روزهای تنهایی حمیدرضا

نویسنده: حمیدرضا - ۱۳۸٧/۱/۳۱

بعضی وقتها فکر می کنم چقدر بیخود و عبث هستش  این کارهایی که انجام  میدم یا می خواهم
انجام بدم ...بعضی وقتها فکر می کنم وقتی چند سال بعد از مرگم دیگه هیچ ادمی یادش نمیمونه
که من کی بودم و اسمم چی بودش ویا اینکه اصلا تا به حال که زنده هستم هیچ کاری بزرگییا حتا کوچیکی نکردم  واقعا این زندگی چه معنی داره همش خوردن و خوابیدن و بیدار شدن و درس
خوندن و یه سری کارها رو انجام دادن و بعد هم سالهای دیگه باز همین وضعیت با یه کمی تغییر
که توی زندگی همه ادمها وجود داره و این تغییرات مختص زندگی من نیستش که بخواهم بگم
این تغییرات چیز مهمی هستش... باید بلند شم و سعی بکنم که بتونم کار بزرگی بکنم
وگرنه می دونم که  هیچ وقتی فکر و ذهن و روحم آرام نمیگیره و توی همین پوچی زندگی و این
استرس و ناراحتی ها وتنهایی ها فقط می مونه و ما همیشه زندگیم پر از تلخی و ناکامی

باقی می مونه....




 
نویسنده: حمیدرضا - ۱۳۸٧/۱/٢٥

شاید  باید جرات رفتن داشت و رفت ... من جرات نرفتن  احتمالا نداشتم وگرنه تا به حال رفته

بودم...یه روز یکی درباره رفتن به یه قصر دور دست توی کارت پستال اینترنتی که رو دیده بود با من

حرف  زد. خیلی جدی بود و خیلی امیدوار  اما  نمی دونست یا نمی دونستیم  که همیشه امیدوار

بودن و جدی بودن مهم نیست و هزاران مشکل و مانع در این بین بوجود می اد و تا انتهای دنیا

هم امید وار باشی  و صبر کنی  گاهی وقتها  به اونجایی که می خواهی نمی رسی... کاش

جسارتم  بیشتر بود و پای رفتنم اینطوری بسته نبود... کاش میشد که رفت و رفت و رفت  و

رفت ... کاش حداقل تا نصفه راه می رفتم...کاش  میشد... کاش ، این کاش  گفتنها در زندگیم 

وجود نداشت...

چه کسی خواهد دید
مردنم را بی تو ؟
بی تو مردم ، مردم
گاه می اندیشم
خبر مرگ مرا با تو چه کس می گوید ؟
آن زمان که خبر مرگ مرا
از کسی می شنوی ، روی تو را
کاشکی می دیدم
شانه بالازدنت را
بی قید
و تکان دادن دستت که
مهم نیست زیاد
و تکان دادن سر را که
عجیب !‌عاقبت مرد ؟
افسوس
کاش می دیدم
من به خود می گویم:
” چه کسی باور کرد
جنگل جان مرا
آتش عشق تو خاکستر کرد ؟ “

حمید مصدق




نویسنده: حمیدرضا - ۱۳۸٧/۱/٢٥

...

من در ایینه رخ خود دیدم
و به تو حق دادم
آه می بینم ، می بینم
تو به اندازه ی تنهایی من خوشبختی
من به اندازه ی زیبایی تو غمگینم
چه امید عبثی
من چه دارم که تو را در خور ؟
هیچ
من چه دارم که سزاوار تو ؟
هیچ
تو همه هستی من ، هستی من
تو همه زندگی من هستی
تو چه داری ؟
همه چیز
تو چه کم داری ؟ هیچ
بی تو در می ابم
چون چناران کهن
از درون تلخی واریزم را
کاهش جان من این شعر من است
آرزو می کردم
که تو خواننده ی شعرم باشی
راستی شعر مرا می خوانی ؟
نه ، دریغا ، هرگز
باورنم نیست که خواننده ی شعرم باشی
کاشکی شعر مرا می خواندی
بی تو من چیستم ؟ ابر اندوه
بی تو سرگردانتر ، از پژواکم
در کوه
گرد بادم در دشت
برگ پاییزم ، در پنجه ی باد
بی تو سرگردانتر
از نسیم سحرم
از نسیم سحر سرگردان
بی سرو سامان
بی تو - اشکم
دردم
آهم
 حمید مصدق




نویسنده: حمیدرضا - ۱۳۸٧/۱/٢۱

 دیروز اینجا بارون  می امد.  یاد شعر سهراب  سپهری افتادم... زیر باران باید رفت... زیر باران باید
دوست را دید... خیلی دوست داشتم که تو هم بودی که با هم  زیر  نم نم بارون  راه می رفتیم...
کاش تو بودی و با تو این حس قشنگی که از  قدم زدن زیر بارون  بهم دست داد رو باهت  تقسیم
می کردم.کاش همه چیز   تازه میشد و درست مثل همین بارون که گرد و خاک های رویدرختها رو شست و با خودش یه تازه ای به برگهای کوچولوی و تازه در امده درختها داد... کاش توی این
بیابون هم یه بار یه نم نم بارون می زد... کاش  میشد تو رو  وقتی این نم نم بارون  میزدش
می دیدیم.... کاش تو بودی...

 ..............................

 یه وقتهایی رفتن هم جرات می خواهد ... گاهی وقتها توی حرف
فقط ما جرات داریم و نه عمل...




نویسنده: حمیدرضا - ۱۳۸٧/۱/۱۸
زندگی  بعضی وقتها در یک سراشیبی می افته  ادم با سرعت به ته این سراشیب
پیش میره... ته این سراشیبی پر از تیغ و نیزه هایی سمی هستش که ادم رو به
بدترین وضع ممکن از پا در میاره....
وقتی  درباره ماهیت عشق بخواهی صحبت بکنی که چی هستش و چطوری . می تونی هزاران
چیز و حالت یک  ادم عاشق رو بگی بعد از عشق درش بوجود امده سکوت و هیجان و شور و
مهربون شدن و  تپش قلب و صدا کردن معشوق و ... می تونی  بگی.
اما نمی تونی دلیل عاشق شدن  اون ادم رو بگی  چون نمیشه واقعا دلیلی مادی براش اورد...
شاید شنیده باشید که مجنون  زیبا بود و لیلی یه قیافه معمولی تا حدودی زشتی داشت
واقعا نمیشه دلیل  بوجود امدن این عشق رو توضیح داد...
تو گفتی چرا  عاشق شدی ؟ اون هم من؟!!! من گفتم به خاطر وجودت  ... تو گفتی : آخه چرا
مگه میشه ؟ من گفتم اره تو گفتی باشه. من گفتم تو رو دوست دارم تو گفتی باز هم بگو
من  تمام احساسم رو  به تو گفتم  . تو فقط گفتی بگو... من هم گفتم... گفتم از عشقم
از احساسم با تمام وجودم گفتم... اما تو گفتی فقط بگو من می خواهم بشنوم ... من گفتم
و گفتم و گفتم ... وقتی  گفتم تو بگو چه احساسی داری ؟ تو گفتی فقط بگو...
پی نوشت ۴۷:
۱ـ این نوشته رو سال ۸۵ نوشتم .
۲ـواقعا چرا  ادم عاشق  میشه یا اینکه اصلا چرا خودم اینجوری عاشق شدم یا اصلا  واقعا عاشق
هستم یا که نه؟
۳ـ یه روز یکی از یکی پرسید  که چرا می خواهی این راه رو بری ؟ اون جواب داد که می خواهم
به فلان جا برسم. اون یکی پرسید مطمئنی که میرسی یا راهی که انتخاب کردی درسته؟
اون یکی گفت : که نه؟ اما می خواهم که برم؟ اون  یکی  گفت که چرا   وقتی می دونی که
شاید نرسی  میری ؟ اون که داشت می رفت گفت  چون باید برم...



نویسنده: حمیدرضا - ۱۳۸٧/۱/۱٤
با گچ های رنگارنگ  بر تخته سیاه بدبختی ، نقش  خوشبختی  را بکشیم... خواستم که که بکشم
اما نشد ... می خواستم  با تو این کار رو بکنم  اما نشد ...
سالها و ماه ها میگذره اما  تا ادم خودش نخواهد هیچ چیزی عوض نمیشه  و یا حداقل حتا براییه مدت کوتاه هم چیزی درست نمیشه... باید خواست هر چند مشکل باشه... باید رفت هرچند
سخت باشه... باید ایستاد  هر چند نشستن راحتتر باشه... باید  برای برنده شدن تلاش کرد
  هر چند  هیچ وقت  برنده نشد ... باید تلاش کرد و رفت... باید رفت تا انتهای جاده  هر چند
بهمون بگند آخر جاده به جز پرتگاه نیست باید رفت و دید و نترسید باید از پرتگاه هم گذشت
و به هدف رسید... باید زنده بود و زندگی کرد...



نویسنده: حمیدرضا - ۱۳۸٧/۱/۱٠
انگار همین دیروز بود یا شاید هم نه انگار سالها پیش یا قرنها پیش بود ... چقدر زود میگذره...
انگار دیروز بود که  من یک ساعت قبل از سال تحویل سال ۱۳۸۴ این وبلاگ رو درست کردم و اولین
پست وبلاگم رو نوشتم و فرستادم... از اون وقت تنها تغییر مهم  در زندگیم ، امدن تو  در زندگی و
قلبم بود... تنها اتفاق مهم زندگیم  عشق تو بود و که توی یه روز بهاری امدی و من ندونستم که
چرا و چطوری  این عشق در وجودم متولد شد و همون طور که ندونستم که چرا  یه روز زمستونی
رفتی و باز  من رو با این روزهای تنهایی،تنها گذاشتی...کاش  می موندی و مثل یه رویا  نبودییه رویا شیرین که اخرش ادم می فهمه  فقط یه رویا بوده نه چیز دیگه... اما نه  تو واقعی بودی 
همونطور که عشق من به تو واقعی بود و خواهد موند تا آخرین لحظه ای که وجود دارم ... دوستت
دارم. ..سال نو مبارک.... دوستت دارم...
پی نوشت ۴۶:
۱ـ سال نو مبارک.
۲ـ تولد اخرین ساعت سال ۱۳۸۳.
۳ـ این سالها چقدر زود گذشت  و چقدر خوب با وجود نظرات و محبتهای شما...
۴ـ تا تلاش نکنی به هیچ جا نمیرسی حتا تا سر خیابون نزدیک خونه تون...
۵ـبوی عیدی
بوی توت
بوی کاغذ رنگی
بوی تند ماهی دودی وسط سفره نو
بوی یاس جا نماز سفید مادربزرگ
با اینا زمستون و سر میکنم
با اینا خستگیمو در میکنم
شادی شکستن قلک پول
وحشت کم شدن سکه عیدی از شمردن زیاد
بوی اسکناس تا نخورده لای کتاب
با اینا زمستون و سر میکنم
با اینا خستگیمو در میکنم
فکر قاشق زدن دختر چادر سیاه
شوق یک خیز بلند از روی بته های نور
برق کفش جفت شده تو گنجه ها
با اینا زمستون و سر میکنم
با اینا خستگیمو در میکنم
عشق یک ستاره ساختن با دولک
ترس ناتموم گذاشتن جریمه های عید مدرسه
بوی گل محمدی که خشکشده لای کتاب
با اینا زمستون و سر میکنم
با اینا خستگیمو در میکنم
بوی باغچه بوی حوض عطر خوب نذری
شب جمعه پی فانوس توی کوچه گمشدن
توی جوی لاجوردی هوس یه آبتنی
با اینا زمستون و سر میکنم
با اینا خستگیمو در میکنم
با اینا بهارو باور میکنم

۶ـ شاد باشید همیشه
۷ـ سال موش  براتون پر از شادی و برکت باشه...
۸ـ زنده باد ایران زمین