روزهای تنهایی حمیدرضا

نویسنده: حمیدرضا - ۱۳۸٧/٧/٢٥

عشق زیباست... همیشه این حرف رو تکرار کردم و نوشتم  اما  نه از سر عادت ، بلکه

به این جمله اعتقاد دارم و خودم هم تجربه کردم هر چند کوتاه بود...

یادته می گفتی  ادم تنها فقط ادم تنها رو به خودش جذب می کنه و اونها نمی تونند که

تنهایشون رو با همدیگه تقسیم بکنند... یادته که بهت  اولین بار  گفتم  دوستت دارم

... وسطهای تابستون بود... از اون روز  انگار قرنها گذشته ...  به خودم خیلی فشار اوردم

 تا خجالت نکشم و بهت بگم دوستت دارم... اون شب  انگار توی  اسمونها راه میرفتم...

خیلی شاد بودم و سبکتر و راحتتر از همیشه . خیلی خوشحال بودم که تونستم بهت

بگم که چه احساسی دارم  ... داشتم  راه می رفتم و همش به اون حرفی که به تو

زده بودم فکر می کردم...شاد  شاد بودم... اما میدونی همون وقتی که خوشحال بودم

 یهو یه اضطراب و نگرانی  توی وجودم   افتاد و نگرانی  دوباره تنها شدن... اون شب

سریع این احساس نگرانی رو پاک کردم و  بهش اعتنایی نکردم... چقدر زود 

همه  چیز میگذره... اون روزها نمی دونستم که  سریعتر از اونی که فکرش رو بکنم

باز دوباره روزهای تنهایی من شروع میشه و باز من ، من میشم و نه ما...

کاش میشد که همه چیز رو  اونجوری که دوست داشتیم ،عوض کرد... میدونم آرزوی

محالی هستش.........

دوستت دارم......




نویسنده: حمیدرضا - ۱۳۸٧/٧/٢٤

سلام بر مرگ... و مرگ ما را به جاودانی  خواهد برد... مرگ  زیباست ... مرگ هیچ

هراسی در وجودش نیست... با مرگ ما  خواهیم توانست که زندگی را از سر بگیریم...

همیشه از چگونه مردن و  ناگهانی مردن ترسیدم... همیشه فکر کردم چقدر بیخود

هستش که دچار یک مرگ  ناگهانی  بشم و یهو همه چیز توی این دنیا  برام تموم بشه

بدون اینکه مزه خیلی چیزها رو چشیده باشم و خیلی از کارها رو انجام داده باشم...

همیشه فکر کردم  که باید یه کار خاص و مهمی انجام بدم و بعد مرگ به سراغ من هم

بیاد... همیشه فکر کردم که  میتونم این بار  اون کارهایی رو که می خواهم انجام بدم

و بعدش  دیگه ناراحت   اینکه چرا  از این جا خواهم رفت  دیگه نداشته باشم... اما...

همیشه توی زندگی این اما ها  هست که ادم رو به مرحله نیستی و فنا می بره...

مرگ  زیباست  چون   ادم رو  از اضطراب و نگرانی  این دنیا راه می کنه و ادم  تکلیفش

روشن میشه   (با توجه به اینکه به چیزی واقعا و نه لفظی اعتقاد داره)... چگونه مردن

هم مهم هستش...




 
نویسنده: حمیدرضا - ۱۳۸٧/٧/۱۸

دیروز روزجهانی کودک  بود. این روز رو به تمام بچه های خوب و ناز تبریک میگم.( همه 

بچه ها  خوب و ناز هستند و همشون  قشنگ هستند. هیچ ادمی حق نداره به یه

بچه  بگه که زشت یا اینکه بد هستش. هیچ ادمی حق نداره که کودکی یه بچه  رو

با رفتار و  حرفهاش  خراب بکنه.)

وقتی بچه هستی ارزوهای بزرگی داری و دوست داری که خیلی کارها  وقتی بزرگ

شدی بکنی و اما بعدش  همه چیز اونجوری که تو می خواهی پیش نمیره و تو

فقط می تونی یه رویا و خاطره از اون زمان داشته باشی... وقتی بچه بودم دوست

داشتم که خلبان هلی کوپتر بشم  اون وقتها وقتی یه هلی کوپتر می دیدم برمی گشتم

و دستمون رو  روی دهانمون می ذاشتیم و شروع می کردیم به صدا آبابابابابابای در

اوردن و کلی ذوق کردن...یادش بخیر...

روز کودک مبارک




 
نویسنده: حمیدرضا - ۱۳۸٧/٧/۱٦

بدترین چیز دروغگو  بودن هست . بدنرین کار اینکه به خودت هم دورغ بگی و حاضر

بشی این دروغ ها رو هم   به مرور باور بکنی که راست هست و خودت رو توی

 دروغ هات غرق بکنی ... بدترین چیز اینکه به اونی که دوستش داری دروغ بگی

... بدترین چیز اینکه  به اسم اینکه واقعیت  خوب نیست گفته بشه  برگردی و دروغ

به دیگران بگی  و در حقیقت  فقط به فکر منافع خودت باشی و نه چیز دیگه...همیشه

دوستی و عشق مهمتر از  منافع زودگذر هستش  اما بیشتر ما  این حرف رو به ظاهر

قبول داریم اما در  عمل  فقط به فکر خورد و پوش و لذت هستیم نه چیز دیگه...

...............

من به تو  دروغ نگفتم که دوستت دارم ... من اون وقتی که با تو حرف زدم  دروغ نگفتم...




نویسنده: حمیدرضا - ۱۳۸٧/٧/۱٤

زنده موندم تا به تو برسم...تمام امید من وصل تو بود... همه  عمرم تنهابودم و منتظر،

منتظر این که اونی که تمام عمر  منتظر پیدا شدنشبودم پیدا بشه...تو امدی و من اون

تیکه گمشده قلبم رو پیدا کردم... تو اون آرامشی که من دنبالش بودم با خودت آوردی...

اما زود  رفتی و اون آرامش تبدیل  به جدایی شد... تبدیل به تنهایی...

من ناراحت اصلا نیستم  چون   تونستم  برای مدت کوتاهی   اونی که می خواستم رو

تجربه کنم و مفهوم عشق رو درک کنم...

پی نوشت 42:

1ـ نمی دونم چرا از این شعر خیلی  جدیدا خوشم میاد...

منم عاشق مرا غم ساز گاراست        تو معشوقی تو را با غم چکار است.

2ـ این روزها بدجوری  حالم  خرابه...

3ـ بعضی وقتها تحمل  بعضی چیزها سخته و سخت تر از اون اینکه  نتونی    کاری

بکنی...

4ـ بدترین چیز اینکه دروغ بگی و بدتر از اون اینکه دروغهات   حتا  خودت باور بکنی از بس

که دروغ گفتی...




 
نویسنده: حمیدرضا - ۱۳۸٧/٧/٧

من فکر می کردم  ( یعنی ۱۰-۱۲ سال پیش فکر می کردم ) که می تونم  ادم بزرگی بشم

اما حالا...

من سعی کردم توی ۱۴ -۱۵ سالگی  یه داستان بنویسم اما بیشتر از چند صفحه ننوشتم.

چند روز پیش که داشتم  دفتر خاطراتم که توش فقط یه سری شعر و نوشته هست رو نگاه می کردم.

رسیدم به اون صفحه های که  توش اون داستان رو نوشته بودم... دیگه حال دوباره نوشتن رو نداشتم

... واقعیتش  اصلا سعی نکردم بنویسم...وقتی کوچیکی پر از رویا هستی و وقتی بزرگ میشی

پر از مشکلات و درد ها و رنج ها... من به نظرم زودتر  از حد بزرگ شدم... هنوز که هنوزه دنبال اون

روزهای کودکی هستم... میدونی زندگی سخته  بار حرف زور زیاده.................




نویسنده: حمیدرضا - ۱۳۸٧/٧/۳

وقتی   توی تاریکی گیر کردی  و  از فاصله دوری یه نور ضعیفی رو دیدی . باید بری  جلو و دنبال اون

نور تا بتونی  خودت رو  نجات بدی هرچند این   نور  امید از تو دور باشه و رسیدن بهش سخت باشه...

باید بری تا  بهش برسی ...   اگه نری و   مایوس و نا امید سرت جات  بایستی  مطمئن باش  که هیچ

 وقت نجات پیدا  نمی کنی... اگه رفتی و  اون  نور، سرابی بیش نبود و  باز توی همون وضعیت موندی

لااقل  پیش خودت  راحت هستی که تلاشت رو کردی و  همین جور  بیهوده  عمرت  رو نگذروندی...

.....

فرا رسیدن ماه مهر رو به  شما تبریک میگم و همچنین جشن  مهرگان  رو.