روزهای تنهایی حمیدرضا

نویسنده: حمیدرضا - ۱۳۸٦/٧/۳٠

سلام به دوستی که تا همین  اون یکی وبلاگش رو ندیده بودم هنوز که هنوزه فکر می کردم که

سنش خیلی زیاده  نه ۲۶ سال!! چون نوشته هاش  خیلی جالب و عمیق  هستند و به این سن

کمتر می خوره از این نوشته ها...دوست عزیزی که توی این دوـ سه ساله خواننده این وبلاگ

بوده و من هم خواننده نوشته هاش بودم. نوشته های که بعضی هاش واقعا ادم رو مبهوت

می کنه و بعضی هاش به تفکر  ادم رو وادار می کنه و بعضی هاش هم یه احساس خاص  رو

نشون میده که بعضی وقتها  ادم ها  احساس می کنندش... نمی خواهم بگم که  تمام نوشته

هاش  خوبه  و این طوری هستش  بین شون هم نوشته های متوسط  هم داره درست مثل

همه نویسنده و شاعر ها که همه نوشته ها و شعر هاشون  در یه سطح نیست...

این نوشته  رو به خاطر  بسته شدن موقت ( که آروز می کنم موقت باشه) وبلاگش می نویسم

... وقتی  یک دوست  از دست میدی  انگار بخشی از خاطرات و وجودت رو از دست میدی...

امیدوارم که  این  رفتن  برای همیشه از وبلاگش  نباشه و سریع تر برگرده و این تصیمیم رو

برای همیشه اجرا نکنه.

...

به خاطر آخرین درخواست درباره  نوشته هاش که کدوم رو   خوشم امده و کدومش رو نه

. من از  بیشتر   حرفها  خوشم امده که نمی تونم  جدا بگم کدوم بهتر بوده از بقیه  این رو 

واقعا می گم بدون هیچ تعارفی...

...

سلام به  نم نم  عزیز ... من هیچ وقت از خداحافظی خوشم نیومده به خاطر همین به امید دیدار

دوباره  شما  سلام می کنم..سلام حامد...

http://father78.persianblog.ir/




نویسنده: حمیدرضا - ۱۳۸٦/٧/٢٩

یکشنبه ۲۴ مهر ماه ۱۳۸۴

می دونيد زندگی سخته واقعا سخته اما ميشه با سختها   بوسيله عشق مبارزه

کرد ميشه با عاشق شدن و عاشق بودن و عاشق ماندن با  مشکلات زندگی جنگيد

 و پيروز شد. هر چند که بايد بدونيد هميشه پيروزی زود بدست نمی اد ( البته اين رو

بايد يکی به خود من بگه که عجله نداشته باشم) اما حتما ادمی که عاشقه پيروز ميشه

می دونيد زندگی همش به نظر من دو روزه يک روزش ديروزه که گذشته يه روزش

امروزه که تمام شده ما الان توی وقت اضافه هستيم  پس تا اين وقت اضافه هم تمام

نشده بايد خوش باشيم با هم ديگه باکسی که دوستش داريم و اون هم ما رو دوست

داره.

یکشنبه۲۹ مهرماه ۱۳۸۶

عاشق هستم اما هنوز پیروز نه...وقت اضافه  هم داره تموم میشه  کاش بودی اینجا...

....

نمی دونم چرا یهویی یاد نوشته های  سال قبلم  افتادم توی مهرماه و همین جوری این رو

خوندم و دوباره اینجا گذاشتم...

وبلاگ من و جوجو رو سر بزنید  اونجا هم منتظرتون هستم.http://hamid-reza1.blogfa.com/




نویسنده: حمیدرضا - ۱۳۸٦/٧/٢٤

همه چیز  زود میگذره... عمر ادمها   سریعتر از افتادن  یه برگ  در پاییز تموم  میشه... می میری

و حتا  یک اثر  از  ادم  به جا نمی مونه... چشمهات  رو می ببندی و یک  و دو  و سه  و تموم...

 اما  عشق باعث میشه   تا ابد زنده بمونی...

یاد روزهای اول  افتادم این چند وقته... چه خاطرات   زیبایی...  می دونی وقتی عاشق میشی

انگار همه چیز عوض میشه  ... سعی می کنی  عشق  رو در وجود نفی بکنی و بگی که من

عاشق نشدم  اما وقتی  با معشوقت   حرف می زنی  میشه تمام  شوق و شادی و شور عشق

رو در تمام وجود  دید و خودت  در درونت  شاد ترین و خوشبخت ترین  ادم  روی  زمین  احساس

می کنی... 

و عشق و تنها عشق  راه نجات ماست... عشق تنها چیز جاویدان در  روح و جسم و خاطر

ماست...

دوستت دارم...




نویسنده: حمیدرضا - ۱۳۸٦/٧/۱٩

هنوز بهت زده هستم  همین چند دقیقه پیش خبر رو شنیدم. زنگ زده بودم که بهش

بگم که  وبلاگش اشکالی نداره و  میشه اپ کردش ... که گفتش امروز روز سوم  درگذشت

همسر ش هستش و از من خواستش که  در وبلاگش این خبر رو به دیگران اعلام کنم

و بخواهم که برای آمرزش روح همسرش دعا بکنند...هنوز  در شوک و بهت این  خبر موندم...

هیچ وقت فکر نمی کردم روزی  بیاد که  یکی از دوستان  وبلاگی  از من  بخواهد که  این کار رو

انجام بد م... از صیمیم قلب این حادثه دردناک رو به  دوست خوبم و دوتا بچه کوچکش تسلیت

می گم. از شما هم می خواهم که برای آمرزش  ایشون دعا کنید ...

خدا وند  بیامرزدش.

http://sheytoonak85.persianblog.ir/ ای نام تو شیرینتر از جانم




نویسنده: حمیدرضا - ۱۳۸٦/٧/۱٧

سال ها  به قصه های  و افسانه های قدیمی گوش میدم و می شنیدم چطوری اخرش  به

خوبی و خوشی تموم میشه...

اینجا  دیگه  هواش سرد شده و بارونی...  انگار دیگه واقعا   پاییز این فصل رنگارنگ و  این فصل

 غمناک و با  باد های که  زوزه کشان  برگهای  ریخته روی  خیابون ها  بلند می کنند و می برند

تا اوج آسمون ها ، رسیده... می دونی تنها چیزی که این روزها  بیشتر از هر چیزی  غم  من رو

 زیاد می کنه  دوری از تو هستش ... وقتی یاد تو می افتم و انگار  هر لحظه برام  میشه مثل اون

لحظه ای که برگی از روی درخت  می افته و از بین میره ... می دونی لحظه دردناکیه برای  برگ

... می دونی هر  ثانیه و دقیقه  این روزها به یاد تو  هستم...دوستت دارم...

پی نوشت ۴۵:

۱ـ  از وقتی شناختمت همیشه عاشق تو  بودم...

۲ـ باید درد  رو بر طرف کرد و پیش به جلو رفت تا رسید ...

۳ـ  همیشه ادم خوبها  توی قصه ها   پیروز میشند...

۴ـ تا  اون روز چیزی  نمونده، من صبر می کنم تو هم صبر می کنی ؟...

۵ـزیباترین و قشنگ ترین  و مهربون ترین  انسان  روی  زمین...

۶ـ دوستت دارم...

۷ـ ممنون از شما...




نویسنده: حمیدرضا - ۱۳۸٦/٧/۱٤

من و تو ...

من و تو...    

همه چیز مثل  یه رویا  شد و  مثل یه رویای  تلخ  ادامه پیدا کرد...

هر روز  میگم که  فراموشت  بکنم و    فکر و یاد تو  مثل یه خاطره دور و  فراموش شده   برای من

بشه... می دونی اما  هر شب  باز دوباره   به تو فکر می کنم و  هر  صبح که بلند میشم  اسم

 قشنگت رو تکرار   می کنم... تکرار می کنم...

 همه چیز در زندگی   بالاخره یه روز  عادت میشه  و مثل تمام  چیزهای دیگه تکراری...

می دونی  عشق تو اما  هیچ وقت برای من  تکراری نشده ...هنوز  هنگامی که  اسم تو رو

 تکرار می کنم  دوباره همون شور و شوق  اولین باری که به تو گفتم  دوستت دارم رو، حس

می کنم... هنوز  درد جدایی و این تنهایی  رو بیشتر از روز قبل   با تمام  وجود حس  می کنم...

هنوز منتظر  رسیدن به تو هستم... هنوز   دوستت دارم و  با صدای بلند  این دوست داشتن رو

 فریاد میزنم...  هنوز  من  اینجا  هستم...  منتظر... کاش  ...




نویسنده: حمیدرضا - ۱۳۸٦/٧/٧

 از آزادی حرف می زنیم از  شادی حرف  می زنیم ، از مهربونی  و محبت حرف می زنیم،  از عدل

و   داد حرف می زنیم... فقط  حرف می زنیم... انقدر حرف زدیم که  حتا یادمون  نمی اید آخرین

بار  کی  واقعا آزاد بودیم  ... کدوم  لحظه توی زندگی شاد بودیم اون هم نه در تنهایی خودمون

بلکه  با دیگران شاد بودیم... 

 از محبت  فقط حرف زدن رو یاد گرفتیم دیگه  برای آدمها در عمل   نه مهری در  رفتارمون

هستش نه  یه ذره مهربونی که بتونیم  تمام  چیزها رو خوب  بکنیم... عدل و داد هم که چیزی در

وجودم  نمونده. فقط در آرزوش هستیم  وگرنه خودمون  حاضر نیستیم  ادم عادلی توی زندگیمون

باشیم...می دونی  از روزی که فهمیدیم  فریب دادن  راحته  دیگه  نتونستیم   خوب باشیم...

  از وقتی فریب  دادنمون و  فهمیدیم  بیشتر چیزها  دروغ بودش...

....

  دوستت دارم تا آونجایی که  بشه و بتونم  یعنی تا   آخرین لحظه ای که وجود دارم...

عشق امد و  با خودش  خیلی چیزها رو اورد ... عشق موند و  با خودش   شور و   مهر و  شادی

 موندگار کردش...  به معشوق نیموده تا بمونه  و   با نیمودنش  درد  و غم و تنهایی  رو  بیشتر

 از قبل  کرد...

 




نویسنده: حمیدرضا - ۱۳۸٦/٧/۳

 جشن مهرگان  روز  مهر از  مهر ماه...

نیاکان  ما  از هزاران سال پیش این روز رو  جشن می گرفتند  . روز مهر  ...

"می­ستاییم مهرِ دارنده­ی دشت­های پهناور را،
او که به همه­ی سرزمین­های ایرانی،
خانمانی پُر از آشتی، پُر از آرامی و پُر از شادی می­بخشد."
«اوستا - مهریَشت»

نیاکان ما به پندار نیک و گفتار نیک و کردار نیک   اعتقاد داشتند و در تمام  زندگی  سعی

بر    انجام دادن  این  سه اصل را داشته اند.   نیاکان ما دروغ  رو   زشت   می دانستند

و   به جز راستی  سخنی نمی گفتند  تا اهورا  بر آنان  خشم  نگیرید...

اما الان ما   هیچ کدام از این  کارها  رو نمی کنیم.  به  راحتی دروغ میگیم ...

پندار نیک   جاش رو    در زندگی ما  به  نیرنگ و  فریب داده...   به جای گفتار نیک   ، ما 

بیشتر وقتها حتی در مواجهه با دوستانمون هم از  به جای درست حرف زدن از حرفهای ناروا  و

زشت استفاده می کنیم... کردار نیک    و خوبی به افراد ضعیفتر از خودمون  جاش رو داده

به بی تفاوتی و   کارها بد انجام دادن...

می دونم  سخت ترین کارها  اینکه   ادم ها بخواهند عادت هاشون رو عوض بکنند.  اما   میشه

حداقل فقط یه  روز در سال    ما   تصمیم بگیریم که  به جای دورغ   ، راست بگیم  و به جای

اینکه سریع  شروع به حرف  زشت زدن  بکنیم ، سعی کنیم خودمون رو کنترل بکنیم .  در این 

یک روز سعی کنیم  دیگران رو  با کارهامون  ناراحت نکنیم و در پی شاد کردن  دیگران  باشیم  ...

کاش میشد  این تصمیم رو می گرفتیم و به طور کامل   انجام  میدادیم...