روزهای تنهایی حمیدرضا

نویسنده: حمیدرضا - ۱۳۸۸/۸/۳٠

شش

عشق برای ازداوج  کافی نیست  اما بدون عشق ازدواج معنایی نداره جزء یه قرارداد

عادی...




نویسنده: حمیدرضا - ۱۳۸۸/۸/٢۸

هوا سرد  شده و دلم  حسابی تنگ شده برای تو...

 

 امروز  دانشگاه رفتم بعد از کلاس  صبح ، رفتم یه جلسه سخنرانی درباره

 تفاوت های مرد و زنکه یه خانم دکتر  درباره اش سخنرانی میکرد.  جالب بود

 و آموزنده .اصولا وقتی همچین جلساتی دیدید  و وقت داشتید حتما سر بزنید

 چون  بیشتر وقتها   جلسات خوبی میشند و مثل  روانشناسهای تلویزیون

  نیستند که کلی گویی کنند و یا زمان برای بحث هاشون کمتر باشه .

خلاصه کلی چیز فهمیدیماینکه  باید زنها  حرفشون رو بزنند اون هم صریح 

 و منتظر نباشند طرفشون  حدس بزنه که  چی می خواهند و اینکه مردها

 تمرکز بیشتری دارند البته روی یه مسئله و اینکه می تونند  شنوایی خودشون

 رو کنترل بکنند و  وقتی زنها نق می زنند    بهش توجه نکنند و اینکه زنها هیچ وقت

برای اینکه امتحان کنند که مرد ها دارند به حرفشون گوش میدند  بر گردند بگند

 که آخرین حرفی کهزدن چی بوده؟ چون مردها درسته توجه  به نق هاشون

 نمی کنند اما چون قدرت  کنترل شنوایی شون  بالاست میتونند به راحتی بگند

 که چی شنیدن ( فقط  توی ذهنشون نمیذارند  که این نق هاتاثیری بذاره) و

اینکه حتما باید گفتگو کرد و در ضمن سالیانه در امریکا  دو هزار زن به خاطر نق زدن

به دست شوهرانشون کشته میشند و اینکه  کلا باید اول پذیرفت  یک زن ، زن

هستش و یک مرد ، مرد هستش و نمیشه این رو تغییر داد فقط میشه با گفتگو 

  و قبول این موضوع  راحتتر زندگی کرد.البته گفتند اگه می خواهید زنی 

  بیشتر شما رو  تحمل بکنه  باید اون رو عاشق خودتون بکنیدتا  زندگی

 زناشویی بهتری داشته باشید چون زنها بیشتر  از  اینکه کسی عاشقشون

باشه خوششونمیاد و توی بیشتر مسائل   زندگی هم به خاطر همین کوتاه میاند.

توصیه دکتره  برای زندگی بهتر عاشق کردن زنها  بود




نویسنده: حمیدرضا - ۱۳۸۸/۸/٢٦

  1_شمش العماره تمام شد و  آخرش هم نوشته بود یاد شمش العماره در خاطر ما

خواهد ماند. البته  یاد قسمتهای قبل از ماه رمضانش  به یاد من می مونه. نه قسمتهای

بعد از اون .  وقتی  صدا و سیمای ها بخواهند سلیقه و نظرات خودشون رو وارد یه

سریال بکنند  و وقتی  نویسنده سریال عوض بشه و وقتی  بهاره رهنما با اون

 نوشته های   بی مزه اش بشه یکی از نویسنده های سریال ( یاد امتیاز دادن  و مرور

چهارتا خواستگار  روی تخته سیاه  توی  که نویسنده این قسمت  بهاره رهنما بود 

بی افتید و بعدش با قسمتهای قبل از ماه رمضان مقایسه کنید  می فهمید منظور من

چی.) و وقتی  بیاند یه مسابقه مسخره به عنوان حدس زدن  اینکه کدوم خواستگار

رو انتخاب می کنه  اون هم با ذکر دلیل  بوسیله پیامک ( که این دیگه آخر فکر و ایده بود

با ذکر دلیل ...) و بعد اونقدر شخصیتها متحول بشند ( بخونید خشک و بی مزه) که

آدم باور نکنه و حتی  به حرفها یی که اول سریال  درباره شخصیت ها زدند رو فراموش

بکنند و یه پیشینه جدید یهو بگند انگار ما اولین قسمته که داریم این سریال رو نگاه

می کنیم. و بدتر از همه اینها پایان بندی مزحرف و آبکی سریال که یهو 100-200 تا بچه

رو بیارند توی یه عمارت که  ساختمان مسکونیش کوچیک هستش و اونقدر بچه ها

زیاد باشند که کل حیاط  رو پر بکنند ، واقعا اینها فکر کردند ما بوق هستیم و هیچی

حالیمون نیست  حداقل برای این  آبکی تموم شدن هم یه کم فکر می کردند و یه

عالمه بچه رو  بیارند اونجا تا بگند دیدید اینها  ثروت مند بودند اما بالاخره آخر سریال

شمش العماره تبدیل شد به  پرورشگاه   و توی کار خیر  استفاده شد ازش. واقعا

فکر نمی کنند ما یه کم و فقط یه کم شعور حداقل  داریم .... تنها نکته جالب 

آخرین قسمت سریال حضور امین حیایی بود که نشون داد می تونه توی یه سریال

تنها با گفتن  من فلانی هستم  بازی کنه و خیلی جالب بود.سبز

2_ دوتا خبر رو  اینجا می ذارم خودتون قضاوت کنید.

مامور قلابی گاز ...

دستور رئیس قوه قضائیه...




نویسنده: حمیدرضا - ۱۳۸۸/۸/٢٥

یه توضیح: اون عکس اول کیک  موزی با میکس گردو و   تکیه های موز  خشک شده

داخلش هستش  رفتم کیک حاضری بخرم دیدم هیچ شکلی ندارند و یه کیک سه

 تخم مرغی رو ش یه عالمه خامه زده شده  با شکر مالیدن و  همه هم گرد و ساده

هستند گفتم  چرا پولم رو  به خاطر یه عالمه خامه بریزم دور به خاطر همین یه بسته

پودر کیک  آماده   موزی که توی بسته اش دوتا بسته کوچیک جدا  گردو و ورقه های

موز خشک شده خریدم و روش هم خامه و کاکائو   هم روش برای تزیین ریختم و به

اضافه ترافل  رنگی. خیلی پف کرده و خوشمزه شده بود. توی ظرف بالایش هم

فتو چینی   هستش  و ضرف کناریش هم سیب زمینی سرخ کرده و ناگت مرغ هستش

 و ظرف پایین سمت راست هم به سبک غذاهای چینی برگشتم سوسیس فرانکفورتر

و قارچ درسته رو  اول سرخ کردم و بعد به سیخ چوبی کشیدم . خیلی با سس

گوجه فرنگی خوشمزه شده بودند . خلاصه خواستم امسال یه کم غذای به سبک

چینی بخورم  و  یه تنوعی بدم...




نویسنده: حمیدرضا - ۱۳۸۸/۸/٢٤

امروز تولد من هستش...

٢۴ آبان ماه. وقت اذان صبح به دنیا امدم به خاطر همین بعضی وقتها شب ٢٣ آبان جشن

تولد می گرفتم. مثل دیشب. یه جشن ساده و ناراحت کننده . البته دیگه عادی برام

شده همه چیز عادی شده. قبلا فکر می کردم باید دیگران هم وقتی شادیت رو با اونها

قسمت میکنی  حداقل   توی شادی تو شاد باشند و شادی شون رو با تو شریک

بشند اما الان دیگه اینجوری فکر نمیکنم  یعنی دیگه فرقی برام نداره. فرقی نداره زیاد

کسی بهم تبریک بگه یا نه. فرقی نداره  ضد حال بزنه و بخواهد حالم رو بگیره. فرقی

نداره. مهم خودم هستم ( بگذریم که خودم هم زیاد دیگه شاد نمیشم).  سالیان پیش

به دنیا امدم و الان هم دارم زندگیم رو می کنم. یه زندگی نه چندان بد و نه چندان خوب.

مهم نیست که دیگران چی میگند  مهم نیست که همه چیز در حال تغییر هستش

من هنوز از دیدن یه  گل  شقایق وحشی و  نور خورشید که از  لابه لای شاخه ها و

برگهای  درخت به آرامش میرسم. هنوز از  خیس شدن زیر نم نم بارون لذت می برم

و هنوز از غذاهایی که خودم درست میکنم خوشم میاد . و هنوز هم می تونم برای

تنهایی و غم های درونم گریه کنم یا بخندم به تمام مشکلاتم. فرقی نداره دیگران

چطور برخورد می کنند   مهم اینکه من  دیگه زیاد ناراضی نیستم  و دارم به

تنهایی عادت می کنم.  تنها چیزی که مهم هستش اینکه من ٢٧ ساله شدم.

تولدم  برای خودم حداقل مبارک هستش.

 


ادامه مطلب ...



نویسنده: حمیدرضا - ۱۳۸۸/۸/٢۳

 همیشه  یادت باشه که میشه از همه چیز گذشت ...

میشه همه کاری رو آسون گرفت و زیاد فکر نکرد...

 میشه حتا با یه  دونه خرما هم زنده موند...

 میشه راه رفت و خندید و گریه کرد و شاد بود  و در عین حال  زندگی کرد.

 میشه از تمام    آدمها رو شاد کرد و اگه شاد هم نشند ناراحت نشی و خودت تنها

شاد باشی.

 میشه رفت به بلندترین جای شهر و فریاد زد . میشه تمام خوبی ها رو فقط

 دید و زشتیها رو دید و  پذیرفت که زشتی و بدی هم وجود داره و نمیشه همه

 چیز رو به طور کامل خوب کرد . باید همه دنبال شادی و خوبی توی همه جا بود.

 




نویسنده: حمیدرضا - ۱۳۸۸/۸/٢۱

پنج

هیچ وقت خودت رو فریب نده .




نویسنده: حمیدرضا - ۱۳۸۸/۸/۱٩

 چند  سال پیش بود یه کاریکاتور دیدم  که یه چند تا دزد روی ریل قطار  یه پوست موز

گذاشته بودند تا قطاری که می امد   رو ازش سرقت کنند  روز شنبه توی

 صف نانوایی از دوتا زنه که با صدای بلند  داشتند حرف میزدند شنیدم سر چهار راه 

دیروز صبح یه ماشین پراید روی یه پوست موز رفته  و چپ کردند و  بعد از چند بار معلق

زدن  سرنشینهای مردند  و پلیس و آتش نشانی و آمبولانس امده بوده و...  اما من

هیچی  ندیده بودم روز قبل و  حتا از مغازه دار سر کوچه مون که تصادفی

اون اطراف میشه وقتی   میرم چیزی ازش بخرم  معمولا   میگه  هم نگفتش و 

بعدش هم از   حتا پسر همسایه مون هم اصلا چیزی نگفتش در این باره؟...

 خوب واقعا پوست موز لیز هستش و یه آدم باید   این پوست موز یا هر آشغال

 دیگه ای رو توی سطح خیابون یا پیاده رو نیندازه.

 کو   گوش   شنوا . حالا این  کار خوبه که  بعضی ها میرند کنار خیابون و کنار دیوار یا

 یه ساختمان خرابه  کار مشمئز کننده و بی تربیتی   یا خودشون یا بچه

کوچیکشون می کنه  یه ماه  پیش بود که یکی  شب  قشنگ پاییزی م رو   با این

کارش خراب کرد  طرف  خجالت نکشیده بود داشت    ایستاده بود روی به دیوار 

 بدتر  از دور صدای آب شنیدم گفتم حتما این ساختمان کناری باز مثل

همیشه شیر آبش رو درست نبسته  یه کم رفتم جلوتر یارو رو دیدم اخه

همش ۲۰۰متر اون طرفتر داخل پارک یه سرویس بهداشتی هستش  که

همیشه تمیزش می کنند. اون وقت طرف اونجا  اینها  همه از سر بی تربیت

بودند و نبود  یه برنامه همگانی آموزش  رفتار و آداب درست زندگی شهر نشینی 

هستش.




نویسنده: حمیدرضا - ۱۳۸۸/۸/۱۸

همه چیز مثل رویا می مونه که به کابوس تلخ تبدیل میشه  از چند

لحظه بعد از شروع رویا همه چیز یه کابوس وحشتناک میشه درست

مثل  هر صبح که از خواب پا میشم و روز اولش خوبه اما سریع این روز

به یه روز  تلخ و پر از تنهایی تبدیل میشه. هر روز تکرار دیروز  و هر روز

باز تکرار همون درد های دیروز بی هیچ امید بهبودی... هر شب ساعتها

طول میکشه که بخوام و تا ساعت ۱- ۲ و گاهی وقتها ۳ نصفه شب

خوابم نمی بره  همش تنهایی... توی خواب تا به حال یه رویای زیبا هم

ندیدم   همش کابوس و ترس و تنهایی و وحشت از اطراف. می خواهم

از این زندگی فرار کنم اما نمی تونم  انگار یه زجیره کلفت و سنگین

نامرئی من رو به این زندگی وصل کرده. هر روز بدتر از دیروز. البته دیگه

عادی شده و گلایه زیادی  ندارم . تنهایی در  وجود و زندگی من دیگه

 یه آشنای قدیمی شده . فکر کردم می تونم  یه راه فرار هست اما

نه باید واقع بین باشم و درست فکر کنم...




نویسنده: حمیدرضا - ۱۳۸۸/۸/۱۸

وقتی به تو فکر می کنم انگار   که یه سکوت و آرامش دلپذیر همه جا رو فرا میگیره. همون

 

حس آرامش که سالها دنبالش بودم. وقتی با تو حرف می زنم ناراحت نیستم و سعی نمی کنم

 

به چیزی تظاهر کنم. وقتی به تو فکر می کنم  احساس شادی  در وجودم موج می زنه...

 

اگر یک روز از زندگیم باقی مونده باشه دوست دارم اون روز رو با تو باشم. صبح  اون روز

 

 ، وقتی بیدار میشم  اولین چیزی که نگاه می کنم تو باشی و با تو آخرین صبحانه زندگیم رو

 

 بخورم  و بگم که چقدر دوستت دارم. با تو  برم بیرون و  و تجربه دیدن و لذت بردن از

 

 آسمان و خورشید و اطرافم که با وجود تو زیبا تر از قبل شدند، رو شریک بشم. با تو به

 

 آواز گنجشک های توی پارک بشنوم  و درختها و سبزه های روی زمین   و حتا ماشینهای

 

  با سرعت عبور می کنند رو ببینم و  در کنار تو قدم بزنم و روی نیمکت پارک بشینم  به تو

 

 نگاه کنم.با تو هر کجا که خواستی برم و   با تو غذا بخورم  و با تو  حرف بزنم و بگم که 

 چقدر دوستت دارم و پیش تو باشم تا آخر اون روز....




 
نویسنده: حمیدرضا - ۱۳۸۸/۸/۱٧

برای دوست داشتن کافیه  که  یه کم  به خودت بیای...




 
نویسنده: حمیدرضا - ۱۳۸۸/۸/۱٦

وقتی که بامدادان
 مهر سپهر جلوه گری را
 آغاز می کند
 وقتی که مهر پلک گرانبار خواب را
 با ناز و کرشمه ز هم باز می کند
 آنگه ستاره سحری
 در سپیده دم خاموش می شود
 آری
من آن ستاره ام که فراموش گشته ام
 و بی طلوع گرم تو در زندگانیم
 خاموش گشته ام

حمید مصدق




نویسنده: حمیدرضا - ۱۳۸۸/۸/۱٦

چهار

وقتی چیزی رو  واقعا می خواهی انجامش بده یه تجربه بد  و پایان بد بهتر از  یه حسرت

تا آخر عمر هستش.




نویسنده: حمیدرضا - ۱۳۸۸/۸/۱۱

 صبح طرفهای ساعت5 و نیم بیدار شدم و رفتم دوش گرفتم و بعد یه کمی روی تختخواب

دراز کشیدم و نزدیکهای ساعت هفت بچه ها دا کردند که برم صبحانه بخورم و

جایتون خالی یکی از بچه ها حلیم گرفته بود و خوردیم و بعد نزدیکهای ساعت 8 صبح

آماده شدم و جلوی در دانشگاه شون ازش خداحافظی کردم و سوار تاکسی شدم و

رفتم به سمت

 ایستگاه های اتوبوس و از اونجا با اتوبوس رفتم اصفهان و بعد یه مقدار پیاده راه رفتم

 و سر راه هم دوتا عروسک کوچولو خریدم و به یه دوستی هم زنگ زدم و بعد هم

سوار اتوبوس شدم و رفتم سر سی و سه پل پیاده شدم و بعد از اونجا اول رفتم

 یه موزه صنایع دستی همون اول خیابون و بعد هم شروع کردم به گشتن و خرید

 سوغاتی و بازار های اطراف همون خیابون ها و بعد دوباره از طرف هشت بهشت

 رفتم به سمت نقش جهان و اینبار اول رفتم کاخ چهل ستون . ایندفعه خیلی بیشتر

از قبل بنا کاخ رو برای تعمیر بسته بودند . هوا خیلی خوب بود و از اون ور هم درختهای

محوطه کاخ خیلی منظره جالبی رو پدید آورده بود. یه کمی داخل کاخ گشتم و بعد هم

 یه کمی روی یکی از این نیمکتهای داخل محوطه کاخ نسشتم و بعد رفتم داخل

 چایخانه سنتی کنار محوطه کاخ و یه قوری کوچیک چای با پولکی خوردم. داخل

 اونجا یه چند تا پیرمرد و مردهای میانسال که طرفدار تیم سپاهان بودند داشتند

درباره تیمشون بحث می کردند و یه بازیکن خارجی( احتمالا مکزیکی  بود)

هم اونجا بود مثل اینکه از این دلال های فوتبال هم بودند علاوه بر طرفداری. درباره

قلعه نوعی و دروازبان و دفاع تیم حرف می زدند خلاصه یه 20 دقیقه ای یه کم بیشتر،

 اونجا بودم و بعد از اونجا در امدم بیرون و یه کم دیگه توی محوطه کاخ و از خود

چهل ستون عکس گرفتم و چیزی که داخل تالار اصلی کاخ نظر آدم رو جذب میکرد

نقاشی های دیواری بزرگی بود که از مجلس بزم و پذیرایی از دوتا خان (شاه) ازبک

 بود که از شاه عباس اول و دوم درخواست کمک کرده بودند و برای پس گرفتن

 حکومتشون از شاه های صفوی کمک خواسته بودند و یه نقاشی بزرگ که

زمان قاجار کشیده شده بود برخلاف بقیه نقاشی ها . و درباره شکست

شاه اسماعیل اول از سلطان عثمانی بود و نشون می داد که لشکر ایران

در حال ترس و فرار و مردن هستش وقتی کسی نتونه کار بزرگی بکنه( شاه های

 قاجار) فقط می تونه اینطوری می تونه پیش خودش فکر کنه که بزرگه اما در

 واقعیت زبونی و پستی خودش رو داره نشون میده. این نقاشی فقط پستی

 و کوچک بودن شاه های قاجار رو به یاد میاره نه شکست لشکری که با جان

 و دل بدون داشتن اسلحه گرم و فقط با شمشیر جنگید و تلفات زیادی هم به

دشمن وارد کرد... بعد از اینجا به موزه هنرهای معاصر اصفهان که کنار کاخ

چهل ستون هست رفتم و یه نمایشگاه درباره باغهای ایرانی و یه نمایشگاه هم

درباره دفاع مقدس و یه نمایشگاه هم درباره ابر و باد بود . نمایشگاه اول بزرگترین

 ایرادش این بود که سال گرفته شدن عکس ها و عکاسش رو کنار عکسها ننوشته

بودند و نمایشگاه دوم هم دردآور بود وقتی جوانهای رو میدیدی که احتمالا

بعضی هاشون شهید شده بودند اون هم به خاطر هوا و هوس بی خود و خود

بزرگ بینی یه آدم احمق و معلون که به کشور ما حمله کرد . خدا صدام حسین

 رو لعنت کنه...

نمایشگاه سوم جالب بود درباره ابر و باد بود اما واقعا با ابر و بادها معمولی خیلی فرق

 داشت و بعضی هاش واقعا قشنگ بود و حیرت آور که چطوری تونسته این ابر و باد ها

 رو درست بکنه . خانمی که به عنوان راهنما اونجا بود میگفت تکنیک و طرز کار و

 رنگهای به کار رفته رو استاد ی که کشیده بود نگفته بود و یه راز بود!!.


ادامه مطلب ...



نویسنده: حمیدرضا - ۱۳۸۸/۸/۱٠

سه

هیچ چیز مهم تر از خود تو نیست حتا عشق و خانواده ات. وقتی خودت  نیستی

 هیچ چیزی نیستی!




نویسنده: حمیدرضا - ۱۳۸۸/۸/۱٠

 ...وقتی دوستم امد با هم پیاده رفتیم تاخیابان آمادگاه برای اینکه دوستم می خواست

 از کتابفروشی های اونجا یه کتاب بخره که البته پیدا هم نکرد. بعدش به دوستم گفتم

بریم یه جای خوب و با کلاس و تمییز برای ناهار خوردن . دوستم هم من رو برداشت

یه عالمه پیاده برد تا رسیدیم به یه میدان و گفت قبلا اینجا یه سری با دوستانم

 پیتزا خوردیم و خیلی خوبه . ما هم گفتیم باشه. خلاصه اونجا رسیدیم و اما

از پیتزا فروشی با کلاس خبری نبود یه سری پیتزا فروشی کوچولو و بی کلاس

اونجا بودن که از ساندویچ فروشی های معمولی هم بی کلاس تر بودند خلاصه

چون ساعت نزدیکهای 2 بعد از ظهر بود وارد یکی بهتر از بقیه شون بود شدیم و

یه پیتزا خانواده سفارش دادیم. نمیدونم چرا جدیدا دیگه توی پیتزا مخصوص

بیشتر جاها سوسیس نمیذارند و با اینکه همه جا قیمتش رو بردند بالا اما

مواد داخلش رو کم کردند. درست مثال همین پیتزا فروشی

که حتا خمیر پیتزاش یه لایه نازک بود. خلاصه بعد از اون راه افتادیم به سمت

 سی و سه پل و بعد از اون جا هم رفتیم به سمت پل فلزی و بعدش هم پل خواجو

رفتیم. که همین وقتها بارون نم نم می امد و ما رفتیم زیر پل خواجو و جاتون خالی

 یه چند نفر زده بودند زیر آواز و داشتند می خونند و هم صداشون خوب بود و هم

صداشون پیچیده میشد زیر پل و یه حس قشنگ و زیبایی به آدم می داد.بعد از

 یه نیم ساعتی راه افتادیم کنار زاینده رود پیاده روی کردن و حرف زدن و بعدش رفتیم

سمت چهار باغ و یه بستنی کاسه ای با طعم طالبی گرفتیم وسط چهارباغ بالا

 نشستیم و خوردیم . بعدش هم راه افتادیم رفتیم به خیابون گردی و پاساژ گردی

و رفتیم طرف خیابون نظر و اون طرفها و دوباره برگشتیم به سمت سی و سه پل

یه ساعتی اونجا نشستیم حدودا و بعد رفتیم به سمت دروازه دولت و بعدش هم

سوار اتوبوس شدیم رفتیم به سمت شاهین شهر و اونجا هم مثل ظهر کلی پیاده

رفتیم تا به یه پیتزا فروشی دیگه رسیدیم و اینبار چیزبرگر خوردیم. بعد رفتیم سمت

خوابگاه شون و شب اونجا من موندم. توی این روز چند تا چیز برام جالب بودش

 یکی یه عالمه تابلو که توش آیه و حدیث نوشته شده بود و همه جای اصفهان

شهرداریش روی دیوارها چسبونده بود و یکی دیگه هم فلافل فروشی های سه سوته

که از پیتزا فروشی هاشون هم شیکتر بود و البته پن پن ( که آخرش هم نفهمیدم

چی بود ) هم سه سوته می فروختند. و یکی چیز دیگه هم خلوت بودن خیابونها ...

 البته اون روز یه اتفاق دیگه هم افتادش اینکه پا هام تاول زدن چون از بس پیاده رفته

بودم و از اون ور هم یه کفش نو خریده بودم که توی این مسافرت برای بار اول پوشیده

 بودم. بدجوری بعد از ظهر پا هام درد می امدش و راه رفتن برام سخت شده بود...




نویسنده: حمیدرضا - ۱۳۸۸/۸/٩

روز 30مهر(پنج شنبه) ساعت 10 شب به ایستگاه راه آهن رسیدم . یک ربع بعد

اعلام کردن که مسافرین قطار تهران به مقصد اصفهان به سکو برای سوار شدن

 برند و من هم بلیت به دست برای اولین بار به سمت قطار حرکت کردم و

سوار واگن قطار شدم. تا به حال قطار سوار نشده بود و برای اولین بار هم

 قطار سوار شدم و هم برای اولین بار به تنهایی داشتم به مسافرت

می رفتم. حس آرامش و خوبی داشتم. وارد کوپه شدم از این کوپه های

6 نفره بود یه زن و شوهر جوان و یه خانواده سه نفره هم داخل کوپه

بودند. من هندزفری رو توی گوشم گذاشتم شروع کردم روزنامه داخل کوپه

رو خوندن.روزنامه اطلاعات بود. یه خبر درباره منفجر شدن یه قطاری باری

 توی کشور اوکراین خوندم و خندیدم. یه ربع بعد از حرکت ملافه ها رو اوردن و

 تحویل دادن برای تختخوابها.

 


ادامه مطلب ...



نویسنده: حمیدرضا - ۱۳۸۸/۸/٧

هشت 

سال ها و  ماه ها و روزها و  ساعتها منتظر آمدن    مولی و ولی و امام  خود هستم.

هشت

  عدالت و تقوا و پاکی و بندگی و زیبایی  و رفتار نیکو و  گفتار نیکو و   رحمت  همه در

وجود شما جمع شده است .

هشت

یااَبَالحَسَنِ یا عَلِیَّ بنَ موُسَی الرِضا یَابنَ رَسوُلِ اللّهِ یا حُجَّةَ اللّهِ عَلی خَلقِهِ یا سَیِدَناوَ

مَولانا اِنا تَوَجَّهنا وَستَشفَعنا وَ تَوَسَّلنا بِکَ اِلیَ اللّهِ وَ قَدَّمناکَ بَینَ یَدَی حاجاتِنا

یا وَجیهاً عِندَاللّهِ اِشفَع لَنا عِندَاللّه

هشت

مبارک است روزی که به دنیا آمدی  . مبارک است  یکی از بهترین روزهای دنیا ، که

 هشتمین  ولی و جانشین و حجت  و امام  خدا و رسولش(ص)  به این جهان خاکی

قدم نهاد و  به ما  راه  زندگی و خوب بودن و بندگی  خدا و آزادگی و عدالت  را

نشان داد . مبارک است نام تو که  نام اولین  پیشوا و امام   حق جویان  و

عدالت طلبان  است.   یا عَلِیَّ بنَ موُسَی الرِضا علیه السلام   در این دنیا و

جهان آخرت  پیشوا و راهنما و امام و شفیع  ما باش.




نویسنده: حمیدرضا - ۱۳۸۸/۸/٧

دو

هیچ وقت  برای مرگ دیر نیست اما برای زندگی کردن , دیر هست.




نویسنده: حمیدرضا - ۱۳۸۸/۸/٤

دیروز برگشتم. کلی خوش گذشت. کلی پیاده رفتم. کلی لذت بردم از سکوت صبح

جمعه اصفهان. کلی پا هام تاول زد به خاطر کفش نو ی که خریده بودم و توی مسافرت

پوشیدم. کلی خاطر جالب توی این روزها  برام به یادگار موند . کلی  گز و پولکی خریدم.

کلی  چیزهای جدید رو تجربه کردم. خلاصه کلی  سفر باحالی بود.

...

بعد از ظهر مفصل درباره این سفرم می نویسم.