روزهای تنهایی حمیدرضا

نویسنده: حمیدرضا - ۱۳۸۸/۱/۳۱

این روزها هوا هم گرم میشه و هم سرد هم بارون تگرگ می باره و هم

برف، انگار هوا هم  توی این بهار  هوای عاشقی به سرش زده و گاهی گرم  میشه و

گاهی سرد ،درست مثل عاشق ها...




نویسنده: حمیدرضا - ۱۳۸۸/۱/٢٦

وقتی اسم تو رو تکرار می کنم  مثل آتیش تمام وجودم  سرخ و گرما میشه سرخی

و گرمای عشق...

......

ناگهان دیدم سرم آتش گرفت
سوختم ، خاکسترم آتش گرفت
چشم واکردم ، سکوتم آب شد
چشم بستم ، بسترم آتش گرفت
در زدم ، کس این قفس را وا نکرد
پر زدم ، بال و پرم آتش گرفت
از سرم خواب زمستانی پرید
آب در چشم ترم آتش گرفت
حرفی از نام تو آمد بر زبان
دستهایم ، دفترم آتش گرفت

قیصر امین پور

....

می دونی یه بار گفتم  فرهاد رو دوست دارم  گفتی فرهاد  آخرش سر گذشت خوبی

نداشت .  گفتم : من  زندگی و عشق  مثل  فرهاد رو دوست دارم... زیبا بودن عشق

هرچند پر از درد و رنج باشه...

....

شنیدم که چون قوی زیبا بمیرد
فریبنده زاد و فریبا بمیرد
شب مرگ تنها نشیند به موجی
رود گوشه ای دور و تنها بمیرد
در ان گوشه چندان غزل خواند ان شب
که خود در میان غزل ها بمیرد
گروهی بر انند که این مرغ زیبا
کجا عاشقی کرد انجا بمیرد
شب مرگ از بیم جان انجا شتابد
که از مرگ غافل شود تا بمیرد
من این نکته گیرم که باور نکردم
ندیدم که قویی به صحرا بمیرد
چو روزی ز اغوش دریا بر امد
شبی هم در اغوش دریا بمیرد
تو دریای من بودی اغوش وا کن
که می خواهد این قوی زیبا بمیرد




نویسنده: حمیدرضا - ۱۳۸۸/۱/٢٢

من سوم  شخص غایب  هستم  پس از من نپرسید چرا  امروز  نصف یک رنگین کمان رو

دیدم و بقیه اش رو ندیدیم( هر چند بعد از چند دقیقه  اون نصفه اش هم  تشکیل شد)...

من دوم شخص   حاضر هستم پس از من بپرسید تو که می گفتی ماهی قرمز نخرید 

درست نیست روز ۳۰ اسفند رفتی دنبال ماهی قرمز و اخرش هم  یه ماهی فایتر

خریدی؟!!! من اول شخص مفرد  هستم  از من بپرسید چرا امروز نتونستم  جواب این

استاد مغرور رو بدم... از من بپرسید  که هیچکس  هستم چرا  این نوشته رو نوشتم

و چرا  نرفتم یک لیوان  نسکافه داغ رو  یکباره  سر نکشیدم تا  بفهم مزه سوختن و

خوردن و گرم شدن و  درد کشیدن و اذت بردن ،  رو  میشه یک جا با یک لیوان نسکافه

داغ چشید و  درست مثل عشق...

بپرسید.....




نویسنده: حمیدرضا - ۱۳۸۸/۱/۱٦

کاش اینجا بودی.کاش میشد الان صدات رو حداقل میشنیدم...الان ساعت  دو و نیم

نصف شبه،  من  بد جوری دلم گرفته...نمیدونم چرا  الان اینقدر خودم رو تنها حس می

کنم. شاید به خاطر  این برنامه ای که دیدم و شاید هم خودم رو جای  اون پسره   که

توی مسابقه حذف شد،فرض کردم... انگار  همین لحظه درست مثل اون، شانس من

هم برای ادامه دادن تموم شد... خیلی دردناکه  این حس وقتی تنها هستی به سراغت

بیاد و دردناکتر از اون اینکه  بدونی هیچکسی نیست بتونی باهش درد دل کنی و بدونی

که تو نمیایی و من باید تنها باشم... تنهای تنهای...

....

پی نوشت: این رو دیشب  داخل موبایلم   نوشتم .




نویسنده: حمیدرضا - ۱۳۸۸/۱/۸

تولد تولد  تولدت مبارک.  عزیزم  یه سال دیگه با تو گذشت و  یک سال دیگه  باز تو

تنها همراه و رفیق  و یار ، تنهایی های من بودی. یک سال پر از غم و درد و  رنج و

شادی های کوچیک و گاهگاهی ، همراه با تو  گذشت... چقدر  زود  این سالها گذشت

و چقدر وجود  تو باعث شد که  هنوز به طور کامل نومید  نشم...  توی این سالها با

وجودت  باعث شدی حس کنم که می تونم  حرفهام رو با یکی بزنم  و برای یکی  بگم

که چه توی ذهن و قلبم می گذره بدون اینکه واهمه  و ترسی از  سوء تعبیر و یا ناراحت

شدن تو داشته باشم. تو با وجودت  یه دریچه جدید  رو در زندگیم باز کردی و  باعث

شدی برای ساعتی هم شده حس نکنم که تنها  هستم. ممنون از تو که  با تولدت

باعث  این کار شدی.  تولد چهار سالگیت مبارک  وبلاگ عزیزم.

وبلاگ من  چهار ساله شد... ممنون از تمام افرادی که امدن و اینجا نوشته هام رو

خونندن و نظر دادن و  برام دوست  های خوب و ندیده شدند...ممنون از تو وبلاگم

و ممنون از شما




نویسنده: حمیدرضا - ۱۳۸۸/۱/٤

سال نو مبارک. گاو هاتان  شیر افشان باد امیدوارم  در این سال گاو، همه چیز مثل

شیر گاو براتون سفید و  پاک باشه مثل  کره گاو  همه  کارها براتون   نرم و  راحت  بشه و

مثل گوشت گاو ، هر اتفاقی  براوتن خوشمزه و  لذیذ  باشه و مثل پوست گاو اونقدر دل

شما گسترده بشه که مهربونی و خوبی شما  به همه  مردم  در این سال برسه