روزهای تنهایی حمیدرضا

نویسنده: حمیدرضا - ۱۳۸۸/٥/٢٧

بی عمر زنده ام و این بس عج مدار

                                               روز فراق را که نهد در شمار عمر

 

همه چیز زود گذر  هستش  توی یه چشم بهم زدن  همه چیز تمام  میشه و مطمئن

باشید که سالها  میگذره و  انگار  نه انگار که اتفاقی افتاده و این همه روز طی شده

درست مثل چشم بهم زدن. وقتی سن  آدم  کم هستش  آرزو داره  که زودتر بزرگ بشه

و وقتی بزرگ شد  تازه می فهمه  که انگار این همه سال فقط توی یک چشم بهم

زدن تموم شد و رفت. چند ساله که دارم اینجا می نویسم  اما انگار  هنوز   زمانی

نگذشته و اولین نوشته ام  همین چند لحظه پیش   بوده  و   اولین  بار  هستش

دارم می نویسم. چقدر زود گذشت و سریع...   چقدر دوستان امدن و رفتند ...




نویسنده: حمیدرضا - ۱۳۸۸/٥/٢۳

سلام. خوبی؟ خوش میگذره؟ چه خبرها؟ کجایی؟ حسابی نگرانت شدم. کاش

حداقل صدات رو میشنیدم! عزیزم  سلامت  هستی؟ مریض که نشدی خدایی نکرده؟

خوش میگذره؟ شاد هستی؟ ...یادته همیشه می نوشتم  شاد باشی برای همه

وقتی نظرم رو داخل وبلاگشون می نوشتم  اما نمیدونم  چرا دیگه  نمی تونم  و

نمی نویسم که شاد باشی خیلی وقته  که نمینویسم... عزیزم  تنها آرزوی من

شادی تو بود یادته همیشه  بهت همین رو می گفتم .  هنوز هم آرزوی من برای تو

همین هستش... خیلی وقته شاد نیستم  مخصوصا این چند وقته ... عزیزم  اما

تو باید شاد باشی  و خوشبخت ... همیشه  شاد باشی... کاش همه شاد  و

خوشبخت بودند... کاش...




نویسنده: حمیدرضا - ۱۳۸۸/٥/٢٠

زنی شبانگاه بر بام خانه بر بالین داماد و دختر شد و گفت: هوا سرد است کمی

مهربان‌تر خفتن به سلامت نزدیک‌تر باشد. سپس به دیگر سوی بام بر سر بستر پسر و

عروس رفت و گفت‌: هوا گرم است اندکی دوری، تندرستی را سزاوارتر است. عروس که

هر دو گفته را شنید گفت:

قربان می‌روم خدا را
یک بام و دو هوا را
آن سر بام سرما
این سر بام گرما!

 




نویسنده: حمیدرضا - ۱۳۸۸/٥/۱۸

توی جزیره  آدم گم نمیشه  چون هیچکدوم  مزاحم اون یکی نیستیم که  یکی مون    از دست اون یکی

فرار بکنه... اونجا  دیگه تنها  نیستیم...

....

این ترانه رو خیلی ازش خوشم میاد....

یه خبر داغ  دارم  ... خواننده  : نادیا  سایا

 

تا حالا شده راست شو بگی ، وقتی عاشق یکی میشی ؟

دلتون بخواد این خبر رو داد بزنین و به همه بگید ؟

 تا حالا شده چشمای یکی مثل ستاره تو تاریکی تو آسمون قلب شما چشمک بزنن یکی یکی ؟

عاشقت شدم من خیلی زیاد !عاشقت شدم چون دلم میخواد ؟

یه خبر داغ دارم یه خبر داغ دارم عاشقت شدم من خیلی زیاد !

یه خبر داغ دارم چون عاشقت شدم خیلی زیاد !

هرچی که پر داشت با هم پروندیم !

هرچی آتیش داشت با هم سوزوندیم !

 اونم مثل من خیلی دیونست ! فقط یدونست واسه نمونه ست !

امروز که با هم خیلی خوشیم ما دیگه مهم نیست چی میشه فردا !

باید عاشق شیم تا که بفهمیم چه حالی داره عشق ما دوتا !

یه خبر داغ دارم یه خبرداغ دارم  عاشقت شدم من خیلی زیاد !

یه خبر داغ دارم عاشقت شدم من خیلی زیاد !

هرچی که پر داشت با هم پروندیم ! هرچی آتیش داشت با هم سوزوندیم ! !

 اونم مثل من خیلی دیونست ! فقط یدونست واسه نمونه ست !

امروز که با هم خیلی خوشیم ما دیگه مهم نیست چی میشه فردا..




نویسنده: حمیدرضا - ۱۳۸۸/٥/۱٦

تنهایی حس بدی هستش اینکه احساس  کنی تنها هستی  باعث میشه که همه

چیز توی این دنیا برات  رنج آور بشه... تنهایی  زیبا  نیست   تنهایی آدم رو به اوج

رنج و درد می بره و باعث میشه  همش احساس  پوچی بکنی... اما  توی تنهایی هم

میشه  چیزهای زیبا  دید و حس کرد... تنهایی آخر دنیا نیستش...




نویسنده: حمیدرضا - ۱۳۸۸/٥/۱٤

وقتی نوشته ای رو می خوندم که  ما  آماده  امدن  امام زمان(عج)  نیستیم  همیشه

پیش خودم می گفتم این  نویسنده چقدر چرت و پرت گفته و  ایمانش ضعیف هستش

 اما الان  دیگه همچین فکر نمی کنم.  من آماده  نیستم...  سال دوم  دبیرستان

معلم قرآن  ما  آقای گرجی بود. وقتی می امد  سر کلاس می گفت : اگه می خواهید

یار امام زمان(عج)  باشید  باید این کارها رو بکنید و هر جلسه هم  یه سری   حدیث

 در این مورد  همون اول کلاس می گفت.  بچه ها   قبل از کلاس می گفتند  کلاس

 ثبت  نام یاران امام زمان (عج). آدم خیلی خوبی بود و  با اطلاعات و همیشه

 سعی می کرد  با دلیل و مدرک و  خوب حرف بزنه ...  واقعا  آماده  نیستم چون 

هنوز نتونستم  درست باشم و  هنوز نتونستم  یه شیعه واقعی باشم و  حتا  یک صدم

درصد هم   مثل  امامان  خودم  نشدم.  اونها راهنما  و الگو  برای تمام  شیعیان  

هستند اما  من   نتونستم مثل راهنمای خودم  در مسیر  عدل و انسانیت   گام بردارم

 حق  و حقیقت برای من   ...  خواستم  مثل امامان  باشم   و سعی کردم و سعی کردم

اما  نتونستم... نتونستم و  الان  پشیمان از اینکه  نتونستم   خودم رو به تکامل   کامل

و به وجود  حق و  عدالت برسونم ، هستم...  خدایا من رو ببخش...  من شیعه و

 رهرو خوبی   برای  پیشوایان  دینم که  با تمام  وجود  قبولشون دارم،  نبودم...

اما اینکه آماده  نیستم و  اما  باز  دعا می کنم  برای ظهور  امام زمان (عج)   که عدل و

عدالت رو  برقرار  بکند . من منتظر هستم  منتظر  کسی که  وعده داده شده است

به آمدنش و  زنده هستم  به این امید  که وعده  خدا   حق است و   روزی عدل و  خوبی

بر این دنیا  حاکم  خواهد شد.. خسته شدم  از این  وضعیت   . کاش زودتر  ظهور کنی

...

درود   بر تو  روزی که به دنیا  آمدی و درود  بر  تو  روزی که امام   و پیشوای حق جویان و

عدالت طلبان  واقعی  شدی و  درود خدا بر تو  و تمام  یاران تو در روزی که  وعده حق  را

اجرا  خواهی کرد... 




نویسنده: حمیدرضا - ۱۳۸۸/٥/۸

دلم گرفته  از این همه درد. از اینکه می بینم و نمی تونم  هیچ کاری بکنم. دلم گرفته

. انگار  یه پرده  سیاه  انداختن  روی روح و روان  من ...

آدم  وقتی چیزی رو ندونه و  چیزی رو نببینه  راحتتر هستش   چون دونستن  مسئولیت

میاره و نگفتن  و انجام ندادن  کاری ، درد و رنج به همراه میاره...

خدا بزرگ  است . خدا   رحمان و رحیم  است . خدا  قادر و  توانا و دانا به تمام  امور 

است.  خدا یاور  تمام  مومنان و حق جویان  است...




 
نویسنده: حمیدرضا - ۱۳۸۸/٥/٧

سکوت  سرشار از نگفته هاست... وقتی سکوت می کنیم  فرشتگان خداوند در آسمانها

به ما نگاه می کنند و  با ما همراه میشوند...




نویسنده: حمیدرضا - ۱۳۸۸/٥/٥

وقتی ١۶ سالم شد از دنیا سیر شدم و سر در گریبان  بردم و فهمیدم  که اخر و عاقبتم

جهنم  هستش اون هم بعد از مطالعه  چند تا کتاب...  وقتی ١٩  سالم بود    در ماشین

کرایه ای که سوار شده بودم  یهو باز شد  و   توی اون سرعت  بالای ٨٠ تا   در حال

افتادن به بیرون بودم که  مسافر کنار دستم سریع من رو گرفت و نجات داد... وقتی ١٩

سالم بود  در بزرگ  کارگاهی که  اونجا کار میکردم   باد زد و افتاد  روی زمین  من

هم در حال  رفتن به طرف اون در بودم  و فقط یه قدم فاصله  باهش داشتم... وقتی ٢٢

 ساله بودم  دو روز پشت سر هم  تصادفهای وحشتناکی کردم  حسابی ترسیدیم...

وقتی  ١١ سالم بود  کم مونده بود از یه دره بیفتم  وقتی داشتم با سرعت تمام با

یه سری وسایل  از یه جاده خاکی  بالای کوه می امدم پایین . شانس اوردم لحظه های

آخر  خوردم به  یه  ماشین که  که اونجا  پارک کرده بود... 

.............

به نظرتون  چه جور آدمی مناسب   برای  همراهی  همیشگی با آدم هستش  و با اون

میشه تشکیل یه خانواده  رو داد؟




نویسنده: حمیدرضا - ۱۳۸۸/٥/۱

وقتی بچه بودم سر سفره عید  بر می داشتم  ماهی قرمز ها رو از توی تنگ در می اوردم و

جلوی مهمونها  می انداختم  روی فرش و  دست و ÷ا زدن اونها  رو می دیدیم و بعد سریع

می انداختم  داخل  تنگ آب شون.   وقتی  رفتیم خونه جدید مون  اون وقتها  که دیگه

مثل چهار - پنج سالگیم اینکار رو نمی کردم   اما وقتی ماهی قرمز ها می مردند و

جسدشون روی آب می امد  می رفتم توی باغچه خونه مون  یه چاله کوچیک  می کندم

و  از بوته گل سرخ  باغچه مون یه گل می چیدیم و گل برگهاش رو توی اون چاله  میریختم

و بعد ماهی  قرمز مرده رو اونجا می ذاشتم و  روش  هم گلبرگهای پرپر شده می ریختیم

و بعد خاک روش می ریختم... وقتی بزرگتر شدم   ماهی قرمز ها   وقتی می مردن

کاری نمی کردم  و  نگاه می کردم که چطوری  داخل سطل زباله  انداخته میشند.

اما همون وقت  ناراحت بودم. ناراحت از مرگشون  به خاطر گرمای هوا. به خاطر همین از دو

سه سال  پیش دیگه ماهی قرمز نخریدیم...