روزهای تنهایی حمیدرضا

نویسنده: حمیدرضا - ۱۳۸٦/۱٢/٢۳

سال جدید  داره میاد و کم کم داره این سال با تمام تنهایی و دوری از تو بودن هاش میره...
کاش مثل یه درخت توی این روز ها از خواب زمستانی بلند میشه و دوباره زنده میشه
و شکوفه  در می اره و برگهای ریزش دوباره جوانه می زنه ، عشق ما هم از این
خواب زمستانی بیدار میشد و دوباره مثل سابق  سبز میشد و ما  شاید می تونستیم که
با هم باشیم...کاش تو بودی و به من می گفتی که میشه این روزهای درد و تنهایی رو
پشت سر گذاشت و با هم به روز های بهاری و سر سبز برسیم... کاش تو که مثل یه
شکوفه کوچیک زیبا و قشنگ و مهربان هستی  میشد که پیشم باشی... کاش دوباره

بهت بگم که دوستت دارم...

 




نویسنده: حمیدرضا - ۱۳۸٦/۱٢/۱٢

کاش تو در کنارم بودی...کاش میشد که امروز   در کنارم بودی...کاش میدونستی که چقدر
بهت احتیاج دارم... وی این سر گشتگی  این زندگی که هر لحظه ش  بی تو هیچ مفهمومی نداره... کاش می تونستم بهت بگم که چقدر از نبودنت در رنج هستم و چقدر  هر روز تنها تر
از روز قبل میشم...کاش این تنهایی پایانی داشت... کاش میشد که با تو  به جای دور
می رفتم ...دوستت دارم...تا آخرین لحظه عمرم همیشه تکرار می کنم با تمام وجودم که

دوستت دارم...

برای تو




 
نویسنده: حمیدرضا - ۱۳۸٦/۱٢/٩
عشق زیباست... باید عاشق شد و عاشق ماند... کاش میشد که توی یه جای دور که
هیچ ادمی من  و تو رو نشناسه می رفتیم و زندگی می کردیم...



 
نویسنده: حمیدرضا - ۱۳۸٦/۱٢/٧
امروز رفتم برای ثبت نام  اما چون یه مقدار دیر شد بانک بسته بود ثبت نام موند برای فردا...

 

نمی دونم چرا شهر ها دیگه همه شبیه هم شده . جنوب یا شمال یا مرکز یا غرب و شرق کشور نداره

همه دیگه مثل هم شدن . ساده و یک نواخت و تا حدودی هم کسل کننده و خسته کننده. مثل اینکه

ما هم داریم درست میشیم مثل این فیلم وسترنهای که شهر شون فقط یه خیابان که دو طرفش خونه

هست،شهر هامون داره میشه ( البته منظور درباره یکنواختی و یکسان بودن تمام شهر ها هست).

 دو روز پیش که خواهر زاده ام رو بردم اریشگاه تا موهاش رو یه کم کوتاه بکنه یه نوشته روی مغازه

ساندویچ فروشی  کنار یه مدرسه نظرم رو جلب کرد( ساندویچ دانش اموزی ۲۵۰ تومن).  زمان بچگی

از همه چیز لذت می بردیم حتا از خوردن یه ساندویچ ماکارونی  یا سرسره بازی کردن اما حالا  انگار

درست مثل این اف (هر چه از کودکی فاصله می گیریم فصلها به هم نزدیک تر میشن) داریم میشیم.

همه شادی های کودکانه جاش رو داده به غم و فکر و مشکلاتی که بعضی وقتها اونقدر مهم نیستش که

تمام وقتمون رو صرف اونها بکنیم.یواش یواش مزه های زندگی برامون رنگ اصلیش رو از دست داره میده

و ما هر روز تنها تر از قبل میشیم...




 
نویسنده: حمیدرضا - ۱۳۸٦/۱٢/٤

بالاخره  باز دوباره دانشجو شدیم و دوباره  دوران  دانشجویی برام شروع شد...