روزهای تنهایی حمیدرضا

نویسنده: حمیدرضا - ۱۳۸٧/۱۱/۳٠

عمری در این فکر بودم که به  خوشبختی و جاودانگی  برسم... همیشه از مرگ بیهوده

می ترسیدم و این مرگ بیهوده همیشه در کنارم بود ... همیشه به دنبال هدف بزرگ

و والایی  در طول عمرم  بودم اما حیف که نرسیدم و وسط راه نتونستم  خودم رو با هر

شرایطی  و هر کاری  وفق بدم  تا برسم به اون هدف... همه عمرم سعی کردم که آدم

خوبی باشم و تا اونجا که می تونم از دو رویی و پستی   در زندگیم  اجتناب بکنم...

سالها  فقط در پی این بودم  که به عشق واقعی برسم و  عشق به سراغم بیاد اما

حیف که اونقدر بد و دیر رسیدم  که هنوز  در رنج و درد اون عشق  شب تا صبح در

تنهایم به سر می برم... پیر شدم  خیلی وقت پیش ها  ... وقتی که نشد... از درون

پیر شدم  با اینکه جوان بودم  ... میدونی الان  جسمم از بیرون  و ظاهرش پیر شده

درست مثل روح و قلبم در این سالهای تنهایی... دیگه به تنهایی عادت کردم  و گله و

شکایتی از این حالم ندارم و به طرز مسخره ای هم  هنوز امید دارم   البته نه به رسیدن

به عشق بلکه به این زندگی  روزمره ... شاید هم عادت  به این زندگی و تنهایی

هستش و نه امید... اما فرقی نداره  من در  تنهایی  هم امید دارم  به خوبی و زیبایی

این جهان زشت و نا زیبا...

 




نویسنده: حمیدرضا - ۱۳۸٧/۱۱/٢۸

گرم یاد آوری  یا نه،

من از یادت  نمی کاهم

تو را من چشم در راهم




نویسنده: حمیدرضا - ۱۳۸٧/۱۱/٢٧

همه چیز  زیباست حتی درد جدایی از تو... شاید تعجب بکنی اما میدونی

 با وجود  این درد و تنهایی   ،  احساس می کنم که به تو نزدیکتر هستم  اخه میدونی

اینجوری همه اون لحظه ها  فقط تو هستی که در فکر و ذهن  من هستی  نه چیز

دیگه... من دیگه ناراحت نیستم و خوشحال هستم  چون حس می کنم که هر روز دارم

بیشتر از روز قبل  به تو نزدیکتر میشوم و تو رو پیش خودم حس می کنم... می دونم

این  فقط یه احساس و  رویا هستش   اما  با این وجود  برای من زیباست...




نویسنده: حمیدرضا - ۱۳۸٧/۱۱/٢۳

بیاید  سپندارمذگان رو جشن بگیریم و نه یه رسم انیرانی( غیر ایرانی).  ما اصیل و پاک

هستیم و دارای فرهنگ و تمدن  بزرگ خودمون. این آیین ها و جشن ها  سر این نیست

که ما مخالف پیشرفت و صنعتی شدن هستم نشان دهنده اینکه ما  برای خودمون و

فرهنگ خودمون ارزش قائل هستیم

 

سپندارمذگان

در ایران باستان، نه چون رومیان از سه قرن پس از میلاد، که از بیست قرن پیش از میلاد، روزی موسوم به روز عشق بوده است. در تقویم جدید ایرانی دقیقا مصادف است با ۲۹ بهمن، یعنی تنها ۳ روز پس از روز والنتاین فرنگی. این روز «سپندارمذگان» یا «اسفندارمذگان» نام داشته است.

در ایران باستان هر ماه را سی روز حساب می‌‌کردند و علاوه بر اینکه ماه ها اسم داشتند، هریک از روزهای ماه نیز یک نام داشتند. به‌عنوان مثال روز اول «روز اهورامزدا»، روز دوم، روز بهمن ( سلامت، اندیشه) که نخستین صفت خداوند است، روز سوم اردیبهشت یعنی «بهترین راستی و پاکی» که باز از صفات خداوند است، روز چهارم شهریور یعنی «شاهی و فرمانروایی آرمانی» که خاص خداوند است و روز پنجم «سپندارمذ» بوده است. سپندار مذ لقب ملی زمین است. یعنی گستراننده، مقدس، فروتن. زمین نماد عشق است چون با فروتنی، تواضع و گذشت به همه عشق می‌‌ورزد. زشت و زیبا را به یک چشم می‌‌نگرد و همه را چون مادری در دامان پر مهر خود امان می‌‌دهد. به همین دلیل در فرهنگ باستان اسپندارمذگان را به‌عنوان نماد عشق می‌‌پنداشتند. در هر ماه، یک بار، نام روز و ماه یکی می‌‌شده است که در همان روز که نامش با نام ماه مقارن می‌‌شد، جشنی ترتیب می‌‌دادند متناسب با نام آن روز و ماه. مثلاً شانزدهمین روز هر ماه مهر نام داشت و که در ماه مهر، «مهرگان» لقب می‌‌گرفت. همین طور روز پنجم هر ماه سپندارمذ یا اسفندار مذ نام داشت که در ماه دوازدهم سال که آن هم اسفندار مذ نام داشت، جشنی با همین عنوان می‌‌گرفتند.

سپندارمذگان جشن زمین و گرامی داشت عشق است که هر دو در کنار هم معنا پیدا می‌‌کردند. در این روز زنان به شوهران خود با محبت هدیه می‌‌دادند. مردان نیز زنان و دختران را بر تخت شاهی نشانده، به آنها هدیه داده و از آنها اطاعت می‌‌کردند.

ملت ایران از جمله ملت هایی است که زندگی اش با جشن و شادمانی پیوند فراوانی داشته است، به مناسبت های گوناگون جشن می‌‌گرفتند و با سرور و شادمانی روزگار می‌‌گذرانده اند. این جشن ها نشان دهنده فرهنگ، نحوه زندگی، خلق و خوی، فلسفه حیات و کلاً جهان‌بینی ایرانیان باستان است.ایکاش با درس گرفتن از گذشتگان ما هم کمی شادمانی را به هر بهانه ای که شده به زندگی خود راه دهیم و شاد زندگی کنیم و شاد زیستن را بیاموزیم. به امید آن روز.




نویسنده: حمیدرضا - ۱۳۸٧/۱۱/۱٦

سلام. به نظرت من ادم بدی هستم؟

_سلام. نه تو خوبی و مهربونی!!

به نظرت من  دیوانه نیستم؟

_نه! چرا اینجوری فکر می کنی عزیزم!

نمی دونم چرا شاید به خاطر اینکه   بد هستم و به نظرم خوب نیستم!

 _تو خیلی مهربون  و خوبی عزیزم!  اینقدر منفی فکر نکن!

من سعی می کنم که  خوب باشم و درست رفتار بکنم  اما میدونی  فکر می کنم که

 همش دارم دور خودم می چرخم و همش دارم کارهای اشتباه می کنم و بیخودی

سعی می کنم با دیگران مهربون  و خوب باشم اصلا من مهربون و خوب  با دیگران

هستم؟

_ تو خوبی و مهربونی !! درباره یه چیز دیگه حرف بزن!!!

 باشه!!!

...




نویسنده: حمیدرضا - ۱۳۸٧/۱۱/٩

سلام.

همیشه آرزو  می کنم که تو شاد باشی عزیزم...

همیشه آرزو می کنم آنقدر خوشبخت  باشی که همه چیز این دنیا برای تو  زیبا و

قشنگ  جلوه بکنند...

همیشه آرزو می کنم که تو   در هر کجا که هستی شاد باشی...

همیشه...




نویسنده: حمیدرضا - ۱۳۸٧/۱۱/٥

بیشتر وقتها تقصییر خودم بود ... مقصر خودم هستم نه هیچکی دیگه...

باید تغییر  همچون فصل زمستان به بهار... باید رفت به سراغ  بهار و منتظر  امدنش

نشد... باید رفت... سبک و آزاد و رها... باید رفت  و رسید... دیگر انتظار  باید  تمام شود

... فرصت منتظر ماندن نیست باید رفت...