روزهای تنهایی حمیدرضا

نویسنده: حمیدرضا - ۱۳۸۸/۱۱/٢٩

 امروز روز ٢٩ بهمن ماه  ، روز سپندارمذگان هست.  این روز رو به تمام خوانندگان

خانم این وبلاگ تبریک میگم و این هم  هدیه من به  شما هستش

 

....

سپندارمذگان جشن زمین و گرامی داشت عشق است که هر دو در کنار هم معنا پیدا

می‌‌کردند. در این روز زنان به شوهران خود با محبت هدیه می‌‌دادند. مردان نیز زنان و

دختران را بر تخت شاهی نشانده، به آنها هدیه داده و از آنها اطاعت می‌‌کردند.




نویسنده: حمیدرضا - ۱۳۸۸/۱۱/٢۸

وقتی برای اولین بار نگاه کردم  یه جور حس آرامش  در وجودم   جاری شد.

چشمهای تو...  سرت رو پایین انداختی و گل رو بو کردی و من یه لحظه محو تماشای

چشمهای تو  شدم. چشمهایی که من توش  زیبایی و زندگی رو   درش دیدیم.

یه حس خوبی بودی و وصف نشدنی... انگار همه چیز  آروم بود حتا  برخورد   و تنه زدن

آدمها  برام  رو حس نمی کردم. تو بودی  و من بودم و  زمانی که  داشت ثانیه هاش

به سرعت میگذشت و من نمی خواستم  بگذره و تموم بشه... کاش میشد   از همه

جا شد و  فقط تنها بود  و اون وقت توی شیشه  کوچیک ثانیه ها رو   نگه داشت برای

همیشه




نویسنده: حمیدرضا - ۱۳۸۸/۱۱/٢٧

تا به حال از دیدن یکی ذوق کردید و فریاد زدید؟ تا به حال  از  دیدن یک چیز خاص

اونقدر متاثر و ناراحت شدید که چند روز به اون فکر کنید؟ تا به حال  از اینکه ببینید

یکی  توی هوای برفی  لیز بخوره و بی افته  ناراحت شدید؟  هیچ وقت  شده به اینکه

قادر نیستید  کمکی به یه آدم بکنید  احساس بدی بهتون دست داده؟ تا امروز چند بار

برای ناراحتی  دیگران  و نه به یاد آوردن  ناراحتی های خودتون  همزمان با دیدن و

شنیدن حرف دیگران، گریه کردید؟ هیچ شده که به خودتون این حس  جدا شدن

 از منافع و وضعیت خود  ، و توجه به دیگران   رو اجازه ظهور  و بروز بدید؟

...

وقتی به اون حدی  برسید که  شادی و خوبی رو نه فقط برای خودتون بخواهید

اون زمان  دیگه شما به مفهموم و هدف واقعی انسان بودن رسیدید و  عشق

و شادی و خوبی  به سراغ شما می اید درست مثل یه روشنایی که همه افراد رو

در یک بیابان تاریک  به سوی خودش جذب می کنه... روشنایی... 




نویسنده: حمیدرضا - ۱۳۸۸/۱۱/٢٧

سیزده

قدرت توهم خیلی بالاست. توهم بالا بودن و  بهتر بودن  در وجودم هر کدوم از ما ،

نسبت به دیگران.




نویسنده: حمیدرضا - ۱۳۸۸/۱۱/٢٦

سر چهارراه ایستادی و داری به   انتخاب واحد و بعدش  کاری که فردا باید انجام بدی

فکر می کنی . ثانیه های  نمایشگر  تموم میشه و چراغ برای عبور تو سبز میشه

 مطابق تجربه  های قبلی  به سمت راست نگاه می کنی ( با اینکه باید هیچ ماشینی

خلاف جهت قاعدتا  نیاد  اما میدونی که درسته ماشینها توی این سمت از پایین خیابان

به سمت بالاش میرند اما همیشه افرادی هستند که خلاف جهت حرکت می کنند)

 می بینی ماشینی نمی اد.  شروع می کنی به  حرکت که یهو می بینی سه تا

ماشین با اینکه ماشینهای دیگه  دارند  حرکت می کنند  از پایین چهار راه با سرعت به

سمتت می ایند . تو می ایستی . یعنی مجبوری  با یستی  . ماشینها از کنارت  رد

میشند. و تو در حال منفجر شدن هستی.  داد می زنی که مگه نمی بینید چراغ  قرمزه

؟!!! راننده  ماشین آخری سرش رو توی ماشین بر می گردونه و با قیافه حق به جانب

یه لحظه نگاهت می کنه و بعد با سرعت  رد میشه.  تو هم رد میشی قبل از اینکه چراغ

قرمز بشه.  یاد تصادفهایی که هر  روز سر همین چهار راه سر  فقط ۴٠ ثانیه صبر نکردن

و عجله کردن  می افته، می افتی.

 




نویسنده: حمیدرضا - ۱۳۸۸/۱۱/٢٥

عشق  را عشق است.

عشق شعله ای ست  در  به یک آن  اوج  می گیرید و می سوزانند و  در آخر مشتی

خاکستر و  تواضع   و ایثار  بر جا  می گذارد.

عشق همچون  در آمدن  کرمی که از پیله   در خود تنینده  است که با  خود شکوه

آغاز دوباره و  زیبایی و حلاوت  و طروات زندگی  را  ارمغان می اورد.  همچون کرمی که

به پروانه تبدیل میشد.

عشق شیدایی و نشاط است.

عشق  تجلی   و مظهر محبت و انسانیت   در وجود  آدمی ست

عشق  دریا و اقیانوس  بی کران  است

عشق  جوشش  سرچشمه  زلال پاکی ست

عشق  سر آغاز و سر انجام و  پایان   زندگیست.

عشق ...

 




نویسنده: حمیدرضا - ۱۳۸۸/۱۱/٢٤

همه چیز فانی و تموم شدنی هستش. هیچ چیز در این جهان ماندگار نیست .

هیچ نیروی زمینی قادر به اینکه چیزی  باقی بمونه نیستش . تنها خداوند هست که

همیشه باقی و جاویدان هست  از اول تا بی نهایت . تنها او ست.  پیامبر خدا (ص) هم

درست مثل تمام چیزهایی که توی زمین هست  زندگیش تموم شد در این روز .

اما میدونید  وقتی متصل  و وصل به خداوند باشی  و   کارهات  فقط برای خدا  باشه

 مادنگاری امکان داره درست مثل پیامبر که بعد از ١۴٠٠ سال هنوز  ماندگار هستش

  شاید حضور فیزیکی و مادی  در بین ما نداشته باشند  اما توی زندگی و فکر و اعمال

 ما وجود داره    همیشه نام  نیک و دین  و روش زندگیش باقی می مونه.  چون

به سرچشمه بقا و جاودانی متصل بود.   وقتی  رضای خدا  توی کارها  باشه و توی

رفتار و  گفتار ما باشه  ما هم می تونیم جاویدان باشیم حتا توی این جهان گذاران

و فانی...




نویسنده: حمیدرضا - ۱۳۸۸/۱۱/۱٩

تا صبح نمی خوابی و صبح   در حال اضطراب  و نگرانی از جات پا میشی و می بینی

 که هیچ چیزی  نمونده که تو انتخاب کنی و تمام کلاس ها پر شده  و از اون ور

 یه سر به  وبلاگ استاد  یکی از درسهای چهار واحد ی  خودت سر می زنی

و می بینی  که نمره ات رو  اونجا نوشته و تو  یه  نمره بالا گرفتی.

از خوشحالی می خواهی فریاد بزنی اما یادت می افته که  الان ساعت ۷ صبح

 هستش و توی خونه همه خواب هستند.  مجبور میشی فقط از  صندلی

 بلند بشی و یه دور   ، دور خونه رو یواش بدوی و توی وجودت شادی کنی.

اما بعد باز میری سر رایانه  و می بینی هنوز هیچ اضافه ظرفیتی داده نشده

و بعد پا میشی میری دانشگاه . همش یک ساعت از  وقت انتخاب  واحدت  مونده

 اما  مدیر گروه تون هنوز نیموده و مجبور میشی یک ساعت بعد  دست خالی

 برگرددی  و منتظر حذف و اضافه بمونی.




نویسنده: حمیدرضا - ۱۳۸۸/۱۱/۱٩

دوازده 

وقتی رها شدی  از وابستگی ،به اون آن می رسی با اون اوج  و بلندی...

 




نویسنده: حمیدرضا - ۱۳۸۸/۱۱/۱۸

هیچ چیزی جای تو رو پر نمی کنه...

هیچکسی  جای تو رو توی قلبم نمی گیره...

هیچ  اتفاقی بدون تو ، موجب احساس شادی  واقعی در وجودم  نمیشه ...

دلم تنگ شده...

دلم برای اون وقتهایی که زیر بارون   کنار باجه تلفن می ایستادم و با تو حرف می زدم

تنگ شده...

دلم برای گفتن حرفهای دلم به تو تنگ شده ...

دلم برای اون  خوشحالی شنیدن صدای تو تنگ شده...

دلم انگار   توی غربت و تنهایی  مونده  تک و تنها...

همیشه  منتظر شنیدن صدای  تو هستم  اما این انتظار  برامون مثل یه کابوس

وحشتناک و کشدار  شده...

میدونی زندگی میگذره چه بخواهی یا نخواهی  روزها پشت سر هم میاند و تموم

میشند  اما هیچ روزی فرقی با روز دیگه نداره  انگار زمان ایستاده همین  دیروز

و روز بعدی هم  وجود نداره... مثل یه روز  برفی   که مدائم برف میاید و برف و تو توی

اون برف  کم کم گم میشی و هیچ چیزی به رد و اثری ازت نمی مونه تا اینکه  بهار بیاد

و برفها رو آب بکنه اما بهاری مثل اینکه در کار نیست و  باید همیشه در برف باقی

بمونی...

...........................................................................................

این روزها  فقط می خواهم شاد باشم و تغییر کنیم  اما هیچکاری نمی کنم...

زندگی شستن یک بشقاب است.

سهراب راست  گفته  . زندگی مثل یک بشقاب کثیفی هست که اگه بشوریش دوباره

میشه ازش  استفاده کرد و از غذایی که درش میریزی لذت  ببری و دوباره  تمییز و

پاک از ش استفاده کنی درست مثل زندگی که میشه  همه بدی ها رو پاک کرد و

دوباره ازش استفاده کرد...




نویسنده: حمیدرضا - ۱۳۸۸/۱۱/۱٦

الان برف داره میاد و برای اولین بار  روی زمین هم نشسته و داره کم کم زمین رو

سفید پوش می کنه . آخ که چقدر دلم برای برف  و راه رفتن روش و گوله  برفی

 درست کردن ، تنگ شده بود.

برف همه جا رو سفید می کنه و مثل اینکه  همه جا پاک و سفید  از اول بوده..

. اما ما باز  این پاکی و سفیدی رو  از بین می بریم با  رد شدن از روش  و با

 ماشین هامون و  ...  درست مثل زمین که  با کارهامون  همیشه خواسته

یا نا خواسته  اون رو خراب می کنیم و زیبایی ها رو تبدیل به زشتی می کنیم.

  درست مثل  برف...




نویسنده: حمیدرضا - ۱۳۸۸/۱۱/۱٥

هر سال  زمین کربلا  ما را فرا می خواند  برای بزرگ داشت  واقعه ای بزرگ  .

هر سال  نوای حق طلبی و عدالت خواهی  امام حسین علیه السلام  ، ما را  بسوی

کربلا  می خواند تا   انتخاب کنیم  که  به یاری امام  خود میرویم یا مثل آدمهای 

دنیا زده   به هر بهانه ای  از  این فراخوانی  شانه  خالی می کنیم.

فردا چهل روز از  فریاد هل من ناصر ینصرنی   می گذرد 

فردا اربعین حسینی  فرا می رسد    و به ما یاد آوری می کند که باید آماده شویم

برای  یاری  امام و  حجت خدا   بر روی زمین تا روز موعود  در زمره  افراد دنیا زده و

خوار  نباشیم  باید منتظر  ندای   انا منتظر  انا مهدی  باشیم  تا لبیک بگویم و یاری

کنیم  در راه حق و عدالت   فرزند امام حسین علیه السلام را . تا ما نیز همچون مردمان

که  به این  فریاد حق طلبی و رستگاری   و جاودانگی  ، جوابی  ندادند نباشیم...

اربعین   حسینی رو به تمام دوستداران حق و عدالت  تسلیت میگم.




نویسنده: حمیدرضا - ۱۳۸۸/۱۱/۱۱

امروز معنای واقعی احمق بودن و از اون ور سر گردون بودن رو فهمیدم. 

صبح  وقتی  صورتم رو توی  آیینه  دیدیم   مثل یه احمق بودم   و نمیدونم چرا احساس

کردم که  برای اولین بار قیافه ام خوب   هستش.   بعد  به صورتم آب زدم و  از سرویس

بهداشتی دانشکده  مون  بیرون   امدم  و  توی محوطه  دانشگاه تا  سر در ورودیش

با همون حس به آرامی  قدم زدم.  خواستم با یکی حرف بزنم  اما جواب  تلفنم رو

نداد.  و  من  با همون حس  سرشار از آرامش   و بیحالی  سر  این حقیقت که

احمق هستم  از  دانشگاه  بیرون در آمدم ...

دیروز صبح ساعت ٨  رفتم بانک و توی حساب  سیبای شهریه دانشگاه، پول واریز کردم

و منتظر بودم که ٢۴ ساعت بعد  توی صفحه ام   بیاد  و امروز بتونم  انتخاب واحد بکنم.

تا ساعت ٩:٣٠صبح منتظر  شدم  اما صفحه انتخاب واحدم بخاطر   نیمودن  شهریه

باز نشد.  پاشدم  رفتم  دانشگاه و  توی امور مالی بهم  گفتند  که واریز شده و

صفحه ات باز هستش . سایت  رفتم و دیدیم که چون زمانبندیش تموم شده  نمی تونم

انتخاب واحد بکنم.  رفتم توی سرویس بهداشتی  و اون لحظه به حماقت  خودم

پی بردم که  نباید  به  هیچ چیز مدرنی  و سیستم جدیدی اینجا   اعتماد  کرد.   

الان  هم انتخاب واحدم  تموم شده اما چون همه واحد ها پر شده بود  حتا یه دونه

هم واحد بر نداشتم.  از اون ور هر شماره ای که دانشگاه برای پیگیری داره خاموش

هستش   البته توی خبر  این شماره ها توی سایت فوری  و خیلی مهم توی تیترش

نوشته  اما  هیچکسی جواب گو نیست.

الان داشتم  قدم می زدم و به  حرفهای یکی که بهم گفت که چقدر تو آسون از همه

چیز میگذری و  راحتی  زندگی می کنی !فکر  می کردم   من  البته آسون از هیچ چیزی

نمی گذرم و تلاش می کنم  اما داشتم به این فکر می کردم  برای یه  روز

حماقت  و این حرفها چه تاثیر یاس آوری روی من میگذاره. کاش من هم مثل

اسکارت اوهارا می گفتم  فردا بهش فکر می کنم.  اما من الان  به همه چیز فکر

 می کنم...  همه چیز  توجیه کننده    این حماقت هست  و هیچ چیز...

.....

ای وای بر اسیری کز یاد رفته باشد
در دام مانده باشد صیاد رفته باشد


ادامه مطلب ...



نویسنده: حمیدرضا - ۱۳۸۸/۱۱/٦

این هم یه  بازی دیگه که من رو دعوت کردند حسرتها ی که داریم رو اعتراف کنم.

البته بیشتر اینها که می خواهم بنویسیم حسرت نیست... در هر حال

١_ حسرت روزهای بچگیم رو می خورم وقتی که هنوز مدرسه نرفته بودم.

٢_ حسرت بازی با اون ماشین مسابقه ای بزرگ  قرمز  رنگم رو می خورم.

٣_ حسرت اینکه هیچ وقت  تا به حال اسکی نکردم.

۴_ حسرت  دیدن بعضی از فیلم  که دوست  داشتم ببینم و ندیدم  و یا پیداشون نکردم.

۵_ حسرت اینکه یه  روز  می تونستم جای یکی از قهرمانهای  رمانهای دوما و  ویکتور

هوگو بودم . خیلی دوست داشتم   جای برادر کوچیکه توی رمان برداران کارامازوف  بودم

۶_ حسرت کارهای انجام نداده  و اینکه نتونستم  آدم خوبی باشم...

٧_ حسرت  اینکه نوشته هام خوب بودند

٨_...

 

 ٩_ ...

ممنون از دعوتت زهرا خانوم. همه افرادی که اینجا میاند رو  به این بازی دعوت می کنم




نویسنده: حمیدرضا - ۱۳۸۸/۱۱/٤

دچار یه جور تضاد در همه چیز شدم. به نوعی دارم یه تجربه قدیمی رو دوباره

به یه نوع جدید تجربه می کنم. این حس درست توی سن ۱۶ سالگی سراغم امد

.و الان باز هم دوباره سراغم امده. البته وحشتناکتر و شدیدتر از قبل. حس  بدی

 دارم  و دارم تحمل می کنم  ( واقعیتش فرقی نداره تحمل  اسمش رو بذارم

 یا اینکه گذران روزها همینجوری از سر ناچاری) . هر تغییری شغلی یا درسی یا

محیطی هم نمیتونه این  وضعیت رو تغییر بده.

...

فکر میکردم  در آخر ، عشق تنها راه شادی هستش   اما عشق برای درد و رنج

 کافی هستش نه شادی... عشق کافی نیست...

اما نه شاید کافی باشه  فقط باید عشق واقعی باشه...شاید هم ...

.......

خواب زمستانی تموم شد  نتیجه اش فکر نکنم زیاد جالب بشه اصلا... کاش جالب

بشه