روزهای تنهایی حمیدرضا

نویسنده: حمیدرضا - ۱۳۸٦/٤/٢٥

خواب و رویا... عشق تو   همچون رویای زیبا ولی ناتمامی  بود... یک عشق زیبا ...

تا  به حال فکر کردی  زیبا  یعنی چی ؟ ... می دونی زیبایی  در نگاه هر ادمی فرق داره...

زیبایی  برای  من یعنی جذابیت یه چیز...  زیبایی برای من معنی آرامش و سکوت میده...

یه آرامش کامل که توش هیچ چیزی مهم نیست  در اون لحظه به جز  اون موضوع برای من...

سکوت... وقتی به چیز زیبایی فکر می کنم یا می بینم یه حالت سکوت  همراه با تحسین و

مهر در  من بوجود می اد...  تو زیبا بودی و هستی... عشق به تو  زیباست چون تو

تنها   ادمی هستی که  زیبایی رو   در وجودش  بصورت کامل و بی نقص  وجود داره...

وقتی به یادت هستم   انگار همه چیز ساکت میشند... همه وجودم در آرامش هستش...

کاش  بودی... وقتی می بینم نیستی  پیشم ، انگار مثل  این عشق  مثل یه رویای نا تمام

 میشه... کاش بودی... کاش این فقط یه رویا نبودش...




نویسنده: حمیدرضا - ۱۳۸٦/٤/٢٢

یه روز امدی و  با خودت  برام  شادی اوردی...   روز اول نمی دونستم  چرا این همه خوشحال

شده بودم از اشنایی با تو. اما میدونی الان فکر می کنم  من توی این مدت منتظر بودم

که تو وارد زندگیم بشی برای همین   اون روز اینقدر شاد بودم... اون اصلا فکر نمی کردم

که عاشقت بشم  ... اصلا توی این  فکر ها نبودم... هیچ وقت قبل از اون  حتا برای یه لحظه

 نمی تونستم تصور کنم که روزی من هم عاشق میشم ... اون روزها تنها بودم   مثل حالا

... با خیلی  افراد آشنا بودم   نه دوست...   با اینکه دور و برم  خلوت نبود   اما باز  توی درونم

تنها بودم... تنهای تنها... تا تو امدی... وقتی امدی دیگه تمام فکر و ذکر من، تو شده بودی

توی خیالم  وقتی نبودی با تو حرف می زدم و فکر می کردم تو اون وقت چی جواب می دادی...

مثل اینکه تو  همش  در کنار من بود... از همه نزدیک تر به من...  تو اون قدر نزدیک به من بودی

که تمام وجود و قلب من رو  تسخیر کرده بودی...  تو ، فقط تو بودی که  با وجودت،  من  تنها

نبودم... 




نویسنده: حمیدرضا - ۱۳۸٦/٤/٢٠

 باید مرد و زنده نماند باید از درد  ترس از فریاد مرد  و زنده نماند...  روزگار  تلخی ست...

روزگار مرگ و نا امیدی... روزگاری که در آن عشق  و مهربانی  همچون سراب در کویر

سوزانست... روزگار مرگ  عشق و  شادمانی...

روزگاری هزاران نفر در این کره خاکی از تشنگی و بی غذایی می میرند . 

روزگاری  که همه در فکر  پول اند   و عشق   همچون کیمیایی دست نیافتنیست...

روزگار فرومایه   و پستی که در آن  برای یک عاشق جز درد و رنج عشق هیچ  چیز  وجود  ندارد...

روزگار ی که حتا سگ و گربه ها  را به خاطر سگ و گربه  بودن می کشند...

باید رفت از این کره خاکی ... باید رفت  و رسید به جایی که  دیگر  معنی عشق و

شادی ، معنی واقعیش باشد...

پی نوشت۴۴:

۱ـ الان  بدجوری دلم گرفته از این چیزی که خوندم...

۲ـ کاش شادی   اینقدر زودگذر نبود و حداقل  برای یک روز کامل شاد ی در زندگیم  وجود

داشت...

۳ـ  ....




نویسنده: حمیدرضا - ۱۳۸٦/٤/۱٦

 یه روز   ادم به دنیا می اید فرقی هم نداره چه روزی باشه   یه روز  زیبا و   قشنگ بهاری یا

 یه  روز   سرد و برفی  زمستانی یا  یه روز  گرم و سبز تابستانی یا مثل  من یه روز 

    رنگارنگ  و  غمناک و زیبا پاییزی... یه روز هم ادم از این دنیا میره   فرقی هم نداره 

چه روزی  و چه فصلی باشه... اما می دونی  توی   این امدن و  رفتن   ، یه اتفاق هستش که

خیلی مهم هستش  ...  یه  اتفاق زیبا که می تونی زندگی تکراری و کسالت بار  ادم  رو عوض

بکنه...  عشق... با  امدن عشق   زندگی ادم  مفهوم دیگه پیدا میکنه... همه چیز تغییر می کننه

... همه چیز  قشنگ و زیبا میشه  فرقی هم نداره دیگران  بگند که نه  بر اساس  عقل و منطق

 و عرف   همه چیز نمی تونه  زیبا بشه و همیشه درد و بدی و  زشتی وجود داره

... می دونی   وقتی عاشق بشی درد هستش و هزاران مشکل و بدی    در سر راه  وجود داره

اما  برای یه ادم عاشق  همه این چیزها  زیبا  هستش و براش فرقی نداره تنها چیزی که

براش سخته  جدایی و تنهایی هستش...

وقتی به سوی تو می امدم  قلبم  لرزش خفیفی داشت  وقتی فاصله زیادی تا رسیدن

به تو نداشتم  قلبم  لرزش  شدید داشت ، وقتی  تو را از نزدیک  دیدم   قلبم  از  شوق دیدن

تو  ایستاد . وقتی    در کنار تو  ایستادم    قلبم کار نمی کرد  .   بعد از  آن  من فقط با قلب تو

 زنده هستم و هر لحظه که قلب تو  از حرکت  بایستد  من نیز با تو خواهم مرد...

پی نوشت ۴۳:

۱ـ روز زن رو  به تمام   خانمهای  این وبلاگ رو می خونند   و نمی خونند تبریک میگم

۲ـ  روز  مادر رو هم به تمام    مادرهایی که   وبلاگ می نویسند مخصوصا  به اونهایی که

 وبلاگشون رو لینک  کردم تبریک  میگم




نویسنده: حمیدرضا - ۱۳۸٦/٤/٩

عشق و تنها عشق...

یادته ، من که هنوز یادمه ... یادمه ...  یه خاطره دور و خیلی دور... اخه می دونی  این مدت

برای من عین  صد سال گذشته ... این دوری و این تنهایی  و غم و ناراحتی   ، من رو پیر کرده

 ... ظاهر و درونم ... خیلی سخت  گذشته... خیلی سخت و وحشتناک...

یادته؟ من که یادمه... اون روز که  برای اولین بار تو وارد زندگیم شدی...  اون موقع اصلا

فکر نمی کردم که یه روزی اینطوری عاشق بشم.  اون هم عاشق تو... نمیدونم  یا

شاید نمی تونم   توضیح بدم چرا عاشق تو شدم...   می دونی  اما از وقتی فهمیدم

عاشقت  شدم  دیگه یه  لحظه هم  از فکر  کردن  به تو   و به خوبی و عشق تو   نتونستم

 خارج بشم ...  هر وقت خودم رو   مشغول کردم ، فکر کردم که  الان به تو  دیگه فکر نمیکنم

و زندگیم  بدون تو  جریان داشته ، به  خودم داشتم  دروغ می گفتم.  چون  این نشدنی 

هستش...

عشق با خودش زیبایی و شادی  میاره ... عشق زیباترین لحظات زندگی رو بوجود میاره...

عشق  ...  و عشق...

کاش یه طور دیگه میشد... کاش...




نویسنده: حمیدرضا - ۱۳۸٦/٤/٥

آرزو می کنم که تمام زندگی شاد باشی ... آرزو می کنم تا ابد خوشبخت بمونی...

تو رو دوست دارم  ...تو  زیباترین انسان روی زمینی...

زندگی من شده تکرار دوست داشتن تو و تکرار  دوری از تو و تکرار  این درد  و رنجی که

هر روز  زیادتر از قبل میشه... هر چقدر که بخواهم انکار بکنم  و بگم این طور نیست

اما واقعیتش اینکه تو در  تمام زندگی من هستی و تمام قلب و روحم  رو با عشقت تسخیر

کردی... 

من رو ببخش... من رو ببخش که  یک لحظه فکر کردم کسی هستم ... من رو ببخش

دوستت دارم ... من رو ببخش که دوست دارم  تنها برای من باشی... من رو ببخش که

از دوری تو شبها  گریه می کنم  و خوابم نمی بره ...من رو ببخش که همش اسم تو رو تکرار

می کنم... من رو ببخش که  عاشق  تو شدم... من رو ببخش که دارم اینها رو میگم...

من رو ببخش...

پی نوشت۴۲:

۱ـ من  رفتم و  رسیدم و دیدم و  فهمیدم که  عشق  زیباست...

۲ـ باید در آتش عشق بسوزی تا درک کنی که عشق زیباست...

۳ـ وقتی  در حال سوختنی در آتش  عشق ، درد سوختن   هم    زیباست...

۴ـ وقتی کسی می میره براش سکوت کنید  تا یک لحظه به یاد اون باشید و یاد خوبی اون...

به یاد مهستی...




نویسنده: حمیدرضا - ۱۳۸٦/٤/٢

گاهی وقتها در اوج  گرمای تابستان ،سرمای  زمستان  به سراغ ادم میاد...

گاهی در اوج نا امیدی ، عشق  به سراغ ادم میاد...

گاهی در  حالی تنها تر از همیشه شدی  یکی می اد این تنهایت رو از بین میبره...

گاهی وقتها  از اونجایی که فکر نمیکردی  یه امیدواری بهت داده میشه...

گاهی تو  اوج  ناراحتی و غم و تنهایی ، کسی سراغت میاد که با امدنش عشق  و زیبایی

و خوشبختی   در زندگیت  به سراغت میاد با وجود اون...

وقتی این گاهی وقتها  برات اتفاق افتاد   ... وقتی تو در اوج خوشبختی و شادی و  زیبایی

بودی و واقعا عاشق شده بودی...

یه دفعه  اون  از زندگیت خارج میشه و دور میشه دور،   دور... دورتر و دست نیافتنی تر از

ستاره های آسمون برات...  

...

گاهی وقتها در اوج  گرمای تابستان ،سرمای  زمستان  به سراغ ادم میاد...