روزهای تنهایی حمیدرضا

نویسنده: حمیدرضا - ۱۳۸٥/٧/٢٩

 بارون گاهی وقتها   آلودگی و بدیها رو نمایان می کنه...

درست مثل الان... که بدیهای من رو نشون داد...

...

گفتم بیا بریم  از اینجا.گفتی کجا؟ گفتم هر کجا که شد. هر جا که بتونیم پیش هم

در آرامش باشیم .گفتی چه جوری ؟ کجا ؟ گفتم اگه تو بخواهی  میشه فقط تو

با من بیا. گفتی چه فکر قشنگی!!گفتم اگه تو بخواهی  از اینجا می ریم.گفتم تو

می خواهی ؟تو دیگه چیزی نگفتی و سکوت کردی...

الان من هم  دیگه فقط میگم چه فکر قشنگی!!! و سکوت می کنم!!! من دیگه

مثل تو شدم.دیگه فقط سکوت می کنم و این زندگی رو تحمل می کنم...

.....

یه روز  می رسه که بفهمی چقدر دوستت داشتم اما تو نخواستی که باور کنی...

اون روز  فقط یه درخواست دارم از تو. سر مزار گمنام بیایی و بلند بگی

دوستت دارم...

دوتا روح تنها خیلی سخت همدیگه رو پیدا می کنن ولی وقتی پیدا کردن

دیگه هیچ وقت از هم جدا نمیشن...




نویسنده: حمیدرضا - ۱۳۸٥/٧/٢٥

امان از این گربه ها!!!!

به فریاد برسید به فریاد برسید!!!

ما محاصره شدیم توی خونه مون توسط یه عده گربهسیاه و سفید و رنگی

خونه ما دوتا حیاط داره  حیاط جلویه که یه ۴ -۵ تا گربه هستن  حیاط پشتی که بزرگتره و باغچه

بزرگتری هم داره به علت مخفی شدن  تعداد محاصره کننده ها معلوم نیست

همین دیروز یه گربه حتا نفوذ کرده به داخل خونه مون اون هم کجا ؟!!! داخل آشپزخونه

رفته بود سر وقت مرغهای که تازه خریده بودیم و هنوز داخل یخچال و بعدش داخل

شکممون نکرده بودیم اگه نرسیده بودیم سر وقت مرغها رو با کیشه فریزش برده بود

از هر فرصتی برای حمله  استفاده می کنن شبها میان داخل روزها یواشکی  سرک می کشن

تازه این گربه ها نمی دونم گربه هستن چی هستن اون دفعه با چشمهای خودم دیدم

هر کدوم از جعبه  گوجه فرنگی یک نفر برامون آورده بودهر کدوم یه دونه گوجه فرنگی

رو برداشتن می خورن  به حق چیزهای ندیده آخه گربه هم گوجه فرنگی می خوره

پی نوشت: ۱ـ این داستان واقعیه

۲ـ هر کسی می خواهد با من تبادل لینک کنه بگه  تا با هم تبادل لینک کنیم.

۳ـ می دونم خیلی چرت و مزخرف نوشتم اما برای اینکه دل من رو نشکنید توی قسمت نظرات

اولش یه دونه مثل این بذارید  یا این یا بهتره از اون این بعدش هر چی می خواهید

بگید.

۴ـ همش تقصییر شماست که می گید این وبلاگ شاد نیست هیچ وقت نوشته هاش.

خوب بیاد ببینید که چی نوشتم.

۵ـ اگه خوشتون نیومد بگید بگردیم به روال عادی و واقعی نوشته هام  که بر اساس احساس

واقعی منه...

۶ـ آخه دیگه چقدر من هم پی نوشت می نویسم ها؟!!! تموم




نویسنده: حمیدرضا - ۱۳۸٥/٧/٢۳

امروز عدالت  را به خاک سپردن...

دیروز آخرین روز زندگانی عدالت مجسم در زمین بود...

امروز دوستاران ظلم و بی عدالتی شادند زیرا  دیگر علی (ع) نیست که با عدل

و دادی که در میان مردم اجرا می کرد خار چشم و مانع بی عدالتی آنها باشد...

امروز محبوبترین و بهترین انسان روی زمین بدست شقی ترین انسانها به معبود خود می رسد

انگار همین دیروز بود در خانه خدا کعبه بدنیا امد فضلیتی که هیچ انسان دیگر  بدان نائل نشد

 و الان در محراب مسجد هنگام نماز  به سوی خدای خویش باز می گررد...

راست گفت علی (ع) هنگامی که ان ضربت شمشیر  را از معلونترین افراد  بشر خورد

:(به خدای کعبه که رستگار شدم)

آری او رستگار شد و به خدای خویش رسید اما ما...

الان ما نباید در شهادت او گریه کنم برای او . باید گریه کنیم بر حال خودمان که دیگر علی (ع)

آن یگانه مرد حق و عدالت که حق با علی بود و علی با حق   .که قرآن ناطق بود و

باب علم... دیگر بین ما نیست وگرنه چه جای گریه کردن بر کسی که رستگار شد

و معبود خود رسید... گریه کنید و بر سرها بزنید به حال خودمان به بی عدالتی

و حق خوری ها و بدی های خودمان...




نویسنده: حمیدرضا - ۱۳۸٥/٧/۱٢

پاییز...

هوا ابری شده دلم من هم خیلی وقته ابری شده...

دلم برای یه آسمان بدون ابر  سیاه تنگ شده آسمانی که درش فقط نور خورشید باشه

و چند تا  تیکه ابر کوچیک سفید که آسمان رو قشنگ کن...

دلم برای تو  تنگ شده برای همه اون چیزی هایی که باعث شدن من تو رو دوست داشته

باشم ...الان اگه بودی و ازمن می پرسیدی چه خبر؟ 

ـخبری نيست جز دوری تو که اون هم داره کم کم مثل برگ ريزان پاييز  مثل درختا ها برام عادت

ميشه...

وقتی در شروع عشق هستی همچون درختان در بهار هستی ...

هنگامی که به هزاران دلیل  به معشوقت نمی رسی  همچون خزان درختان در پاییز هستی...

و آن وقت که دیگر امیدی به رسیدن به او نداری  همچون درختان در زمستان هستی بدون

اینکه امیدی  دوباره به بهار داشته باشی...




نویسنده: حمیدرضا - ۱۳۸٥/٧/٥

پاییز باز رسید...

 

فصل تولد من ... زندگی من هم مثل پاییز همراه با غم و ناراحتی

 

و تنهایی هستش...  در سکوت و برگ ریزان پاییز  آدم بیشتر

 

از هر وقتی تنهایی رو احساس می کنه و می خواهد  همراه با

 

صدای باد که برگهای ریخته شده رو جا به جا می کنه

 

قدم بزنه و  برای خودش گریه بکنه...

 

....

 

در کوچه های خلوت و تاریک روی برگهای  رنگارنگ ریخته شده

 

درختان با یاد و فکر تو قدم می زدم  و پیش خودت در آن حال می گفتم

 

کاش تو هم بودی  تا   این گونه تنهایی و غم  و سکوت  در اینجا

 

حکمفرما نبود...

 

 

....

 

سفیده زد.روز چهارشنبه بود. یک چهارشنبه ملال انگیز آخر پاییز.

 

در اتاق زیر شیروانی  خانه ای دوازده طبقه ، یک گربه از خواب

 

بیدار شد. خمیازه کشید،دهن دره کرد، پوزه اش را از سوراخ پنجره بادگیر

 

 بیرون آورد، بعد تمام تنش را از آن رد کرد و خود را به کوچه پرت کرد.

 

گنجشکی در همان حال به دیدن او گفت:برادر ! برگ درختا باید توی

 

پاییز بیفته، نه  گربه ها. گربه در حال سقوط توقف کرد و جواب داد: هان !

 

درسته ! من اشتباه کردم. بعد خودش را تا  اتاق زیر شیروانی بالا کشید

 

و دوباره  به خواب رفت.

 

در این حال یک برگ درخت بلوط تلاش  می کرد که از شاخه اش جدا شود.

 

همسایه بغل دستی اش گفت: داری چی کار می کنی؟ تو که هنوز سبز و زنده ای.

 

برگ با لحن تلخی جواب داد: ای بابا ! این چه زندگانی ایه!و خودش را از بالای درخت

 

پرت کرد.

 

از کتاب شوهر مدرسه ای

 

 

 




نویسنده: حمیدرضا - ۱۳۸٥/٧/٢

شب...

شب  زیباست وقتی که  به آسمان پر ستاره و روشن نگاه می کنی...

شب وقتی در سکوت در خیابان ها قدم می زنی و به آسمان نگاه می کنی زیباست...

اما گاهی اوقات شب  خیلی دردناک و وحشت آور هستش... وقتی که تنهایی  وقتی که

به وضع خودت فکر می کنی وقتی از غم دوری بغض می کنی و  گریه می کنی. وقتی

به اینکه چرا نباید  پیش اونی که دوست داریش باشی وقتی خودت رو در سکوت شب تنهاتر

از هر وقت می بینی و می خواهی فریاد بزنی  می خواهی هرچی غم و درد و ناراحتی

از دوری اونی که دوستش داری  قریاد بزنی ... بعضی وقتا هم فریاد می زنی اما

این فریاد رو بلند  در درونت می زنی و نمی ذاری این فریاد رو دیگران بشنون چون این

درد رو نمیشه پیش هر کسی فریاد بزنی...

هر شب به یاد تو هستم و اسم تو رو همش تکرار می کنم... اسم زیبا و قشنگ تو...

کاش امشب توی خوابم می امدی... کاش میشد یه بار دیگه اون صدا   اون صورت رو

دوباره می دیدم حتا توی خواب هم  می دیدم   خیلی خوشحال میشدم....