روزهای تنهایی حمیدرضا

نویسنده: حمیدرضا - ۱۳۸٦/٦/۳۱

یهو همه چیز عوض شد... همه چیز و همه  چیز...

یهو تو امدی با اون مهربونیت.... یهو همه چیز  قشنگ شد همون طور که سهراب سپهری

درباره  قشنگ میگه یعنی   تعبیر عاشقانه  اشیاء... تو امدی و من  رفتم  ... من رفتم به  یه 

سر زمین بی  انتها ... من  اماده شدم...  من  آماده رفتن شدن به   سفر...  اماده شدم

تا  با تو همسفر بشم...  همسفر و یکدل... همه  ترس هام رو سعی کردم  از بین ببرم

و  آماده  بشم... آماده یه سفر    به  هر جا که بشه  تنها  بود و من و تو  اونجا  ما  بشیم ...

یهو تو  امدی  با  اون مهربونیت  و من رفتم به  سر زمین عشق ... به اوج  زیبایی... به اونجایی

که همیشه    در این سالها به دنبالش بودم...   تو امدی و  اما  با من  نشد که بیایی...

من رفتم اما  بی همسفر  توی اول راه موندم...  اونجایی  نرسیدم  که من و  تو ، ما بشیم...

من    موندم درد  تنهایی و   دوباره   انتظار...  تو  موندی یه خاطره... من موندم  دردی در  قلبم

 هر روز و  هر شب...تو...  نمی خواهم    بگم  از امدنت پشیمون  هستم چون  اگه این

 رو بگم  دورغ  گفتم ... می خواهم بگم کاش تو بودی....




نویسنده: حمیدرضا - ۱۳۸٦/٦/٢٤

 سرد و یخ... سرد و یخ زده  در اوج گرمای تابستان...

وقتی همه چیز  دست به دست هم  میدند تا  تو  آرامش همراه با شادی نداشته باشی

اون وقته که تو  از درون یخ میزنی... سرد  میشی از همه چیز  این زندگی ... تمام  اتفاقات

زندگیت  خلاصه میشه  در  ناراحتی... تو هر روز سرد تر و  ناراحتتر و  تنها تر از  قبل  میشی...

 هر روز  خاطراتت رو مرور می کنی  با گذشت زمان حتا  این خاطرات هم برات کم رنگتر  از

گذشته میشه. تمام روابط  اجتماعیت  میشه از سر اجبار  یا عادت، به مرور  از همه فاصله

 میگیری  حتا از اون چند تا آشنای معدوی که  داشتی... میری  توی  اتاق تنهایی خودت

 و خودت رو توی ذهنت   اسیر می کنی...  کم کم ترس  تمام وجودت رو می پوشونه...

ترس از مواجهه با  زندگی... توی این حالت  شاید تنها راه نجات  همون عشقت باشه...

یعنی در واقعیت  تو  داری با امید رسیدن به اون  زندگیت رو   سر می کنی...کاش این  امید

  امید  واهی نباشه... کاش...

سرد و یخ... سرد و یخ  در  تمام فصل ها...




نویسنده: حمیدرضا - ۱۳۸٦/٦/۱٩

هر وقت یکی چیزی گفت تو باور نکن زود... هر وقت یکی گفت عاشقته تو باور نکن زود... اما

اگه دیدی که روی حرفش ایستاده  حداقل شک کن که  اون شاید راست بگه...

می دونم زندگی  سخته... می دونم که مرگ  هر لحظه احتمالش هستش که به  سراغ  ادم

بیاد... می دونم  نمیشه به چیزی  دل بست و علاقه مند شد... می دونم بی وفایی و دورغ

توی این دنیا  بیشتر از وفا و راستی  هستش... می دونم که نباید عاشق هر کسی شد...

می دونم که  توی عشق هم باید و نباید  هستش... می دونم  باید یه سری عرفها و  قوانین

 رو حتا در مورد عاشق شدن  رعایت کرد ... می دونم  اما برای یه بار هم شده نمی خواهم

که بدونم... برای یه دفعه می خواهم  چشمهام  روی همه چیز ببندم و فقط  تو رو ببینم...

برای  یه بار فقط...

........

میشه من اینجا درباره زندگی روزمره بنویسم  یا درباره  سیاست و جنگ و هزاران چیز دیگه

...اما من   از این همه بحث کردن ها  و این همه فعالیتها و  تلاشها و  حرف زدن ها خسته شدم

...  یکی می گفت که کاش  نمی دونستم و نمی خوندم و نمی دیدم  تا  حداقل   مثل  یه

چوپانی  که هیچ دغدغه سیاسی و  فلسفی  نداره ، توی  یه دشت بودم بی هیچ آگاهی...

می دونم آگاهی مسئولیت میاره  اما این مسئولیت وقتی باعث بشه وارد   جایی بشی

که  همه به فکر خودشون  هستند و در اخر  ادم  جز یاس و نا امیدی  چیزی   نصیبت نشه

و فقط باعث بد بینی بیشتر به اطراف و  پوچ شدن همه چیزهایی که بهشون  اعتقاد داشتی

بشه، همون بهتر که  از همه چیز دست بکشی   یا...

....

دوستت دارم...




نویسنده: حمیدرضا - ۱۳۸٦/٦/۱٧

همه  چیز رو رها کن... تمام تعلقاتی که توی زندگیت داری رو فراموش کن... انگار که  هیچ

چیز قبلش نبوده... انگار که تازه  به دنیا امدی... فقط به جلو نگاه کن و برو...  فقط  با قدم های

استوار و محکم   به جلو پیش برو... انگار که  همه چیزهای پشت سرت  خراب شده و  برای

همیشه  وجود نداره...اگه تنها  راه رسیدن به عشقت  رفتنه  ، برو ... با  اونی که دوست

داری برو... اگه نری  نه تنها  همه چیز رو از دست میدی بلکه به عشقت هم نمیرسی...

 باید بری تا برسی ... وقتی بمونی  فقط در خودت افسوس حسرت  نرفتن  رو در تمام  عمرت

خواهی داشت... مثل یه خوره  این افسوس تمام زندگیت  رو از درون  از بین می بره...

برو... هر چند اخرش  معلوم نباشه... برو اگه واقعا خودت و خودش   عاشق  واقعی هستید...

برو...




نویسنده: حمیدرضا - ۱۳۸٦/٦/۱٢

گاهی وقتها  زندگی  خودش رو به ادم  سخت نشون میده... گاهی وقتها زندگی خودش رو

به ادم خیلی راحت و آسون نشون میده... گاهی وقتها ادم فکر می کنه با یه کم پول می تونه

به همه چیز برسه ...گاهی وقتها  ادم فکر می کنه با عشق می تونه  یه زندگی راحت داشته...

گاهی وقتها ادم فکر می کننه در کنار معشوقش  ، خوشبخته...  گاهی وقتها ادم هر چی

میدوه و تلاش می کننه به اون پول  اولیه نمیرسه  برای شروع کارش... گاهی وقتها ادم

تمام ایمان و عقیده و ارمانهاش و چیزهایی که از  شنیدنش  متنفره چه برسه به  انجامش

دادنش  رو  کنار میذاره... گاهی وقتها ادم  عاشق میشه  و حتا خودش هم دلیلش رو واقعا

درک نمی کننه... گاهی وقتها عشق تمام باورها و اعتقادات قبلی ادم رو  می بره زیر یه لایه

گرد و غبار فراموشی ، وقتی که عاشق میشه... گاهی وقتها ادم سرش رو  میکنه توی برف

تا چیزی نببینه... گاهی وقتها  همه چیز  دست به دست هم می دند تا ادم  نتونه زندگی

دلخواهش رو  انتخاب کنه... گاهی وقتها  دوست داری  این گاهی وقتها اصلا  وجود نداشته

باشه  اما سریع پشیمون میشی  حتا از این فکر که  نباشه و این فکر رو هم کردی...

...

رسیدن به آرامش ابدی  فقط با عشق میسر  هستش  اما راه عشق سراسر از  درد و رنج  

هستش...

عشق تو   تا  ابد  در تمام روح و جسم من  جاری هستش... 

....




نویسنده: حمیدرضا - ۱۳۸٦/٦/۱۱

 شاید   ندونی چرا  و برای چی این قدر   ادامه دادم  و دست نکشیدم؟

فقط به یه دلیل ساده اون هم  اینکه تو  تنها ادمی هستی که تونستی  تنهایی من رو

با وجودت پر بکنی . تو تنها  ادمی هستی که  من توی زندگیم  دیدم که براش مهم نبوده

من چی دارم یا چی ندارم  یا چه نسبتی  با اون  دارم... تو تنها ادمی بودی که من  تونستم

باهش حرف بزنم  از همه چیز و  گوش بدم به حرفهاش ... و تو  تنها ادمی بودی که من

 دوستش داشتم و عاشقش شدم... من عاشق تو شدم ... تو برای من مظهر  زیبایی  و

مهربانی و عشق بودی و در تمام  عمرم   خواهی بود...

می دونی تنهایی  خیلی سخته... می دونی  بیشتر ادمها تنها  هستند... می دونی

تنها  یه  عده کم می تونند   از این تنهایی  رها بشند... می دونی  فقط با عشق

میشه  دیگه تنها نبود...

...




نویسنده: حمیدرضا - ۱۳۸٦/٦/٩

براي تو كه همچون  گل سرخ زيبا هستي...

وقتي عاشق تو شدم.  تازه فهميدم كه  زيبايي چه مفهومي داره  و چي هستش...




نویسنده: حمیدرضا - ۱۳۸٦/٦/٦

 تو  خواهی آمد و با امدنت  عهد خدا با  ستمدیدگان و مستضعفان به جا خواهی آورد.

 هر لحظه   که میگذرد   در انتظار آمدنت هستم.  تو خواهی امد  و  به درستی این

جمله را   عمل خواهی کرد همان گونه که هنگام   ولادت در این جا  بر شانه راستت

نوشته شده(( حق آمد و باطل رفتنی است. به تحقیق حق بر باطل پیروز است))

 به راستی که تو و پدر و اجداد  تو حق  واقعی در  این جهان هستند. و حق با شماست  و

شما با حق. 

تو خواهی امد  همانطور که جدت  رسول  خدا  (ص) و  امیر مومنان  علی  (ع)  حق  و

عدالت  را  برپا کردند  تو  نیز   بر پا خواهی کرد .

نمی دانم  آن  روز چه روزی  خواهد بود    نمی دانم  آن روز  زنده  هستم  یا نه؟ اما  با

ایمان کامل  می دانم که خواهی آمد  . میدانم که  خواهی امد و  حق  را  برپا خواهی کرد.

من نمی دانم  آن روز جز یاران  تو خواهم بود یا نه؟ اما  می دانم  بدون شک  آن روز

تنها  روز یست که  شادمان  هستم چون دیگر این  قدر آلودگی و  پستی و  ظلم  و فقر

در جهان نخواهد  ماند.

ای مهدی  موعود (عج) به انتظار امدنت هستم. ای امام  زمان ،ای ولی عصر (عج)، ای

آخرین   وصی و جانشین    رسول الله   منتظر  امدن  و قیام  کردن  تو در راه  خدا  هستم.

....

نیمه شعبان، سال روز  میلاد   امام زمان  حضرت مهدی (عج)  به  تمام دوستداران  حق

و عدالت تبریک میگم.




نویسنده: حمیدرضا - ۱۳۸٦/٦/٥

تو  هر چقدر هم که از من  دور باشی ، اما من به یادت  هم شادم...

گلهای سرخ  از عشق  سخن می گویند از عشق های  ناکام اما زیبا. چون هر بوته گل سرخ

از خون   و  وجود   عاشقی  بوجود امده...  دقیق تر و در سکوت گوش بده    به حرفهایی

گل سرخ، به حرفهای عاشقانه... به نجواهای   غمگین و دردآلود  عاشقی  در اخر   راه زندگی

... گوش بده و ساکت باش... در سکوت  هزاران  حرف  از گل سرخ خواهی شنید...  فقط

کافیست به  عشق  ایمان  داشته باشی   به دلهای سرخ رنگ  و تنها... به  مرگ و  زندگی

همیشگی عاشقان... گوش بده...




نویسنده: حمیدرضا - ۱۳۸٦/٦/۱

من یه ادم هستم. یه ادم تنها و غمگین. اما  به هیچ ادم دیگه این قضییه ربطی نداره. شاید فقط

به یه نفر ربط پیدا بکنه. اما در هر حال من هیچ وقت  حاضر نیستم ترحم ادمی رو نسبت به

خودم جلب بکنم یا قبول بکنم.  البته اصلا   تنهایی و غمگین بودن و درد داشتن  چیز قابل

ترحمی نیستش چون همه ما  یا حداقل اکثرا ما  ، در وجودمون  احساس تنهایی و غم 

می کنیم .

سوم شهریور  روز جوان  هستش.  واقعا چه جوانی که همش در  فکر اینکه  بتونه  در اینده

 حداقل یه کار پیدا بکنه و بزرگترین ارزوش داشتن یه  آپارتمان کوچیکه ( که البته به مرور این

آرزو تبدیل میشه  به حداقل  توانایی داشتن برای اجاره یه آپارتمان کوچولو) .

واقعا من جوان هستم ؟ من دارم جوانی  می کنم؟ نه پولی و نه کاری و نه تفریحی ... هیچ

چیز وجود نداره اینجا.  حتا یه سینما هم وجود نداره.  سینمایی که سالنش مزخرفه و عهد عتیق

. یه بار توی کتابی که اسمش خودکشی بودش  خوندم  قبل از انقلاب  که یه جوانی

خودش رو کشته بود برای سینما و داخل یه نامه هم نوشته بودش توی شهری که باید

برای رفتن به سینما  دو ساعت صبر کنی تا  سوار تاکسی بشی و برای وارد شدن به سالن

سینما باید دو ساعت توی سرما صف بایستی و ۲۰ ریال هم پول  بیلیت سینما بدی همون بهتر

که ادم  زنده نباشه( این  قضییه واقعی بودش و اون کتاب از صفحه حوادث روزنامه اطلاعات

با ذکر تاریخ نوشته بودش)  شاید این دلیل خودکشی  مسخره باشه اما واقعا  وقتی تنها

سرگرمیت  رو هم ازت بگیرند  واقعا  چطور میشه زندگی کرد؟  البته به نظر من خودکشی

چاره راه نیستش.

می دونید همه چیز  برای بعضی ها راحته و آسوونه اما برای بیشترها نه. می دونید  درسته

زندگی سخته و ادم باید زندگی  رو تحمل بکنه. اما وقتی  می بینی یه عده   راحت هستند

و  تو باید سالها کار بکنی تا  بتونی به یه ارزوی کوچیکت برسی واقعا اون وقت باید چه فکری

بکنی ؟

کاش پایی برای سفر و دلی برای دل کندن  از اینجا داشتم و از اینجا می رفتم...

روز  پزشک رو تبریک میگم. مخصوصا به دوستان دکترم در این وبلاگ