر زاده  هام الان خیلی خیلی کمتر از ما مشق می نویسند و  اما املا و

خوندنشون هم خوب هست!!!)... زندگی هم مثل همون دفتر مشق می مونه

 که اگه بخواهی رج بزنیش به امید زودتر تموم شدن پایانش هیچی برات نداره ....




نویسنده: حمیدرضا - ۱۳۸۸/٩/۱٩

خداوند همه چیز را می بینید. خداوند همه  انسان ها را دوست دارد. خداوند هرگز

رحمت خود را از انسانها دریغ نمی کنند. خداوند بزرگ و بلند مرتبه و رحمان و رحیم

است. خداوند حافظ  و نگه دار ما ست. خداوند  سر چشمه همه خوبی هاست. خداوند

زیبایی را دوست دارد. خداوند همه چیز را بر اساس حکمت و عدل خود می سنجد.

خداوند ما را به راه  راست و نیکی می خواند نه به بدی... خداوند  ما را دوست دارد.

....




نویسنده: حمیدرضا - ۱۳۸۸/٩/۱٧

عشق زیباترین  چیز ی هست که در زندگی هر آدمی اتفاق می افته. عشق  اوج

انسانیت  هر آدمی رو نشان میده. عشق منتهای درجه  مهر و محبت و پاکی هر

انسانی هست. در کنار عشق آدمها   به کمال می رسند و بالا میرند  . باعشق

معنای همه چیز فرق می کنه حتا یک لیوان چای داغ که توی این هوای سرد و بارونی

وقتی با معشوقت بخوری هزاران درجه  طعم و مزه اش  با وقتی که تنها و یا در یک جمع

می خوری فرق داره... عشق زیباست این جمله رو شاید زیاد گفته باشم و باشند اما

تا وقتی که عشق رو درک  و تجربه نکنی نمی تونی بفهمی که چرا عشق با این درد و

رنج هاش زیباست...

.............................

از غم خبری نبود اگر عشق نبود
دل بود ولی چه سود اگر عشق نبود ؟
بی رنگ تر از نقطه ی موهومی بود
این دایره ی کبود ، اگر عشق نبود
از آینه ها غبار خاموشی را
عکس چه کسی زدود اگر عشق نبود ؟
در سینه ی هر سنگ دلی در تپش است
از این همه دل چه سود اگر عشق نبود ؟
بی عشق دلم جز گرهی کور چه بود ؟
دل چشم نمی گشود اگر عشق نبود
از دست تو در این همه سرگردانی
تکلیف دلم چه بود اگر عشق نبود ؟

قیصر امین پور




نویسنده: حمیدرضا - ۱۳۸۸/٩/۱۳

هشت

کافیه هر روز  یک ثانیه بیشتر به حال  توجه کنی . نه به گَـذشته و نه به آینده توی اون

لحظات فکر نکنی.




نویسنده: حمیدرضا - ۱۳۸۸/٩/٩

هفت

هیچ چیز پایانش از قبل  معلوم  نیست. پس از آغاز کردن نترس!




نویسنده: حمیدرضا - ۱۳۸۸/٩/٧

وقتی بچه بودم  روزهای عید قربان میرفتیم خونه پدر بزرگم (مادری). اونها 

گوسفند قربانی می کردند یه روز خوب  و هیجان انگیز بود.  صبح زود بلند میشدیم

و   به طرف خونه پدر بزرگم می رفتیم و یه گوسفند که اون وقتها هم قد  من

میشد رو قربانی میکردند و   همیشه پدر بزرگم  ، بهترین و بزرگترین گوسفندش رو 

برای قربانی انتخاب می کرد و  وقتی گوسفند سر بریده میشد قلوه هاش رو به من

می دادند و هر کسی بعد از تقسیم گوشت ها  به فکر کباب کشیدن  و خوردن بود .

چقدر اون روزها شاد بود. هیچ چیزی  این شادی رو از بین نمی برد.  همه

می خندیدن و بیشتر از حالا شاد بودند. شبها  دختر خاله ام که از ما بزرگتر بود

برامون قصه های ترسناک درباره روح و جن تعریف می کردتا ما  مثلا بترسیم. بیشتر

 می خندیدیم  و بعضی وقتها هم   ساکت میشدیم وقت شنیدن قصه هاش.

یادش بخیر چه سریع اون روزها تموم...پدر بزرگم هر سال چند تا گوسفند  نذری

 داشت و به چند جا  مختلف  میداد ماه محرم و  ...   . روحش شاد... حالا دیگه

 اون  خنده ها  دیگه سالهاست که وجود نداره... چقدر همه چیز سریع  گذشت ...

...............

وقتی تو نیستی
نه هست های ما
 چونانکه بایدند
 نه باید ها ...
مثل همیشه آخر حرفم
 و حرف آخرم را
با بغض می خورم
عمری است
 لبخندهای لاغر خود را
در دل ذخیره می کنم :
باشد برای روز مبادا !
اما
 در صفحه های تقویم
 روزی به نام روز مبادا نیست
آن روز هر چه باشد
روزی شبیه دیروز
روزی شبیه فردا
روزی درست مثل همین روزهای ماست
 اما کسی چه می داند ؟
شاید
 امروز نیز روز مبادا باشد!
وقتی تو نیستی
نه هست های ما
 چونانکه بایدند
نه باید ها ...
هر روز بی تو
 روز مباداست !

قیصر امین پور




نویسنده: حمیدرضا - ۱۳۸۸/٩/٦

١_  وقتی که  نزدیک عزیزان و به ظاهر دوستانت  هم احساس تنهایی کنی اون وقته که

تنها هستی  . تنهایی فقط این نیست که  کسی کنارت نباشه ( این تنهایی ظاهری

هستش و رفع کردنش  بیشتر وقتها آسونه). وقتی  که هیچکس نیست کنارت که بتونی

باهش حرف بزنی و حرفهات رو مقدار کمی حداقل درک کنه اون وقته که تنها هستی.

غربت به این نیست که در شهر و دیار و کشور دیگه زندگی کنی  وقتی  که  در شهر و

خانه  خودت هم غریبه هستی اون وقته که واقعا  داری در غربت و تنهایی زندگی 

میکنی...

٢_  ابراهیم  خواب دید  و  بر اساس اون   پسرش اسماعیل  رو برای قربانی کردن

برای خدا  ، آماده کرد و  اسماعیل  هم  خودش رو آماده کرد برای قربانی شدن  در راه

اعتقادی که داشت به قربان گاه رفتند  و  خدا  گوسفندی رو به جای  اسماعیل  فرستاد

تا قربانی بشه. خدا  لطف و رحمتش رو نشان داد   چون  اسماعیل و ابراهیم  

در این آزمون و امتحان  خودشون رو ثابت قدم  در راه اعتقاد و ایمانشون  نشون دادند

و لحظه ای  از این که  کار درست رو انجام میدن  با وجود وسوسه ها و ظاهر شدن

شیطان  در راه شون برای فریب اونها، پشیمان و درچار تردید نشدند.  اونها ثابت قدم

بودن و خبری از اینکه  لحظه قربانی شدن   در راه خدا ، خداوند گوسفندی رو 

می فرسته،  نداشتند . اونها به ایمان واقعی و یقین  رسیده بودند  یقین اینکه  خداوند

دانا تر و عالم تر  از ما به هر کاری هست.  ایمان به  وجود خداوند و  ایمان به بندگی

خودشون و ایمان به اینکه   اطاعت  از خدا   و دستورات  او  ، در همه حال واجب

هستش  .  خداوند   ، گوسفندی رو برای قربانی کردن فرستاد  تا نشان بدهد از

اینکه ایمان و اعتقاد   و اطاعت  ،  ابراهیم و اسماعیل ، راضی  و خشنود هست

و هیچ وقت از  بندگان خود مهر و رحمت   الهی  رو دریغ نمی کنه و پاداش

ثابت قدمان رو  در این دنیا  هم میده... ما هر سال در این روز  قربانی می کنیم    به

یاد  مومنان راستین و  لطف و رحمت الهی    و اجرای دستور خداوند...




نویسنده: حمیدرضا - ۱۳۸۸/٩/٢

همه چیز از یه بازی کودکانه شروع شد.

همه چیز از یه  حس غریب در وجود من شروع  شد

همه چیز  از یه  لحظه ، یه رویای  زیبا  اما تلخ شروع شد.

چه ساده  بود

چه زیبا بود.

چه رویایی بود

فکر و خیال و  ذهن و    روح و جسم او.

آه

 چه  سریع رفت

چه زود گذشت

چه زیبا و پر   از شادی  مثل برق  رفت

کجایی

   در کدامین جای  این شهر باید  دنبال   او  بگرددم

آه   که چه زود  گذشت...