روزهای تنهایی حمیدرضا

نویسنده: حمیدرضا - ۱۳۸٧/۸/٢٩

 روز چهارشنبه  صبح  رفتم تا کیک تولدم رو سفارش بدم. امسال بر خلاف سالهای

پیش  یه شیرینی فروشی دیگه رفتم و کیک سفارش دادم. خلاصه  رفتم و آلبوم کیک

هاش رو  گفتم آورد و نگاه کردم  .  زیاد طرح هاش جالب نبودش.  اول خواستم  حروف

اول  اسم و فامیلم  رو به انگلیسی  انتخاب بکنم اما چون هم  وزنش خیلی زیاد میشد

و هم زیادجالب نبود سریع پشیمون شدم  انتخاب نکردم.  توی آلبومش یه  کیک نعل

اسب دیدم و خوشم امد و انتخاب کردمش. خلاصه  قرار شد فردا ساعت ۵ بعد از ظهر

برم و تحویلش بگیریم. روز پنج شنبه هم  رفتم و دوتا بسته  فتو چینی  خریدم و  به

اضافه سس و  مایع ماکارونی و شمع  عددی( یه ۲ و ۶) و  چند تا چیز خوراکی دیگه

برای سالاد  ایتالیایی.  بعد از ظهرهم یه نیم ساعت  زودتر رفتم کیک رو تحویل گرفتم

کیکه   جالب شده بود.   چون جعبه    اندازه اون نداشت مجبور شدم  همین جوری روی

دستم بگیریم و بیارمش. سر همین وقت آوردنش   یه خورده کوچولو از خامه اش     به

لباسم مالیده شد... خلاصه کیک رو اوردم خونه و گذاشتم روی  میز ناهار خوری مون

تا  براش توی یخچال  جا باز کنم  این خواهر زاده کوچولوم  محمد مهدی که  ۱۸ ماهه 

هست  امد  از  یکی صندلی ها  بالا امد و کیکه  رو دیدش   تا امد بره دست بزنه من

برش داشتم بیرون  بردم و برگشتم سریع کیک رو توی یخچال گذاشتم.  مشغول درست

کردن  سالاد  ایتالیایی و فتو چینی شدم. این مهدی کوچولو  هر ۵ دقیقه یه سر می

امد دوباره  روی صندلی و میز ناهار خوری نگاه می کرد و می گفت کوش و باز می

رفتش. خلاصه  غذا حاضر شد و بعداز خوردن غذا  ، کیک تولدم رو اوردم و  شمع ها

رو فوت کردم و   کیک رو بردیم و  همگی خوردیمش

جای شما خالی  خیلی خوش مزه بودش.  و کلی هم خوش گذشتش.  یه چیز جالبی

درباره این کیکم بگم. این خواهر زاده های کوچیک میثم و بهنام  بعد از دیدن کیکم 

برگشته بودند گفته بودند که:دایی  وسط  کیک رو داده به دوستهاش  بخورند و کیک

نصفه  خونه اورده نیست شکل کیکنعل اسب بود و  درست مثل یه نعل  بزرگ 

درست کرده بودند به خاطر همین کیک یه  قسمتیش  خالی بود مثل نعل اسب، اونها

چون همیشه کیک درسته  دیده بودند تعجب کرده بودند. روی کیک هم

چند تا نعل  کوچیک از جنس آلومینیوم ( یا توی همین مایه ها) بودش بعد از اینکه کیک 

رو بریدم  سر بر داشتنشون   خواهر زاده هام  مسابقه گذاشته بودند و سریع برشون

داشتند البته من هم  دوتاش رو برداشتم در هر حال امسال من خیلی خوش

شانسی می ارم و کلا باید روی شانس باشم مگه اینکه مثل اون دزده توی پلنگ

صورتی که نعل پیدا کرد بدشانسی  بیارم اما مطئمنم که با دعای

شما و حمایتتون  من  همون شانس پلنگ صورتی  رو با این نعل  دارم

 

این هم کیک تولدم

 

 




نویسنده: حمیدرضا - ۱۳۸٧/۸/٢٧

بنمای رخ که باغ و گلستانم آرزوست
بگشای لب که قند فراوانم آرزوست

ای آفتاب حسن برون آ دمی ز ابر
کان چهره ی مشعشع تابانم آرزوست

گفتی بناز بیش مرنجان مرا برو
آن گفتنت که بیش مرنجانم آرزوست

آن دفع گفتنت که برو شه به خانه نیست
آن ناز و باز تندی دربانم آرزوست

زین همرهان سست عناصر دلم گرفت
شیر خدا و رستم دستانم آرزوست

زین خلق پر شکایت گریان شدم ملول
آن های و هوی و نعره ی مستانم آرزوست

والله که شهر بی تو مرا حبس میشود
آوارگی کوه و بیابانم آرزوست

یک دست جام باده و یک دست زلف یار
رقصی چنین میانه ی میدانم آرزوست

دی شیخ با چراغ همی گشت گرد شهر
کز دیو و دل ملولم و انسانم آرزوست

گفتند یافت می نشود گشته ایم ما
گفت آن چه یافت می نشود آنم آرزوست

مولانا

...

تقدیم به تو که در سیاهی زندگی مثل یک گل امدی ... هنوز هم بوی خوب و زیبای تو

توی زندگیم جاری هستش...

 




نویسنده: حمیدرضا - ۱۳۸٧/۸/٢٢

دلم بدجوری امروز صبح گرفته بود... هوا  م گرفته بود و انگار یه غمی بزرگی توی دلم

بودش... نمی دونم چرا اینجوری  باز دارم میشم... تنها و غمگین... همش یک روز مونده

که تموم بشه و  من غمگین هستم... شاید از این زود گذشتن یا شاید که باز یک سال

دیگه گذشت  روزهای تنهایی من به پایان نرسید... همه چیز چقدر زود میگذره...

انگار  من همون بچه ۵ ساله ای هستم  سر کوچه  زیر آفتاب تابستون با یه تی شرت و

شلوار کوتاه نشستم   و غرق  در خیالهای بچگانه ام هستم... چقدر زود  گذشت...

سالهای زیبا و بی فکری... سالهایی که نه درد خودم و نه درد و رنج بردن  از دیدن غم و

درد و رنج دیگران... چقدر خوب بود وقتی  چیزی رو نمی دونستم و فقط فکرم به بازی

کردن  و اون عروسک    سگ  که از قدم هم بلند تر بود، اون ماشینها و تفنگ های

اسباب  بازیم بود... چقدر   سخته که بزرگ بشی و بدونی و بفهمی و بخونی و از همه

این  چیزها  فقط نصیبت درد و رنج بشه... چقدر سخته که هیچکسی کنارت نباشه تا

باهش   مهر و محبتی که در درونت هست و  نثار ش کنی و اون هم  به تو  مهر و محبت

و عشق   خودش رو  هدیه بده... چقدر...

چقدر زود  و دردناک و  در تنهایی،   این روزها  گذشت...

 




نویسنده: حمیدرضا - ۱۳۸٧/۸/۱۸

دلم بدجوری گرفته. نمی دونم چرا یهو   همه غم های عالم به سمت هجوم اوردن...

می دونید  واقعا سخته که بخواهی از دست غم ها فرار بکنی ... همین که شاد 

هستی یک دفعه  تموم غمهای دنیا  میان  و  شادی تو رو بین خودشون غرق می کنند

به همین سادگی و راحتی  همه چیزها رنگ غم میگیره... خیلی سعی کردم که از

غم و درد و ناراحتی ها فرار کنم و یا باهشون روبرو بشم اما نشده ... نشده که بتونم

 خودم رو از این موجهای  سنگین و  همیشگی   خودم رو آزاد کنم...  

پی نوشت۴۴:

١_ امیدوارم همیشه شاد باشید ...

٢_ امیدوارم اگه نشد  که همیشه شاد باشید( این  همیشه نبودن شادی یه حقیقت

تلخ زندگی همه ما هستش) حداقل  شادی هاتون طولانی تر و بیشتر باشه

تا غم هاتون...

٣-وقتی که خیلی دیره ، تازه می فهمی که اونی که از همه ساکت تر بود بیشتر ازهمه

دوستت داشت . ولی تو حواست به شیرین زبونی یه عشق دروغیه... نمی دونم این

حرف  کی گفته، نمی دونم درسته یا که نه. اما می دونم که همیشه   حرف با عمل

فرق داره و با حرف میشه هزاران دروغ رو گفت  بدون اینکه بهشون باور داشته باشی...

۴_ دلم خیلی می خواهد برم زیارت امام رضا(ع)... کاش میشد... کاش میشد که

با قلبم می رفتم اونجا و نه  فقط با پا....

۵_ تولد امام علی بن موسی الرضا  علیه السلام رو به تمام دوستداران حق و عدالت

تبریک میگم.




نویسنده: حمیدرضا - ۱۳۸٧/۸/۱٤

همه چیز پایان می پذیره ،به جزء عشق...

کاش بودی و میدیدی چقدر سخته بی تو بودن...میدیدی زندگیم چقدر سرد و بی حسه

...کاش تو بودی و من بودم و یه کلبه کوچیک چوبی و من و تو ،فقط دوتایی اونجا زندگی

می کردیم...حتا اگه یه روز این با هم بودنمون بیشتر طول نمی کشید.....

.....

پی نوشت43:

1_بعضی از چیزها سخته انجامش ،اما ادم باید سعی بکنه انجامش بده. ادم فقط وقتی

رها میشه که بتونه  خودش رو  به آرامش برسونه و نگران   و افسوس خور این

نباشه که توی زندگیش  سعی  و تلاش نکرده به هدفش برسه( زیاد فرق نداره هدفش

چی باشه. پول ، قدرت،علم ،کار یا عشق...)

2_ فال  ...

لعل سیراب به خون تشنه لب یار من است
وز پی دیدن او دادن جان کار مـن اسـت
شرم از آن چشم سیه بادش و مژگان دراز
هر که دل بردن او دید و در انکار من است
ساروان رخـت به دروازه مـبر کان سر کو
شاهراهیسـت که منزلگه دلدار من است
بـنده طالـع خویشم که در این قحط وفا
عشق آن لولی سرمست خریدار من است
طبلـه عـطر گـل و زلف عبیرافشانش
فیض یک شمه ز بوی خوش عطار من است
باغـبان همچو نسیمم ز در خویش مران
کاب گلزار تو از اشک چو گلنار من اسـت
شربـت قـند و گلاب از لـب یارم فرمود
نرگـس او که طبیب دل بیمار من اسـت
آن که در طرز غزل نکته به حافظ آموخـت
یار شیرین سخن نادره گفتار مـن اسـت




نویسنده: حمیدرضا - ۱۳۸٧/۸/٩

هوای اینجا بارونی هستش.   نم نم بارون داره می باره و همه چیز رو داره با خودش

می شوره.  خیلی لذت بخشه وقتی  زیر این بارون راه میری و قطرات بارون به سر و

صورتت  برخورد می کنه... من از اینکه  کسی اب  به روی من بپاشه  و خیس بشم

خیلی خیلی بدم میاد . کلا از  خیس شدن خودم و لباسهام بدم میاد  حتا توی 

روزهای  گرم تابستان. اما می دونید از اینکه زیر بارون خیس بشم و تمام لباسهام  ازش

آب بچکه و خیس خیس هم شده باشه  ناراحت نمیشم   و خوشم هم میاد.

بارون تمام وجود زمین و چیزهایی که روش قرار داره از جمله ما آدم ها رو، پاک می کنه و

یه روح تازه در همه چیز  بوجود میاره... یه روح سبز و لطیف و قشنگ... بدون حتا یه ذره

سیاهی و گرد و غبار ،روح ما  و طبیعت  میشه...




نویسنده: حمیدرضا - ۱۳۸٧/۸/۸

 بدترین نفرین برای یک فرد اینکه آرزو بکنی که  توی  خیابون دستشویی  اش بگیره و

دستشویی پیدا نکنه و یا وقتی توی یه جای مهم  هستش  وقتی  دستشویی  رفت

یهو  اب قطع بشه...

بدترین  نفرین  برای یه فرد اینکه  آرزو بکنی   همش دور خودش بچرخه و هر روز مجبور

باشه دقیقا  کارهای دیروزش رو مو به مو اجرا بکنه و هیچ تغییری هم توی این کارها

براش ایجاد نشه...

 بدترین نفرین  برای یه فرد اینکه آرزو بکنی همیشه بین جمع باشه و اما هیچکسی  پیدا

نشه که حرفهای اون رو متوجه بشه و  اون توی جمع  احساس تنهایی بکنه و تا اخر عمر

این احساس دست از سرش بر نداره...

 بدترین  نفرین برای  یه فرد اینکه  آرزو بکنی  اون همیشه افسوس روز گذشته اش رو

بخوره ...

 




نویسنده: حمیدرضا - ۱۳۸٧/۸/٥

اینجا هوا بدجوری گرفته هستش. همه جا رو  ابرهای سیاه گرفته... دلم خیلی گرفته...

خیلی وقته گریه نکردم و فقط  بغض کردم و هیچ اشکی   از چشمهام جاری  نشده ...

کاش توی بارون می امد...کاش اینقدر دل تنگ نبودم...

...............

چتر ها را باید بست ، زیر باران باید رفت .

 فکر را ، خاطره را زیر باران باید برد

 . با همه مردم شهر ، زیر باران باید رفت

سهراب

...

الان اینجا داره نم نم بارون می باره...




نویسنده: حمیدرضا - ۱۳۸٧/۸/٢

گفتی : تو قبلا امتحانات رو پس دادی و قبول شدی...

گفتم: کدوم امتحانها رو میگی؟!

گفتی : داره دیرت میشه برو  خونه!!...

گفتم: به من نمیگی کدوم امتحانها؟؟؟

گفتی:  دیرت شده  برو خونه!!...

گفتم: باشه و مواظب خودت باش...

تو به من نگفتی که کدوم امتحانها  رو منظورت بود اما میدونی فکر می کنم توی امتحان

آخر  شکشت می خورم  امتحان صبر کردن   در برابر  دوری از تو... کاش کمکم

می کردی... کاش...

گفتم: من توی داستان  خسرو و شیرین ، فرهاد  رو دوست دارم.

گفتی: ادم به هرچی فکر بکنه همونجوری میشه

گفتم: فرهاد عاشق بود  و  سر عشقش موند!!

گفتی: فرهاد اخرش  داستانش غم انگیز بود و خوب نبود .

گفتم: فرهاد  عشق واقعی داشت و سر اون جونش رو از دست داد!!

گفتی: خوب نیست که به این چیزها فکر بکنی ؟؟

گفتم: من از فرهاد خوشم میاد...