روزهای تنهایی حمیدرضا

نویسنده: حمیدرضا - ۱۳۸٧/۱٢/٢۳

بهار امد  با بوی  گل های وحشی  و  شکوفه های سفید درخت  ها و جوانه های کوچیک سبز شده

گندم  روی زمین ها... بهار  با تمام  چیزی های شاد و زیبا امد ... بهار   دوباره  امد تا ما دوباره شروع

عشق و  سر سبزی رو در دل طبعیت با چشمان خود ببینیم  و ایمان بیاوریم به یک شروع دوباره  . به

اینکه می تونیم شروع بکنیم و   وجودمون و زندگیمون رو از  همه چیزهای سرد و   یخ و   پوسیده و

سیاه  خالی بکنیم و از دل این همه سیاهی و بدی و روز مرگی ، جوانه های سبز و زیبای عشق و

شادی و نشاط و پیروزی رو   ایجاد بکنیم... بهار  سرآغاز عشق و زیبایی هستش...  امدن بهار

رو پیشاپیش به همه  ایرانیان  تبریک میگم.




نویسنده: حمیدرضا - ۱۳۸٧/۱٢/۱٩

پروانه از راه دور  نور رو دید و   به سمت نور پرواز کرد. .. پراونه به  منبع نور  رسید و

پایکوبان و مست   از عشق به نور  ، نزدیک و نزدیکتر  رفت  تا به نور برسه ...پراونه

از حرارت   و گرمای  نور  شروع  به  گرم شدن و   سوختن  و سماع عاشقانه در دور نور

کرد و بعد از مدتی بالهاش  سوخت  همراه با تمام بدنش ... سوخت و در عشق نور 

فنا شد... اما  با نور یکی  نشد  چون  حباب شیشه ای   دور نور  باعث شد   نتونه با

نور  یکی  بشه و لذت مرگ و عشق و فنا شدن رو  در آغوش نور بطور کامل بچشه...

پروانه سوخت و  خاکسترش  با نسیم  پگاه   در تمام محیط  پخش شد...




نویسنده: حمیدرضا - ۱۳۸٧/۱٢/۱٧
  امروز وقتی برگشتن  از دانشگاه  توی باغهای اطراف اتوبان    چندتا درخت رو دیدم که

 

شکوفه هاشون باز شده بود  بهار داره  کم کم داره میاد و نمی دونم چرا دلم  هوس

بازی  چومبوش و  قایم موشک و تیله بازی رو کرده چقدر زود گذشت اون روزهای

کوچکی و بیخبری و راحتی و چقدر سریع این دنیا  داره روی واقعیش رو به من نشون

میده....




نویسنده: حمیدرضا - ۱۳۸٧/۱٢/۱٥

تولدت  مبارک.

امیدوارم  که هر کجا که هستی  بتونی همون جور که دوست داری  زندگی بکنی و

در آرامش و شادی همیشه باشی...

این گل تقدیم می کنم به تو که مهربون و خوبی درست مثل این گل

 




نویسنده: حمیدرضا - ۱۳۸٧/۱٢/۱٠

همش به خودم می گفتم که  بالاخره   می تونم  هر  چیزی رو که می خواهم بهش

برسم اما الان فهمیدم که اشتباه می کردم ... خیلی فرق هست  بین اون چیزی که

می خواهی و اون چیزی که بهش میرسی...

ماه گفت : سلام!

سگ کوچولو گفت: سلام! ماه عزیز  من بالاخره بهت  رسیدیم!!

ماه گفت: بهت تبریک میگم  خوش امدی!

سگ کوچولو  گفت: اوه نه!  تبریک باید  بهم نگی چون  هدف من خورشید بود نه

یه چیز  نزدیک مثل تو!

ماه گفت:  چه حیف !   فکر کردم  تو  آرزوی من رو داشتی  ! ... و بعد  ماه  از سگ

کوچولو  دور شد و  اون رو میان راه  ماه و خورشید  رها کرد...




نویسنده: حمیدرضا - ۱۳۸٧/۱٢/٤

هوا   این روزها هم بهاری هستش و هم پاییزی و هم زمستونی... مدائم در حال تغییر

هستش  درست مثل زندگی ما ادمها که گاهی زندگیمون خوبه مانند  بهار و گاهی  هم

خوبه و هم  بد   مثل روزهای پاییزی که نمیدونی یک لحظه دیگه چطور هستش و

بادهای  سرد و بارون تند و گاهی هم نم نم بارون از آسمون  می باره و تازه بعضی

وقتها  مثل ما که یهو میریم  توی  حس غم و تنهایی مفرط ، برف می باره . بعضی وقتها

هم مثل زمستون، زندگیمون  ساکت و سرد و  برفی میشه و انگار که  از درون  یخ زده

باشیم میشه ...آب و هوای  این  روزها درست مثل   زندگیم  شده ...