روزهای تنهایی حمیدرضا

نویسنده: حمیدرضا - ۱۳۸٧/٦/۳٠

گاهی وقتها در اوج  گرمای تابستان ،سرمای  زمستان  به سراغ ادم میاد...

گاهی در اوج نا امیدی ، عشق  به سراغ ادم میاد...

گاهی در  حالی تنها تر از همیشه شدی  یکی می اد این تنهایت رو از بین میبره...

گاهی وقتها  از اونجایی که فکر نمیکردی  یه امیدواری بهت داده میشه...

گاهی تو  اوج  ناراحتی و غم و تنهایی ، کسی سراغت میاد که با امدنش عشق  و زیبایی

و خوشبختی   در زندگیت  به سراغت میاد با وجود اون...

وقتی این گاهی وقتها  برات اتفاق افتاد   ... وقتی تو در اوج خوشبختی و شادی و  زیبایی

بودی و واقعا عاشق شده بودی...

یه دفعه  اون  از زندگیت خارج میشه و دور میشه دور،   دور... دورتر و دست نیافتنی تر از

ستاره های آسمون برات...  

...

گاهی وقتها در اوج  گرمای تابستان ،سرمای  زمستان  به سراغ ادم میاد...

شنبه ٢ تیر ٨۶

...

تابستان هم تموم شد و باز پاییز  تنهایی  من  شروع شد...  تنهایی  و تنهایی....




نویسنده: حمیدرضا - ۱۳۸٧/٦/٢٢

همه چیز ما خوبه  جز اینکه ما خوب نیستم...همه چیز عالی هستش  اما  ما  بد هستیم...

همه چیزمون به همه چیزمون نمیاد... همه حرفها و هدفهای زندگیمون فقط شعاره . درست مثل تمام

عقاید و اعتقادتمون که فقط   حرفه و در عمل  ما هم مثل بقیه با تمام کوچک بودن ها و پست بودن ها

و بی خود بودنهاشون شریک هستیم... حتا به اعتراف کردن هامون  به اینها هم  واقعا اعتقادی نداریم  و

یه جور می خواهیم  بخشیده بشیم و  دوباره کارهای قبلیمون رو  ادامه بدیم...

راستی تا به حال فکر کردید که  اونهایی که به قله یه کوه  صعود  می کنند چطوری   پایین بر می گردند؟

درباره قله کوه واقعی میگم...

.......................

برای یه دوست خوب این شعر رو  اینجا می ذارم...

حسـن تو همیشه در فزون باد
رویت همه ساله لالـه گون باد
اندر سر ما خیال عشـقـت
هر روز کـه باد در فزون باد
هر سرو که در چـمـن درآید
در خدمـت قامتت نـگون باد
چشـمی که نه فتنه تو باشد
چون گوهر اشک غرق خون باد
چـشـم تو ز بـهر دلربایی
در کردن سـحر ذوفـنون باد
هر جا که دلیسـت در غـم تو
بی صبر و قرار و بی سکون باد
قد هـمـه دلـبران عالـم
پیش الـف قدت چو نون باد
هر دل که ز عشق توست خالی
از حلـقـه وصـل تو برون باد
لعـل تو که هست جان حافظ
دور از لـب مردمان دون باد




نویسنده: حمیدرضا - ۱۳۸٧/٦/۱٧

همیشه همه چپز  اون جوری که فکر می کنی نیست ...

همیشه فکر نکن که چیزی مثل  سابق میشه...

همیشه  یادت باشه  بعضی از خاطرات  تا اخر عمر هم  هر کاری بکنی  فراموش نمیشه...

........

.......

همیشه    سعی  کن که  شاد  باشی ...




نویسنده: حمیدرضا - ۱۳۸٧/٦/۱٢

 

فرا رسیدن ماه رمضان ، ماه  نزول قرآن و ماهی که در ان  مهمان خدا  هستیم  رو به تمام دوست داران

حق و عدالت  تبریک میگم و امیدوارم که همیشه  با یاد خدا  باشید و خدا  همیشه در تمام مراحل

زندگی شما  را  راهنمایی و یاری بکند. التماس دعا




نویسنده: حمیدرضا - ۱۳۸٧/٦/۱٠

وبلاگ...

تا به حال فکر کردید چرا  در  این چند سال اخیر اینقدر وبلاگ و وبلاگ نویس زیاد شده؟ شاید  جواب شما

این باشه که وبلاگ یه  وسیله تفریحی  هست و یا به خاطر این که  بشر در  این هزاره   ماشین

و اینترنت  خودش رو تنها می بینه و  به دنبال این هست که به نوعی تنهایی خودش رو   با این کار پر بکنه.

و یا هزاران جواب  دیگر که شاید درست یا غلط باشه.

نمی دونم تا به حال به یک مکان تاریخی رفتید یا که نه؟  نوشته هایی که به عنوان  یادگاری  در اون مکانها

در زمانها  مختلف  حک شده رو دیدید  یا که؟ یا  روی دیوارها  و   مکانهای عمومی یا تنه  درختان  رو

دیدید که  یادگاری نوشتند؟  تا به حال فکر کردید که  چرا افراد مختلف توی زمانهای مختلف  این کار رو

انجام دادند؟  در حالی که  اصلا مشخص نیست که  این یادگاری و اسمی که زیرش به عنوان امضاء و

معرفی طرف  حک شده، چه کسانی انجام دادند و  کی بودند و  فقط از اون  نویسنده های  معمولی

 این آثار به جا مونده .

وبلاگ هم   به نظر من  مثل همون مکانها شده .  افرادی که  به جز یه ادرس ایمیل که اون هم  باز مجهول

هستش هیچ چیز  دیگه ای که نشون دهنده  این باشه   کجا هستند و  کی هستند ،  ندارند و 

همین طور  خواننده های که  میاند  و مثل رهگذر ها می گذرند و شاید  هم با  نظری  این  چرخه

یادگاری  گذشتن  رو ادامه بدند( البته کلمه یادگاری شاید   درست نباشه)

 




نویسنده: حمیدرضا - ۱۳۸٧/٦/۸

سه نفر  رفتند کنار دریا   اما فقط یکی  معنای واقعی دریا رو فهمید و  اون دوتای دیگه ، یکیشون

فقط شنا کرد و کنار ساحل  بیخودی قدم زد و اون یکی هم  فقط دنبال گرفتن  ماهی  توی دریا رفت...

اونی که  فقط  قدم زد  و شنا  کرد فقط به فکر  تفریح و استفاده  از  زیبایی و  خوبی های دریا بود.

اونی که  دنبال ماهی گرفتن  رفت  فقط می خواست از دریا استفاده مادی بکنه و  فقط خودش  و وضع

خودش مهم بودش   و نه چیز  دیگه...

اونی که معنای واقعی دریا رو فهمید    به اون رازی که دریا  نهفته هست دست پیدا کرد و   فقط ظاهر

دریا رو  ندید  بلکه  روح  زیبا و بزرگ  دریا رو درک کرد...  اون به   مهمترین چیز  زندگی رسید  یعنی

فهم درست و  واقعی و از ته قلب هر چیزی...

درسته عده ای فکر می کنند این  معنا رو  می فهمند و بعد هیچ کاری نمی کنند  و براشون این اتفاق

هیچ تفاوتی در زندگیشون  ایجاد نمی کنه. اما می دونید  اونها فقط  فکر می کنند که  معناش درک کردن

درست مثل اون پراونه ها که هر کدوم   فهم خودشون رو از آتش  شمع   رو به طور ناقص می فهمیدند

...

 




نویسنده: حمیدرضا - ۱۳۸٧/٦/٤

بعضی از داستانها  وقتی شروع میشند  از همون اول آخرش مشخص هستش... بعضی از داستانها

شاید ماه ها و سالها  طول بکشند  اما آخرش  مشخص هستش  و هر کاری بکنی  فقط  داری  این

پایان داستان رو    به تاخیر  می اندازی  وگرنه  هیچ  فرقی  توی آخر داستان  اتفاق نمی افته...

هر چقدر توی این داستان ادمهای فرعی رو  بیاری و  سعی کنی  داستان رو تغییر بدی  اما آخرش

می رسی به همون شروع  داستان که آخرش  مشخص بوده... تو هیچ  کاری نمی تونی بکنی

مگه میشه تقدیر رو توی یه  همچین جور داستانی عوض کرد... داستان  بالاخره دیر  یا زود به آخرش

می رسه  و اون وقت مهم نیست که کلاغه به خونه اش  رسید یا که نه. مهم  اینکه  داستان    خودت

تموم میشه...

پی نوشت:

١_ سه نفر  رفتند کنار دریا   اما فقط یکی  معنای واقعی دریا رو فهمید و  اون دوتای دیگه ، یکیشون

فقط شنا کرد و کنار ساحل  بیخودی قدم زد و اون یکی هم  فقط دنبال گرفتن  ماهی  توی دریا رفت...

٢_ روز  پزشک  رو هم تبریک میگم هر چند  دیر...