روزهای تنهایی حمیدرضا

نویسنده: حمیدرضا - ۱۳۸٦/۱/٢۸

تنهایی و تنهایی و تنهایی...

 امروز  خودم رو توی ایینه دیدم و دقت کردم  دیدم چه قدر بزرگ شدم و چقدر پیر شدم. ..

۸ سال پیش فکر می کردم وقتی ۲۴ سالم بشه چه کارها که نکردم و  به بیشتر چیزهایی

که می خواستم  رسیدم یا در حال رسیدن هستم اما الان  که ۲۴ ساله شدم می بینم

 فقط تونستم به چند مورد ش برسم و بیشتر چیزهایی که فکر می کردم اتفاق می افته

و باید  اتفاق بیفته هنوز  که هنوزه  حتا یه ذره اش هم اتفاق نیفتاده و هنوز مثل سابق هستش

فقط فرقی که با اون وقتها کرده  بیشتر تنها شدم و بیشتر رنج و درد و غم در وجودم  هستش

...  نمی دونم چرا شاید تقصیر خودم بوده یا شاید تقصیر دیگران و محیط اطراف و هزاران مشکل

که  روبروم  یهو سبز شده... نمی دونم  واقعا. فقط این این رو می دونم که اون چیزی که باید

میشد به طور  طبیعی نشده. هنوز من   تنها هستم هنوز من زندگیم درست نشده هنوز...

.......

تو محکوم هستی  فرقی نداره  ایران باشی یا فرانسه ، تو محکومی فرقی هم نداره تو

توی هند باشی یا امریکا یا چین. تو محکومی  به اینکه همیشه بخواهی و نرسی  ، همیشه

 تلاش کنی و همیشه به مانع برخورد کنی ... تو محکومی چون تو  پول نداری  فرق هم نداره

سیاه پوست باشی یا سفید پوست  تو محکومی که همیشه  در بدترین شرایط زندگی

همه تو رو تحقیر بکنند و پست بدونند و برای جونت ارزشی قائل نشند  چون تو  نه قدرتی نه

پولی  و نه آزادی که اعتراض بکنی فرقی هم نداره یه چینی زرد پوست باشی که  به خاطر ۲۰

ساعت سخت  در روز   از سختی کار بمیری یا اینکه فرانسوی  حومه نشین و توی محله های

پست و مهاجر نشین باشی  ، تو ازاد نیستی که اعتراض بکنی اگه هم کردی  فرقی نداره امریکا

باشی یا   فرانسه یا پاکستان   تو  سرکوب میشی چون تو نه پول داری نه قدرت ...

تو باید  زندگی کنی تا دیگران  بتونند از همه چیز های خوب استفاده کنند و تو  فقط می تونی

بشینی و این چیزها رو توی تبلیغات ببینی  یل مثل یه هندی بری سینما   چیزی که در زندگی

تو امکانش  نیست اتفاق بیفته رو ببینی تا دردت رو  چند ساعت با   دیدن فیلم تموم کنی

یا مثل یه ایرانی بری یه ویدئو کلوپ یه فیلم هندی  سراسر از شادی  دروغین و داستانهای

خیالی رو ببینی... اما تو حق نداری توی واقعیت  این چیزها رو بخواهی چون امکانش نیستش

به تو بدن چون تو یک انسان نیستی چون پول و قدرت نداری... تو فقط باید منتظر شانس

باشی که بتونی خودت رو بکشی بالا ، اما این شانس هم فقط  برای یه عده  خیلی خیلی کمی

هستش که تو  توش نیستی و فقط باید همیشه ارزو داشته باشی که روزی این شانس

سراغت بیاد... می دونی مسخره  هستش حتا این شانس هم رو به تو ادم های پولدار

و قدرتمند باید بدن ... یک برابر یک نیست...




نویسنده: حمیدرضا - ۱۳۸٦/۱/٢٦

 خوب دیگه وقتشه... دیگه وقتشه که  زندگیم تغییر بکنه... یه تغییر بزرگ و کلی...

دیگه وقتشه بفهمم و باور کنم که این دنیا اونجوری نیست که باید باشه. قبلا فهمیده بودم

اما باور نداشتم و یا شاید هم خودم رو می زدم به اون راه  یا شاید هم هنوز امید داشتم...

دیگه وقتشه با این واقعیت که این دنیا به جز تلخی و زشتی و بدی چیزی درش نیست

، روبرو بشم...  دیگه باید قبول کنم که توی این دنیا نمیشه عاشق شد و عاشق موند...

باید درک کنم که عشق واقعی  وقتی سراغت بیاد تو نباید امید وار بشی این دنیا زیبا

و خوب و مهربون میشه نه  هیچ وقت اینطور نمیشه  همه زشتها و بدی و غمها و مشکلات

دنیا سراغت می اد و  عشقت رو از تو می گیره  و اگه هم نتونه بگیره تو مقاومت کنی

باز هزاران سد و هزاران مشکل  روبروی تو قرار میده تا تو نتونی  بهش برسی...

مهم نیست تو مهربون  با دیگران باشی  چون   اونها با تو مهربون نمیشن و جواب مهربونیت

رو نمیدن... اصلا مهم نیست رفتار و کردار و گفتارت با دیگران خوب باشه چون اونها

هیچ وقت تو رو درک نمیکنند و رفتار خوبت رو با بدی پاسخ میدن هر چقدر که که تو

خوبی  در حقشون بکنی به حساب ضعف و   ترس  و هزاران چیز دیگه میذارن...

همه به نوعی جلو ی تو می ایستند تا تو به عشقت نرسی تا تو شاد نشی تا تو نتونی

مزه واقعی زندگی و مهر و دوست داشتن رو بچشی...

پی نوشت33:

1_ هميشه تو رو دوست داشتم...

2_ وقتي كه نوبت تو رسيد  تو هم عاشق ميشي اما بستگي به خودت داره كه اخرش

چي ميشه...

3_ هميشه از بارون خوشم امده  هميشه دوست داشتم برم زير نم نم بارون قدم بزنم

هميشه دوست داشتم بشينم  ريزش بارون رو تماشا كنم و صدا   ريزش بارون رو بشنوم...

4_ همه چيز براي تو  بوجود نيموده اما  مطمئن باش من براي عاشق شدن تو بوجود امدم...




نویسنده: حمیدرضا - ۱۳۸٦/۱/٢٢

روزها  رو از اول بیا شروع کنیم ... بیا دوباره به هم فرصت بدیم تا بتونیم  دوباره شروع کنیم

... نمی  دونم چرا این جوری شد اما می دونم میشه که دوباره شروع کرد ...

به نظرت دیر شده الان... به نظرت نمیشه دیگه کاری کرد... به نظرت من دارم  فقط یه خیال

و یه رویا یی که امکان  شدنش نیست رو پیشنهاد می دادم دوباره شروع کنیم...

اره راست میگی تو کجا و من کجا ... تو اون بالا  هستی و من ... تو  همه چیز داری  اما من چی

؟...  راست می گی تو...

اما می دونی  همه چیز  شدنی هستش اگه ادم ها بخواهند و تلاش بکنند براش...

ما هم می تونیم...

نمی تونیم....

....

  وقتی به کسی رسیدی  به تو سلام داد تو هم باید سلام بدی و همین جوری بدون گفتن

سلام از کنارش رد نشی... وقتی کسی تو رو دوست داشت و گفتش یا  نشون داد این

دوست داشتن رو تو نباید بی تفاوت نسبت به اون باشی و  بهش بی توجهی کنی و

انگار که وجود نداره  چون تو باعث شدی که اون فرد بگه بهت دوستت داره  و اگه بهش توجه

نکنی و اگه دوستش نداری حالیش نکنی که این فقط یه اشتباه  بوده که اون  درست درک

نکرده،   تو اون طرف رو ذره ذره و یواش یواش از درون می کشی...




نویسنده: حمیدرضا - ۱۳۸٦/۱/۱٩

هر روز و هر روز و هر  روز به  یادت هستم...

 نمی دونم شینید یا نه ؟ که وقتی عاشق بشی و به معشوقت نرسی  عشقت تبدیل به

تنفر میشه و به پوچی  بعد از مدتی می رسی و برات همه چیز یکسان میشه و هیچ  فرقی

برات نداره که چی میشه  ...

می دونی  قبلا به پوچی رسیده بودم و از خودم و دیگران  متنفر بودم و هیچ چیزی برام مهم نبود

  می دونی من از نفرت به عشق رسیدم از پوچی به  زیبایی و قشنگی رسیدم

با اشنا شدن با تو... می دونی هیچ وقت  من دوباره مثل قبل از اشنایی با تو نمیشم

می دونی هر لحظه عشق من نسبت به تو بیشتر میشه با اینکه به تو نمی رسم...

برای یه دوست خوب که خودش می دونه

عزيزم غصّه نخور زندگی با ماست

 

اگه باختيم امروز رو فردا که برجاست

 

توی اين شب سياهه مِه گرفته

 

نگاه کن خورشيدی از اون دورا پيداست

 

عزيزم دنيا همين جور نميمونه

 

يه روز آخر ميشکنه خواب زمونه

 

عزيزم شب هميشه شب نميمونه

 

صبح ميشه آفتاب مياد رو بومِ خونه

 

عزيزم دنيا گلستون ميشه يک روز

 

هر چی مشکل باشه آسون ميشه يک روز

 

مهربونی جای کينَرو ميگيره

 

هر جا دردی باشه درمون ميشه يک روز

 

يه روز از روزا که هيچکس نميدونه

 

بدی از دنيا ميره خوبی ميمونه

 

من و دل منتظر اون روز خوبيم

 

حتی از ما نبينی اگر نشونه




نویسنده: حمیدرضا - ۱۳۸٦/۱/۱٧

 می دونی   وقتی به تو فکر می کنم  توی اون لحظات دیگه بدی و زشتی های این زندگی

 برام مفهومی نداره ... فقط تو هستی  توی فکر و ذهن من هستی ...

می دونی بعضی وقتها   وقتی دارم با یاد تو بهترین لحظات زندگیم رو می گذرونم یه دفعه یادم

می افته که نمی تونم به تو برسم هیچ وقت و هیچ امیدی  هم در این مورد ندارم، نمی دونی

چه حالی به من دست میده انگار من رو از بهشت بیرون کردن و داخل  جهنم   انداختنم. همه

زیبایی ها  تبدیل میشه به ناراحتی ها و غم ها و تنهایی ...  می دونی اگه خواستی یک کسی

رو با بدترین عذاب تنبیه کنی  از اون امید رو بگیر  امید به آینده رو ،امید به  رسیدن به ارزوهاش و

اون چیزیکه از ته قلبش می خواهد ... می دونی بدترین چیز در دنیا اینکه  ادم نا امید باشه...

وقتی امیدی  در زندگیت وجود نداره  انگار  تو  زنده نیستی...

می دونی  تنها  چیزی که الان من رو اروم می کنه تکرار اسم قشنگ  تو هستش...

من هم شدم مثل اونهایی که همش یه ذکر رو تکرار می کنند و به مرور بدون اینکه اراده ای

داشته باشند اون ذکر  مدائم بر زبانشون تکرار میشه... من هم اسم تو رو تکرار می کنم

و در وجودم فریاد می زنم...

پی نوشت۳۲:

۱ـ همون طور که گفته بودم یه وبلاگ  برای  سه ترس کودکانه درست  کردم. به همین نام

http://14-1-86.persianblog.ir/ وقتی که  نوشتید خوشحال میشم اونجا  توی قسمت

نظرات خبر بدید . تا  ترسهای شما رو  داخل وبلاگ قرار بدم.

۲ـ من  خوبم تو خوبی ما خوبیم...

۳ـ  سی سال دیگه این روزها رو یادت می اد و خاطره اش رو برای هزارمین بار تعریف میکنی و

سه سال دیگه این روزها  رو به یاد می اری و افسوس  می خوری چرا گذشت و سال دیگه این

روزها رو    میگی چه زود گذشت ... اما می دونی  امروز که جمعه هستش و فردا که شنبه

بار روزهای قبل و بعدت هیچ فرقی نمی کنه چون تو و دیگران و محیط اطرافت نمی تونی

یا نمی خواهن یا نمی ذارن عوض بشه...  تو دچار روزمره گی شدی...

۴ـرطب خورده کی کند منع رطب...  مورد سه درباره خودم بیشتر مصداق  پیدا می کنه...




نویسنده: حمیدرضا - ۱۳۸٦/۱/۱٤

همه ما به نوعی می ترسیم در تمام زندگی مون به دلیل مختلف .

بعضی از ترسها زود گذر هستش و سریع فراموش می کنیم که اصلا ترسیده بودیم اما بعضی

ترس ها رو همیشه به یاد می ارییم بعضی چیزها و یا افراد و یا واقعه ای  که برامون اتفاق افتاده

، را در تمام زندگی به یادمون هستش ...

ما اکثرا می ترسیم این ترس ها رو بازگو کنیم چون فکر می کنیم ممکنه مورد تمسخر  دیگران

قرار بگیریم  در حالی در وجودمون می خواهیم با گفتن این ترس ها به یکی خودمون رو

تا حدودی  تخلیه روحی کنیم .

وقتی شما یه موضوع را به باز گو کنید می توانید که درباره اش راحت تر فکر کنید و این

ترس رو کمتر  از قبل بکنید و یا اینکه با گفتن و شنیدن اینکه دیگران  هم این ترسها را  تجربه

کردند شما خودتون را تنها احساس کنید و بتونید با گذشتن از این ترس  زندگی راحتتری را

داشته باشید .  حتا اگر شما با  اطمینان کامل بگید که  این ترس ها در زندگی ما تاثیری

نداشته اما مطمئنا باشید تاثیر  بد این ترسهای  در زندگی شما وجود داره که تنها با

روبرو شدن با اون ترس ها میشه تا حدودی زندگی رو شاد تر برای خودمون بکنیم.

من برای این بازی  می خواهم که شما سه تا از  چیز یا کس یا اتفاق هایی که در دوران

کودکی  از انها می ترسیدید رو بگید.

قانون بازی  سه ترس   کودکانه:

۱ـ شما باید سه تا  چیز یا کس یا اتفاقی که ازش در بچگی ترسید بگید و دلیل ترس تون رو

هم بگید اگه هنوز می ترسید یا تونسیتد به روشی این ترس رو برطرف کنید رو هم بگید؟

۲ـ  در این بازی  هر کسی بعد از دعوت شدن به این بازی  می تونه حداقل ۳ نفر و

حداکثر ۱۳ نفر رو دعوت بکنه.

۳ـ مدت زمان این بازی از همین امروز ۱۴/۱/۸۶ تا سه ماه آینده هستش و شما باید این

 در این سه ماه هم ترسهاتون رو بنویسید هم اینکه کسهایی که می خواهید رو دعوت بکنید

به بازی.

۴ـ برای این که این بازی حداقل نتیجه ای داشته باشه  علاوه بر اینکه شما  در وبلاگ خودتون

این بازی رو انجام می دید  یک وبلاگ هم برای این بازی  من درست کردم که نوشته های

شما رو در اون جا هم قرار می دیم تا به همون حرف های بالا که گفتم عمل بشه.

 http://14-1-86.persianblog.ir/

سه ترس کودکانه:

خوب من خودم رو به این بازی دعوت می کنم

۱ـ من  وقتی بچه بودم از سگ می ترسیدم   می ترسیدم که بیاد و من رو گاز بگیره

 وقتی یه سگ رو از دور می دیدم   حتما راهم رو عوض می کردم راستش رو بخواهید

تا ۱۸ سالگی  من از سگ ها  می ترسیدم خیلی زیاد تا اینکه رفتم یه جا شروع به کار کردم که

سه تا سگ  نگهبان داشت  یواش یواش توی اونجا با برخورد  که با اون سگ ها داشتم

این ترسم از بین رفته خیلی زیاد و دیگه نمی ترسم.

۲ـ من  سوسک و موش   توی بچگی می ترسیدم  و حالم بهم می خورد  اما الان  دیگه از موش

نمی ترسم چون همون جایی که توی مورد یک گفتم چون سر کارش با  کاغذ بود   بیشتر

وقتها  موش  داخالش بود و اونقدر سرگرم کار بودم که  وقت ترسیدن نداشتم به نوعی برام

عادی شده بود!!!!!!!!

۳ـ وقتی ۴  -۵ سال داشتم  پدرم همیشه با ماشینش من رو می برد خونه عموم  اینا تا

با پسر عمو م که که همش بیست و یک روز از من کوچیکتر هستش بازی بکنم خونه عموم اینا

داخل یه شهرک خارج از شهر بودش. یه بار که رفته بودم اونجا بعد از ظهر  طرفهای غروب

عموم  اینا می خواستند برن خونه یکی از فامیل های زن عموم  به خاطر همین  به پسر عموی

بزرگترم گفتن که من رو ببره خونه خودمون. خونه ما داخل یه کوچه توی یه خیابون بزرگ

بود که خانواده ما معمولا از  سمت پایان خیابون  رفت  و امد نمی کردن . اون روز  با پسر عموم

از سمت پایان خیابون   پیاده  رفتیم به خونه ما . برای اولین بار بود که اونجا رو می دیدم یه

نوع ترس از قیافه ها و مغازه هایی که اون وقتها  پرنده های زنده می فروختند اونجا توی

فکر و دلم  افتاده بود فکر می کردم که گم شدیم اونجا . تا به خونه برسیم این حالت در من

بودش.  من بیشتر وقتها کابوس می بینم که گم شدم یا توی جا های که می شناسم

 گم  شدم...

من به این بازی  این دوستان رو دعوت می کنم:

۱ـ تولدی دوباره(نارسیسا)۲ـ دختر تنهاـ زیبا ( زیبا )۳ـپری غمگین ( عاطفه ) ۴ـ چنگ مریم

۵ـ نم نم ۶ـ سکوت کردم... به اندازه تمام  حرفهایم۷ـ شعر واره ( پیام )۸ـ عشق من شبنم

۹ـ کوه پنجم(آنا) ۱۰ـ غم تنهایی ۱۱ـ امانت تینا ۱۲ـ جینا (مهرنوش ) ۱۲+۱ـای نام  تو شیرنتر از

جانم(زهرا)

 

 




نویسنده: حمیدرضا - ۱۳۸٦/۱/٧

روزها و سالها و قرنها و ساعتها و دقیقه ها و ثانیه ها و صدم ثانیه ها  فرقی نداره بخواهی

عمر من رو چطور حساب کنی و چطور اندازه اش رو بگی  چقدر هستش...

اصلا مهم نیست  فقط این مهم هستش که  تو بدونی هر چقدر از عمر من که بعد از آشنایی

با تو می گذره  همه لحظاتش رو به فکر تو بودم و فقط تنها چیزی که به یادم مونده از این لحظات

فکر و یاد تو هستش نه چیز دیگه...

در تمام این لحظات فقط اسم تو رو تکرار کردم مثل یه ذکر مثل یه ورد جادویی که امید زندگی

کردن به من میده  اسم تو تنها  تسلای خاطر و ذهن عاشق من هستش...

اسم تویی که با تمام وجود دوست دارم به خاطر اینکه وجودش برام مهمه ...

من امید ندارم به تو برسم  می دونم تو دست نیافتنی تر و بالاتر از هر چیزی توی  دنیای من

هستی. تو  برای من همه چیز هستی... من امید رسیدن به تو ندارم اما با این وجود در تنهایی

خودم با یاد تو و تکرار زیباترین اسم دنیا شاد هستم ...

با اینکه می دونم نمیشه اما باز من یه ذره  هنوز توی قلبم امید دارم...

زیباترین لحظه  در زندگی هر ادمی اون لحظه ای هستش که می فهمه که   عشق واقعیش رو

پیدا کرده...

مهم نیست بعدش چی میشه فقط  اون لحظه مهم  هستش و زیبا...

پی نوشت ۳۱:

۱ـ هر کسی از ظن خود شد یار من...

۲ـ  وقتی به جای رسیدی یه کم صبر کن  و به اطرافت دقت کن بعد برو...

۳ـ  من به شما مدیون هستم ! اره به شما !

۴ـ  پیشنهاد می کنم که کتاب من دانای کل هستم رو بخونید خیلی جالب و قشنگه.

کتاب من قاتل پسر شما هستم رو بخونید واقعا داستانهای تکون دهنده ی درباره جنگ و بعد

از جنگ داره. مخصوصا آخرین داستانش که واقعا غم انگیز  و فاجعه بار هستش...

۵ـ این روزها رفتم موزه های شهر رو می گردم. جالبه .

۶ـ راستی یه بازی جدید رو می خواهم اگه شما  قبول کنید شروع کنم. درباره اینکه سه تا

چیزی که دوران بچگی ازش میترسید !  اگه موافق هستید بگید؟




نویسنده: حمیدرضا - ۱۳۸٦/۱/۳

زندگی سراسر از  پستی و بلندی های زیاد هستش.

 در زندگی بیشتر از  بلندی ها و اوج ها  و موفقیت ها و شادها ،  پستی ها و دره ها

و  سختی ها و مشکلات و شکست ها و غم ها وجود داره.

در زندگی تو شاید یه ساعت شاد  باشی و در اوج پیروزی و خوشبختی اما مطمئنا تو

 تو ساعتها و روزها و ماه ها در اوج بدبختی و شکست و یاس و نا امیدی و غم  خواهی بود...

تنهایی ...

ما همه تنها هستیم به نوعی  نمی دونم شاید سر این باشه که تنها به دنیا می ایم

و تنها از این دنیا می ریم.همه به نوعی مزه تنهایی رو احساس می کنیم. اما بعضی ها بیشتر

این تنهایی توی زندگیشون هست و این تنهایی رو با تمام وجود  در زندگیشون احساس

می کنند...

بهار رسید و  فصل دوباره  زنده شدن   و دوباره امیدوار شدن به اینکه زندگیمون بهتره میشه

رسید... من امیدوارم ... تو هم امیدوار باش... بهار رسید...

پی نوشت۳۰:

۱ـ تو  از زندگی خسته شدی می خواهی به هر طریقی  که شده  از این زندگی راحت بشی

 حالا راهش اصلا برای تو مهم نیست که چی باشه فقط می خواهی  راحت بشی  حتا کشتن

مسبب  های این  بدبختی خودت یا  خودکشی...

۲ـ تو  راهی برای فرار نداری از این مشکلات  از دست این افرادی که ازشون بدت میاد از دست

این زندگی کسالت بار و سرتاسر از غم و رنج و بدبختی...

۳ـ تو نمی تونی  فرار کنی  پس  سعی کن از این زندگیت از این مشکلات سر راهت و این زجرها

و بدبختی ها لذت ببری...

۴ـ اگه توی زندگیت از دست کسی کتک می خوری و کاری نمی تونی بکنی   تا از دست این

کتک خوردن ها راحت بشی  وقت کتک خوردن به جای اینکه گریه کنی و فریاد بزنی از درد

بخند . زیر کتک  خوردن بخند و از این  کتک  خوردنها لذت ببر ...

۵ـ همیشه گذشتن و رفتن  بهترین کاره وقتی  نمی تونی کاری کنی...

۷ـ عید شما مبارک ...

۸ـ و خدواند انسان را آفرید...

۹ـ امسال برای تمام خانواده ام یه کادو خریدم...

۱۰ـ  امیدوار باش امسال تو هم شاد خواهی شد و این یک ساعت شادی در زندگیت

خیلی طولانی تر از ماه های این سال بشه...