روزهای تنهایی حمیدرضا

نویسنده: حمیدرضا - ۱۳۸٦/۸/٢۸

 تو اونجا  ایستادی و من دارم از این جا ی دور به تو نگاه می کنم...  می خواهم فراموشت بکنم

 ... سعی می کنم دیگه اسمت رو  مدام تکرار  نکنم و همش به تو فکر کنم ... سعی می کنم

تو رو توی ذهنم تجسم نکنم  ... می خواهم  عکست رو از روی قلب و مغزم پاک کنم...

خواستم عکست رو از بین ببرم و پاکش کنم...  اما می دونی نمی تونم ... فقط به یه دلیل

چون عاشق تو هستم... تنها  ادمی که توی عمرم واقعا با تمام وجود دوستش داشتم  تو

هستی... هر وقت خواستم عکس رو از بین ببرم و پاک بکنم یه دفعه  محو تماشای زیبایی

تو شدم و شروع کردم به حرف زدن با تو...هیچ وقت نتونستم که تو رو فراموش کنم هر بار که

حتا یه لحظه فکر این کار رو کردم  انگار که بزرگترین خطای زندگیم رو کرده باشم  خودم

رو ساعتها سر زنش کردم   که اصلا چطوری تونستم حتا یه لحظه این فکر رو درباره تو بکنم

تویی که  زیباترین و مهربونترین ادمی هستی که من می شناسمش... من رو ببخش ...

.....

دوستت دارم....




نویسنده: حمیدرضا - ۱۳۸٦/۸/٢٤

امروز روز تولد من هستش.

روز ۲۴ آبان ماه سال ۱۳۶۱ من به دنیا امدم. یه روز پاییزی  و سرد...




نویسنده: حمیدرضا - ۱۳۸٦/۸/۱۳

اولش گفتی فقط دوست باشیم و مثل دوتا دوست خوب برای همه دیگه باشیم.

من گفتم باشه. اما نمی دونستم که بعدا  چی میشه . هیچ وقت فکر نمی کردم

عاشق بشم این هم اینجوری... تو خوب بودی و مهربون...مهربونتر از اونی که

میشه فکر روش رو کرد... برای من ظاهر تو و هر چیز مادی دیگه ادمها دیگه دوست دارند

 مهم نبودش فقط وجود خودت مهم بودش...نمی دونی چقدر  به تو فکر میکردم

و چقدر توی خیالم با تو حرف می زدم  قبل از اینکه جرات پیدا کنم  بگم

که دوستت دارم... نمی دونی وقتی که به تو گفتم که دوستت دارم  بعد از اون لحظه

انگار توی آسمانها بودم همه چیز قشنگ بودش و من واقعا اون روز شاد بودم شاد  شاد...

چه احساس خوبی بود  حس اینکه عاشق  تو شدم ... ممنون که با وجودت باعث شدی

 عشق رو حس بکنم و عاشق بشم... دوستم دارم که با فریاد به همه بگم که من

تو رو دوست دارم ...دوستت دارم...




نویسنده: حمیدرضا - ۱۳۸٦/۸/۱٢

عشق و عشق و عشق...

عشق زیبا ترین و والاترین احساسی که هر ادمی توی زندگیش  اون رو فقط یه بار احساس

می کنه...




نویسنده: حمیدرضا - ۱۳۸٦/۸/٧

درد  و غم  مهمان همیشگی  دل من شده از وقتی که تو رفتی...

آشنایی با تو و حرف زدن با تو  و عاشق تو شدن ، همچون رویایی زیبایی بود...

کاش این رویا  یه واقعیت  همیشگی بودش...

پاییز وارد دومین ماه اش شده... همه جا برگ ریزانه و با باد های سرد پاییزی همچون دل من

که توی این ماه سرد تر و تنها تر از گذشته شده... انگار همه چیز دست به دست هم دادند

فقط یه بارون  برای باریدن کمه توی این هوا که این روزها رو غمگین تر از همیشه بکنه... اما

می دونی توی وجود من هر شب به یاد تو  با گریه هام ، بارون می باره ...

کاش تو بودی... کاش میشد...




نویسنده: حمیدرضا - ۱۳۸٦/۸/۳

 هر روز فقط به یاد تو بلند میشم و هر شب  اسم قشنگ تو رو تا ساعتها  در درونم تکرار

می کنم تا  وقتی که به خواب بروم... تو در تمام  لحظات  تنهایی من حضور داری... کاش بودی

 و در عمل می دیدی که چگونه  دوستت دارم و فقط  بر زبانم  کلام دوستت دارم  جاری نیست

بلکه با تمام  ذارات وجودم  دوستت دارم...دوستت دارم...