روزهای تنهایی حمیدرضا

نویسنده: حمیدرضا - ۱۳۸۸/٧/٢٩

 فردا دارم  یه مسافرت ۲  روزه میرم اصفهان. بعد از عمری و قرنی و هزاره ای  من توی  قرعه کشی

 

بانک برنده شدم   بعد از مدتها انتظار  برنده شدم  البته نمیدونم چه وقت اما دیروز

که رفتم حسابم  رو ببندم  متصدی  صندوق گفت ۱۰ هزار تومان شما  مبلغ رو کم

نوشتی همسایه روبروی ما  یه ماشین برنده شده   و چندتا خونه  همزمان در

حال ساخت داره و چند تا مغازه و خونه دیگه هم همون اطراف ما داره اون وقت اون یه

ماشین برنده میشه و من  خوب از این هم بگذریم امروز  صبح جاتون خالی رفتم

یه سنگگ  تازه از  این سنگگی که چند تا کوچه بالاتر از خونه  تازه بازشده خریدم و با

خامه و به شیره ( مربای به که به جای شکر با  شیره انگور  پختیم و جاتون خالی

خیلی  عالیه) و چای شیرین خوردم   و زود در امدم تا به سرویس دانشگاه برسم

...




نویسنده: حمیدرضا - ۱۳۸۸/٧/٢۸

یک

هیچ وقت از اینکه تجربه نکردی نترس!. از اینکه دوباره تجربه کنی  بترس!




نویسنده: حمیدرضا - ۱۳۸۸/٧/٢٧

صفر

گذشته رو نمیشه دوباره بازسازی کرد.




نویسنده: حمیدرضا - ۱۳۸۸/٧/٢٤

همه آرزو ها روزی برآورده نخواهد شد... هیچ وقت  آرامش کامل بر وجود آدم  مسلط

نخواهد شد حتی با مرگ... انسان همیشه در حسرت  نداشته هاست و این موتور

محرک و پیشرفت اوست. اما این حسرت  پایانی نداره... با عشق  آدم احساس وجود

داشتن میکنه  با اینکه بدونه  یکی اون رو دوست داره  مثل خودش، حس اهمیت

داشتن  و خوب بودن در سراسر وجودش میکنه .حسی که با هیچ چیز دیگه قابل

مقایسه نیست... اما عشق هم باز باعث درد و رنجش میشه...




نویسنده: حمیدرضا - ۱۳۸۸/٧/٢٠

زندگی هر روز سرشار از کسالت و بیهودگی هستش  البته به جزء بعضی از روزها که

 کار خوبی انجام میدیم با  کسی آشنا  میشیم یا عاشق میشیم  یا با آدمی همدردی 

میکنیم و به اون توجه می کنیم  یا  لبخندی به لب یه بچه کوچولو میاریم.  البته این

روزها خیلی خیلی کم  هستش  و هی هم داره برای بیشتر ما ها  کمتر  میشه.

زندگی  زیباست  اما  بیشترا  ما این زیبایی رو حس نمیکنیم چون  با هزاران سد و مانع 

خیالی   که روبرو مون فرض می کنیم   این زیبایی رو تبدیل به تنهایی و  کسالت بار 

بودن  زندگیمون  می کنیم.  ما هیچ وقت  واقعا مزه زیبایی زندگی رو نمی چشیم  ما

همیشه به تنهایی عادت می کنیم   حاضر نمیشیم حداقل یک هفته تمام 

فقط و فقط  زندگیمون رو  بر اساس زیبایی درونی خودمون دنبال بکنیم پی احساس

خودم باشیم از آواز یه گنجشک لذت ببریم و   سعی کنیم بدون هیچ تبعضی به همه 

خوبی کنیم و توقعی نداشته باشیم و  ساده  باشیم.  مزه واقعی زندگی رو اونجوری که

هست بچشیم  نه اونجوری که فکر می کنیم  باید باشه...

میدونم سخته و نشدنی...




نویسنده: حمیدرضا - ۱۳۸۸/٧/۱۸

امروز رفتم  یه هندزفری  برای گوشی موبایلم  بخرم. اولین مغازه موبایل فروشی که

رفتم  یه هندزفری به من داد و گفت  ۳هزار تومانه . بهش گفتم که به موبایلم می خوره  

گفت آره و امدم یه امتحان  بکنم که گفت بذار یه دونه اصلش رو بهت بدم و بعد یه

هندزفری بهم داد   خیلی سخت داخل  گوشی موبایلم می رفت  . بالاخره خودش جا

انداخت و  گفت این اصله ۴۵۰۰ تومان.  گفتم خیلی ممنون و از مغازه بیرون امدم  مغازه

داره پشت سرم داد زد باشه بیا همون ۳۰۰۰تومان  ببر. اما من  برنگشتم و رفتم یه

مغازه موبایل فروشی دیگه  همون ۳۰۰۰ تومان  خریدم.  اخه یکی نیست به اینها بگه 

مرد حسابی این  چیزها همش چینی هستش و  فرقی با هم نداره ؟ ادم میره موبایل

بخره طرف میگه اصله و مغازه بغل دستی همون موبایل  مغازه کناریش رو نشون بدی

میگه  این حافظه و باتری ش تقلبی هستش و برای من اصله. در واقعیت برای هر

دوشون  تقلبی هستش  و آدم باید فقط به این توجه بکنه که اون چیزی که می خره

درست کار  می کنه یا نه!. نمی دونم چرا وقتی چیزی می خواهی بخری هزارتا قسم 

می خورند که سود ما از این مثلا شلوار  همش ۱۰۰۰ تومان  هستش!!  آخه  واقعا آدم

باید خیلی از مرحله پرت باشه قبول بکنه که طرف یه مغازه که اجاره ماهیانه اش 

فقط ۲-۳ میلیون تومان هستش  فقط و فقط ۱۰۰۰ تومان   از این شلواری که به آدم می

فروشه سود ببره.  نمیدونم  چرا بعضی ها فقط با دروغ کار هاشون رو پیش می برند

همیشه...   البته بعضی ها  از دروغ گفتن هم سودی نمی برند اما باز میگند!!

تولد امام زمان(عج)  مثل هر سال  نذری قیمه نثار   داشتیم برای یکی که

وضعیت مالیش  خوب نیست  بیشتر از بقیه  غذا   بهشون دادیم. چند روز بعدش  صف

نانوایی به مادرم ،زنه گفته که همسایه  مون میگه شما اون روز  غذاتون  مونده بود برای

ما  آورده بودید!!! ناراحت  شدهبود.  مادرم بهش گفته بود نذری داشتی  ما اون روز

نذری داشتیم   و غذای مونده مون رو به کسی نمیدیم... واقعا نمیدونم  اون همسایه

چرا  این حرف رو به اون بنده خدا زده بود   و اون هم چقدر  نادانبود که  متوجه نشده بود

آدم  غذای مونده رو توی ۵-۶ تا ظرف یکبار مصرف در دار نمیریزه  اون هم 

خوب و  تازه  برگرده ببره  به مردم  غذا بده  اون هم به  خونه های چند تا کوچه بالای و

پایینی   خونه خودش  واقعا به بعضی افراد   خوبی نیموده. دیده چند ساله ما داریم 

نذری میدم اون وقت اینجوری امده به مادرم گفته....




نویسنده: حمیدرضا - ۱۳۸۸/٧/۱٧

شاعران

 وارث

آب و خرد  و روشنی اند. 

سهراب سپهری

 ۱۵ مهر ماه  سالروز تولد  سهراب سپهری  رو به تمام دوستداران  سهراب  تبریگ میگم.

....

 ۱۶ مهرماه روز جهانی کودک رو به تمام  افرادی که  هنوز احساس درونیشون درست

مثل کودکان  زیبا و پاک و قشنگ هستش ، تبریک میگم. زیباترین  چیز دنیا  دیدن لبخند

کودکی هست.

...

ممنون از  دوستانی که تسلیت گفتند




نویسنده: حمیدرضا - ۱۳۸۸/٧/۱۳

 ساعت ۸:۳۰ صبح جمعه تلفن زنگ زد و  پسرعموم به پدرم گفت که زن عموم 

در گذشته.  توی خواب  و بیداری بودم  که زنگ تلفن و  این خبر  باعث شد بیدار بشم.

یادش بخیر  تابستانها   می رفتیم خونه عموم . یه خونه بزرگ ۲-۳ هزار متری بایه باغچه

بزرگ  و یه حیاط خیلی بزرگ که  با بچه ها  اونجا تابستونها و عید ها   بازی می کردیم.

چقدر اون روزها قشنگ بود...   یک ساعت بعد  از این خبر   رفتم بیمارستان تا به

پسرعمو ها و دخترعموهام  تسلیت بگم. همه فامیل جلوی اوژانس بیمارستان  جمع

شده بود.  صحنه ناراحت کننده ای بود...   تا ساعت ۱۱ و نیم اونجا بودیم   تا بالاخره 

دکتر امد  و گواهی فوت رو امضاء کرد و   یه سری کارهای فرمالیته  انجام شد

 بعدش  رفتیم  به سمت   بهشت فاطمه و   غسالخانه برای غسل دادن و آماده شدن

برای مراسم تدفین. برای اولین بار بود که توی عمرم  توی مراسم تدفین  یک نفر شرکت

می کردم. ناراحت  کننده  بود... نیم ساعت بعد  رفتیم به سمت   گورستان  زادگاه 

فامیلمون . همه اجداد ما   اونجا  به خاک سپرده شدند. پدر بزرگ هام و مادر بزرگم  و

عموم  و  ۵نسل قبل از من  همه اونجا به خاک سپرده شدند ...  زن عموم  کنار   قبر 

عموم که ۳۱ سال پیش به رحمت خدا رفت  به خاک سپریدیم. وقتی خاک رو میریختند 

داخل قبر  ، انگار یک دوران  به پایان داشت توی زندگی همه فامیل میرسید

اون خونه بزرگ چند سال پیش بین پسرعموم هام تقسیم شد و  به جای اون خونه

بزرگ یه  سری  خونه کوچیک ساخته شد ......

برای  شادی روحش  لطفا یک صلوات  و فاتحه بخونید...

الَّذِینَ إِذَا أَصَابَتْهُم مُّصِیبَةٌ قَالُواْ إِنَّا لِلّهِ وَإِنَّـا إِلَیْهِ رَاجِعونَ 

سوره بقره آیه ۱۵۶




نویسنده: حمیدرضا - ۱۳۸۸/٧/۸

١_ اولین بار که اتفاقی دیدش  یه لحظه  به چشم هاش  نگاه کرد و سریع سرش رو

پایین  انداخت و  نگاهش فقط  به کفش های خودش بود و سرش رو بالا نیاوردش فقط

یه لحظه  کفش مشکی  و  پایین شلوار   مشکی  اون رو دید.بعد از اون  تا یه مدت  

هیچ جایی نرفت و هیچ مهمونی  دوستی و آشنایی. بعد از چند ماه   اولین   مهمونی

که  رفت  اون رو  توی  مهمونی از دور دیدش . یه پیراهن  سفید و قشنگ   مثل برف

پوشیده بود . یه شلوار سفید رنگ از اون  بگ  ها پوشیده بود و یه کفش پاشنه بلند . 

رفت جلو و سلام کرد و  سریع رد شد.   این آخرین بار بود...

٢_ وقتی  به  دروغ، کاری رو که خودم نمی تونیم انجام بدیم  رو به دیگران توصیه

میکنیم  انگار که  داریم یکی رو  سرش  کلاه میذاریم  . اما در واقعیت ما داریم به  سر

خودمون رو کلاه   میذاریم.

٣_ کسى به جز تو یار من نیست ، گذشتن از تو کار من نیست

به جز خیال تو هنوزم ، ببین کسى کنار من نیست

کسى به جز تو یار من نیست ، گذشتن از تو کار من نیست

به جز خیال تو هنوزم ، ببین کسى کنار من نیست

( این ترانه رو  خیلی دوست دارم...)




نویسنده: حمیدرضا - ۱۳۸۸/٧/٦

دوست داشتن  یا نداشتن  آدمی  توی زندگی   هر آدمی  مهم هستش . میشه تا

آخر عمر  همینطور  عاشق نشد یا میشه عاشق شد  و این احساس رو با تمام وجود

حس کرد. میشه  تا آخر عمر درگیر این   زندگی روز مره  بود و تا روزی که این خاک

سیاه و سرد  ما رو در بر بگیره ،  عاشق هیچکسی نشد. میشه تمام روزها غصه خورد

غصه و غم این زندگی بی حاصل  و پوچ رو خورد   و ادامه داد تا اون روزی که   روح از

بدنمون جدا بشه. میشه اما عاشق شد  و   تکرار این زندگی  روزمره رو  پایان داد  

و  روح مون رو قبل از اینکه از بدنمون جدا بشه  با یه روح دیگه گره زد  با اون یکی شد.

میشه به اوج رسید به اونجایی که  دیگه حتا مرگ  نتونه ما رو از  از اینی که هستیم

تنها تر بکنه  چون  دیگه  روح ما تنها نیست چون عاشق شدیم. ... میشه  همیشه

انتخاب کرد  راه  که می خواهیم رو رفت بدون اینکه  از سختی  و درد و رنجش ترسید.

میشه با صدای  بلند به یکی  گفت: دوستت دارم.




نویسنده: حمیدرضا - ۱۳۸۸/٧/٤

 با صدای بلند فریاد بزن  .  داد بزن . خودت رو تخلیه  کن. بگو . گریه کن.   همه چیز

رو  تحمل نکن.  با همه خوب نباش.  زیبایی رو  با زشتی ببین  و فریاد بزن که این

جهان  با تمام زشتی هایش   هنوز  زیبا هست و با تمام  زیبای هاش  ،  زشت

هم هست. زیاد فکر کن . زیاد کار کن  . اما  مطمئن باش که هیچ چیزی ارزشش

رو نداره. هیچ آدمی و  وسیله ای و  مکانی.  فریاد بزن  و بگو  چقدر  این نوشته 

شعر و ور  هست.  داد بزن  و بگو من  خوبم  شما چطور!!!!!!!

 

پی نوشت:

١_خواستم زنگ بزنم اما گفتم مزاحمت ممکنه بشم. خواستم پیامک

بفرستم  گفتم شاید دلت نخواد که چیزی برات بفرستم. فقط  دلم برات

تنگ شده. میبخشی...

٢_ .....




نویسنده: حمیدرضا - ۱۳۸۸/٧/٢

بعضی از کارها هستش که باعث میشه آدم  کسب تجربه کنه  هر چند  که این کسب

تجربه  بهای گرانی داشته باشه  یا اینکه  باعث ناراحتی شدید آدم بشه.  هر تجربه ای 

البته باعث نمیشه که آدم دوباره  اون کار رو انجام نده  اما  حداقل  اینکه  آدم  دیگه پیش

خودش هیچ بهانه ای برای انجام   دوباره اینکار نداره. توی مسافرت  و هنگام کار کردن 

و  وقت قرار داد بستند و قول و قرار گذاشتن  با یه آدم   میشه   بهتر دنیا رو فهمید و

شناخت. امروز  که من  یکی از این تجربیات رو  بدست آوردم  که هیچ وقت به حرف  

شفاهی یه آدم  نباید اعتماد کرد و به خاطر  مهربون بودن با دیگران   ،  چیزی رو قبول

کرد... بگذریم اصلا حال حرف زدن  درباره این موضوع رو ندارم . حالم بدتر خراب میشه...