روزهای تنهایی حمیدرضا

نویسنده: حمیدرضا - ۱۳۸٧/٩/۳٠

خوب شب یلدای شما مبارک باشه و  به امید  یزدان  همیشه شاد و خرم و در حال هندوانه خوردن  باشید   امشب شبی هستش که  حال میده

بری یه فال حافظ بگیری و بعدش  رزم رستم و افرسیاب رو بخونی و بعدش هم تا صبح

هی چای بخوری و هی پسته و بادام شور و  فندوق در بسته بخوری خوب کی

حاضره بادام شکستم بازی بکنی؟ بگم از اول ، جر زدن و نصف پا گذاشتن جلو  نداریم

 بادام.  شکستم  . بادام شکستم. بادام شکستم .بادام  . زدم سرت رو شکستم.

  ما بردیم و ما بردیم  چلو کباب  ما خوردیم .  سوختن گریه نداره . با تو هستم 

اره خود تو که داری پشت میز  این نوشته رو می خونی.  گریه نکن ببین برات یه فال

میگیریم که حرف نداره.

گفـتـم کی ام دهان و لبت کامران کنند
گفـتا به چشم هر چه تو گویی چنان کنند
گفـتـم خراج مـصر طلب می‌کند لبت
گـفـتا در این معامله کمتر زیان کنـند
گفتـم بـه نقطـه دهنت خود که برد راه
گفـت این حکایتیست که با نکته دان کنند
گفتـم صنـم پرست مشو با صمد نشین
گفتا به کوی عشق هم این و هم آن کنند
گـفـتـم هوای میکده غم می‌برد ز دل
گفتا خوش آن کسان که دلی شادمان کنند
گفتم شراب و خرقه نه آیین مذهب است
گفـت این عمل به مذهب پیر مغان کنند
گفـتـم ز لعل نوش لبان پیر را چه سود
گفـتا بـه بوسـه شکرینش جوان کنند
گفتم که خواجه کی به سر حجله می‌رود
گفت آن زمان که مشتری و مه قران کنند
گفـتـم دعای دولت او ورد حافظ است
گفـت این دعا ملایک هفت آسمان کنند

 این هم فال  امشبم  . (شما هم خواستی فال حافظ بگیر)




نویسنده: حمیدرضا - ۱۳۸٧/٩/٢۸

عشق زیباست... بهترین  اتفاق دنیا برای هر ادمی عشق است... عشق شور و شوق

و ذوق و ادراک و تجلی وجود  زندگی در  هر ادمی است... عشق  مرز و  زمان و مکان

و زیبایی و زشتی و ثروت و فقر و سن و سال و مقام و مرتبه  نمی شناسد چون عشق

، عشق است... همچون مجنون  زیبا که عاشق  لیلی  شد و همچون  فرهاد  که از مال

و مقام دنیا یک تیشه  کوه کنی داشت  که عاشق  شیرین شد... همچون...  عشق

زیباست زیرا در وجودش  سراسر از بهم پیوستگی و  رسیدن به آرامش و تقارن   دو

قلب  در کنار هم  هست... با عشق به شور و راز زندگی  پی می بریم ...  درد عشق

هم زیباست هر چند دردناک و سهمگین  باشد... باید عاشق شد و بر لبان  خود

جمله من تو  را دوستت دارم را جاری کرد... باید درد و رنج هجران چشید تا پخته شد

... باید... عشق زیباست ... این اعتقاد همیشگی من بوده و خواهد بود ... ای عشق

 ای شور ... ای عشق ای  هستی وجود...  با صدای بلند بگویم به آن که  عاشقش

هستیم، بی هیچ واهمه و ترس،  دوستت دارم...

پی نوشت

1_ عید غدیر خم رو به تمام دوست داران حق و عدالت تبریک  میگم. به امید ظهور

آخرین عدالت آور(عج)...

٢_ دیروز داشتم به نوشته های  اولین ماه های  وبلاگم نگاه می کردم. 45 ماه گذشته

و من 45 ماه  در این جا  افکار  و درد ها و نظراتم  رو نوشتم و از عشق و زندگی و

تنهایی و خاطرات و عقایدم  نوشتم ...

3_ نمی دونم چرا به تازگی به این  نتیجه رسیدم که نباید دیگه  درباره عشق بگم و

باید   در درون خودم  این حرفها رو نگه دارم و اگه جای هم نوشتم به هیچکسی نشون

ندم و این درد و رنج   مخفی بکنم... شاید این آخرین نوشته من درباره عشق در  این

وبلاگ باشه و بعد از این درباره چیزهای دیگه بنویسم...

4_  به یه دوست خوب  پری غمگین، که توی این وبلاگ شناختم هم این اتفاق  خوب و

زیبا رو در زندگیش تبریک  میگم و آرزوی خوشبختی و شاد  بودن رو براشون دارم.

5_ شب یلدا رو هم به تمام  ایرانیان  تبریک میگم.

6_ تنهایی سخته اما به مرور این هم عادت برات میشه... درست مثل من...




نویسنده: حمیدرضا - ۱۳۸٧/٩/٢٠

همه  اش از یک اشتباه کوچیک شروع میشه و منتهی میشه به یک اشتباه بزرگتر و

همیشگی...

زندگی مثل یک رودخانه ای هستش که گاهی وقتها با  سرعتش تو رو به سنگ هاو

صخره های مسیرش می کوبه و گاهی وقتها انقدر کند و آرام حرکت می کنه که  تو

می تونی به آرامش و عشق و لذت  برسی و بعضی وقتها هم این رودخانه   از جریان

می افته و تو باید توی گل و لای  و آب باقی مونده  اش  دست و پا بزنی و درش غرق

بشی بدون اینکه راه فراری داشته باشی. بعضی موقع ها هم این رودخانه  تو به لبه یه

پرتگاه می بری و تو از یک آبشار به پایین سقوط می کنی  اون وقته بستگی داره

چطوری بیای پایین با سر یا با پاهات... اما میدونی این رودخانه آخرش به یه دریا ختم

میشه و چه بخواهی و چه نخواهی  مسیر زندگیت هم مثل این رودخانه تموم میشه...




نویسنده: حمیدرضا - ۱۳۸٧/٩/۱٧

در چهار دیواری دنیا، عشق ابدی است، غم رفتنی است و خاطره ماندنی است.

گیرنده پیام دوست داشتنی است.

این رو یکی با اس ام اس برام فرستاده. به جزء قسمت آخرش( گیرنده پیام دوست

داشتنی است - یعنی خودم-) بقیه حرفهاش درسته به نظر من...

می خواهم یه کم توی ظاهر این وبلاگ حداقل تغییر ایجاد بکنم...




نویسنده: حمیدرضا - ۱۳۸٧/٩/۱٢

نمیدونم تا حالا شده بری زیر بارون و بعد اونقدر به آرامش برسی که نه حس  می کنی

داری زیر بارون خیس میشی  و نه صدای  بارون رو   بشنوی  چون   به آرامش رسیدی و

یه حس قشنگ و پاک سراسر وجودت رو فرا گرفته... انگار هیچ چیزی بدی وجود نداره

 نه غم و نه درد و نه تنهایی و نه... فقط  احساس پاک شدن می کنی انگار قطره های

بارون تمام وجودت رو شستند و پاک کردند... بیشتر وقتها که غمگین هستم  و بارون

همون وقت داشته می امده ‏ زیر بارون رفتم و قدم زدم و این حس رو تجربه کردم...

حس زیبایی. مثل اینکه هیچ چیزی نیست که ناراحتت بکنه و تو دیگه تنها نیستی

تو هم مثل قطره های بارون شدی  لطیف و زیبا و سرشار از زندگی... کاش الان بارون

می امد...خیلی غمگین و تنها  شدم... غمگین تر و تنهاتر از قبل...

,
ادامه مطلب ...



نویسنده: حمیدرضا - ۱۳۸٧/٩/٩

تک و تنها شدم  توی  جزیره تنهاییم... مثل شرک که  تنها بود و هیچ کسی  دور ورش

نبود... تنها و... خوش به حال شرک که فیونایی  بود که آخر  داستان بهش می رسید...

توی این تنهایی  هیچکسی نیست و حتا توی خیال هم فیونایی وجود نداره  ...  تو

رفتی و من مقصر بودم... هیچ چیزی نیست باعث بشه که  از این جزیره تنهایی بیرون

بیام... نه امیدی و نه آرزویی و نه رویایی که باهش خوش باشم... همه چیز رفته و تنها

یه یاد و خاطره دور ازشون باقی مونده... یک خاطره زیبا  و غمناک... هرشب که

چشم هام رو می بندم به امید اینکه تو  بیایی... میدونی چقدر دردناکه که وقتی

صبح ها چشم هام رو باز می کنم و  هیچ چیزی تغییر نکرده و  فقط مثل همیشه

باید انتظار بکشم و هی توی ذهنم  خاطره ها و حرفهای تو رو مرور کنم... تو که

مهربونترین برام بودی...




نویسنده: حمیدرضا - ۱۳۸٧/٩/٧

مثل برگهای  افتاده وسط چهار راه که با عبور هر ماشینی از کنارشون  تکون می خورند

و به سمت آسمان بلند میشند و  به زمین می خورند، شدم... برگ  هایی تنهایی

که به نظر  عابری پیاده که از کنارشون میگذره بی ارزش و مرده هستند...  برگ هایی

که با اینکه داخل جمع  صد ها برگ  خزان زده هستند اما باز تنها هستند و هیچکسی

نیست که کمکشون کنه و از له شدن و  خرد شدن و از بین رفتن نجاتشون بده...

هیچکسی  یادش نیست که یه روز بهاری این برگهای تنها جوانه زدن و   سبز شدن

 و به مرور  بزرگ شدن و با وجودشون باعث شادی و خوشی  ما شدن...  دیگه این برگها

تنها هستند چون درختی نیست که بهشون   عشق و محبت و زندگی رو هدیه بکنه...

درخت    دیگه به خواب رفته و  محبت خودش رو از برگ  دریغ کرده به  همین سادگی و

دردناکی... برگ ها  کم کم از بین می رند و  می پوسند ...

......

همه چیز فراموش میشه غیر از تو... تمام وجودم  تو رو فریاد می زنه و می خواهد که

تو در کنارم باشی اما تو... عشق هرگز نمی میرد، تو  هم این حرف رو شنیدی  اما

من  این رو  دارم تجربه می کنم و می بینم که عشق تو در وجودم و در یاد و ذهنم

هنوز زنده و پاینده هستش...  برای تو چی؟ بانوی من... لیدی زیبای من....




نویسنده: حمیدرضا - ۱۳۸٧/٩/٥

سرویس دانشگاه مون  جدیدا  دیگه همون تا اول شهر ما رو  می اره و امروز  وقتی با

دوستم پیاده شدیم  و   اول می خواستم اون یه مقدار راهی که تا جای که همیشه

از سرویس پیاده میشدم  رو ، پیاده برم اما دوستم گفتم بیا سوار  خط واحد بشیم و

من هم قبول کردم. توی اتوبوس یه زنه هم سوار شد و یهو با صدای بلند گفت: آقای

راننده این شاگردت رو عوض بکنه تا  دیگه به ادم پول  پاره شده نده ؟ و بعد از اینکه

راننده گفت آقای فلانی یه پول دیگه بده یا اگه نداری  این دفعه طلب ما باشه زنه باز

با عصبانیت  حرفش رو تکرار کرد  و گفت می خواهد پیاده بشه و ایستگاه بعدی هم پیاده

شد. دوستم برگشت به من گفت: واقعا چه ادمی هستش ها ملاحظه پیر بودن اونی

که پول داره میگیره رو نمی کنه و به خاطر سنش احترام نمی ذاره...

چند دقیقه پیش سوار  تاکسی بودم راننده بایه پسره سر کرایه دعواش شدپسره 1000

تومانی داشت و پول خورد نداشت راننده هم شروع کرد به اینکه چرا پول خورد نداری و

چرا سوار شدی وقتی نمی دونی پول خورد نداری و از این جور حرفها
 

و فرستاد بره از مغازه  کنار خیابان پولش رو خورد بکنه که مغازه ها هم عمرا حاضر

بشند  که خورد بکنند کنار من راننده هی داد می زد و چرت و پرت می گفت

و با صدای بلند داد می زدش. حسابی اعصابم بهم ریخته بود  . پیر مرده یه دسته

پول از جیبش در اورد که پر از ۵٠٠ و ٢٠٠ و ١٠٠ تومانی بودش اما داشت  با اون پسره

طفلکی  دعوا می کرد. اخرش پیاده شد و شروع کرد داد زدن که این پسره حاضر نیست

کرایه ماشین من رو بده و از این جور حرفها که بالاخره یکی از  مغازه داره  پول پسره

رو خورد کرد و اون هم به راننده پول کرایه ماشین رو دادش. من هم که حسابی

اعصابم بهم ریخته بود از اون داد و فریادهای راننده اول کرایه ام رو حساب کرده

بودم، پیاده شدم و  هر چی راننده  گفت بیا تا برسونمت گفتم نه نمی خواهم و 

بیشتر از این نمی خواهم  که اعصابم  بهم بریزه. واقعا نمی دونم ١٠٠ تومان کرایه ارزش

این رو داشت که  اون پیر مرده هم اعصاب خودش و هم اعصاب اون پسره و هم من  رو

بهم بریزه و با وجود اینکه پول خورد هم داشت اون معرکه رو جلوی اون مغازه دارها

و مردم بگیره؟...