روزهای تنهایی حمیدرضا

نویسنده: حمیدرضا - ۱۳۸۸/٤/٢٧

سریال  لاست رو دیدید یا که نه؟ یه سری افراد  که توی یه سقوط هوا÷یما توی یه جزیره

افتادن و مجبور هستند اونجا زندگی بکنند و باقی قضایا... تا به حال شده آرزو بکنید

برید توی یه جزیره دور افتاده و تنهایی زندگی بکنید .  یه دوستی دارم که  یه چندباری

باهش  درباره  این اتفاق و رفتن به یه جزیره صحبت کردم و  رویاها و افکارمون رو

در این مورد بهم گفتیم . اونجا چیکارها می کنیم و  یا  چطوری زندگی  رو  از نو

اونجا درست می کنیم و   چه چیزهایی برای خودمون  اونجا می بریم  از کتاب گرفته

تا  خوردنی ها و   وسایل  مختلف.  خیلی جالبه درباره این چیزها حرف زدن.

حتا تصور کردنش هم خیلی قشنگه.  یه جزیره  فقط برای خودمون. اونجا  ادم  دیگه

مشکلات روزمره   اینجا رو نداره و  به یه سری مشکلات و کارهای جدید  دست و ÷نجه

نرم می کنه و میتونه  راحت و آزاد  برگرده و هر کاری که دوست داشت بکنه و 

هیچکسی هم نیست که مزاحمش بشه  و بدون هیچ مدرک و بحثی درباره  زندگی و

آزادی و عدالت زندگی می کنه و از نور خورشید   و گیاهان  جزیره  استفاده می کنه

بدون هیچ نگرانی. چون اونجا خودت خواستی بری نه زوری بوده و نه ناراحتی سر این

کاری که کردی... واقعا زیباست... 

یه چند وقتی هستش که از اون دوست  خبری ندارم. حسابی دلم براش تنگ شده 

و  نگرانش هستم...




 
نویسنده: حمیدرضا - ۱۳۸۸/٤/٢٤

کاش بودی و کاش  باهم حرف می زدی کاش بودی و  دعوام می کردی و کاش بودی

صدای  خنده ات رو میشنیدم. کاش  همه چیز درست میشد....

 




 
نویسنده: حمیدرضا - ۱۳۸۸/٤/٢۱

شب جمعه  حالم   بد  شد  دو مجبور  شدم  ساعت  ٢  و نیم نصف  شب  برم

دکتر  و  سرم  وصل  بکنم.  اسهال  و  استفراغ    شدید و منزجر  کننده دچار شده  بودم.

... دو  هفته  پیش توی پیلوت  خونه ما همسایه  مون  برای پسرش  عروسی گرفته

بود  .   بد  نبود   رسم  و سنتهای  مراسم  عروس شون با  ما خیلی  فرق داره.

اونها ظهر  عروسی می گیرند و ما  شب  عروسی . و کلی چیزهای دیگه...

 




نویسنده: حمیدرضا - ۱۳۸۸/٤/۱۱

درباره الی...

امروز رفتم سینما و درباره الی ... رو دیدیم . واقعا فیلم خوبی بود. یه برش کوتاه

و سریع  و شاد و غمگین از  زندگی  یه چند نفر   ادم، سر یه  سفر رفتن و یه ماجرا.

واقعا  پرداخت شخصیت و روند داستان و ماجرا  معرکه بود. انگار می تونستی خودت

رو بذاری جای یکی از اون شخصیت ها و  خودت رو توی اون موقعیت  فرض کنی. خیلی

از ما  تا به حال توی این نوع موقعیت ها درگیر شده .گم شدن یه نفر و حرفهای  و

کارهای بعد از اون... اون از اول فیلم که با جیغ و داد  کشیدن و خنده توی تونل  شروع

شد و اون هم آخر  فیلم که همه داشتند ماشین رو از داخل ماسه های کنار ساحل که

گیر  کرده بود در می اوردند. همه اش   یه حالت آشنا و  شوک و بهوت   به آدم  دست

می داد... وقتی درباره این فیلم چند ماه پیش خوندم  پیش خودم گفتم  باز دارند غلو

می کنند و فیلمش اونقدر خوب نیست. اما حالا  بعد از دیدنش فهمیدم که راست گفتند

واقعا فیلم خیلی خوبی هستش. نمیدونم چرا  یهو الان  یاد فیلم درخشش ابدی یک

ذهن پاک افتادم  با اینکه  ساختار  و داستان این دوتا فیلم با هم فرق داره اما 

 هر دوشون واقعا محشر هستند و  درباره خود آدم   و خود ما هستند حالا یکی نسبتا

واقعگرایانه تر(درباره الی...) و یکی هم  فانتزی ( درخشش ابدی یک ذهن پاک)، اما

هر دوتا شون یه تاثیر  کشنده  و ماندگار توی ذهن و روح آدم میذاره. کاش درباره الی

یه وقتی  دیگه اکران میشد... حتما  بهتون پیشنهاد می کنم که برید و  درباره الی...

رو ببیند.

پی نوشت:

یه لینک دیگه درباره فیلم درخشش ابدی  یک ذهن پاک

 




نویسنده: حمیدرضا - ۱۳۸۸/٤/٦

هم ناراحت هستم و هم خوشحال... تا چند دقیقه پیش  فقط ناراحت بودم از خودم

و از اینکه فهمیدم عاشق نبودم و هر چی می خواستم   و برای هر چی تلاش کردم

نشد. از دست بعضی ها ناراحت بودم و    از بعضی ها حالت تنفر بهم دست داده بوده

. فهمیده بودم که  به خودم دروغ گفتم و  رو دست خوردم و مرد زمانه خودم نبودم  تا

از وقایع  و پیش امد های اطرافم  ، دچار سر خوردگی و گیجی نشم ... اما یهو 

احساس شادی بهم دست داد  چون   می خواهم مثل همون مرد آرامی  بشم  که

داستانش رو دیروز خوندم ،که همه چیزش رو از  دست داد و بعد پذیرفت  و شروع

کرد  به ساختن دوباره و بدست اوردن  اون چیزهایی که داشت و یا آرزوی داشتنشون

، داشت....  الان شاد هستم اما نه زیاد. و  غمگین هستم ...

پی نوشت:

١_ مایکل  جکسون هم مرد.  دوست داشتم یه بار توی یه کنسرت برم  و از نزدیک

صداش رو بشنوم. یادش بخیر  چقدر  هیجان انگیز بود بار اولی که   آهنگش رو شنیدم

... یادش بخیر اون وقتها  فقط این  ویدئو های معمولی بود و ما که هر از گاهی یه

فیلم یا شو بدستمون میرسید...

٢_  روحش شاد....