روزهای تنهایی حمیدرضا

 
نویسنده: حمیدرضا - ۱۳۸۸/۳/٢٥

دلم من گرفته زین جا  هوس سفر نداری...

 

 

 




 
نویسنده: حمیدرضا - ۱۳۸۸/۳/٢۳

سلام.نیشخندلبخندسوالنگران    ناراحتقهقهه  چشمک  عینک




نویسنده: حمیدرضا - ۱۳۸۸/۳/۱٦
حس میکنم باید منفجر بشم  فشار از حد معمول گذشته و بر اساس  علم ترمودینامیک توی
منحنی فشار و دما   ، الان  هم دما و هم فشار محیط و خودم به حدی رسیده که دارم منفجر
میشم و به بخار داغ   تبدیل میشم. چیز زیادی نمونده  دیگه تحمل این فشار برام  سنگین
شده...درباره ترمودینامیک گفتم  یاد استادمون افتادم که همیشه می گفت توی انگلیس همه چیز
سر جاش هستش  از لحاظ کاری  و تامین اجتماعی...توی اونجا درس خونده بود و برگشته
بود ایران ... یه چیزی رو تازه فهمیدم اینکه همه چیز واقعا نسبی هستش و مزخرف . نسبی
برای اینکه هیچ چیز مادی توی این دنیا   نیست که مطلق باشه و مزخرف هم برای اینکه هیچ
چیزی خوبی در این دنیا وجود نداره... همه چیز کاذب و بی خود هستش. درست مثل اون
ساندویچی که بوی خوشش ادم  رو به  خودش جذب می کنه اما وقتی میگیری و می خوریش
انگار اون چیزی نبوده که می خواستی و نشون می داده   و در واقعا هیچی هستش...
من امید وارم چون همه چیز رو نسبی می دونم  خوشبختی و بد بختی هم نسبی هستند

...به قول  یه دوستی ، لبخند بزن ...فردا روز بدتری است...




نویسنده: حمیدرضا - ۱۳۸۸/۳/۱٠

بدجوری سرم درد می کنه. حالم بدجوری گرفته است . خسته شدم از همه چیز و

همه کس ... درست شدم مثل  ۱۶ سالگیم که  که با خوندن   یکی از کتابهای دستغیب

، احساس می کردم من گناهکارترین آدم روی زمین هستم و جا من توی قعر جهنم

هستش( نمی دونم چرا؟ اما هر چی بود   اون وقتها کمتر کار اشتباهی کرده بودم تا

الان). حس نگرانی و اضطراب و سر در گمی شدید  توی وجودم موج می زنه و دائما داره

بیشتز از قبل میشه. به یه پناهگاه   احتیاج  دارم به یه جای که فرار بکنم و خودم رو

 از این وضعیت برای چند ساعت هم شده رها بکنم... چه تلخه که هیچ جای نیست که

برم... نه خونه فامیل و دوستی و نه امکان مسافرتی و نه جای آرومی که بشه چند

ساعت راحت  بود... شدم درست مثل کیکاووس( ماهی فایتری که عید خریدم)  توی

تنگ کوچیک  که هر طرفش یه سد  شیشه ای جلوی روم هستش و قدر شکستن

ندارم  . همش دارم می چرخم دور خودم و می خورم و  محیط رو کثیف می کنم ...

خوش به حال کیکاووس که حداقل یه حمیدرضای هستش که هر چند وقت بهش

برسه  و باهش حرف بزنه اما من ....فقط آه می کشم و دنبال یه منفذ  برای فرار هستم.

فرار از این وضعیت از این تفکر و از این جبر و موجودیت... افسوس و دریغ که شدنی

نیست ...




نویسنده: حمیدرضا - ۱۳۸۸/۳/٢

دل من گرفته امشب ، چون شبان دگر.

من در اندیشه این ، که چرا تنهایم،  تو در این فکری تا به کی تنهایی.

کاش میشد  من و تو ، ما بودیم!

کاش میشد این فاصله که  مثل یک دیوار بلند و سنگی بین ما، بر افراشته نبود!

صد افسوس که تقدیر من و تو ، همچون پروانه و شمع  و یک دل و یک رنگ شدن ، نبود!

پی نوشت:

١_  هر چی که تا به حال نوشتم  همه اش درباره یه رویا و خیال زیبا  ، یه معشوق 

رویایی ، بوده....

٢_ هیچ وقت این معشوق   در واقعیت وجود نداشته... نمی دونم شاید عشق واقعی

دیگه پیدا نمیشه  و یا من لایق نبودم...

٣_ تنهایی خوب نیست اما وقتی هیچکسی وجود نداره که  عشق درون قلبت رو بهش

هدیه بکنی  همون تنها باشی بهتره...