روزهای تنهایی حمیدرضا

نویسنده: حمیدرضا - ۱۳۸۸/۱٢/٢۸

هر روز و هر لحظه  با یاد تو شادم...

...

عید نوروز  دو روز دیگه  هستش و باز یک سال دیگه  خورشیدی تموم میشه و باز

بهار  آغاز میشه و ما هم بر اساس  سنت پدران و مادران مون  این روز رو سر یک

لحظه خاص  ، جشن می گیریم و به هم شاد باش میگیم برای   شروع زندگی

دوباره طبیعت و به خاطر سبزی و شکوفه های  درختان   ، به خاطر آواز  پرندگان و

رقص ماهی ها در تنگ آب...

نوروز میرسه و ما به یاد گذشتگان خود  و برای آیندگان خود این روز رو بزرگ و گرامی

میداریم  تا نشانی باشه از اینکه ما  به نو شدن  و به خوبی و زیبایی و حیات دوباره

اعتقاد داریم و هر سال منتظر اون لحظه خوبی  هستیم که هر ثانیه  به رسیدنش

رو با تمام وجود میشماریم  تا تمام بشه و اون لحظه  برسه.

چقدر زیباست لبخند  بچه ای که شاد هست برای نوروز و عیدی گرفتن  در این روز.

میشه با کوچیکترین چیز در این روز شاد بود  و منتظر اینکه  فقط شادی بزرگی در

زندگیمون ایجاد بشه تا شادی و خوشبختی رو حس کنیم نباید بود  باید  حتی با

یه شادی کوچیک هم شادی  و خوشبختی رو در وجودمون بذاریم ، احساس کنیم.

...

شادی و خوبی و پاکی و سلامتی رو با تمام انسانها  آرزو میکنم و به امید روزی  هستم

که توی اون روز  باپیشوا و امامم (عج)   روز نو واقعی رو تجربه کنم  روزی سر اسر از

 عدل و داد و شادی و خوشبختی برای همه انسانها بدون هیچ تبعیضی ... به امید

اون روز....

...

روان پرور بود خرم بهاری
 که گیری پای سروی دست یاری
و گر یاری ندارد لاله رخسار
بود یکسان به چشمت لاله و خار
چمن بی همنشین زندان جانست
 صفای بوستان از دوستان است
غمی در سایه جانان نداری
 و گر جانان نداری جان نداری
بهار عاشقان رخسار یار است
 که هر جا نوگلی باشد بهار است

رهی معیری

 




نویسنده: حمیدرضا - ۱۳۸۸/۱٢/٢٤

گفت: مواظب سلامتی روح  و جسمت باش...

گفتم باشه...

اما نبودم... نه جسمم و   نه روحمم...

.........

امروز  جلوی در خونه مون درخت کاشتم  سه تا درخت کاج  و دوتا درخت دیگه( احتمالا

سرو باشه  چون پسرعمو نگفت چی هستش  فقط  برامون فرستاده بوده . )

نمیدونم بگیره یا که نه؟...  از سرو  خوشم میاد یاد آوره بزرگی و زندگی برام هستش

یه جور نماد  و سمبل ادامه حیات...

...

چمن های  پارک نزدیک خونه مون  بزرگ شدند    یه سری علف هم در بینشون در امده

  از چمن ها ارتفاعشون بیشتر شده . احتمالا فردا  یا پس فردا  باغبونها بزند.

یاد این افتادم که  بلند پرازی بیهوا  و نادرست  هم عاقبتش مثل   زده شدن  سر همون

علف هاست...

...

بهار فصل زیبایی  است . ما در بهار رشد  شکوفایی درختان  گل   را می بینیم  و

به آواز پرندگان که دنبال جفت خویش هستند گوش می دهیم. در بهار  همه چیز نو

و تازه میشود  درست  مثل سال  که نو  میشود ، روز که  نوروز میشود. و ما که سعی

می کنیم  نو بشویم . اما احتمالا نمی شویم. باز ما همان کهنه و قدیمی باقی

 می مانیم. البته درست خودمان  نیست ها!!!  فقط  کمی به همه چیز عادت کرده ایم...

...

 




نویسنده: حمیدرضا - ۱۳۸۸/۱٢/٢٢

آهنگ همه چیز آرومه رو گوش میدم ... ماشین به سرعت داره میره و من  دارم فکر

می کنم هیچی آروم نیست حتا اون  چندتا  کلاغی که  دارند از روی زمین بلند میشند

هم آروم نیست...

استاد میگفت  زمان یه چیز نسبی هستش  ما با یه چیزی نسبت می گیریم مثال

نسبت به میلاد مسیح  یا هجرت پیامبر(ص)... من فکر می کنم نسبت به سال ٨٧ به

٨٩. امسال یه روزهای خیلی خوبی برام  داشت و یه روزهایی که برام سخت بود و

دردناک...

همش هفت روز دیگه مونده و بعد سال جدید...

یاد حرفهای اون همکلاسیم سر کلاس افتادم که فایده مهندس شدن رو  به قول  یه

استاد دیگه میگفت : حداقل رو سنگ قبر مون می نویسند مهندس فلانی.

دیروز به دوستم گفتم  اون هم گفت تازه وقتی توی اعلامیه بنویسند که

 جوان ناکام مهندس فلانی  بیشتر مردم ناراحت میشند و من هم گفتم  اگه عکست

هم قشنگ باشه تاثیریش بیشتره و خندیدیم!!!!

...

هنوز هیچ چیزی برای عید نخریدم حتا کادو   برای خواهرزاده هام هنوز چیزی به

ذهنم نرسیده که بخرم...

...

فردا هم روز دیگری ست...




نویسنده: حمیدرضا - ۱۳۸۸/۱٢/٢٢

پانزده

خیلی دورتر و خیلی نزدیکتر از اونی هست که فکرش رو کنی... عشق ...




نویسنده: حمیدرضا - ۱۳۸۸/۱٢/٢٠

عید امسال من بیقرارم..

...

شکوفه ها همراه خودشون یه نوع عشق و دوستی رو همراه میارند عشق به طبیعت

و زندگی دوباره... وقتی یاد شکوفه های گیلاس  خونه قبلیمون می افتم  حس زیبایی

بهم دست میده  درست مثل بو کردن یه عطر خوش بو...

دیروز وقت برگشتن از دانشگاه یه بوته کوچیک گل رز خریدم . از فروشنده خواستم

بهترینش رو بده و به  انتخابش اعتماد کردم . قرار  دوتا درخت  توی باغچه کوچیک

حیاطمون بکاریم  یه درخت گیلاس و و یکی هم احتمالا انجیر یا سیب.

حیاط خونه قبلیمون  دوتا درخت  بزرگ انگور داشت که  براشون با میلگرد یه جور

سایبان درست کرده بودیم یکی اول حیاط پشتی مون و یکی هم آخر حیاط .

دوتا درخت گیلاس و یه زرد آلو و یه انجیر بزرگ که کل فامیل  می امدم انجیرهاش رو

می برند و یه گل خر زره و  چهارتا هم  بوته گل رز که هر کدوم یک رنگ بود و سفید

و صورتی و قرمز مخملی و قرمز که  وقتی گلشون  در می امد گل باغچه رو قشنگتر

و زیباتر می کرد با یه بوته گل محمدی که  بوش هر بهار کل باغچه رو می گرفت و

وقت چیدنش با اون تیغ های کوچیکش  دست آدم رو زخمی می کرد... یادش بخیر...

توی حیاط جلویمون  چسبیده به دیوار  یه گل  یاس داشتیم که تمام  دیوار  رو گرفته بود

و عاشق بو کردن و خوردن قطره ته  گلهای یاسش بودم...

 




نویسنده: حمیدرضا - ۱۳۸۸/۱٢/۱۸

برای اولین بار هفته پیش  وسط یه فیلم از سینما  بیرون امدم.  فیلم حلقه های ازداوج

...  حالم گرفته بود  بیرون از خونه بودم گفتم برم یه فیلم ببینم  دیدیم یکی از

این فیلم های  بساز و بفروشی ( ساختمان تنها  توی اینجا اینطوری نیست  فیلم ها

هم چند سالی هست که اینجوری شدند  یه ماهه میسازند و سر ماه هم اکران میشه

و بعد هم میشه سی دی ١۵٠٠ تومانی توی فروشگاه ها)  رو اولین سینمایی که 

نزدیکم بود ، نشون میده و گفتم  حداقل یه کم مثل این  سریالهای ٩٠ شبی  خنده دار

هست  و میشه یه یک ساعت و نیمه ای مشغول بود و بیخیال محتوا و موضوع  فیلم

هم بود. خلاصه رفتم  و  نشستم  و هنوز ٣٠ دقیقه از فیلم رو نشون داده نشده بود

که داشت حالم از این همه مزخرف بودن و یخ بودن و بیخود بودن فیلم بهم میخورد

به خاطر همین بلند شدم و بیرون امدم. واقعا  افتضاح بود حتا تو سطح  این سریالهای

لوس و بی مزه و مزخرف  مثل بانکی ها یا باغچه مینو( که همش  چند قسمتش رو

دیدیم  خدا پدر اونکه  ویدیو  رو ساخت بیامرزه ادم رو از دیدن  این مزخرفات راحت کرد)

نبود.  نه داستانی سر راستی   که برای این جور فیلم ها هست ، داشت و نه 

شوخی ها و بازی های بازیگرهاش  جالب بود و کلا  یه جوری توهین به شخصیت و

شعور آدم بود.  حداقل اگه  مثل فیلم مزخرف ١٠ رقمی یا کلاهی برای باران بود میشد

تحملش  کرد  و بی خیالش  شد اما  این فیلم  اوج  بیخودی بود. 

تو سینما جهان یه سری فیلم ها  هر ساله  ساخته میشه که فیلم های  درجه ٢ و ٣

هستند و  بعضی هاش اکشن و بعضی هم کمدی و بعضی هم ترسناک که سازنده

های این فیلم هیچ ادعایی ندارند که فیلم هاشون خوبه و خودشون هم میگند که فقط

برای فروش ساخته شده و برای فروش سی دی هاش . اما با این وجود یه سری قواعد

تکراری و پذیرفته شده از تماشاگران رو  اجرا می کنند و یه نوع استاندارد برای اینجور

فیلم ها دارند که  همیشه رعایت می کنند و هیچ منتقدی انتظار زیادی از این نوع

فیلم ها نداره و  این فیلم ها هم به عنوان بدنه  تجاری سینما  ساخته میشند  اما

این فیلم ها سعی نمی کنند که به شعور مخاطبشون که می خواهد

 فقط یکی دو ساعتی سرگرم بشه بعد این فیلم رو فراموش کنه ، توهین نمی کنند

و سطح بازی و کارگردانی و فیلمنامه اونها    یه جور کلیشه پذیرفته شده   و عادی  و

معمولی هستش  ... اما اینجا هر روز فیلم های   درجه ٢ سینمای ما داره 

بدتر از قبل میشه و حتا  به کلیشه رایج اینجور فیلم هم اهمیتی داده نمیشه  و

نمیدونم تا چه وقت میشه اینجوری ادامه بدند ؟

 




نویسنده: حمیدرضا - ۱۳۸۸/۱٢/۱٧

ماه گفت چه زود تموم شد!!!

خورشید گفت : آره!!!

ماه گفت: چه زود  مرد!!!

خورشید گفت: انتظار زودتر از این رو داشتم چقدر زود براش  دیر شد...

......

این روزها حس یه نفر رو دارم که توی یه بیابان  بدون هیچ نشانه ای   برای رهایی

 ، بین شن های روانی که مدام جا به جا میشند  گیر کرده و  داره تلاش می کنه

با آخرین    گام هاش قبل از افتادن روی زمین، خودش رو  رها کنه....

.....

هوا امروزی ابری هست  و امکان بارش باران هم هست .  یه باران بهاری !!

انگار بهار  توی همه جا  امده توی سبزه های  پارک نزدیک خونه مون  ،  شکوفه های

درخت های پسته که  توی راه دانشگاه  هر روز می بینمشون  و  توی  درخت  بید

مجنون  محوطه دانشگاه مون  با برگهای ریزی که دوباره در اورده  و توی هوا که واقعا

بهاری هستش... از نم نم بارون خوشم  میاد    به آدم حس تازگی و  زنده بودن  میده

از اینکه  زیر بارون خیس بشم  ناراحت نمیشم با اینکه از  اینکه  آب روم بریزه و  لباسهام

خیس بشه متنفر هستم. اما بارون  یه چیز دیگه هستش...

...

بهار..................




نویسنده: حمیدرضا - ۱۳۸۸/۱٢/۱٢

خاطره ها  همه چیز  یه توی تنهایی با آدم میمونه...

نمیدونم توجه کردید که وقتی کنار خط کشی  عابر پیاده  ایستادی  مجبور هستی

که به صدای بوق راننده ها که فکر می کنند منتظر سوار شدنی، گوش بدی؟!! این ها

همش سر این هستش که  هیچ کدوم از ما  توجه به چراغ راهنمایی و  قوانین 

نمی کنیم و تنها منظور و هدف و کار مون مهم هست نه چیز دیگه. 

کارمون گفتم یاد اتوبوسی که سرویس دانشگاه مون هست افتادم که  داخلش

نوشته: راننده حافظ جان مسافر است نه کار مسافر.

اما بیشتر موارد   اینجوری نیستش...

...

امروز رفتم  یه ماهی فایتر دیگه خریدم .   الان  دوتا شدن . نگه داشتن یه ماهی یا

حیوان خانگی هم عالمی داره هالبخند




نویسنده: حمیدرضا - ۱۳۸۸/۱٢/۱٠

وقتی دلت گرفت برو زیر بارون  و  بذار بارون  تمام وجودت رو بگیره  و  خودت رو به دست

زیبای بارون بسپار  . و به صدای بارون گوش بده... صدای زیبای  بارون ... رها شو...




نویسنده: حمیدرضا - ۱۳۸۸/۱٢/٩

زندگی همیشه اونطوری که میخواهی نیست هرچقدر سعی کنی  باز هم  آخرش

اون طور که می خواهی نمیشه  . شاید سر نسبی بودن و ناپایدار بودن  خود زندگی

باشه که این طوری  هستش...

عشق هم  فقط آدم  رو به بالا  می بره به اوج . اما باعث اینکه  زندگی اونجوری بشه

که آرزوش رو داری  حداقل به طور نسبی، نمیشه.

 زندگی واقعا  سخته  و فنا پذیر و گذشتنی  و به خاطر همین هر لحظه امکان  اتفاقی

در زندگی هست. اتفاق خوب یا یه فاجعه بد. 

هر کاری بکنی و هر چقدر هم برنامه بریزی فقط می تونی یه کم این اتفاق ها رو کنترل

کنی نه اینکه صددرصد  کنترل کنی .

درست مثل عشق که هیچ اختیاری  درش نداری یا یه نفر رو دوست داری یا نداری .

مهم نیست که طرف کی باشه و چند سالش باشه و چه موقعیت و چه جایگاهی در

جامعه داشته باشه. تو نمیتونی  واقعا  انتخاب کنی که باید عاشق کی بشی.

حتا زیبایی و ثروت و قدرت   طرف هم باعث  عشق واقعی تو به اون نمیشه هرچند که

از لحاظ عقلی این چیزها برای یه زندگی  و لذت بردن از اون لازم باشه  اما تو شاید

عاشق یه آدم زشت هم بشی یا آدم فقیر .  عشق هم درست مثل همه چیز

این جهان نسبی هستش .

مرگ هم پایانی بر همه چیز نیست  تو میتونی تا آخر عمرت  عاشق یکی باشی که

تو زندگیت بوده و حالا مرده . در ضمن توی  ته ذهن و فکر ما  آدم ها از قدیم مرگ پایان

نبوده و همیشه ما به فکر ادامه بودیم چه اون مصری های باستان که برای خودشون

وسایل  زندگی و خدمتکار توی مقبره اشون میذاشتند برای  زندگی بعدی ، چه  ما

که بهشت و جهنم  اعتقاد داریم و مرگ رو پایان نمیدونیم و  افرادی  که به تناسخ

اعتقاد دارند  همه ما به پایان اعتقادی نداریم...




نویسنده: حمیدرضا - ۱۳۸۸/۱٢/۸

از تهی سرشار
جویبار لحظه ها جاری ست
چون سبوی تشنه کاندر خواب بیند آب ، واندر آب بیند سنگ
دوستان و دشمنان را می شناسم من
 زندگی را دوست می دارم
 مرگ را دشمن
 وای ، اما با که باید گفت این ؟ من دوستی دارم
که به دشمن خواهم از او التجا بردن
جویبار لحظه ها جاری

مهدی اخوان ثالث

... گاهی وقتها  من هم میخواهم از این دوست دست بکشم  اما باز امیدی هرچند

ناچیز  و کم  جلوی من رو میگیره...

هنوز نا امید  نیستم...




نویسنده: حمیدرضا - ۱۳۸۸/۱٢/۸

چهارده

فَبِمَا رَحْمَةٍ مِّنَ اللّهِ لِنتَ لَهُمْ وَلَوْ کُنتَ فَظًّا غَلِیظَ الْقَلْبِ لاَنفَضُّواْ مِنْ حَوْلِکَ فَاعْفُ عَنْهُمْ

وَاسْتَغْفِرْ لَهُمْ وَشَاوِرْهُمْ فِی الأَمْرِ فَإِذَا عَزَمْتَ فَتَوَکَّلْ عَلَى اللّهِ إِنَّ اللّهَ یُحِبُّ الْمُتَوَکِّلِینَ

سوره : آل عمران    آیه : 159

به سبب رحمت خداست که تو با آنها اینچنین خوشخوی و مهربان هستی اگرتند خو و

سخت دل می بودی از گرد تو پراکنده می شدند پس بر آنها ببخشای و برایشان آمرزش

بخواه و در کارها با ایشان مشورت کن و چون قصد کاری کنی بر خدای توکل کن ،

که خدا توکل کنندگان را دوست دارد




نویسنده: حمیدرضا - ۱۳۸۸/۱٢/٧

این  انتخاب واحد ما هم داستانی شده ها برای خودش. دیروز  ساعت ٣ بعد ازظهر

یه واحدم رو  استادش  و روزش رو عوض کردم.  تعجب کنید   اگه  ٢٠ اسفند  امدم

و گفتم که یه درسم رو باز عوض کردم و یه درس جدید گرفتم!!!  سال پیش که ١٩ اسفند

این کار رو کردم عینک   

میخواهم  یه کاری کنم که  از این وضعیت در بیایی.  میخواهم بیام و یه بغل  پر از شادی

رو به تو هدیه بدم.  یه بغل پر از خوشبختی...

هیچ آدم خوبی پیدا نمیشه  این کار رو برام بکنه و به من  این  رو هدیه بده؟...

وقتی کوچیک  بودم   آرزو هام  بزرگ بود  و وقتی بزرگ شدم آرزو هام  کوچیک شد

اما  هنوز  منتظر اون آرزوهای بزرگ   ، کوچیکیم  هستم.

تا به حال شده یه رمان  یا کتاب رو چندین بار بخونید و وقتی دوباره سر قفسه کتابها

برید یا باز اون کتاب رو ببینید  توی دست تون بگیرید و تا  وقتی  تموم نشده  زمین

نذارینش  حتا  اگه  تا نزدیکهای صبح هم  طول بکشه خوندنش؟!!! برای من شده

خیلی وقتها برای بعضی از کتابها  . مثلا همین دیشب که دوباره کتاب ربکا   رو خوندم

داستان جالبی هست  . فیلمش رو دیدیم اما اصلا ازش خوشم نیموده  زیادی بد

ساختن. کلا بیشتر وقتها  کتاب  ها بهتر از فیلمی هستند که  از روشون ساختند.

مثلا  فیلم جدایی ( کرامر علیه کرامر) فیلم خوبی هستش اما وقتی قبل از دیدن  فیلم

کتابش رو بخونی فکر می کنی که اصلا به پای کتابش  اصلا نمیرسه ...

...

زندگی سراسر از غم  و  رنج و درد  و تلاش  هستش.  تلاش برای از بین بردن این

غم و رنج و درد از زندگی....




نویسنده: حمیدرضا - ۱۳۸۸/۱٢/٤

 وقتی در اوج نا  امیدی هستی  یکی هست که  مواظب تو  باشه ...

 امروز ترم جدید شروع شد و  سر کلاس فهمیدم   مدیر گروه مون  اشتباهی  اسم

یه استاد و به جای یه استاد دیگه  نوشته و   چون اول اسم فامیل اونها یکی هستش

 توجه به پسوند  اسمشون نکرده !!!.به هوای  اون یه سری از بچه ها این

واحد رو برداشتند و حالا می خواستند برند حذف بکند  که البته به نظرم  اصلا فرقی

نداره   چون اون یکی استاد هم چیزی از این درس حالیش نمیشه و اون هم سخت گیر

هستش  .  من که  کلاسم رو عوض  نمیکنم . تازه خوشحالم  شدم که یه کلاس

دیگه از همین واحد ساعت آخر امروز  از همین استاد تشکیل میشه من میتونم اون

ساعت برم!!!

...

تا به حال شده  خوشحالیتون رو بخواهد ابراز کنید و  نتونید؟ یا بخواهد  گریه کنید

اما چون توی یه جای عمومی هستید  نتونید؟  یا  به یکی نتونید حرف دلتون رو بزنید

و  ساکت بمونید؟ یا هر کاری رو  بخواهید بکنید   به خاطر اجتماع  و فامیل و... انجام

ندید؟

وقتی  دبیرستانی  بودم با پسرعموم  و یکی دوتا از دوستام  وقتی توی خیابون راه

می رفتیم  با صدای بلند جوک  تعریف می کردیم و می خندیدیم  و بعضی  وقتها

یه چند تا شعر مسخره رو می خوندیم و می خندیدیم ... اما الان  دیگه از این نوع کارها

نمی کنیم. نمیدونم شاید سر  این باشه که بزرگ شدیم و  دیگه  از اطرفیان و مردم

خجالت میکشم  یا شاید هم دیگه  شاد نیستیم   و چیزی برای شادی برامون  وجود

نداره ...




نویسنده: حمیدرضا - ۱۳۸۸/۱٢/٢

همه چیزها  رو برای تو می خواهم ...

بالاخره تونستم  واحدهام رو بر دارم و  این هفته  هم کلاسهام شروع میشه.  البته

یکی  از استادها  زیاد جالب نیست اما چیکار میشه کرد... از این ها گذشته این روزها

هم شاد هستم و هم  ناراحت .  این چند روزه یه  دو ساعت  خیلی عالی و  استثنایی

رو گذروندم و  حسابی توی اون  دو ساعت  در آرامش بودم... بعد از اون دیروز هم

ظهر نزدیک ۴ ساعت خوابیدم که  خیلی عالی  بود چون این هفته  گذشته   اصلا

درست نخوابیدم و  همش  شبها  تا نزدیکهای صبح بیدار بودم  درست مثل دیشب.

  این روزها  هم حسابی خیابونها شلوغه  برای خرید عید  اما انگار دست مردم

بیشتر سیب زمینی سرخ کرده  هستش تا خرید عید... از اون ور  هم به این نتیجه

قطعی رسیدیم که توی اینجا  تنها به افرادی راننده ماشین هستند  اهمیت میدند

نه به عابرهای پیاده.    و مسیر حرکت  برایب عابرهای پیاده  اصلا  نیستش.

امروز صبح  یه سر چهار راه نزدیک خونه مون  پلیس  یه راننده که در حال دور زدن با

سرعت زیاد داشت  با موبایلش  حرف می زد   نگه داشت و  خیلی جلوی خودم

رو گرفتم که  داد نزنم  آفرین جریمه اش کن !!   دیگه از دست اینجور راننده کلافه شدم

 آدم  می خواهد مقررات رو  رعایت کنه  اینها  اصلا اهمیتی نمی دند... راستی یه راننده

رو هم  دیدیم  همین که دید پلیس داره اون راننده جریمه می کنه سریع

کمربند ایمنی اش رو  بست !!! ... تا وقتی که فرهنگ  عمومی در اینباره  درست نشه

نمیشه انتظار داشت که  جلوی بیمه  یه عالمه  ماشین صف نکشند  برای عکس

انداختن از ماشین تصادفیشون برای دریافت خسارت!!!... البته  با جریمه    زیاد هم

نمیشه کاری کرد. وقتی ماشینها رو  بکل  از افرادی که در عرض یه هفته  بارها  خطا

می کنند  بگیرند   مطمئنا درصد  این  تصادفها  خیلی کمتر میشه وگرنه من به چشم

دیدیم  و شنیدیم که راننده  میگه  میزنم به طرف مسئله ای نیستش  بیمه پولش رو

میده و  یا جریمه اش رو میدم یا بعضی ها به راننده گفتند تند برو و سبقت بگیر جریمه

کردند با من!!!.......




نویسنده: حمیدرضا - ۱۳۸۸/۱٢/۱

چهارشنبه ٢٨/١١/٨٨  صبح  ساعت ١١  داخل  اتوبوس اسکانیا  در حال  رفتن به

تهران :

داره از این صفحه  های نمایشگر  یه سری اطلاعات رو نمایش میده .  درباره چکش

در دو طرف اتوبوس برای مواقع اضطراری  ( البته من هرچی نگاه کردم  ندیدم که باشه)

 و  بعدش هم اوقات شرعی و  بعد تاریخ . اما تاریخیش مال دو سال قبل بود ٢٠٠٨

. با دیدن این تاریخ به فکر فرو رفتم  که اگه این اتوبوس ماشین زمان  بود و من رو

بر می گردند به دو سال قبل  چیکار می کردم...

نمیدونم شما تا به حال این مصاحبه ها رو با فراد مختلف رو خوندید که در برابر سوال

اگه دوباره   می تونستید  برگردید به اول زندگی  چیکار می کردید؟ بیشترا جواب

میدادند که همین مسیر رو دوباره طی می کردیم! که البته فکر کنم بیشتر به خاطر

این هستش که نمی خواهند اعتراف کنند اون هم   فقط برای اینکه مشهور  هستند

یا دارای موقعیتی هستند.  اما در برابر این سوال  به نظرم   دو جواب مختلف هست

یکی اینکه همین مسیر رو طی می کردم که برای  افرادی هست که واقعا درست

هستند و تا به حال اشتباه نکردند  ( که این افراد در هر زمانی خیلی خیلی خیلی

خیلی معدود و   استثنا هستند) و دومی هم  یه مسیر جدید و درست  رو انتخاب

 می کردم که بیشتر افراد  اگه صادقانه بخواهند  جواب بدند  همین رو جواب می دند.