روزهای تنهایی حمیدرضا

نویسنده: حمیدرضا - ۱۳۸٦/٩/٢٦

یلدا و جشن‌هایی که در این شب برگزار می‌شود، یک سنت باستانی است و پیروان میتراییسم آن را از هزاران سال پیش در ایران برگزار می‌کرده‎اند. در این باور یلدا روز تولد خورشید و بعدها تولد میترا یا مهر است.

این جشن در ماه پارسی «دی» قرار دارد که نام آفریننده در زمان پیش از زرتشتیان بوده است که بعدها او به نام آفریننده نور معروف شد.

نور، روز و روشنایی خورشید، نشانه‌هایی از آفریدگار بود در حالی که شب، تاریکی و سرما نشانه‌هایی از اهریمن. مشاهده تغییرات مداوم شب و روز مردم را به این باور رسانده بود که شب و روز یا روشنایی و تاریکی در یک جنگ همیشگی به سر می‌برند. روزهای بلندتر روزهای پیروزی روشنایی بود، در حالی که روزهای کوتاه‌تر نشانه‌ای از غلبهٔ تاریکی.

یلدا برگرفته از واژه‎ای سریانی است و مفهوم آن « میلاد» است(زیرا برخی معتقدند که مسیح در این شب به دنیا آمد). ایرانیان باستان این شب را شب تولد الهه مهر «میترا» می‎‎پنداشتند، و به همین دلیل این شب را جشن می‎گرفتند و گرد آتش جمع می‎شدند و شادمانه رقص و پایکوبی می کردند.آن گاه خوانی الوان می گستردند و « میزد» نثار می کردند. «میزد» نذری یا ولیمه‎ای بود غیر نوشیدنی، مانند گوشت و نان و شیرینی و حلوا، و در آیین‎های ایران باستان برای هر مراسم جشن و سرور آیینی، خوانی می گستردند که بر آن افزون بر آلات و ادوات نیایش، مانند آتشدان، عطردان، بخوردان، برسم و غیره، برآورده‎ها و فرآورده‎های خوردنی فصل و خوراک‎های گوناگون، از جمله خوراک مقدس و آیینی ویژه ای که آن را « میزد» می نامیدند، بر سفره جشن می نهادند. باوری بر این مبنا نیز بین مردم رایج بود که در شب یلدا، قارون ( ثروتمند افسانه ای) ، در جامه کهنه هیزم شکنان به در خانه ها می آید و به مردم هیزم می دهد، و این هیزم ها در صبح روز بعد از شب یلدا، به شمش زر تبدیل می شود، بنابراین، باورمندان به این باور، شب یلدا را تا صبح به انتظار از راه رسیدن هیزم شکن زربخش و هدیه هیزمین خود بیدار می ماندند و مراسم جشن و سرور و شادمانی بر پا می کردند .

شب یلدا خوبی رو براتون ارزو می کنم. شب یلدای پر از مهر و  آجیل و هندونه و دونه های انار...




نویسنده: حمیدرضا - ۱۳۸٦/٩/۱٧

دروغ گفتن ادم به خودش واقعا دردناک هستش...   وقتی اون قدر به خودت امید واهی بدی

اخرش در یک سراب گم و کور میشی و همش به امید  رسیدن به این سراب زندگیت رو می

گذورنی...

بمیرید، بمیرید، ازین نفس بمیرید            که این نفس چو بند است و شما همچو اسیرید

باید مرد و گذاشت و رفت... باید تمام احساسها رو از بین برد و از این بند  جسم راحت شد و

رفت... باید   از قید عقل و این زندگی راحت شد... باید دیوانه شد و رفت... باید رفت تا  انتهای

هیچ... باید غرق شد  در پوچی  زندگی ...باید ایمان اورد به پوچ بودن همه چیز این دنیا... باید

از همه چیز  برید و رفت  تا انتهای  ...تا مرگ...

باید عاشق شد ... باید تا لحظه مرگ و بعد از مرگ عاشق بود...  باید رفت با معشوق به  جایی

دور ... باید از ننگ و نام  گذشت و به عشق رسید...

باید....... کاش همه این باید انجام میشد تا اینقدر در این  زندگی روزمره غرق نمیشدم ...

کاش من و تو می تونستیم...  دوستت دارم... می دونی خسته تر از همیشه شدم... خسته تر

و درمانده تر از همیشه... دلم می خواهد یه جور دیگه میشد... دلم می خواست درست میشد

... دلم می خواست که تو بودی... اما  توی واقعیت   این حقیقت تلخ و دردناک  رو با تمام وجود

می دونم و حسش می کنم که  هیچ وقت درست نمیشه  ،  هیچ موقعی  تو پیشم نمی تونی

باشی...




نویسنده: حمیدرضا - ۱۳۸٦/٩/۸

همه چیز چقدر سریع و تند  شروع شد و چقدر سریع به اینجا کشید...

کاش امید  حتا کمی برای رسیدن به تو وجود داشت...

کاش میشد که با هم می رفتیم از اینجا به یه جای دور ...جای که فقط من و تنها  همدیگه رو

بشناسیم و هیچ ادم دیگه نه ما رو بشناسه نه ما اونها رو...

کاش قبول می کردی... کاش قبول می کردی حرفم رو وقتی که بهت گفتم حاضرم از همه چیز

به خاطر تو بگذرم و با تو  از اینجا برم... کاش می امدی...

هر روز تلخی  این زندگی  برام بیشتر و بیشتر از قبل میشه ... هر روز تنها تر از روز قبل میشم...

خودم رو خوشحال نشون میدم اما  در وجودم جز غم و درد  دوری از تو چیزی وجود نداره...

دیگه خسته شدم از این زندگی تکراری ... دیگه حتا این نمایش خوشحال بودن رو هم نمی تونم

در ظاهر اجرا بکنم... دیگه تحمل ندارم... کاش بودی... کاش حرفم رو قبول میکردی... کاش...

دیگه  از این همه کاش گفتن ها  هم  خسته شدم... آخه چرا توی زندگیم همش کاشکی

وجود داره و بس...

دوستت دارم...




نویسنده: حمیدرضا - ۱۳۸٦/٩/۸

 بمیرید، بمیرید، درین عشق بمیرید       درین عشق چو میرید همه روح پذیرید

 بمیرید، بمیرید، ازین مرگ مترسید          ازین خاک بر آئید و سماوات بگیرید    

بمیرید، بمیرید، ازین نفس بمیرید            که این نفس چو بند است و شما همچو اسیرید

یکی تیشه بگیرید پی حفره زندان             چو زندان بشکستید همه شاه و امیرید

 بمیرید، بمیرید به پیش شه زیبا               بر شاه چو مُردید همه میر و وزیرید

پی نوشت: یکی این شعر رو برای من فرستاده نمی دونم شاعر این شعر کی هستش