روزهای تنهایی حمیدرضا

نویسنده: حمیدرضا - ۱۳۸٧/۱٠/٢٤

بالاخره برف آمد... هوا سرد بود و ما امتحان داشتم و از اون ور برف هم کم بود

نشد که ادم برفی بسازم....

هیچ تا به حال فکر کردی چقدر سریع ادم آب میشه تموم میشه مثل آدم برف...

چقدر این روزها  هوا سرد هستش. تازه  شده مثل روزهای  زندگی من ... سرد و خالی

... دیگه عادت کردم و هیچ شکایتی هم از این وضعیت ندارم...راضی  راضی راضی...

هوا سرده . میشه یه ابر بفرستی  تا روی من برف بباره می خواهم زیر برف بخوابم

شاید گرم شدم...




نویسنده: حمیدرضا - ۱۳۸٧/۱٠/۱٩

باز باید شروع کرد یک شروع دوباره... برای عشق و زندگی...

....

 




نویسنده: حمیدرضا - ۱۳۸٧/۱٠/۱٢

منتظر برف بودم باران بارید... منتظر عشق بودم عشق آمد اما یک طرف بود... منتظر

خوشبختی بودم سکون و روز مرگی نصیبم شد... منتظر پیشرفت بودم اما  آنقدر دیر

و آهسته اتفاق  افتاد که هیچ حسی دیگر به آن  نداشتم... منتظر بودم و رفتم و  رفتم

 اما در  این  مسیر زندگی جز  غم و درد و رنج هیچ چیزی دیگری در مسیر من پیدا نشد

...  بالاخره بی خیال همه چیز  شدم   اما بی خیالی هم دوای این درد  من نبود... باید

برم و زیر این باران زمستانی  راه برم شاید قدر آرام بشم و آماده  تحمل این زندگی...




نویسنده: حمیدرضا - ۱۳۸٧/۱٠/۱۱

سلام بر حسین(ع)... سلام بر ثارالله ... سلام بر عدل و عدالت و شجاعت... سلام بر

ماه  پیروزی حق  بر شرک و کفر و نفاق... سلام بر ملکوت  خدا که در آن بر حسین(ع)

گریه کردند... سلام بر کشته شدگان دشت کربلا ... سلام بر اصحاب و یاران

حسین علیه السلام  از اولین تا آخرین ...سلام بر رهروان  راه حسین علیه السلام

 و سلام بر امام زمان مهدی موعود (عج)  و روزی که قیام می کنند مانند جدش

امام حسین علیه السلام...




نویسنده: حمیدرضا - ۱۳۸٧/۱٠/۱٠

 استاد میگه تو آب زیر کاهی. من میگم استاد تو گیجی ( البته توی دلم میگم.) 

استاد  میگه : ( به دوستم که کنارم نشسته )  تو کینه ای هستی و از من  کینه  به دل

داری حالا  نمیدونم سر چی؟ من میگم ( به دوستم): کینه ای و جفتمون بلند می

خندیم و توی دلم  میگم : واقعا به سنت نمی خوره استاد این همه جا که میگی کار

کرده باشی( اخه اونقدر کارهای مختلف رو میگه یکی دوسال سرش بودم  با توجه به

سنش سی و خورده ای اصلا بهش نمی خوره). استاد میگه واقعا ۴۳ میلی متر ؟

من میگم: اره استاد  جوابش توی کتاب نوشته و  دوستم  می خنده و استاد  میره 

کتابش رو چک  می کنه و می بینه درسته. من بر می گردم به دوستم میگم: کینه ای

همش تقییر تو هستش  استاد فکر کرد من دارم اشتباه میگم. استاد میگه:(به دوستم) 

تو به خاطر اینکه دوستت ترم پیش  افتاده از من  کینه به دل داری؟ ! من میگم: واقعا

که!    استاد دیگه به من نمیگه آب زیر کاهی! اما هنوز دوستم کینه ای توی ذهن استاد

هستش.  و سر یه کلاس دیگه بهش مثبت میده. من میگم : چه خوب!( به دوستم

میگم)




نویسنده: حمیدرضا - ۱۳۸٧/۱٠/۸

با یک نگاه شروع شد و با یک صدا به پایان رسید...  واقعا فروغ فرخزاد درست گفته: تنها

صدا  ست که می ماند. الان تنها  اخرین  صدا و حرفش به یادم مونده. خدا حافظ...

 




نویسنده: حمیدرضا - ۱۳۸٧/۱٠/٤

اونقدر  بعضش رو فرو خورد و شب ها گریه کرد تا اینکه  گریه هاش تموم شد و دور قلبش

یه قفس  سنگی  گرفت  و  مردم فکر کردند که اون سنگ شده اما  نمی دونستند

پشت اون  قفس سنگی یه دل بود که خودش رو محکوم   به حبس ابد توی اون

قفس سنگی کرده بود...

  در زندگی چه کسی را دوست دارید؟ این موضوع انشاء  ای بود که پسرعموم که معلم

هست به دانش آموز هاش داده بود و گفته بود درباره هرکسی که خواستید می تونید

بنویسید و  اشکالی نداره.  من ورقه های انشاء شون رو خوندم.  چند نفری درباره

دوست داشتن خدا نوشته بودند و چند نفری هم  درباره پدر بزرگ و یا مادر  شون نوشته

بودند و یکی دو نفر هم درباره پدرشون و بیشترا هم درباره  فداکاری و خوب بودن

مادرشون نوشته بودند. و دو سه نفر هم درباره دوستشون و یا همکلایشون 

و  دو نفر هم درباره کسی که دوستش داشتند نوشته بودند.  خیلی بعضی

انشا هاجالب بود ... راستی شما چه کسی رو توی زندگی دوست دارید؟

 




نویسنده: حمیدرضا - ۱۳۸٧/۱٠/۳

  می دونید وقتی ادم برف بخواهد و  برف بباره و بعدش سریع بارون پشت سرش بباره

اون وقته که مابین  حس برف بازی و سرسره بازی و حس   شاعرانه و رفتن زیر بارون

قدم زدن  زیر بارون گیر می کنی و گیج میشی و سرت درد می کنه و منفجر میشی ...

درست مثل الان که هوا اینجوری شده اینجا...




نویسنده: حمیدرضا - ۱۳۸٧/۱٠/۱

سلام. به زمستان. آغاز فصل سرد و  مرگ و تنهایی... سلام به برف زیبای زمستانی...

سلام به سفیدی و تنهایی و پاکی برف...