روزهای تنهایی حمیدرضا

نویسنده: حمیدرضا - ۱۳۸٧/٤/٢۸

خسرو شکیبایی هم به ابدیت پیوست.  یادش بخیر بازیگر خوبی بود...وقتی  خبر درگذشتش رو

بصورت زیر نویس توی تلویزیون خوندم   ناراحت شدم و یاد بازیهاش  توی فیلم ها و سریالها افتادم.

یاد  سریال  روز روزگاری افتادم  واقعا  سریال قشنگی بود و بازی خسرو شکیبایی هم خیلی خوب بود.

یاد سریال کاکتوس افتادم    یادش بخیر  چقدر از این نقشی که توی اون سریال داشت خوشم می امد

و هر هفته منتظر بودم که یه قسمت دیگه   از اون سریال رو ببینیم.  آقای دکتر رند و زرنگی که  نقشش

رو بازی می کرد...   یاد عاطفه عاطفه گفتنهاش توی  سریال خانه سبز ... یاد فیلم هامون  و  پری

و سارا و ...    

مهمترین چیز ی که بعد از ما می مونه فقط یاد و خاطره ای هستش  که از ما ، در ذهن افراد دیگه

به یادگار می مونه.   چقدر خوبه که این  یاد و خاطره  سبز و خوب و قشنگ در ذهن افراد باقی بمونه

 درست مثل خسرو شکیبایی  که یاد و ذهن من  همیشه  سبز و  پایدار هست...

بسْمِ اللّهِ الرَّحْمـَنِ الرَّحِیمِ

الْحَمْدُ للّهِ رَبِّ الْعَالَمِینَ .الرَّحْمـنِ الرَّحِیمِ .مَـالِکِ یَوْمِ الدِّینِ .إِیَّاکَ نَعْبُدُ وإِیَّاکَ نَسْتَعِینُ .اهدِنَــــا

الصِّرَاطَ المُستَقِیمَ .صِرَاطَ الَّذِینَ أَنعَمتَ عَلَیهِمْ غَیرِ المَغضُوبِ عَلَیهِمْ وَلاَ الضَّالِّینَ.

بسم الله الرحمن الرحیم

قُلْ هُوَ اللَّهُ أَحَدٌ .اللَّهُ الصَّمَدُ .لَمْ یَلِدْ وَلَمْ یُولَدْ .وَلَمْ یَکُن لَّهُ کُفُوًا أَحَدٌ.

روحش شاد و قرین رحمت الهی




نویسنده: حمیدرضا - ۱۳۸٧/٤/٢٧

منم عاشق مرا غم سازگار است       تو معشوقی ترا با غم چکار است
تو گر سازی وگرنه من برانم       که سوزم در غمت تا می‌توانم
مرا گر نیست دیدار تو روزی       تو باقی باش در عالم فروزی
اگر من جان دهم در مهربانی       ترا باید که باشد زندگانی
اگر من برنخوردم از نکوئی       تو برخوردار باش از خوبروئی
تو دایم مان که صحبت جاودان نیست       من ارمانم وگرنه باک از آن نیست
ز تو بی‌روزیم خوانند و گویم       مرا آن به که من بهروز اویم
مرا گر روز و روزی رفت بر باد       ترا هر روز روز از روز به باد
     
نظامی      
     
     
     
     
     
     
     
     
     
     
     




نویسنده: حمیدرضا - ۱۳۸٧/٤/٢٢

دوستت دارم... هر روز دارم   اسم تو رو تکرار می کنم و  و به یاد تو هستم...

میدونی من  نتونستم مواظب  سلامتی روح و جسمم باشم... می دونی  دوری از تو    باعث شد

که به فکر خودم نباشم و هر روز   ذره  ذره  سلامتی جسم و روحم  از  بین بره... هر  ثانیه  که میگذره

و من از تو دور هستم،  پیر تر و ضعیفتر  از قبل میشم  ... جسم و روحم  در حال فرسوده شدن و

پیر  و ضعیف شدن  هستش... دیگه صبر نمی تونم بکنم . تحملم  کم شده  ... این زندگی یکنواخت

و کسالت آور  بدون وجود  تو  اصلا برام معنایی نداره... کاش تو بودی... کاش  بودی با مهربونهات من

رو اروم می کردی... هر شب تو رو صدا می زنم  به این امید که جوابی توی این سیاهی شب بشنوم اما

جوابم  فقط سکوت هستش که به من  یاد آوری می کنه  روزهای تنهایی  من هنوز ادامه داره و   باید

دوری از تو رو  تحمل بکنم و اما اخه چقدر  دیگه باید صبر بکنم....




نویسنده: حمیدرضا - ۱۳۸٧/٤/۱٥

چقدر زود گذشت  اون روزهایی که می تونستم با تو حرف بزنم و  روزهایی که  به تو می گفتم که دوستت

دارم و تو  حرفهام رو می شنیدی  ... چقدر خوب بودن  اون روزها که می تونستم تمام  حرفهای  دلم

 رو که مدتها بود  انباشته شده بود و  داشت  دیوونه ام میکرد  رو به تو   می گفتم  و تو گوش میکردی و

 و دلداریم می دادی و  با اون صدای گرم و پر از محبت و زیبات  با من حرف می زدی ... چقدر زود گذشت

... چقدر این روزها   دلم می خواهد یکبار دیگه صدای تو رو بشنوم و  بهت بگم که  هنوز هم  دوستت

دارم  بهت بگم که  سالها هم بگذره  باز  فقط تنها  فردی که  در قلبم جا داره تو هستی و نه  هیچکس

دیگه ای... فقط تو هستی که  با تمام وجود دوستش دارم ...  کاش دوباره صدای  تو رو می شنیدم...

 کاش دوباره به من می گفتی که مواظب سلامتی روح و جسمت باش... کاش ...




 
نویسنده: حمیدرضا - ۱۳۸٧/٤/٩

یک قطره ی آب بود و با دریا شد

یک ذره خاک با زمین یکتا شد

آمد شدن تو اندر ین عالم چیست

آمد مگسی پدید و نا پیدا شد

عمر خیام

واقعا ما برای چی بوجود امدیم به خاطر اینکه بخوریم و  بخوابیم و بپوشیم و از  لذت آعوش  بهره

ببریم و مثل همه موجوات صاحب بچه بشیم و بمیریم؟ واقعا  زندگی ما در همین  خلاصه شده؟ 

به قول شاعر  هوردن و خوابیدن و  دیگر هیچ؟  واقعا فکر نمی کنید   زندگی ما   رنگ  بیخودی  و بیهودگی

به خودش  گرفته و ما فقط  در فکر شکم و ... هستیم  واقعا چرا ما باید اینجوری بشیم؟ جبر زمانه

هستش و یا تنبل خودمون و یا اینکه  کلا ما  برای جز اینجور زندگی کردن افریده نشدیم و محیط زندگیم

هم بهمون  اجازه    نمیده  بتونیم دست به کاری بزنیم؟ چرا باید صبحمون رو شب بکنیم و هیچ فرقی

زندگیمون با روزهای قبلش نکنه؟ و بدتر از اون  روزها و ماه ها و سالها بگذره  به جز گرد  پیری که به

چهره مون نشسته و  سیر یه زندگی معمولی معمولی  هیچ چیزی در  در زندگیمون  و وجودمون تغییر

نکرده باشه و بیست سالگی و پنجاه سالگیم  فرق چندانی نداشته باشه؟ واقعا چرا؟....  میدونم

همه ادمها نمی توند که   کارهای بزرگی بکنند اما می تونند در حد خودشون  حداقل برای زندگی

خودشون و  دیگران مثمر ثمر باشند و حداقل  با یه کار کوچیک باعث بشند که  ادمی رو  شاد بکنند و

بهش کمک بکنند  ...به نظر من ما فقط برای این به دنیا امدیم که مسیر کامل شدن   رو طی بکنیم

و این سیر کامل شدن هم فقط با انجام کارهای خوب  تکمیل میشه ...  کمک کردن حتا به یه حیوان

و  یا یه پرنده هم  همون کار خوبه... سعی کنیم که که خوبتر و بهتر  با دیگران  برخورد بکنیم و 

فکر نکنیم  که چون  ادمی وضعش  از لحاظ مالی یا سواد  بالا هستش یا اینکه  در حد پایینی هستش

با  افراد دیگه فرقی داره ، سعی کنیم  با همه برخورد خوب و یکسانی داشته باشیم و  بدونیم که

 اگه ادمی   به خاطر پول یا سطح سواد   یه ادم دیگه بهش احترام  بیش از حد بگذره  و به دیگران  که در

سطح  پایینی هستند احترام نذاره، نشون دهنده اینکه اون  ادم  در درونش پست و بی مقدار هستش و

تمام حرفهای  زیباش درباره خوبی و آزادی و عدالت  دروغ  هستش...